تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 3
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 3

   سلاااااااااااااااااااااااااااااااام!

   خوووووووووووووووفییییییییید؟

   منم خوووووووووووووفم... البته با اشک فراوان... بگذریم...

   متاسفم که دیروز نتونستم بذارم... کلی تایپ کردم بعد یهو چهار پنجم داستان پاک شد! کلی اینجوری شدم!

   من یه تصمیمی گرفتم بچه ها! چون که شما خیییییییییلی به من لطف دارید می خوام آخر هر پارتی که پارت قبلش بالای 20 تا نظر داشت براتون یه جایزه ی تووووووووووووووووووووپ بذارم!!!

   امیدوارم که خوشتون بیاااااااااااااااااااد!

   نظرتون رو در این مورد بهم بگیییییید... ممنون میشم. به خاطر همه ی دل گرمی هایی که بهم دادین ممنونم. خب زوووووووووود برین بقیه ش رو هم بخوووووووووونین!

   کوماوو!


   از خواب پریدم... خیلی ناراحت شدم. از تو رخت خواب بیرون نیومدم و همون طور که دراز کشیده بودم چشمام رو بستم. صورتش رو واسه ده هزارمین بار توی ذهنم ترسیم کردم. خودش بود. خودش و لبخند همیشگیش. لبخندی که قدرت نفس کشیدن رو از هر دختری می گرفت. آهی کشیدم و چشمام رو باز کردم. نگاهم به تقویم افتاد. 14 خرداد... پس فردا روز تولدش بود.

   آروم خندیدم و بلند شدم...

   رها رو بیدار کردم. « پاشو خرس تنبل! مگه امروز با جونگ مین قرار نداشتی؟» سیخ شد و با دیدن پوزخندم یکی از اون نگاه هاشو نصیبم کرد. خندیدم و گفتم: « بیا بریم تو نت یه خبری ازشون بگیریم. 4 روزه سرچ شون نکردیم!»

   قبول کرد:

   ـ باشه! بیا بریم ببینم حال آقای پارک خوبه یا نه؟!

   ـ چشم خانوم پارک... به همین خیال باش!

   ـ جای من فقط تو قلب اونه. پس اذیتم نکن.

   ـ دوباره چرا چرت و پرتی میگی؟

   ـ هدی! من چقدر بدبختم...

   ـ باز چی میگی؟

   ـ اون کلیپه رو که جونگ مین دختره رو محکم بغل کرد رو ندیدی؟

   ـ رهای دیوانه! اون فقط 3 سالش بود. حالا کارت شده حسودی به بچه ها؟

   ـ آخه...

   ـ حرف نزن که 2 کلمه دیگه ادامه بدی کل صبحم رو خراب می کنی! اَه...

   ـ جمش کن بابا...

   صبر نکردم تا ادامه بده. لپ تاپم رو آوردم و در حالی که یه لیوان آب دستم بود، رفتم نت. این دفعه تصمیم گرفتم توی سایت های کره ای بگردم تا اخبار دست اول گیر بیارم. همه چیز رو نمی فهمیدم ولی به جاش خبر های داغ گیر میاوردم.

   یه تیتر بزرگ که تقریبا توی همه ی سایت ها دیده می شد توجهم رو جلب کرد. نمی تونستم درست بخونمش آخه با خط فانتزی نوشته شده بود. یکی از سایت ها رو کاملا شانسی انتخاب کردم.

   رها توی آشپزخونه داشت واسه خودش قهوه می ریخت که یه صدای جیغ بلند شنید و بعد هم صدای شکستن شیشه. با ترس و لرز دوید نوی اتاق و دید لیوانی که تا چند لحظه پیش توی دستام بود حالا تبدیل به هزاران تکه تیز و درخشان شده. صدام زد:

   ـ هدی! هدی! چته؟ هدی...

   اما من نمی تونستم بهش جواب بدم. من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم. به صفحه ی مانیتور خیره شده بودم و یه جمله رو هزاران هزار بار زیر لب تکرار می کردم. رها پرسید:

   ـ چی شده دختر؟ ها؟ چی داری میگی؟ هدی...

   ـ اونا دارن برمی گردن. دارن برمی گردن. دارن برمی گردن. دارن برمی گردن. دارن برمی گردن. دارن برمی گردن...

   ـ چی داری میگی؟ یه کم بلند تر حرف بزن. واضح بگو!

   کنترل خودم رو از دست دادم و داد زدم:

   ـ اونا دارن برمی گردن! دابل اس دارن برمی گردن! دارن برمی گردن. برمی گردن...

   بعد هم جیغی کشیدم که پنجره ها رو لرزوند. رها به صورتم خیره شد:

   ـ باورم نمیشه! کی؟ چجوری؟ کجا؟ هدی؟

   بالاخره به خودم اومدم:

   ـ روز تولد هیون اونا یه کنسرت بازگشت دارن. بعدش هم یه مهمونی خصوصی هست. اون ها برمی گردن...

   خیلی افسرده ادامه دادم:

   ـ مهمونی هه که مال کسایی هست که خود دابل اس دعوت می کنن. جای ما نیست. کنسرت هم که بلیت هاش روز دوم ژوئن یعنی پریروز تموم شده. فروش اون ها نیم ساعت هم طول نکشیده...

   ـ هی هدی! اینجا رو باش:

   پنجاه نفر از تریپل اس هایی که همه چیز رو درباره ی گروه بدونن، می تونن بلیت مجانی بگیرن و 5 نفرشون هم می تونن تو مراسم بعد از کنسرت شرکت کنن. اون 5 نفر رو دابل اس توی کنسرت انتخاب می کنن.

   تا حالا 43 تا از بلیت هاشون رفته. ولی هنوز شانس داریم. بدو بریم به سوال هاشون جواب بدیم.

   ـ مطمئنی همه رو بلدیم؟ من نمی دونم چجوری هنوز همه این ها رو نبردن!!!

   ـ آخه به انگلیسی و خیلی کوچیک زده شده. معلومه که همه حوصلشون نمی شه بخوننش!

   ـ اگه همه رو بلد نباشیم چی؟

   ـ خنگ خدا خب تو نت سرچ می کنیم می فهمیم.

   ـ اما این تقلبه!

   ـ بیخی کنسرت رو بچسب!

   ـ باشه!

   روی لینک پرسش نامه کلیک کردم. در همین مدت بلیت هایی که از دست رفتن به 46 تا رسیدن. وای!

   ـ رها! نوشته فقط 1 نفر. برو لپ تاپ خودت رو بیار. زودباش...

   ـ باشه باشه!

   دوید به سمت اتاقش و زود برگشت. لینک رو بهش دادم و هر دو سریع شروع کردیم به خوندن قوانین.

   ـ اِ اِ... دیدی چی شد؟ نوشته وقتی شروع رو بزنید، تا پایان زمان هیچ صفحه ی دیگه ای باز نمیشه! اَه... تقلب غیر ممکن شد!

   ـ درستش هم همینه. بدو فقط 5 دقیقه فرصت داریم. آماده ای؟

   ـ اما گفته فقط در صورتی که همه ی سوال ها رو درست جواب بدیم بلیت گیرمون میاد!

   ـ تو که به خودت شک نداری... ها؟

   ـ نه بابا...

   رها خودش رو جمع و جور کرد و بعد گفت:

   ـ با شماره ی 3! بریم؟

   ـ باشه... تو بشمار.

   ـ 1... 2... 3!

   سریع روی استارت کلیک کردم. اول ازم خواست که یکی از اعضای دابل اس رو انتخاب کنم تا به سوال های مربوط به اون جواب بدم. بدون فکر کردن هیون رو انتخاب کردم. همون طور که رها حتما جونگ مین رو انتخاب می کرد. هر دو مون کاملا ساکت بودیم. بعد از 15 ثانیه سوال ها ظاهر شدن و تایمر شروع به کار کرد.

   10 تا سوال اول در مورد همه ی دابل اس بودن. سوال 5 لبخند رو رو لب هام نشوند:« پرنس آینه ها؟» البته که کسی به جز هئو یونگ سنگ نمی تونست باشه! از سوال 11 تا 22 در مورد هیون بود. هر چیزی که به فکرتون هم نمی رسه! سوال 23 پرسیده بود که آیا هیون رو دوست دارید؟ این جزء یکی از معدود سوال های گزینه ای بود ( همه تشریحی بودن ). مسلما جواب من "بله" بود. بعد از انتخاب گزینه "Yes" پنج تا سوال جلوم ظاهر شد. می خواستم بدونم اگه جواب دیگه ای داده بودم چی می شد؟؟! حیف که هر سوال بعد از جواب دادن ناپدید می شد! سوال 24 که اولین سوال از اون 5 تا بود پرسیده بود:« چرا هیون رو دوست داری؟» سریع فکر کردم و جواب دادم. پاسخ من به این سوال واسه خودم هم جالب بود:« چون از همه چیزش خوشم میاد. از خنده هاش، از نگاهش، از قیافش، از طرز صحبت کردنش، از ایستادنش، حتی از خشم و عصابانیتش هم خوشم میاد. من نه به خاطر یون جی هو، نه به خاطر بک سونگ جو و نه هیچ چیز دیگه ای دوستش ندارم. من فقط خودش رو دوست دارم. با این که این همه دلیل برای دوست داشتن کیم هیون جونگ وجود داره، ولی من بی هیچ دلیلی دوستش دارم.» ( اییییییییش... خب یه راست بگو عاشقشی و خلاص! )

   4 سوال بعدی هم مثل اولی بودن که جواب هر شخصی به اون ها فقط مخصوص خودش بود. مطمئن شدم که امکان تقلب وجود نداره. چون این سوال ها رو یه شخص تصحیح می کرد. هیچ برنامه ای نمی تونست به سوال های این چنینی جواب بده!

   2 تا سوال آخر رو هم جواب دادم و درست وقتی که نقطه ی آخرین جمله رو گذاشتم وقتم تموم شد. یه نفس عمیق کشیدم و به پشتی صندلی ام تکیه دادم. احساس یه دانش آموز رو داشتم که مهمترین امتحانش رو با کلی شک و تردید داده... اوف!!!

   یه پیام روی صفحه ی مانیتور ظاهر شده بود:

   " پاسخ های شما توسط همان شخصی که انتخاب کرده اید چک می شوند. سوالات 24، 25، 26، 27 و 28 نیز توسط همان شخص طراحی شده بودند. نتیجه ی آزمون تا یک ساعت و نیم دیگر از طریق ایمیل به شما داده می شود. با تشکر، مدیر برنامه های ♥SS501♥ "

   قلب کوچیکم سقوط کرد... هیون سوال های من رو نگاه می کرد. اون بود که تصمیم می گرفت قبول شم یا نه!...

   رها بود که من رو به خودم آورد. اون جیغ زد:

   ـ وااااای! پس کار پارک جونگ مین بود. اون بود که سوال 27 رو طراحی کرده بود. هی... امکان نداره ردم کنه!

   آهسته سرم رو چرخوندم. یه نگاه عمیق به رها انداختم. همین طور بهش خیره شده بودم و نمی تونستم ازش چشم بردارم. آخه دختر تو چجوری انقدر ریلکسی؟ اصلا سر در نمی آوردم! داشتم به همین چیزا فکر می کردم که یهو با صدای رها به اتاقم برگشتم.

   ـ هدی؟ تو هنوز تو شوکّی؟ بابا تو که دابل اس رو بهتر از من می شناسی... راستی تو هیون رو انتخاب کردی، نه؟ 5 تا سوال اون چی بودن؟ تو بهش گفتی که عاشقشی؟ اون_

   ـ 2 ثانیه ساکت شو تا جواب همه ی سوال هات رو بدم. خوردی من رو...

   یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم:

   ـ معلومه که هیون رو انتخاب کردم. اولین سوالش این بود که چرا دوستش دارم. من هم جوابش رو دادم. البته چون همش انگلیسی بود می تونم بگم که نگفتم عاشقشم. آخه نپرسیده بود " why you love kim hyun joong "؛ فقط پرسیده بود "why you like kim hyun joong " من هم گفتم چرا ازش خوشم میاد. پس اون نمی تونه بفهمه که من فقط طرفدارش نیستم و عاشقش ام. سوال بعدی؟

   ـ اَ... تو چه خرشانسی! خب 4 تا سوال دیگه اش چی بود؟

   ـ یکی از سوال هاش این بود که اگه بخوای بهش یه کادو بدی چی میدی؟ من هم گفتم یه کلاه... چون اون عاشق کلاهه!

   ـ خب دیگه چی پرسیده بود؟

   ـ اول تو بگو پارک جونگ مین چی پرسیده بود؟ این سوال 27 که جیغ زدی چی بود مگه؟

   ـ آها... اون؟ ( خندید ) پرسیده بود شما هم هویج دوست دارین؟

   ـ پس جناب خرگوش اینجا هم دست از سر این ماده ی نارنجی رنگ برنمی داره! خب تو چی گفتی؟

   ـ معلومه که گفتم عاشق هویجم. هه هه!

   یه نگاهی به ساعتم انداختم. ده و بیست و سه دقیقه ی صبح. ایمیل ام رو باز کردم و انتظار کشیدم...

***

   " یه جای خوب... "

   ـ هی... کیم هیون جونگ، هئو یونگ سنگ، با تو هم هستم پارک جونگ مین! نمی خواین دست از سر اون لپ تاپ ها بیچاره بردارین؟

   هیون: تو که میدونی چه جوابی می شنوی چرا این سوال رو می پرسی؟

   کیو: آخه تا 5 دقیقه ی دیگه میرسیم!

   یونگی: پس تو می تونی 5 دقیقه ی دیگه سوالت رو تکرار کنی...

   جونگی: اَه! شما نمی تونین یه دقیقه ساکت باشین؟

   کیو: ببین کی داره این حرف رو می زنه! تو که همیشه از همه شلوغ تر بودی! حالا چی شده؟

   هیونگ: کیو صبر کن... این جونگ مین خیلی مشکوک می زنه...

   جونگی: بیبی بیا اینجا تا بهت بگم کی مشکوک میزنه!

   هیونگ رفت نشست پیش هیون و گفت:

   ـ دستم به شلوارت... بابایی این باز می خواد من رو بزنه.

   هیون بدون اینکه نگاهش رو از مانیتور برداره جواب داد:

   ـ این چیز ها به من ربطی نداره. برو به مامانت بگو!

   یونگی: هیونگ بیا اینجا... یه نفر توی اون تست که دیروز انتخاب کردیم تو رو انتخاب کرده.

   جونگی: خب پس تو م داشتی اونجا سیر می کردی! من هم دارم بهترین طرفدارامون رو انتخاب می کنم تا یه بلیت مجانی توی لژ مخصوص ببرن. هیون تو هم برو خیلی ها منتظرن تا جوابشون رو بدی. بیچاره ها حتما تا حالا دق کردن...

   هیون: تو باز هم تو آب نمک خوابیدی؟

   کیو: هی بچه ها رسیدیم!

   یونگی: کیو به راننده بگو یه لحظه همین جا بایسته...

   کیو: الان میگم.

   هیونگ: نه می خوای صبر کن فردا بگو!

   کیو: بامزه...

   یونگی: حالا که ایستاد بیاید جواب تست رو بدیم بعد بریم تو. این جوری خیال مون راحت تره!

   همه ی پسر ها با یونگ سنگ موافق بودن. کیو گفت:

   ـ صبر کن تا من لپ تاپ هیونگ رو واسش بیارم...

   هیونگ: چه عجب یه نفر یاد من افتاد!

   جونگی: شما نمی خواین ساکت شین؟

   بقیه: نه!

   جونگی: اوه اوه من که تسلیم شدم.

   هیون: بچه ها این یکی من رو از خودم هم بهتر می شناسه... ولی ردش می کنم!

   یونگی: چرا؟

   هیون: چون دوستم نداره. ازم متنفره!

   یونگی: اون وقت چرا توی تست شرکت کرده؟

   هیون: چون می خواد توی کنسرت جلوی همه یه خنجر تو قلبم فرو کنه!

   جونگی: تو چه طرفدارای باحالی داری...

   هیون: خیلی!

   یونگی: هی پسرا... من یه فکری دارم.

   هیون چه فکری؟

   کیو: بیا هیونگ. اینم از لپ تاپت!

   یونگی: راستش...

   جونگی: آها... بالاخره یه طرفدار پیدا کردم که عشق هویجه!

   یونگی: میگم که...

   هیونگ: مگه بقیه شون هویج دوست نداشتن؟

   یونگی: در واقع...

   جونگی: نه! همشون به خاطر من می نوشتن هویج دوست داریم. ولی این یکی نوشته "من عاشق هویجم!" ...

   یونگی: میشه یه لحظه...

   هیون: یونگ سنگ تو می خواستی چیزی بگی؟

   یونگ سنگ سرش رو با تاسف تکون داد و گفت: « هی روزگار... » ( آخییییی... داداشی مظلوم واقع می شود!)

   هیون: آها... بالاخره پیداش کردم!!!

   جونگی: چی رو؟

   هیونگ: چطوری؟

   کیو: کجا؟

   یونگی با داد: هیا...

   هیون: یه طرفدار خوب رو!

   جونگی: مگه بقیه بد بودن؟

   هیون: نه... ولی این قراره برام یه کلاه بگیره.

   هیونگ: کلاه؟ قراره برات بگیره؟

   هیون: نه ولی...

   همه: ولی چی؟

   هیون: نخودچی. ولی اون گفته به عنوان کادو بهم یه کلاه میده.

   یونگی: خب پس بقیه ی طرفدارات چی گفته بودن؟

   هیون: اوه... چیزهای بد!

   جونگی: کنجکاو شدم... چی گفته بودن؟

   یونگی: هیون نگو... من فهمیدم. جلو بچه ها بده...

   هیون: باشه عزیزم!

   جونگی: چرا بده؟ بگو دیگه...

   یونگی: نه پسرم واسه تو خوب نیست... منحرف میشی!

   هیون: تو هم؟

   کیو: بسه دیگه کارتون تموم نشد؟

   بقیه: چرا...

   کیو: پس بیاین بریم دیگه.

   هیون: کیو راست میگه. بچه ها جمع کنین. مدیر گفته اینجا از قبلی ها خیلی بهتره!

   هیونگ: خدا کنه...

***

   شترق!

   صدای افتادن یه چیزی رو شنیدم. رها رو صدا کردم:

   ـ آهای دختر گلی... کوشی تو؟

   از توی اتاقش داد زد:

   ـ حتی فکر نزدیک شدن به اینجا رو هم نکن... هدی پناه بگیر!

   خندیدم:

   ـ چی شده مگه؟ قاتل ها بهت حمله کردن؟

   جیغ زد:

   ـ از من گفتن بود!

   هشدارش رو نادیده گرفتم و به طرف اتاقش به راه افتادم. ولی ای کاش به حرفش گوش می دادم. اگه می دونستم چی می شه... باز دوباره اون صدا رو شنیدم. انگار یه چیزی کوبیده شد رو زمین. دیگه خیلی کنجکاو شده بودم. اون لحظه بزرگترین اشتباه رو انجام دادم و در اتاق رو باز کردم. ( چه حال می داد این جاش تموم می کردم؟ ولی من مهربونم... ادامه بدید و ببینین الان چه گندی بالا میاد... )

   عبور سریع پاهای ظریف و لزجش رو از روی پاهای برهنه ام حس کردم. یه نگاهی به پایین انداختم و ده متر پریدم هوا! پاهام رو وحشیانه تکون می دادم و جیغ می کشیدم. رها در حالی که به طرف اون می دوید زیر لب گفت:

   ـ اَه... در رفت. من که بهت گفتم نیا! می خواستی به حرفم گوش بدی! اون موقع...

   فرصت نداشت حرفش رو ادامه بده. به اون رسید و با دمپایی محکم کوبید تو سرش. بیچاره به پشت افتاد رو زمین و شروع کرد به تکون دادن دست و پاهاش. امّا دیگه دیر شده بود... رها دکمه رو فشار داد! یه صدای پیس اومد و بعد همه چیز تموم شد. فقط چند ثانیه تقلا کرد و بعد جون داد...

   رها یه نگاهی به من انداخت و گفت:

   ـ تو هم تمومش کن دیگه! من که کشتمش؛ چرا تو هنوز داری جیغ می زنی؟

   دهنم رو بستم. رها اسپری رو گذاشت رو زمین و گفت:

   ـ آخه آدم عاقل یه سوسک کوچولو هم ترس داره؟ اگه در آینده یه سوسک توی خونه ی بختت دیدی چیکار می کنی؟ شوهرت هم که از خودت بدتره... تو جیغ بکش اون هم می پره بغلت، 2 تا یی پناه بگیرین تا یه نفر پیدا شه نجاتتون بده!!!

   بعد هم اونقدر به حرفی که زده بود خندید که نگو و نپرس... آهی کشیدم و فکر کردم: هی... چه میشه کرد؟ رهائه دیگه!

   دینگ - دینگ!

   این صدا بود که من رو از افکارم بیرون آورد. با تعجب به رها نگاه کردم اما چهره ی اون هم از بی خبریش خبر می داد. دوباره اون صدا رو شنیدم و همون لحظه فهمیدم. جیغ کشیدم و به رها گفتم:

   ـ یه ایمیل جدید برام اومده! یعنی ممکنه...

   حرفم رو ادامه ندادم. هر دو تامون همزمان به طرف لپ تاپ ها شیرجه رفتیم که تنها نتیجه اش یه سقوط آزاد از ناحیه ی سر رو زمین بود. بدون گفتن آخ بلند شدم و خواستم رها رو بلند کنم که دیدم عکس العمل اون سریع تر از من بوده... خانوم در حال چک کردن صندوقش بود! زیاد بهش فکر نکردم. این بار آروم به طرف لپ تام رفتم و با دستایی که می لرزید ایمیل جدیدی رو که از یه شخص ناشناس بود، باز کردم. چشم هام رو بستم و از ته دل از خدا خواستم که قبول شده باشم.

   خیلی آهسته به پلک هام اجازه دادم باز شن...

===================================================

   هه هه... " در آینده خواهید دید: "

   * دو طرف راه پر از گل های رز سفید بود... *

   * هیونگ بازم احساساتی شده... *

   * با صدای ... جونگ مین از خواب بیدار شدم... *

   * ... باید جلوی همه دختره رو ببوسی... *

   خـــــــــــــــــــب!

   چطور بود؟ دوست داشتین؟

   این هم جایزه تون واسه پارت قبل:

  

[http://www.aparat.com/v/8d0d2b57bdc0fa64bc3348ffcfd5d15968968]

   نظر plz ...




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ