تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 6
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 6

   باز دوباره سلااااااااااام به همه تریپل اس های گل!
   امیدوارم حال همه تون همچنان خوب باشه... بچه ها! برام دعا کنین! فکر کنم می خوان تحریمم کنن
   خیلی نگرانم...
   راستی شما باز جایزه گرفتین! ممنون که با نظراتون دل گرمم می کنید.
   و یه نکته دیگه! این قسمت یه شخصیت جدید وارد داستان میشه... یاسمین!
   خب... وقتشه که همه هوو ها و زن داداش ها و جاری ها و خواهر شوهر های محترمه همرا با تریپل اس های عزیز بدون به سمت ادامه! هووووووووورا!


   جونگ مین و یونگ سنگ یه نگاهی به هم انداختن و بعد جفت شون به سمت هم رفتن. بقیه ی پسرا هم با یه wow گنده اون ها رو تحریک کردن. جونگ مین از سر ناچاری چشم هاش رو بست و آروم آروم به یونگ سنگ نزدیک شد. یونگ سنگ هم که نمی تونست بیشتر این وضعیت ناجور رو تحمل کنه سریع سرشو برد بالا و یه بوسه ی کوچیک به گوشه ی لب جونگ مین زد. بعد هم زود از او دور شد و با پشت دست لبش رو محکم پاک کرد. جونگ مین که هنوز تو شک بود با صدای خنده ی پسرا به خودش اومد و یه چشم غره ی جانانه تحویل شون داد که قهقهه ی اون ها رو چند برابر کرد...
   چند دقیقه بعد پسرا در حال آماده شدن بودن تا آخرین آهنگ رو اجرا کنن. هیون جونگ در حالی که لباسش رو می پوشید یه لحظه اخم کرد و بعد از یونگ سنگ پرسید:
   ـ راستی... چرا نیمه شب باید ببوسمش؟
   پسرا خشک شون زد و بعد همزمان گفتن:
   ـ یعنی تو نمیدونی؟؟؟
   هیون که تعجب کرده بود گفت:
   ـ چی رو باید بدونم؟
   جونگی: هیون تب نداری؟
   کیو: نه بابا! الان 2 بطری آب خالی کرد...
   یونگی: کدومتون باید به هیون می گفتین؟
   هیونگ: جونگ مین!
   جونگی: خب راست میگی ها! من تصمیم گرفتم غافلگیر شه... پس بهش نگفتم...
   هیون داد زد: میشه به من بگین اینجا چه خبره؟
   جونگی: بچه ها جذبه رو حال کردین؟ الان بهت میگم داد نزن...
   جونگ مین با یه سرفه ی کوتاه صداش رو صاف کرد و ادامه داد:
   ـ امشب آخر جشن تولد تو، یعنی درست نیمه شب، همه ی چراغ ها خاموش میشن و زوج های عاشق همدیگه رو می بوسن... اگه نیمه شب نباشه و همه جا تاریک نشه که دختره نمی ذاره ازش لب بگیری! حالا فهمیدی؟
   هیون: اِم... اوهوم... اِ... یعنی ... در واقع بله!
   جونگی: پس حله دیگه! خوش به حالت که یکی رو داری... کاشکی دوست دختر داشتم! خیلی کیف میده به افتخار بازگشت دابل اس عشقت رو ببوسی... وای!
   یونگی: پسرم به این چیز ها فکر نکن... دوستِ دختره هم بد نبود ها... کاشکی دعوتش می کردیم!
   هیونگ: یونگ سنگ تو اون رو از کجا می شناسی؟
   یونگی: باشه برای بعد...
   پسرا به سمت جایگاهشون حرکت کردن...
***
   وقتی هیون و بقیه به جایگاه برگشت، فوق العاده خوشحال و بی نهایت ناراحت شدم. خوشحال چون دوباره می دیدمشون و ناراحت چون دیگه به این زودی ها فرصت به این خوبی گیرم نمیومد تا ببینمشون... پس موقع اجرای Do you like that هیون یه دل سیر نگاهش کردم. آخرین آهنگ اون کنسرت به یاد موندنی Snow prince بود. پسرا عالی بودن... شاهکار می رقصیدن! سعی می کردم تک تک این لحظه ها رو توی ذهنم ثبت کنم...
   بالاخره اجرا ها تموم شد. اما دابل اس نرفتن. هنوز یه کاری مونده بود که باید انجام می دادن! رها آهسته تو گوشم گفت:
   ـ هدی... فراموش کرده بودم! 5 نفر از کسایی که توی لژ مخصوص اند توی مهمونی شرکت می کنن...
   ـ چــــــــــــــــــــــــــــی؟
   انقدر بلند این کلمه رو گفتم که صندلی های کناری بهم چشم غره رفتن... اصلا یادم نبود! یعنی میشه... نه! امکان ناپذیره... اون هم با وجود این همه تریپل اس مشتاق. چه خیال خامی...
   به رها گفتم:
   ـ حتی اون ته ته های ذهنم هم به این موضوع فکر نمی کردم!
   سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. چون همون لحظه هیون شروع به صحبت کرد. اول از همه ی تریپل اس ها تشکر کرد که باهاشون موندن و طی این چند سال فراموششون نکردن. بعد هم قول داد که از این به بعد بیشتر از قبل تلاش می کنن... و بالاخره نوبت به اعلام اسامی رسید!
   اول هیونگ جون انتخابش رو
گفت:
   ـ خب... من هیچ تفاوتی بین طرفدارام نمی ذارم و تبعیض قائل نمیشم. اما امشب ترجیح میدم که...
   یه لحظه مکث کرد تا نفس جمعیت حبس شه و بعد ادامه داد:
   ـ که یاسمین زارع رو که از برترین فن هامه به جشن دعوت کنم!
   گیج شدم! یاسمین؟؟! اون هم اینجا بود؟ باورم نمیشه... به رها نگاه کردم؛ اما اون از من هم بیشتر تعجب کرده بود! وقتی که لژ مخصوص روشن شد تونستم دوست چند سالم رو ببینم که با شک و تردید آروم آروم به طرف سن می رفت. آروم صداش کردم:
   ـ یاسمین!
   بهم نگاه کرد و بدون اینکه سرعتش رو کم کنه زیر لب جواب داد:
   ـ چه جالب...
   آهسته حرفش رو تایید کردم و حرف هام رو گذاشتم واسه بعد. یاسمین به سمت سن می رفت و سعی می کرد کنترلش رو از دست نده. رها یه جوری که فقط من و یاس می تونستیم بشنویم گفت:« فایتینگ!» و دستش رو مشت کرد.
   هیونگ آهسته به جونگ مین گفت:
   ـ دیدی بهت گفتم؟ این یکی خیلی خوشگل تره!!!
   جونگی: که چی؟
   هیونگ: هه هه... کم آوردی؟
   جونگی: باید دید اخلاقش هم مثل ظاهرشه؟

   هیونگ: دارم رو دستت بلند میشم ها...!
   جونگی: چه خوش خیال...
   هیونگ به سمت یاسمین رفت و راهنماییش کرد. یاسمین هم که دل تو دلش نبود زیرلب تشکر کرد.
   یونگ سنگ یه دختر کره ای خوشگل به اسم "مین سوآ" رو انتخاب کرد. کیو کیم سانی رو انتخاب کرد و بلافاصله بعد از اون هیون جلو اومد. هیون... می خواستم حداقل دختر رو ببینم و بدونم که لیاقت شرکت در جشن تولد هیون رو داره یا نه!
   هیون صداش رو صاف کرد و گفت:« لی ها_ » اما یهو برگشت و یه نگاه به یونگ سنگ انداخت. یونگی هم یه کوچولو خندید و بعد یه چیزی تو گوش هیون گفت. هیون با سر تایید کرد و گفت:
   ـ اِ... هدی پیشوا! توی سالن حضور داری یا نه؟
   کر شده بودم. دیگه چیزی نمی دیدم. حتی نفهمیدم یه دختر کره ای لوس داره بلند بلند نفرینم میکنه. اختیار خودم رو از دست داده بودم. رها به زور بلندم کرد و به سمت جلو هلم داد. ناخود آگاه به سمت سن راه افتادم. دو قدم که برداشتم تازه فهمیدم قضیه چیه! به کیم هیون جونگ، کسی که هرشب توی رویاهام میدیدم، نگاه کردم. جونگ مین جلوی هیون اومد و راه دیدم رو سد کرد. یهو همه ی صداها برگشتن...
   ـ من خیلی فکر کردم... امشب باید درباره ی فواید هویج صحبت کنم. پس می خوام کسی رو انتخاب کرده باشم که از حرف هام خسته نشه! رها! تو نگفتی که عاشق هویجی؟
   صدای جیغ رها گوشم رو پر کرد... و یه لحظه بعد قطع شد. معذرت خواهی کرد و دوید طرفم. دستم رو گرفت و با هم حرکت کردیم. هیون دوباره در معرض دید من قرارگرفت. نگاهش کردم. خودش بود.
خود خودش! این یه خوابه؟ نه... امکان نداره. وای! تولد هیون... باورش سخت تر از سخته! همون لحظه در حالی که داشتم به شدت با خودم کلنجار می رفتم نگاه هیون به چشمام افتاد. اون موقع بود که اون کارو انجام داد. هیچ کس نتونست جلوش رو بگیره... ( یوهاهاها... دلم می خواد اینجا تمومش کنم! چه حالی می داد... )
   یه لبخند دختر کش جانانه نصیبم کرد. انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن و اراده ام رو گرفته بودن. زانو هام سست شد. اگه رها من رو نگرفته بود همونجا پخش زمین میشدم. صدای رها توی گوشم پیچید:
   ـ سوتی نده دیگه... بابا مگه خوردتت که اینجوری میکنی؟
   تمام عزمم رو جزم کردم و به یون لبخند زدم. اون هم نگاهش رو یه جای دیگه انداخت که عمل بسیر به جایی بود... چون در غیر این صورت همونجا پس می افتادم. به رها گفتم:
   ـ سعی خودم رو می کنم...
   یونگ سنگ که تمام مدت من رو زیر نظر داشت، حالا در حال پوزخند زدن بود. اما من اون رو نمی دیدم. تمام وجود من فقط هیون رو میدید. فقط موهای بلند و چشم های کشیده ی اون رو می دید. فقط آغوش گرم اون رو می خواست. فقط حضور اون رو احساس می کرد... ( لطفا تو نظرا بگین این تیکه اوق داشت یا نه؟ نداشت... داشت؟
)
   انگار هر چی بالا می رفتم به سن نزدیک نمی شدم. احساس می کردم 2 قرن طول کشید تا به پله های کناری رسیدیم. آهسته آهسته بالا می رفتم. حالا که اینقدر نزدیک شده بودم، قدرت رو به رو شدن با گروه مورد علاقه ام رو نداشتم. خیلی سخته که انقدر به مهمترین چیز زندگیت نزدیک باشی اما نتونی فشار جریان رو تحمل کنی...
   همه شون اونجا ودن. هر 5 تاشون. به علاوه ی یاسمین، سوآ و سانی. یاس آروم زد پشتم و به فارسی گفت:
   ـ اَه... هدی! تو نباید از خودت ضعف نشونبدی. از هیون یاد بگیر... قوی باش!
   درست می گفت. باید اراده ام رو نشون میدادم. با حرفای یاس بالاخره از شوک خارج شدم. این می تونست بزرگترین فرصت همه ی عمرم باشه! پس باید حداقل از بودن در کنارش لذت می بردم...
***
   بعد از تموم شدن کنسرت با یاسمسن و رها به سمت هتلی که یاسمین اونجا بود حرکت کردیم. با مسئول اونجا تسویه حساب کردیم و رفتیم خونه ی ما. یاسمین با دیدن خونه گفت:
   ـ Wow! عجب خونه ایه!
   رها: کجاش رو دیدی؟ همه چی سنگ تمومه...
   هدی: رها اغاق می کنه. همچین تحفه ای هم نیست.
   یاس: مشخصه!!!
   رها: دیدی؟ دیدی؟
   هدی: کو؟
   یاس: کوه؟ تو بیابون!
   هدی: هه هه... حالا وقت این کاراست؟ بچه ها تود هیونه ها...
   رها و یاس همزمان: خب؟
   هدی: شما نمی فهمین؟ مگه نمی دونین چه حالی دارم؟ ما داریم میریم تولد هیون!
   یاس: آها... خب شوهر توئه به ما چه؟
   هدی: هیونگ جون و جونگ مین هم اونجان. اگه یادت نرفته باشه...
   یاس: هیونگ؟ هی وای من...
   و دوید سمت خونه. من هم پشت سرش شروع به حرکت کردم. جور کردن لباس ها همراه با دردسر فراوان بود. اما بااخره انتخاب کردیم. یاسمین یه لباس سرخ به رنگ آسمون غروب پوشید. لباسش تا روی زانو بود و کفشش هم باهاش ست بود.
   رها یه لباس نارنجی پوشید که آستین های پفی داشت و دامن بلند. موهاش رو هم با یه گیره ی بزرگ نارنجی رنگ بست. ( هویج...
)
   و من یه لباس دکلته پوشیدم که تا زانوم می رسید. رنگش سفید بود که به کفشم میومد و جلوش با پرهای طبیعی تزیین شده بود. موهام رو هم باز گذاشتم و یه تل خوشگل زدم.
   هر سه تامون عالی شده بودیم. رأس ساعت 5:30 ما آماده بودیم. قرار بود واسه ساعت 6 یه ون بیاد دنبالمون. هیچکدوم آروم و قرار نداشتیم.
   یاس: الان چه احساسی داری؟
   هدی: استرس... استرس دارم! استرس خالص...
   رها: راستی... یاسمین چی شده که یهو اینجا ظاهر شدی؟
   یاس: به نظرت ممکنهدابل اس برگردن و من اینجا نباشم؟
   من و رها یه نگاهی به هم انداختیم و بعد یک صدا گفتیم: نه!
   یاس: پس حلّه دیگه!
   شونه هام رو بالا انداختم. یاسمین در حد جنون عاشق دابل اسه. حتی فراتر از جنون! مرزش رو مدت ها پیش رد کرده. با بازگشت دابل اس اون هم باید پیداش می شد... در غیر این صورتی وجود نداشت!
   صدای زنگ در من رو از افکارم خارج کرد. هر سه به هم نگاه کردیم و بعد گفتیم: "فایتینگ!" آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به طرف آیفون قدم برداشتم. پاهام می لرزید. به قول خودم... استرس خالص!
===================================
   هه هه... اگه گفتین الان چی میشه؟
   در آینده خواهید خواند: ( پَ نَ پَ الان خواهیم خواند... )
   * ... تو که میدونی اگه دستش رو بگیری مردی! *
   * کل بدنم خالی شد. یهو احساس سرما کردم... *
   * یعنی هیون میدونست؟ *
   * لب هاش نزدیکم بود. خیلی نزدیک... *
   * ... نفس هاش با گوشم برخورد می کرد. داشتم می لرزیدم. *
   فکر کنم کل داستان رو لو دادم! هه هه...
   اینم جایزه تون:
[http://www.aparat.com/v/efb02112a854f238b26fc03996342d9644089]



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ