تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 2
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 2

سلام به همه دوست جونیای خودم!!!!

دلم براتون تنگ شده بود خییییلی!

می خواستم ازتون تشکر کنم که این همه نظر گذاشتین واسم و حسابی امیدوارم کردین... ببخشید که پارت قبل خیلی کم بود اما به جاش این پارت خیییییییلی زیاده.

راستی یادتونه گفته بودم براتون یه جایزه می ذارم؟ جایزتون آخر این پارت منتظره پس بدویین برین ادامه ...



   کارتم روی کارت خوان کشیده شد. رمز و مبلغش رو وارد کرد و درست لحظه ای که می خواست تایید رو بزنه، یه مرد خیلی شیک وارد مغازه شد. مرد یه کت و شلوار خاکستری روشن پوشیده بود و کراوات خاکستری-نقره ای ش رو لباس سفیدش می درخشید. کلاه کجش که با رنگ کت و شلوارش ست بود نصف صورتش رو پوشونده بود. موهاش روشن بود. قهوه ای روشن. چشماش تو سایه ی کلاه پنهان بود. مرد به طرف مغازه دار رفت و خیلی آهسته بهش گفت:

   _ ببخشید اون کلاهی که دیروز دیدم، اومدم اون رو بخرم.

   فروشنده نگاهی به مرد کرد و گفت:

   _ شما همون کسی هستید که دیروز درست قبل از بسته شدن مغازه لحظه ی آخر اومدید؟

   _ بله.

   چیزی تو صدای مرد ذهنم رو هوشیار کرد. یه چیز آشنا. سعی کردم به خاطر بیارم این نوع صدا رو کجا شنیدم.

   _ متاسفم آقا. اما این خانوم همین الان آخرین نمونه رو خریدن.

   این صدای فروشنده بود. مرد نگاهی به من که هنوز کلاه تو دستم بود، انداخت. ولی تا سرم رو آوردم بالا برگشت و پرسید:

   _ دیروز 3 تا داشتید.

   _ اما الان ندارم.

   مرد کارتی از جیبش بیرون آورد و به فروشنده نشون داد:

   _ حالا چی؟

   فروشنده روشو به سمت من برگردوند و گفت:

   _ بستگی به شما داره. میشه رضایت بدید تا ایشون این کلاه رو بردارن؟ هنوز پول رو واریز نکردم.

   من یه نگاهی به رها انداختم و گفتم:

   _ حاضرم 2 برابر قیمت بخرمش اما نه.

   فروشنده تایید رو زد و به مرد گفت:

   _ میدونم چقدر واستون مهمه ولی الان حق با ایشونه. اگه راضی شون کنید که همه چیز حله ولی در غیر این صورت من نمی تونم کاری انجام بدم. روز بخیر.

   کارتم رو برداشتم و به سمت در رفتم. رها هم برگشت که بیاد اما قبل از اینکه به در برسم مرده گفت:

   _ یه لحظه صبر کن.

   این بار بلند صحبت کرده بود. حالا می تونستم بگم که حدود 24 سالشه و هنوز یه پسره. باز هم صداش چیزی رو به ذهنم آورد. اما قبل از اینکه یادم بیاد چی، دوباره حرف زد. به حرفاش دقت کردم:

   _ می تونیم یه جایی صحبت کنیم؟ من واقعا اون کلاه رو می خوام... نگید که حاضر به انجام این کار نیستید. حرف زدن که خرابش نمی کنه.

   2 جمله ی آخر رو با عجله اضافه کرد تا فرصتی برای مخالفت نداشته باشم. نگاهی به رها انداختم و اون شونه هاش رو بالا انداخت تا بگه " هرجور دوست داری!" یکم فکر کردم و بعد گفتم:

   _ باشه. ولی من راضی نمیشم.

   با وجود سایه ای که صورتش رو پوشونده بود، تونستم لبخندش رو تشخیص بدم. ماهیچه های صورتش حرکت کردند و به سمت من اومد. دستش رو دراز کرد تا راهنمایی ام کنه؛ اما من به جای گرفتن دستش به طرف در حرکت کردم. می تونستم لبخندش که آروم آروم محو می شد رو تصور کنم. رها که این صحنه رو دید  آروم به پسره گفت:

   _ ناراحت نشو. اون نمی خواست تو رو برنجونه. این چیزا تو کشور ما عادی نیست.

   پسر جوابی نداد. فقط سرش رو آهسته تکون داد و با تند کردن قدم هاش به من رسید. اون گفت:

   _ حالا می خوای کجا بریم؟ کافی شاپ؟

   دیگه داشت عصبی ام می کرد... صداش خیلی آشنا بود. اونقدر آشنا که انگار یه نفر مثل رها رو فراموش کرده باشم. یه دوست؟ یعنی ممکنه... نه! این امکان نداشت. اون نمی تونست بیاد کره. اون کجا بود و من کجا... ولی صداش داشت رو مخم راه می رفت.

   دوباره پرسید:

   _ می خوای بریم کافی شاپ؟ چرا جواب من رو نمیدی؟

   با حواس پرتی گفتم:

   _ فرقی نمی کنه...

   احساس خوبی نداشتم. می تونستم دلخوریه پسره رو حس کنم. خدایا... صداش...

   رها بهم نزدیک شد و گفت:

   _ هدی کجایی؟ چرا اینقدر بهش کم محلی می کنی؟ الو... با توام ها!!! زنده...

   _ ها؟

   _ نیم ساعته دارم می حرفم بعد تو تازه میگی "ها"؟

   _ ببخشید... فکرم درگیر بود. رها تو فکر نمی کنی صداش خییییلی آشناس؟ دفعه ی بعد که حرف زد روش زوم کن.

   _ باش... تو بصبر من هم بهت میگم.

   همون وقت بود که به یه کافی شاپ رسیدیم. جای خلوتی بود. ساکت و آروم. پسر به ما اشاره کرد که همراهش بریم و از پله های جلوی اون بالا رفت. من و رها هم با آرامش تمام همراهش رفتیم. یه میز کوچولو رو اون گوشه انتخاب کردم و نشست. من هم درست روبروش نشستم و خوب نگاهش کردم تا شاید قیافش رو یه نظر ببینم... اما چه فایده؟ اون خیلی دقت میکرد که نه تنها من بلکه هیچکس نتونه صورتش رو کامل ببینه. با نشستن رها، به جلو خم شد و پرسید:

   _ خب... شما کجایی هستید؟ اهل کجایید؟ ژاپن؟ چین؟ تایوان؟ نه...

   _ ایران.

   با دقت بهمون نگاه کرد و گفت:

   _ آه... بله! میدونم کجاست. چند تا از ط...

   آهسته حرفش رو خورد و بعد ادامه داد:

   _ به هرحال... اون کلاه رو در ازای چه چیزی به من میدین؟

   خیره نگاهش کردم و با لبخندی که شاید زیادی گرم بود، جواب دادم:

   _ نمیدم... من این رو واسه ی عزیزترین کسی که دارم خریدم.

   با این که صورتش پیدا نبود می تونستم بی تابی رو تو وجودش تشخیص بدم.

   _ شما دارین همه چیز رو سخت می کنین. خب... اگه من اون رو 4 برابر قیمت بخرم چی؟

   با صبر براش توضیح دادم:

   ـ گفتم که... این برام خیلی ارزش داره.

   رها که تا اون لحظه ساکت بود گفت:

   _ هدی دیوونه شدی؟ حرف سر یه چیزی بالای نیم میلیون تومنه ها!

   پسر که هر لحظه صبرش کمتر می شد گفت:

   _ چی؟

   رها این بار به کره ای گفت:

   _ با این پول می تونی چندین تا از اون ها رو بخری!

   _ دوستتون درست میگه. چرا پیشنهادم رو قبول نمی کنین؟

   داشتم کم طاقت می شدم:

   _ فکر می کنم حتی شما هم بدونید که احساسات رو نمیشه با پول خرید.

   از حالت لب ها و گونه های پسره، ناامیدی کاملا مشهود بود.

   _ نمی خواستم کار به اینجا بکشه. خانم ازتون خواهش می کنم. حاضرم هر چیزی که بخواین بهتون بدم. هنوز هم قانع نشدین؟

   _ متاسفم... چیزی که من می خوام رو شما نمی تونید به من بدین.

   این بار پسر عصبانی شد. می تونستم این رو از صدای نفس هاش که تند تر و تند تر می شد تشخیص بدم. با اینکه چشم هاش رو نمی دیدم مطمئنم که خشم توشون موج میزد. آهسته از جاش بلند شد و پرسید:

   _ پس این حرف آخرته. میشه اسمتون رو بدونم؟

   _ هدی. هدی پیشوا.

   _ هدی خانوم مطمئن باش که از این کارت پشیمون میشی. روز خوش.

   قبل از اینکه فرصت کنم جوابش رو بدم، رفته بود. از رها پرسیدم:

   _ فهمیدی کیه؟

   _ یه کم روش فکر کن... امروز عصر بگو به چه نتیجه ای رسیدی تا بهت بگم.

   _ باشه!

   به سمت خونه حرکت کردیم. توی راه همش تو فکر بودم. تو فکر اون صدا... خیلی آهسته صحبت می کرد. به همین خاطر صدای خودش به گوش نمی رسید. یاد وقتی افتادم که بلند صحبت کرده بود. اون لحظه فهمیده بودم کیه!... اگه همون موقع تمرکز کرده بودم...

   رسیدیم خونه. روز اولی که اینجا رو واسه اولین بار دیدم یادم اومد...

***

   خیلی خوشحال بودم. بالاخره داشتم به رویاهام می رسیدم. وقتی بابا گفت که به خاطر گرفتن نمره ی کامل تو کارنامه تصمیم داره من رو برای تعطیلات بفرسته کره، جایی که همیشه آرزوش رو داشتم، باورم نمی شد. فکر می کردم سر کارم گذاشته و 2 دقیقه دیگه قهقهه میزنه... ولی این اتفاق نیوفتاد. خیلی جدی پرسیدم:« بابا... خوبی؟ چیزی نخورده تو سرت؟» اما قبل از اینکه بقیه ی حرفم رو بزنم 3 تا بلیت از جیبش آورد بیرون و گفت:« حالا که نمی خوای...» که بقیه ی حرفش تو صدای جیغ من گم شد. پریدم تو بغلش و گفتم:« بابا... عاشقتم!» اخم کردم:« اون 2 تای دیگه مال کیان؟» جواب داد:« هر کسی که بخوای... اما یه نفرشون باید بزرگتر باشه!» جوگیر شدم. دویدم طرف تلفن و سریع به رها زنگ زدم...

   _ رهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

   _ چه خبرته؟

   _ داریم میریم کره...

   نیم ساعت طول کشید تا تونست 2 کلمه ازم بیرون یکشه و بفهمه قضیه چیه. خلاصه قرار شد با یکی از دوستای خالم که مترجم بود، بریم. البته خودمون رو کشتیم تا تونستیم اعتماد مامان و بابا رو جلب کنیم. اینکه رها چجوری آخر والدین اش رو راضی کرد رو هرگز نفهمیدم.

   بالاخره برای 1 خرداد توی کره بودیم. اسم مترجمه که همراهمون بود آنیتا بود و فقط 3 سال بزرگتر از خودمون!!! توی هواپیما کلی وقت داشتیم تا با هم حرف بزنیم. تا رسیدیم سئول فهمیدیم که اون هم مثل ما عاشق دابل اسه اما به عنوان یه طرفدار... خلاصه اینکه حسابی باهاش دوست شدیم. با خودم فکر کردم امسال سال خوشبختی هامه... سالی که از اولش خوش شانسی به من رو آورد. اون از یک ماه زودتر تعطیل شدن و این از اومدن به کره... جایی که فقط تو رویاهام می تونستم بیام. اون هم واسه 4 ماه!

***

   به زمان حال برگشتم. از در ورودی خونه ای که واسه 4 ماه اجاره کرده بودیم رفتم تو. خونه ی بزرگ و شیکی بود و همه ی امکانات رو هم داشت. حتی سونا و جکوزی و اتاق رقص و... با یه باغ خیلی بزرگ که پر از گل و گیاه و درخت بود و واسه خودش پارکی محسوب می شد. جدا از این حرف خیلی هم شیک بود و پر از چیزهایی که فوق العاده باسلیقه چیده شده بود.

   به اتاقم رفتم و بعد یه دوش گرفتم. موهام رو که شونه می کردم به صدای اون پسر خیلی فکر کردم و درست وقتی که داشتم ناامید می شدم، فهمیدم... البته نمی تونستم مطمئن باشم. این مسئله خیلی مهم بود. من نمی تونستم باور کنم که اون خودش بوده.

   با هیجان به سمت اتاق رها دویدم و سریع در رو باز کردم.

   _ رها... نگو تو هم به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم! چون این امکان نداره.

   _ وای !!! پس تو هم موافقی؟

   با علامت سرم بهش جواب مثبت دادم و هر دو همزمان با صدایی که به شدت می لرزید گفتیم:

   _ یعنی... ممکنه خودش باشه؟؟؟

   رها یه دونه زد تو گوشم. داد زدم:

   _ دیوانه! آخ... مشکل داری؟

   _ نه... فقط می خواستم جفت مون از خواب بیدار شیم.

   _ پس... این یعنی ما بیداریم. رها! فقط برای اطمینان می پرسم. میشه اسمش رو بگی؟ این جوری می تونم حقیقت رو قبول کنم! زودباش... دِ بگو دیگه!

   _ من... خودت بگو! اصلا به من چه؟ من هنوز هم شک دارم.

   _ یعنی... ممکنه اون پسر... ممکنه اون...

   آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که از ته گلوم در میومد گفتم:

   _ ه... هئو یونگ سنگ باشه؟

   تا این حرف رو زدم ضعف کردم. انگار جون از تو بدنم بیرون کشیده شد! با دستایی که عین بید می لرزید دسته ی صندلی رو چنگ زدم و بعد خودمو انداختم روش.

   رها جیغ زد:

   _ ولی قبول داری که به احتمال 80% اشتباه کردیم؟

   قدرت حرف زدن نداشتم. پس فقط با تکون دادن سرم حرفش رو قبول کردم.

***

   خودش بود. خودِ خودش. خود خود خود خودش! روش رو برگردوند. من رو دید و به پهنای صورتش لبخند زد. به سمتم میومد. آهسته آهسته نزدیک و نزدیک تر می شد. دستش رو به سمتم دراز کرد. فقط یه کم دیگه... یه ذره نزدیک تر... دستم رو به طرفش دراز کردم. دستش نوک انگشت هام رو لمس کرد. فقط یه قدم دیگه...

======



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ