تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 8
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 8

   به به!

   سلام چینگو ها!

   من باز مزاحم شدم؛ نه؟ دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید!

   خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خوش میذگره؟ چه خووووووووووف!!!

   راستی من واسه این قسمت حسابی در مورد فواید هویج تحقیق کردم! ببینین چه پر کارم...

   ببخشید اگه باز دارم سرتون رو می خورم! ولی خوب اگه نخورم که دیگه به من نمی گن هدی... ! باز براتون جایزه گذاشتم. شما هم لطف کنید خوشتون بیاد! خب دیگه... خیلی حرف زدم! بپرید ادامه!


یهو احساس کردم یه نفر دستم رو کشید و منو با خودش برد. یه نگاهی به مچم انداختم که حالا توی دست یونگ سنگ بود. منو برد گوشه ی نشیمن! سرش رو به طرفم خم کرد و آروم بهم نزدیک شد. قلبم داشت تاپ تاپ به در و دیوار سینه ام می کوبید.
   لب هاش نزدیکم بود. خیلی نزدیک ... سرش رو بیشتر پایین آورد و لحظه ای که کم مونده بود قلبم از حرکت بایسته، درست کنار گوشم خیلی آهسته گفت:
    ـ هه هه... شرط می بندم الان غش می کنی! نترس... کاری باهات ندارم. فقط می خواستم حرف بزنم..
   هدی: اوووف... بترکی! خب چرا این جوری؟ درست حرف بزن.
   یونگی: چه فرقی میکنه؟ به هرحال... چطوره به هیون بگم؟ اگه بدونه دوستش داری...
   هدی: نه. خواهش می کنم...
   یونگ سنگ بی توجه به من ادامه داد:
   ـ اونقدر که به خاطرش از 500 دلار پول می گذری...
   جیغ زدم:
   ـ بس کن!
   آروم گفت:
   ـ باشه... ولی تا آخر امشب تلافی می کنم.
   هر کلمه ای که می گفت نفس هاش با گوشم برخورد میکرد. داشتم می لرزیدم. فهمید. دستم رو محکم تر فشار داد:
   ـ تا حالا هیچکس انقدر بهت نزدیک نشده بود؛ نه؟
   سکوت. چی باید می گفتم؟ فاصله اش با من رو کمتر کرد:
   ـ جواب سوالمو بده.
   ـ نه. هیچ کس!
   ـ باید می دونستم.
   هنوز هم زمزمه اش رو کنار گوشم احساس میکردم:
   ـ آره... نگران باش! نگران اینکه هر لحظه می تونم به هیون بگم...
   همون موقع رها و یاسمین و هیون و جونگ مین و هیونگ و سوآ وارد شدن. یاسمین و سوآ با دیدن ما چشماشون گرد شد. جونگ مین و هیونگ جون به همدیگه نگاه کردن و هیون به سمت یونگ سنگ رفت. رها هم بلند پرسید: « هدی؟ ...»
   هیون یونگ سنگ رو کشید کنار و آهسته بهش گفت:
   ـ معلومه داری چیکار میکنی؟
   یونگی: خیلی مهمه؟
   هیون: هئو یونگ سنگ! تو چت شده؟
   یونگی: همش تقصیر این دختره ست...
   هیون: برای چی؟ مگه چیکار کرده؟ تو بودی که اون رو آوردی اینجا.
   یونگی: آخه...
   هیون: چی؟
   یونگی: متاسفم... نتونستم خودم رو کنترل کنم. به خاطر اونه که من...
   حرفش رو خورد و ادامه داد:
   ـ خب... امشب بعد از نیمه شب بهت میگم. شاید هم قبلش. من یه حساب کوچولو با این خانومه دارم که باید تسویه کنم.
   هیون: به هرحال حواست به کارات باشه!
   یونگی: هست... یعنی باشه!
   هیون: خوبه...
   رها که بعد از هیون به طرف من دویده بود حالا داشت شونه هام رو ماساژ می داد. بهم گفت:
   ـ خوبی؟ چه اتفاقی افتاد؟
   دیگه نتونستم تحمل کنم. اشک هام دونه دونه سرازیر شدن:
   ـ رها...
   رها: چیه؟
   هدی: اون... اون میدونه! میدونه که من عاشق هیونم... اگه بهش بگه چی؟
   رها: اوه اوه... اوضاعت خیلی خیطه! ولی اشکال نداره. فکر نکنم بگه...
   هدی: اما می خواد تلافی کنه... به خاطر اون کلاهی که حاضر نشدم بهش بفروشم!
   رها: هدی! اون هئو یونگ سنگه... اونقدر ها هم بدجنس نیست...! نمی تونه باشه.
   هدی: می ترسم...
   رها: برو باهاش حرف بزن. ازش عذر خواهی کن...
   هدی: برای چی؟
   رها: برای... واسه... نمی دونم! ولی باهاش حرف بزن. خب؟
   هدی: باشه. سعی خودم رو می کنم.
   یاسمین که تازه از شوک خارج شده بود، حالا داشت به سمت مون میومد. وقتی به ما دو تا رسید با صدایی که به زور از ته گلوش بیرون میومد پرسی:
   ـ میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
   آهی کشیدم و به رها گفتم:
   ـ تو توضیح بده.
   در طول مدتی که رها داشت قضیه رو برای یاسمین تعریف میکرد، جونگ مین و هیونگ با هم صحبت میکردن:
   جونگی: واااااااااای... من که این پرنس رو هیچوقت درک نکردم!
   هیونگ: مگه من درکش کردم؟
   ـ حالا اون رو بیخیال... اول در مورد هویج من صحبت کنیم!
   ـ کدوم هویجت؟
   ـ هیوج تپله دیگه... همین که الان جلو چشماته!
   ـ اما فن من خوشگل تره...
   ـ نیست!
   ـ هست!
   ـ دوباره شروع نکن... اصلا من میرم پیش هویجم!!!
   ـ برو بلکه 2 دقیقه آرامش پیدا کنم...
   ـ چه خوش خیال.
   همون موقع کیو و سانی هم وارد شدن. بقیه ی مهمون ها هم دونه دونه می رسیدن. کم کم سالن شلوغ شد. جونگ مین هم در یه موقعیت مناسب به سوی هویجش شتافت...
   جونگی: اِ... اِم... خانوم خوشگله!
   رها که حواسش پرت بود چیزی نگفت. جونگ مین با دست رها رو برگردوند و زل زد تو چشماش. بعد دوباره گفت:
   ـ اِ... میگم که میشه با من بیای؟
   رها: کجا؟
   جونگی: همین دور و برا...
   رها: هوم؟
   جونگی: اصلا... میای بریم با هم قدم بزنیم؟
   رها که دل تو دلش نبود گفت:
   ـ خب... باشه! بیا بریم.
   جونگ مین بازوش رو گرفت جلوی رها و رها هم خیلی آهسته بازوش رو گرفت. دیگه رسما داشت بال درمیاورد...
   کیو و سانی دیگه حسابی با هم گرم گرفته بودن و حالا داشتن درمورد انواع غذاهای اروپایی صحبت می کردن. یه کم اونور تر، هیونگ و یاسمین با هم حرف میزدن:
   یاس: واااااای! ... باورم نمیشه.
   هیونگ: آره... خودم هم باورم نمیشد. راستش فکر می کردم بازم سرکارم گذاشته... اما پشت اون ظاهر شیطون قلب مهربونی وجود داره.
   ـ آره. جونگ مین خیلی مهربونه.
   ـ راستی تو گفتی رقص U R man رو هم بلدی؟
   ـ اوهوم... چطور مگه؟ من کل رقصای شما رو تقریبا بلدم.
   هیونگ سرش رو جلوتر برد و آهسته یه چیزی تو گوش یاسمین گفت. یاسمین هم مثل کسایی که جن دیدن خشکش زد و بعد ناباورانه سرش رو تکون داد. حتی فکرش رو هم نمی کرد که بخواد همیچین چیزی رو قبول کنه.
   هیونگ: خب؟
   یاس: به خواب ببینی...
   ـ آخه چرا؟ حواهش می کنم!
   ـ کیم هیونگ جون!
   ـ یاسمین... این تنها راهشه که من به هویج ثابت کنم که_
   ـ امکان نداره!
   ـ یعنی یه بانوی زیبا به من این افتخار رو نمیده که_
   ـ گفتم نه! حداقل نه جلوی این همه آدم و اینجا و امشب.
   هیونگ لبخندی زد و پرسید:
   ـ پس اگه یه شب دیگه باشه میشه؟ قبول می کنی؟
   یاس: هنوز هم فکر نمی کنم ولی...
   نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
   ـ شاید!
   هیونگ از خوشحالی خندید و کلی از یاسمین تشکر کرد.
   جونگ مین در حالی که در کنار رها راه می رفت، با خنده گفت:
   ـ میدونی؟ من عاشق هویجم و تو هم من رو یاد هویج می اندازی!
   ـ هی! پارک جونگ مین! این مثلا تعریف بود؟
   ـ آره دیگه...
   رها در حالی که داشت سعی میکرد دستش رو از حلقه ی بازوی جونگ مین بیرون بکشه گفت:
   ـ تو هنوز یاد نگرفتی با یه خانم متشخص چجوری رفتار می کنن؟
   ـ اِ... ناراحت شدی؟ متاسفم. ولی گفتم که من هویج ها رو دوست دارم!
   ـ هــــــــــیا...
   ـ مگه تو فن من نیستی؟
   ـ این هیچ ربطی به نحوه ی رفتار تو نداره!
   ـ  خب، حالا بیخیال! بیا در مورد فواید هویج صحبت کنیم.
   ـ فقط به خاطر تو! قبوله!
   ـ  اِ... میدونستی که هویج پره از بتا کاروتن؟
   ـ البته! و بتا کاروتن هست که تبدیل به ویتامین A میشه!
   ـ  درسته... تازه هویج کلسترل خون رو هم کاهش میده!
   ـ در ضمن هویج به خاطر شیرین بودن و آرامش بخش بودن فوق العاده محبوبه.
   ـ  اِ... راستی چیزی در مورد هویج های رنگی میدونی؟
   ـ اوم... فکر کنم ما چند رنگ هویج داریم. نارنجی، زرد، قرمز، بنفش و سفید!
   ـ  هه هه... ولی امکان نداره اطلاعاتت به پای من برسه!
   ـ اتفاقا حتی بیشتر از تو هم میدونم!
   ـ  چه اعتماد به نفسی! الان اشتباهت رو ثابت می کنم. اصلا بیا شرط ببندیم.
   ـ قبوله! هرکس باخت باید یه روز کامل از طلوع اولین اشعه ی آفتاب تا غروب آخرین بازتاب خورشید در اختیار اون یکی باشه.
   ـ  اوکی! من که پایه ام.
   ـ پس هرکس کم آورد.
   ـ  خیلی خوب! اووم... هویج نارنجی! در اروپا و کشورهای آسیای شرقی پیدا میشه.
   ـ هویج قرمز در هند و چین!
   ـ  هویج سفید در افغانستان، پاکستان و ایران!
   ـ بنفش در ترکیه و خاوردور.
   ـ  زرد! کجا بود... ؟ کشور های آسیایی!
   ـ اِ... خب تموم شد دیگه. البته جاهاشون!
   ـ  باشه. پس هرکس یه سوال از اون یکی می پرسه. هر کی ندونه می بازه.
   ـ باشه!
   ـ  اول تو بپرس!
   ـ آلفا کاروتن و بتا کاروتن در کجای چه هویجی هستن؟
   ـ  این که به درد بچه ها می خوره... توی رنگدانه ی هویج نارنجی!
   ـ نوبت توئه.
   ـ  هویج قرمز چی داره و اون چیز به چه دردی می خوره؟
   ـ لیکوپن داره. از بیماری های قلبی و انواع سرطان جلوگیری می کنه. من بپرسم؟
   ـ  آره.
   ـ کدوم هوج کمترین ارزش تغذیه ای رو داره؟
   ـ  سفید! حالا منم. اِ... هویج بنفش بهتره یا نارنجی؟
   ـ صبر کن... هر کدوم یه فایده ای دارن.
   ـ  هه هه! غلطه! هویج بنفش چون وسطش نارنجی هست و خواص هویج نارنجی رو هم داره.
   ـ هی! من مخالفم! معمولا هویج های بنفش وسطشون نارنجی هه. ولی نه همشون!
   ـ  نخیرم! جر نزن. تو باختی.
   ـ اِ... اصلا دلت میاد؟
   و شروع کرد به اشک ریختن. جونگ مین که چشماش 4 تا شده بود آروم زد پشت رها و گفت:
   ـ خب حالا گریه نکن. کاریت نمی کنم. فقط یه صبح تا غروب باید به حرفام گوش بدی. همین!
   و بعد در حالی که اشک های رها رو با دستش پاک می کرد، گفت:
   ـ خب حالا... افتخار میدی یه دور با هم برقصیم؟
   رها آروم خندید و گفت:
   ـ باشه. به شرطی که بعدش یه آهنگ بخونی.
   ـ بیا بریم!
   جونگ مین دست رها رو گرفت و با خودش کشید وسط سالن. جایی که زوج ها جفت جفت با هم می رقصیدن. آهنگ رقص ریتم تندی داشت و از این آهنگ هایی بود که هر کسی عاشقش میشد.
    همون موقع هیون رو دیدم. کنار میز ایستاده بودم و با حسرت به زوج های عاشق نگاه می کردم که هیون جلوی چشمام ظاهر شد. تازه خوش آمد گویی به مهمون ها تموم شده بود و حالا داشت به سمت من میومد. قلبم که انگار منتظر همین لحظه بود شروع کرد به تند تند زدن و بازی در آوردن. تمام وجودم به لرزه در اومد. چرا نمی تونستم مثل بقیه خونسرد باشم؟ اما خونسردی در لحظه ای که کیم هیون جونگ به سمت من میومد دیگه هیچ معنایی نداشت.
   درست لحظه ای که تصمیم گرفتم از اونجا برم به من رسید. نمی تونستم از حرف زدن باهاش طفره برم. آروم لبخند زد. قلبم تیر کشید. طاقت تحمل نداشت. می خواست همونجا جلوی همه هیون رو ببوسم. اما نمی شد. نباید می شد. اون مال من نبود.
   هیون جونگ در حالی که با لبخندش نفس کشیدن رو واسم سخت می کرد، گفت:
   ـ سلام! تو باید هدی باشی... نه؟ ببخشید که تا حالا تنهات گذاشتم.
   من قدرت حرف زدن نداشتم. ولی به زور و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم:
   ـ اشکال نداره... سرت شلوغ بود.
   ـ ممنون که درک می کنی.
   سرم رو براش تکون دادم. حرف زدن برام غیرممکن بود. هیون که احساس می کرد یه جای کار اشکال داره، پرسید:
   ـ ناراحتی؟
   هدی: ها؟ من؟ نه! چرا باید باشم؟
   هیون: پس نگرانی؟
   هدی: خب... یه کم.
   هیون: چرا؟
   هدی: اِ... خب تو هم با خواننده ی مورد علاقه ات حرف می زدی همین جوری می شدی!
   لبخند زد: خواننده ی مورد علاقه؟
=================
 
 در آینده خواهید دید:
   * انگشتش رو گذاشت رو لبام...
   * منو بیشتر به خودش چسبوند...
   * سریع دستام رو دور گردنش حلقه کردم...
   * یهو گرمای بدنش رو نزدیک پوستم احساس کردم...

   جایزه: ( love ya ، کسی هست ندیده باشه؟! =)))) )
[http://www.aparat.com/v/4cf0ed8641cfcbbf46784e620a0316fb6759]

    راستی لطفا به این سوال حتما جواب بدین:
   به نظر شما نقش رها در داستان کم رنگه؟ اگه نه چرا؟ ( چرا رو هم جواب ندادین ولی حتما بگین کمرنگه یا نه؟ )



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ