تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 1
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 1

   سلام به همه زن داداشا، خواهر شوهرها، جاری ها، هوو ها و تریپل اسای گل خودم!

   امیدوارم همه تون خوب و خوش و سالم و سرحال باشین ...

   دلم واسه تون تنگولیده بود در طی کمتر از 24 ساعت گذشته! ببخشید اگه الان میزارم  همین رو هم با کلی سختی از مامان اجازه گرفتم...

  زیاد حرف نمی زنم فقط بگم که اسم داستانم you are my heaven هست.

   خب دیگه ور زدن کافیه بدویید برید ادامه که آخرش یه جایزه هم گذاشتم...


   _ اون چی؟

   _ کدوم؟

   _ اون زرده دیگه خله!

   _ آها... اون؟ نمیدونم. اگه دوست داری بگیر.

   _ تو نمیای؟

   _ نه. حالم خوب نیست.

   _ تو که همیشه حالت بده!

   _ واقعا؟

   _ شدی خانوم شیرزاد؟

   _ من؟

   _ پَ نَ پَ خواهرت!

   _ آها... چی داشتی می گفتی؟

   _ نمیای اون زرده رو ببینیم؟

   _ نه. تو برو من بعد میام.

   _ کجا؟

   _ همون گوشه رو اون نیمکت می شینم دیگه.

   _ باشه...

   به سمت در مغازه رفتم امّا هنوز دو قدم برنداشته بودم که گفت:« هدی!» بگشتم و با تعجب نگاش کردم. دوباره گفت:« هدی! منم میام.» تند تند دوید سمتم. وقتی بهم رسید بهش گفتم:« اه رها! خب درست تصمیم بگیر.» رها چیزی نگفت. فقط با من حرکت کرد.

   دوباره به کلاهه نگاه کردم. خیلی به اون میومد. حیف که هرگز نمی تونستم بهش هدیه اش کنم. قدم هام رو تند تر کردم. به رها گفتم:« هنوز باور نمیشه که اینجاییم...»

   اون جواب داد:« احمق! مگه من باور کردم؟ البته برای تو خیلی سخت تر از منه. این طور نیست؟»

   گفتم:« معلومه که سخت تره! من هنوز هم معتقدم تو کاملا عاشق اون نیستی... اشتباه می کنم؟»

   رها: می کشمت!

   از ضربه ی سنگینش جا خالی دادم و گفتم:

   _ خله اینجا مدرسه نیست. زشته به خدا!

   رها خودش رو کنترل کرد و بعد آروم گفت:« ولی من هم باهات موافقم... خیلی بهش میاد.»

   این دفعه نوبت اون بود که جا خالی بده. بلند گفت:« هوی... حالا چیه مگه؟»

   هدی: به تو چه که بهش میاد؟ تو چرا داری به اون فکر می کنی؟

   رها: خره تو که انقدر غیرتی نبودی...

   هدی: خر خودتی و اون_

   رها: اون چی؟

   هدی: اون عشقت! البته بیشتر خودت ها...

   رها: ها؟ باور نمی کنم! به عشق من فحش میدی؟

   هدی: اگه و رو عصبانی کنه، آره...

   رها: این دفعه دیگه مردی!

   هدی: چته حالا؟ داداشی خودم هم هستا...

   رها با چشمایی که خشم شدیدی توشون موج می زد نگام کرد. میدونستم اگه به مغازه نرسیده بودیم دو، سه تا لگد نثارم کرده بود.

   دوباره بهش گفتم:

   _ می خواستی به جیگر من فکر نکنی تا جونگ مین جونت هم فحش نخوره!

   رها یه نگاه وحشتناک بهم انداخت و بعد گفت:

   _ نگران نباش... تلافی ش رو سرت در می آرم. بالاخره می خوای بری تو یا نه؟

   به جای جواب دادن در مغازه رو هل دادم و رفتم تو. اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد تمیزی فوق العاده ی مغازه بود.همه جا برق میزد. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا اثر اون درخشش ناگهانی محو شد. بعد نگاهم طرف فروشنده رفت. صورت بیضی شکلی داشت و چشماش برق می زد. یه ته ریش کوتاه رو چونش بود که صورتش رو جوون نگه می داشت. احساس کردم باید حدود 30 سالش باشه. براش دست تکون دادم و به کره ای گفتم:

   « سلام. من و دوستم تازه اومدیم اینجا. میشه قیمت اون کلاه رو بدونم؟»

   با تعجب نگاهم کرد و گفت:

   « زیرش نوشته. شما کجایی هستین؟»

   _ ایرانی. قیمتش به دلار چقدر میشه؟ می تونم از نزدیک ببینمش؟

   _ میشه 125 دلار... بفرمایید.

   کلاه رو ازش گرفتم و با دقت نگاش کردم. یه رنگ زرد ملیح داشت که اصلا چشم رو نمی زد. یه نوار ظریف هم لبه هاش رو تزئین کرده بود. حتی از تصور اون روی سر هیون کلی ذوق کردم.

   به فروشنده گفتم:

   _ پس تخفیفش چی؟

   _ همه ی جنس ها قیمت شون مقطوع هست.

   رها به فارسی گفت:

   _ هدی دیوونه شدی؟ 125 دلار برای کلاهی که هیچ وقت روی سرش نمی ذاره؟

   _ اما من با این تمام قلبم رو آروم می کنم. چه جوری می تونم تحمل کنم که توی کره باشیم و نتونم ببینمش؟ اون هم امروز که هفتم خرداده...

   _ یه لحظه وایسا... 7 خرداد چه ربطی داره؟

   _ دخترم احساس نمی کنی 9 روز دیگه 16ام هه؟

   یه لحظه فکر کرد و بعد جواب داد:

   _ آها... از اون لحاظ!

   بدون اینکه فرصت مخالفت بیشتری رو بهش بدم، رو به فروشنده باز به کره ای گفتم:

   _ می خرمش. لطفا با کارتم حساب کنید.

   کارتم روی کارت خوان کشیده شد. رمز و مبلغش رو وارد کرد و درست لحظه ای که می خواست تایید رو بزنه، ...

=============================================

   همه تریپل اسای عزیز ببخشید اگه کمه اما الان بابا می کشتم...

   حالا " در آینده خواهید خواند: "

   * دستش رو دراز کرد تا راهنماییم کنه ...

   * دیگه داشت عصبی ام می کرد ...

   * یعنی ممکنه اون پسر...

   * دستش نوک انگشتام رو لمس کرد. فقط یه قدم دیگه...




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ