تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 7
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 7

   سلام به همه!

   بازم سر و کله ی من پیدا شد... ! دلم براتون شده بود یه ذره... شما خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانواده خوبن؟ داداشیام چطورن؟

   زیاد حرف نمیزنم فقط اینکه دقت کنید رها نارنجی پوشیده... این نکته ی مهمی هه!

   راستی... باز جایزه گرفتین. هه هه... شما که همیشه جایزه میگیرین!

   با تشکر از همه چینگو ها... زووود برین بقیه داستان رو دنبال کنید...


***
   جونگی: نچ نچ نچ نچ...
   هیونگ: نچ!
   جونگی: هنوز هم باهات مخالفم!
   هیونگ: مشکل خودته...
   جونگی: نچ. دِ نشد دیگه!
   هیونگ: اَه... من هنوز رو حرف خودم می استم.
   جونگی: این مشکل خودته.
   هیونگ: نچ!
   جونگی: نچ نچ!
   یونگ سنگ: اَه... بسه دیگه! جرات دارین یه بار دیگه نچ نچ کنین. اون وقت ما می دونیم با شما!
   کیو: بله... ما!
   هیون: یونگ سنگ! همسر مهربانم؟
   یونگی: اول حمایت کن بعد حرفت رو بزن.
   هیون: حمایت! حمایت شدی؟
   هیونگ: نـ_
   هیون: الان جدی گفتم ها!
   جونگی: واقعا؟ اَه... تازه داشتم گرم می شدم!
   یونگی: بپا نپزی! هیون... بگو!
   هیون: تو چجوری این دختره رو می شناسی؟ چرا می خوای ببوسمش؟ از کجا درمورد کادوش انقدر مطمئنی؟
   یونگی: الان فقط جواب دومی رو میدم! چون یه تسویه حساب کوچولو بهش بدهکارم! 2 تای دیگه ش رو بذار واسه بعد از نیمه شب!
   هیون: آخه اون هنوز خیلی بچس! اگه اولین بارش باشه چی؟
   یونگی: نه بابا!
   اما بعد نگران شد. " نکنه واقعا اولین بارش باشه؟ ولی نه... حتی اگه اولیش باشه، اشکالی نداره. چون عاشق هیونه! اما اگه نباشه چی؟ وای! نکنه اشتباه کرده باشم؟ "
   توی همین فکرا بود که یکدفعه ون ایستاد. هیون به یونگی نگاه کرد:
   ـ چی شد؟
   یونگی: تو نگران نباش... نیمه شب کارتو بکن!
   هیون: از کجا انقدر مطمئنی که می بری؟
   یونگی: دیگه دیگه...
   پسرا به سمت خونه شون رفتن. نشیمن غرق در نور بود. همه چیز کاملا آماده ی جشن بود. کیو در حالی که چشماش برق میزد گفت:
   ـ بچه ها! من میرم غذا ها رو تست کنم و بیام.
   هیون: با احتیاط عمل کن... مطمئنی پیش مرگ احتیاج نداری؟
   کیو: یادم بنداز بعدا بهت چشم غره برم!
   هیون: حتما!!!
   یه کم اونور تر جونگی و هیونگ دوباره شروع کردن:
   جونگی: مال من بانمک تره!
   هیونگ: نخیرم! مال من قد بلند تره.
   جونگی: مال من تپل تره...
   هیونگ: هنوز هم فن من خوشگل تره!
   جونگی: مخالفم!
   هیونگ: تو داری اشتباه می کنی.
   جونگی: نچ.
   هیونگ: نچ نچ!
   جونگی: خیر...
   هیونگ: نه!
   جونگی: قبول ندارم!
   هیونگ: هه هه... فنِ من رقص U R man رو هم بلده!
   جونگی: مال من عاشق هویجه!
   هیونگ: مال من باحال تره!
   جونگی: نخیرم! نیست.
   هیونگ: هست!
   جونگی: نیست!
   هیونگ: هست!
   جونگی: نیست!
   هیونگ: هست!
   جونگی: نیست!
   یونگ سنگ روی کاناپه نشسته بود و هنوز با خودش درگیر بود... " اَه... دختره ی... چرا انقدر رو اعصاب منی؟ "
   هیون داشت به تولدش فکر میکرد و به نیمه شب. اصلا احتمال هم نمیداد که امکان باختش وجود داشته باشه!
   کیو داشت غذا ها رو تست میکرد و به آشپز می گفت بعضی هاش رو عوض کنه... بیچاره آشپزه! داشت از خودش حسابی نا امید میشد!!!
***
   ساعت هفت و سی دقیقه بود و ما همچنان در راه بودیم. هرکس توی افکار خودش شنای قورباغه می رفت که یکدفعه یاسمین جیغ زد. منم که اساسا تو حس بودم 120% زهره ترک شدم. رها که دید دارم سکته هه رو میزنم گفت:
   ـ ووی! چته دخمل؟ چرا یهو همچین می کنی؟ این هدی مرد...
   یاس: میگن که... جدی جدی داریم میریم تولد هیون؟ ... همین کیم هیون جونگ خودمون؟ و بقیه ی دابل اس هم اونجا حضور دارن؟ احیانا من دارم خواب می بینم؟
   هدی: اَ... چه تفاهمی! مگه داریم به یه همچین جایی میریم؟
   و بعد یه جیغ بنفش کشیدم. راننده ی بیچاره هم ترسید و پاش رو گذاشت رو ترمز! اگه خیابون خلوت نبود امکان نداشت تصادف نکنیم. این دفعه یاسمین صحبت کرد:
   ـ هدی تو خلی؟ چیکار میکنی؟
   و به کره ای به راننده گفت:
   ـ آقا لطفا حرکت کن... چیزی نیست!
   هدی با داد و فریاد از نوع شدید و فجیع: رها! رها! بیا من رو بیدار کن! دارم خواب خوب میبینم. بیا تا سکته ی ناقص نزدم! مردم از استرس! بیا بیدارم کن!!!
   یاسمین یه دونه خوابوند تو گوشم! ساکت شدم. رها گفت:
   ـ هه هه... فکر می کردم فقط خودم بلدم اینجوری تو گوشی بزنم!
   هدی: هرهرهر... زهر مار! له شدم.
   یاس: اما بیدار هم شدی... فکر کردی میذارم صدات تا اونجا رو نرمم باشه؟
   هدی: راست میگی ها!!!
   یاس: پَ نَ پَ!
   رها: اووم... یه پیشنهاد دارم! آرامش خودتون رو حفظ کنید!
   هدی: چقدر من موافقم!
   یاس: پس خفه!
   هدی: چشم...
   رها: ها؟
   هدی: ها!
   یاس: هوم؟
   رها: چی شد؟
   یاس: جانم؟
   رها: گیجیدم! چه خبره؟
   هدی: ها... !
   رها: آها...
   یاس: اوم؟
   هدی: اوهوم!
   یاس: اَه... بسه این مشنگ بازی ها چیه؟
   هدی: آهان!
   رها: هه هه... از شوک مهمونی خل شدیم!
   هدی: اوی!
   رها: اِ... مگه دروغ میگم؟
   هدی: فرانسوی بود خله! یعنی آزه!
   یاس: اوووی! چرا فرانسه می حرفی؟
   هدی: هویجوری!
   یاس: اوی!!!
   رها: چی شد؟
   یاس: آره... چه خوب شد!
   هدی: چی خوب شد؟
   همین جوری داشتیم چرت و پرت می گفتیم که یهو ماشین ترمز کرد. آهسته آب دهنم رو قورت دادم و خیلی خیلی یواش در ماشین رو باز کردم.
   کیو که داشت آرم دابل اس رو که روی دیوار نقش بسته بود با چشماش می خورد، یه صدایی شنید. برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. چیزی که دید ذهنش رو از هر فکر دیگه ای خالی کرد. ون دخترا رسیده بود. اولین مهمون هاشون اومدن! دوید سمت پسرا. بحث جونگی و هیونگ همچنان ادامه داشت. کیو دستش رو رو شونه ی هیون گذاشت:
   ـ هی! خوشگلا!
   هیون، یونگی، جونگی، هیونگ: با منی؟
   کیو: اَه... دخترا رسیدن!
   جونگی: آها... بی بی الان حرفم رو بهت ثابت می کنم که_
   اما با دیدن رها حرفش رو خورد. جونگ مین ناخودآگاه زیر لب گفت:« هویج من! بیا بغلم... » ( زن داداش ها نزنین... چیزی نگفته که... رها هویج شده! ) بعد یه چشمک به هیونگ جون زد و به سمت رها رفت. رهای بیچاره هم اون وسط داشت هلاک میشد. یاسمین که دید جونگ مین می خواد با رها دست بده، خطاب به جونگی گفت:
   ـ پارک جونگ مین! تو که میدونی اگه دستشو بگیری مردی!
   جونگ مین یه نگاهی به خودش انداخت و گفت:
   ـ خب چرا؟ تو که از فن هام نیستی چی؟ با تو می تونم دست بدم؟
   یاس: نه که نمی تونی! چون من هم از فن هات هستم. البته هیونگ جون رو ترجیح میدم! ولی نه زیاد ها... یه مقدار.
   هیونگ: کیه که من رو ترجیح نده؟
   هدی: فکر می کردم فقط جونگ مین خودشیفتگی داره!
   هیون: خب اشتباه می کردی. نمی خوای تولدم رو تبریک بگی؟
   دلم هُرّی ریخت پایین! کل بدنم خالی شد. یهو احساس سرما کردم. کیم هیون جونگ... اوه!
   این هئو یونگ سنگ بود که من رو نجات داد:
   ـ تو گفتی اسمت هدی ست. هدی پیشوا... چرا اون کلاه رو بهم ندادی؟
   جمله ی آخرش رو یه جوری گفت که فقط من تونستم بشنوم. پس حدسمون درست بوده...
   هدی: خودت میدونی. این طور نیست یونگ سنگ شی؟

   یونگی: البته که میدونم... من_

   هدی: بهش گفتی؟

   نتونستم طاقت بیارم. یعنی هیون می دونست؟ یونگ سنگ پوزخندی زد و گفت:

   ـ هنوز نه... اما اگه اصرار داری_

   هدی: نـــه! خواهش می کنم.

   یونگی: جیغ نزن!

   جونگی: هی شما 2 تا دارید چی به هم میگید؟

   کیو: فضولی؟

   جونگی: خیلی مشکوک میزنن!

   هیونگ: منحرف...

   جونگی: بی بی... ببند!

   کیم سانی با کیو دست داد و بعد دستاش رو محکم گرفت جلو صورتش و همون جوری گفت:

   ـ اصلا باورم نمیشه... کیم کیو جونگ!

   کیو خندید و گفت: من خیلی خوشحالم که فنی مثل تو دارم.

   سانی: از این حرفا نزن که الان غش می کنم.

   کیو: می خوای این اطراف رو نشونت بدم؟
   سانی: اگه اشکالی نداره...
   سوآ: هئو یونگ سنگ!
   یونگی: بله؟
   سوآ: نباید به من خوش آمد بگی؟
   یونگی: لزومی نمی بینم.
   سوآ: تو من رو دعوت کردی!
   یونگی: مهم نیست. الان یه کار دیگه دارم.
   یهو احساس کردم یه نفر دستم رو کشید و منو با خودش برد. یه نگاهی به مچم انداختم که حالا توی دست یونگ سنگ بود. منو برد گوشه ی نشیمن! سرش رو به طرفم خم کرد و آروم بهم نزدیک شد. قلبم داشت تاپ تاپ به در و دیوار سینه ام می کوبید.
   لب هاش نزدیکم بود. خیلی نزدیک...
===============================
   خماری!!!!!!!!
   در آینده خواهید دید هم نداریم چون الان مامان خفم می کنه!
جایزه:
[http://www.aparat.com/v/566a3576c728361d7be105ed444122a174732]



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ