تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 9
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
You are my heaven.PT 9

   سلام تریپل اس های گل! چطورین چینگو جونی ها؟ خوفین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خوش میذگره؟ امیدورم که بذگره!
   به هر حال می خواستم قبل از اینکه برین ادامه، یه لحظه مزاحم شم:
   دخملای گل! ( اینجا پسر که نمیاد؟ میاد؟ ) همه توجه کنید! لطفا هر لحظه احساس کردین نقش رها در داستان کمرنگ شده، سریعا به اینجانب اطلاع بدید! پیشاپیش از همکاری شما کمال تشکر را دارا می باشم! نقطه سر خط. امضا:h.p
  ممنون که توجه کردین... در ضمن این نکته رو هم در نظر داشته باشین که در پایان این پارت بسیار زیبا که من عاشق پارت بعدی اش می باشم، یک عدد جایزه ی گوگول مگولی به همراه مخلفات بی صبرانه انتظار شما را میکشد! پس لطفا:
   " دینگ، دینگ، دینگ!
   همه ی تریپل اس های عزیز هر چه سریع تر به ادامه داستان مراجعه بفرمایند... "
================>


================>
   لبخند زد:خواننده ی مورد علاقه؟
   سرخ شدم: اِ... یعنی...
   هیون: می فهمم. صدام رو دوست داری. درسته؟
   هدی: آره... صداتو.
   و توی ذهنم اضافه کردم: صداتو، نگاتو، رنگ چشاتو، همه ی وجودت رو از ته قلبم دوست دارم!
   هیون: نگران نباش! اگه با من راحت نباشی من هم احساس بدی پیدا می کنم.
   هدی: خوب... آخه سخته! تو اگه جای من بودی می تونستی راحت باشی؟
   هیون: آره.
   هدی: خب... آخه تو کیم هیون جونگی!
   هیون: نه پس کیم هیونگ جونگم!
   هدی: اصلا بامزه نبود!
   هیون: دیدی؟ تو هم می تونی راحت باشی!
   هدی: خب... شاید!
   هیون: حالا... میای با هم برقصیم؟
   قلبم ریخت! حتی اگه باهاش حرف میزدم اما هرگز نمی تونستم همراهش برقصم... وای! باید چیکار می کردم؟ توی فکر یه راه چاره ای برای قصر در رفتن بودم که یهو اون اومد. هئو یونگ سنگ که همون نزدیکی ها ایستاده بود، اومد.
   یونگی: هدی!
   هدی: بله؟
   یونگی: بیا بریم برقصیم.
   هدی: ولی...
   نمی خواستم هیون رو ناراحت کنم. حالا باید چیکار می کردم؟ قبول کردن پیشنهاد یونگ سنگ بهترین راه فرار بود. اما نه... هیون! اون برام خیلی خیلی مهمتر بود.
   هدی: میدونی من...
   قبل از اینکه حرفم کامل شه منو با خودش کشید و برد وسط سالن. نگاهم به چشمای هئو یونگ سنگ افتاد. با این که می خواست به خاطر اون کلاهه تلافی کنه ولی حالا از مخمصه نجاتم داده بود.
   هدی: این چه کاری بود؟
   یونگی: دیدم که داری با هیون صحبت می کنی. نجاتت دادم.
   هدی: کی گفته من رو نجات دادی؟ اون بهم پیشنهاد رقص داد!
   یونگی: اگه خیلی دوست داری با اون باشی...
   هدی: نه! متاسفم. تو راست میگی. نجاتم دادی!
   یونگی: پس بیشتر از این وقت رو تلف نکن.
   هدی: منظورت چیـ_
   انگشتش رو گذاشت رو لبام. ساکت شدم. دستش رو روی کمرم جا داد و منو به طرف خودش کشید. باز هم بهش نزدیک شده بودم. خیلی نزدیک... اون یکی دستش رو از پشت گذاشت روی شونه م. آروم توی گوشم گفت:
   ـ زودباش... اگه به حرفم گوش ندی به هیون میگم که...
   منتظر نشدم تا بقیه ی تهدیدش رو شنوم. سریع دستام رو دور گردنش حلقه کردم. خندید و گفت:
   ـ حالا شدی دختر خوب...
   ـ بسه! اگه مجبور نبودم...
   ـ یعنی انقدر از من بدت میاد؟
   ـ نه! اما رفتارت رو اصلا دوست ندارم. تو یکی از سوپر استار های محبوب منی!
   ـ پس یعنی انقدر بد عمل می کنم؟ تا حالا هر کسی که باهام رقصیده خوشش اومده. نمی دونم چرا تو... ؟
   ـ خودت بهتر میدونی که منظورم این نبود. مگه اون کلاه چه چیز عتیقه و خاصی بود؟
   ـ واقعا می خوای بدونی؟
   ـ آره... این جوری حداقل می فهمم واسه چه چیزی مجازات می شم.
   ـ باشه. اون کلاه رو هیون تو اینترنت دید و می خواست. اون می گفت امکان نداره این کلاهه تو مغازه های سئول گیر بیاد.
   ـ خب؟
   ـ من و جونگ مین باهاش شرط بستیم که تا روز تولدش اون رو براش می خریم. اما تو بودی که اون رو خریدی.
   ـ فقط همین؟ حالا سر چند شرط بسته بودین؟ پولش رو بهت میدم اما انقدر باهام بد نباش!
   ـ پول نبود. هیون مجبورم کرد که جونگ مین رو ببوسم...
   ـ چــی؟
   ـ آروم باش!
   منو بیشتر به خودش چسبوند. می تونستم صدای ضربان قلبش رو بشنوم. خیلی خونسرد بود!
   یونگی: تو نمی تونی پولش رو بهم بدی. من تلافی می کنم.
   هدی: مگه من مجبورت کردم شرط ببندی؟
   یونگی: نه... اما تو باعث شدی شرط رو ببازم.
   آهی کشید و ادامه داد:
   ـ خب... حالا بیا با هم دوست باشیم.
   ـ یعنی دیگه تلافی نمی کنی؟
   ـ چرا... ولی می تونیم دوست باشیم. بعد از اینکه تلافی کردم.
   ـ یعنی فعلا آتش بسه؟
   ـ این طور فکر کن! ببین، من که با تو سر جنگ ندارم؛ دارم؟
   فاصله ش رو کمتر کرد. حالا فقط 2 سانت باهام فاصله داشت: جوابمو ندادی.
   هدی: نه بابا! دشمن چیه؟ تو دوست عشـ... منی!
   یونگی: دوست عشق تو؟ هه هه هه!!!
   هدی: نخند! گریه می کنما...
   یونگی: گریه؟ باشه بابا. تسلیم.
   سرم رو روی شونه ش قایم کردم...
   " یه کم اون طرف تر... "
   هیونگ: خواهش می کنم...
   یاس: گفتم نه؛ گفتی 1 شب، نه اشب!
   هیونگ: هم امشب هم 1 شب دیگه...
   یاس: می دونستی خیلی پررو یی؟
   هیونگ: نه!
   یاس: پس حالا بدون... !
   هیونگ: باشه؛ ولی خواهش می کنم!!
   یاس: نه!
   کیو: نیومده دارین بحث می کنین؟ خدا به دادمون برسه...
   یاس: اِ... سلام! آخه_
   هیونگ: همون که بهت گفتم رو قبول نمی کنه!
   کیو: واقعا؟! چرا؟
   یاس: چون... نمی دونم!
   کیو: خب من ازتون خواهش می کنم، به عنوان یکی از فنای خوب ما اینکارو بکنید!
   یاس: یاد بگیر هیونگ جون؛ چه با شخصیت میگه! ... باشه حتما! فقط چه رقصی؟
   کیو: U R man...
   یاس: خوبه! حتما!!!
   کیو: خب حل شد. من برم پیش سانی که داره اونجا ول می گرده...
   کیو رفت. هیونگ با عصبانیت ساختگی گفت:
   ـ خیلی ممنون که منو ضایع کردی!!!
   یاس: خواهش می کنم؛ قابلی نداشت!
   هیونگ: ولی خب، بازم خوبه که قبول کردی!
   هیونگ یاسمینو محکم بغل کرد. یه کم زیادی محکم...
   یاس: آی! هی هی آقا پسر! زیادی صمیمی شدیا...
   خب درسته که یاسمین هیونگ رو خیلی دوست، داشت ولی غرورش اجازه نمیداد بهش نزدیک بشه. اما همه میدونن؛ قلب می بره یا غرور؟ قلب یاسمین هم آروم هیونگ رو بغل کرد... ولی سریع ازش جدا شد!
   یاس: دیگه زیادی صمیمی نشو پسره...
   هیونگ: پسره؟ دختر عجیبی هستیا!
   یاس: همه میگن!!!
   " کمی آن سوتر؛ رهای عاشق سر جونگی را می خورَد... "
   رها: جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!
   جونگی: چته؟ چی شد؟
   رها: هویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــج!
   جونگی: کو؟ کجاست؟ کو؟ کو؟
   رها: تو خونمون...
   جونگی: لوس!
   رها: خودتی...!
   جونگی: هویج!
   رها: این که تعریف بود...
   جونگی: اشتباه لپی شد. شرمنده! تو ادامه بده...
   رها: خب چرا ادامه بدیم؟ راحت مثل آدم با هم حرف میزنیم... !
   جونگی: اینم فکر خوبیه.
   رها: کو هدی؟
   جونگی: باید پیش هیون باشه دیگه!
   رها: نه! داره با یونگ سنگ می رقصه...
   جونگی: یونگی؟
   رها: آره دیگه! ببین...
   جونگی: اِاِ... راست می گیا! چه جالب!!!
   رها: خب من برم هدی رو نجات بدم...
   جونگی: از چی؟
   رها: سونامی...
   جونگی: سونامی؟؟
   تا جونگ مین داشت فکر می کرد سونامی چیه، رها خودشو رسوند به من و یونگ سنگ!
   رها: ببخشید می تونم هدی رو قرض بگیرم؟
   یونگی: بله حتما...
   سریع ازم جدا شد و بعد با تکون دادن سرش از ما دور شد...
   هدی: اوووووووف... نجاتم دادی! ممنون!
   رها: قابلی نداشت...
   به هیون نگاه کردم. اون گوشه ایستاده بود و تو افکارش غرق شده بود. نمی دونستم داره به چی فکر می کنه؟! ول احتمالا از دستم دلخور شده بود. تصمیم گرفتم ازش عذر خواهی کنم. کار یونگ سنگ خیلی ناگهانی بود. اما بهش چی می گفتم؟
   زیاد بهش فکر نکردم. رفتم طرفش و گفتم:
   ـ هیون جونگ شی!
   برگشت و بهم نگاه کرد. قیافش شبیه علامت سوال شده بود. حالا چی می گفتم؟ اَه...
   هدی: اِ... خب...
   هیون: هدی! مگه بهت نگفتم راحت باش؟
   هدی: چرا... می خواستم بدونم کادوت رو باید خصوصی بت بدم یا جلوی همه؟
   هیون: کادو؟ اِم... خ می تونی همین الان بدی. لازم نیست جلوی همه باشه!
   هدی: خب... پس صبر کن تا بیارمش!
   باز هم نتونستم اون چیزی رو که می خواستم بهش بگم! چرا؟ نمی دونم... فقط هر وقت هیون رو میدیدم یه تخته ام کم میشد!
   کلاهه رو بهش دادم.
   هیون: اِ اِ... ممنون!
   و زیر لب اضافه کرد: یونگ سنگ نامرد! باور کن می دونسته چی می خواد بهم بده. ولی مگه میشه؟ این کلاه مورد علاقه ی منه... دقیقا با همون رنگی که دوست دارم!
   هدی: هوم؟
   هیون: هیچی... اِ... ممنون! راستش این رو خیلی دوست دارم.
   یهو گمای بدنش رو نزدیک پوستم احساس کردم. می تونستم صدای قلبش رو بشنوم. کیم هیون جونگ... یعنی... الان منو بغل کرده بود؟ نه...! نمی تونستم این حقیقت رو باور کنم... ولی اون واقعی بود! هیون منو بغل کرده بود... حیف که احساسش عشق نبود!
   هدی: راستی... من یه عذر خواهی به تو بدهکارم!
   هیون: چرا؟
   هدی:آخه یونگ سنگ انقدر سریع عمل کرد که نتونستم بهش گم قراره با تو برقصم...
   هیون: اشکال نداره...
   و از من جدا شد. نمی دونستم باید چیکار کنم یا چی بگم. پس شروع کردم به بازی کردن با گوشه ی لباسم. هیون بهم لبخند دخترکش زد! باز هم؟ چرا اینکارو با من میکرد؟ وااای! اگه می دونستی تا چه حد عاشقتم...
   هیون: راستش...
   که یکدفعه نور اتاق کم شد...
===========================
   یوهاهاها! و هم اکنون در خماری بمانید...
   در آینده خواهید خواند:
   * و لب های داغش رو روی لبای مرطوبم گذاشت...
   * ... تحمل شون تموم شد و خواستن با لب هام بازی کنن...
   * برگشت و با نگاه بیروحش تو چشمام زل زد...
   * سعی کردم با دست اشک هام رو پاک کنم ولی چشم های پف کرده م همه چیز رو لو می داد...
   و سرانجام در قسمت بعد به نیمه شب میرسیم!!!
   جایزه تون:
[http://www.aparat.com/v/2194506fc6ef7a2048f03a0f4ee7c64116182]


   و لطفا نظر بدین... اگه از داستان خوشتون میاد یا تو کف آینده موندین...



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ