تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 10
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 خرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda

You are my heaven.PT 10

   سلام بچه ها!

   خوفین؟

   منم بهترم... و سرانجام، این شما و این پارت 10:

   این قسمت بالاخره نیمه شب میشه! فقط زن داداش ها... شما که به جونگی عشق می ورزید... باور کنید تقصیر من نیست! ایده ی رها بود!!! چی؟ حالا بخونین...

   و هوو های گل! خواهشا منو نکشین... این پارت ممکنه یه مقدار دلتون بخواد خفه م کنید!

   آها... لطفا از این به بعد اگه شد، بگید کدوم تیکه ی پارت از بقیه ش بهتره.. اگه دوست دارین.

   جایزه هم دارین!

   تازه... این پارت خیییییییییییییییلی زیاده!

   اینم از پوستر:

 

هیون: راستش...
   که یکدفعه نور اتاق کم شد... سنِ موقتی که گوشه ی سالن بود، با نور افکن روشن شد و کیو اون بالا ایستاد. لبخند زد و گفت:
   ـ از همه ممنونم که به ما کمک کردین تا جشن تولد لیدر خوش قیافه مون رو جشن بگیریم. حالا به افتخار بازگشت دابل اس 2 تا از آهنگ هامون رو براتون اجرا می کنیم. 2 تا از آهنگ هایی که طرفدارای زیادی داشتن...
   همه دست زدن و بعد دابل اس شروع به اجرای آهنگ love ya کردن. رقص شون بی نظیر بود. تا حالا ندیده بودم یه آهنگی رو با تملم وجود اجرا کنن... وقتی آهنگ تموم شد همه دست زدن اما خبری از جیغ و هورا نبود! اون هایی که به این مهمونی اومده بودن همه بازیگرا و خواننده های معروفی بودن که اگه جیغ جیغ می کردن کلاس کارشون پایین می اومد!!!
   وقتی صدای تشویق جمعیت خاموش شد، هیون جونگ و جونگ مین پایین اومدن و من در کمال تعجب دیدم که یاسمین در حالی که گونه هاش گل انداخته بود، از پله های سن بالا رفت! کیو لبخند زد و گفت:
   ـ امشب ما افتخار داریم تا همراه یکی از فن هامون آهنگ U R man رو به شما تقدیم کنیم.
   چشم هام گرد شده بود. برگشتم تا نظر رها رو در این مورد بپرسم، اما ندیدمش!! یعنی کجا رفته بود؟ از دست این دختر...
   نگاهم رو به سن دوختم. یادم میاد قبلا هم چند بار دیده بودم یاسمین رقص U R man رو اجرا کنه. اما این دفعه فرق داشت. یاس با تمام وجودش می رقصید. توی آهنگ غرق شده بود و فقط روی کارش تمرکز داشت... انگار که ماه ها تمرین کرده!
   با تموم شدن آهنگ پسرا از روی سن پایین اومدن. یونگ سنگ رو دیدم که داره مستقیم به سمت من میاد. اما قبل از اینکه به من برسه، درست در لحظه ای که ساعت دیواری بزرگ نشیمن 12 ضربه زد، همه ی چراغ ها و نور افکن خاموش شدن. اتاق تو تاریکی غرق شده بود و من فقط می تونستم دو قدم جلوتر از خودم رو ببینم. سعی می کردم چشم هام رو به تاریکی عادت بدم که خیلی ناگهانی دو تا دست قوی بازوهام رو گرفتن. هیون بود. سکوت همه جا رو فراگرفته بود و زوج ها داشتن همدیگه رو می بوسیدن. اما چرا هیون جونگ اینجا بود؟
   قبل از اینکه فرصت فکر کردن به این موضوع رو داشته باشم، سرش رو پایین آورد و توی چشمام زل زد. کمتر از 2 سانت باهام فاصله داشت... فوق العاده آهسته با یه زمزمه ی نرم که باعث میشد نفس هاش با پوست صورتم برخورد کنه، بهم گفت:
   ـ متاسفم هدی! من رو ببخش... اما باید این کارو انجام بدم.
   و لب های داغش رو روی لب های مرطوبم گذاشت... گر گرفتم. قلبم رَم کرده بود و عین یه حیوون وحشی خودشو به در و دیوار سینه ام می کوبید.همه ی بدنم داغ شده بود و توی آتیش عشقش می سوخت... ولی هیون هیچ احساسی نداشت. نمی تونست داشته باشه...
   باورش خیلی سخته! اما توی اون لحظه هیچ چیز و هیچ کسی جز من و اون نبودیم... فقط ما دوتا! و من خشکم زده بود. سعی کردم دستای بی حسم رو بالا بیارم و جلوش رو بگیرم. اما دستای مردونه اش قدرت انجام هر کاری رو از من می گرفت! فقط سوختم و یخ زدم. در عین حال که از سرمای اولین تجربه ام می لرزیدم، سوختن توی آتیش عشق رو احساس می کردم...
***
جونگ مین ایستاده بود کنار سن و سعی می کرد توی اون تاریکی قیر اندود جایی رو ببینه، که یهو رطوبت لب های کسی رو روی لب هاش احساس کرد. اون لب های مرطوب یه بوسه ی کوچیک ازش دزدیدن و بعد توی تاریکی شب گم شدن...
***
با خاموش شدن چراغ ها هیونگ دست یاسمین رو گرفت تا توی جمعیت گم نشه. یاس با نگاهش از هیونگ پرسید:« اینجا چه خبره؟ » و هیونگ جون در جواب سرش رو رو به زوج ها تکون داد. یاس خیلی آهسته زیر لب گفت:
ـ اَه... کاشکی هیونگم...
هیونگ جون که صداش رو شنیده بود، آروم خندید و گونه ی یاسمین رو بوسید. یاسمین سرخ شد. صدای زمزمه ی هیونگ رو کنار گوشش شنید:
ـ درسته که به پای بوسه نمی رسه... اما بهتر از هیچی یه!
ـ این همه رو رو از کجا میاری؟
هیونگ در جواب شونه هاش رو بالا انداخت و سکوت کرد...
***
لب هاش هنوز روی لب هام بود. عین مجسمه بی حرکت شده بودم. مغزم هنگ کرده و تلاشم بی نتیجه مونده بود. لب هاش کم کم می لرزیدن و به زور جلوی حرکت شون رو گرفته بودن... درست لحظه ای که تحمل شون تموم شد و خواستن با لب هام بازی کنن، چراغ ها روشن شدن.
سریع بازوهام رو ول کرد و سرش رو دور... قلبم هنوز تند تند میزد! چند لحظه با چشمای خمار و گیج نگاهم کرد و بعد به خودش اومد. منم که تازه یخم آب شده بود، وقتی مفهوم کارش رو فهمیدم دستم رو بالا بردم تا یه سیلی محکم نثارش کنم که یه نفر مچم رو گرفت و مانعم شد. سمت راستم رو نگاه کردم و تازه فهمیدم که یونگ سنگ تمام این مدت کنارم ایستاده بوده...
با خشم نگاهش کردم و با نگاهم ازش خواستم ولم کنه. اما اون فقط خندید و گفت:
ـ من که بهت گفتم تلافی ش رو سرت درمیارم!
چی؟ منظورش چی بود؟ ادامه داد:
ـ من هیون رو مجبور کردم...
اشک هام دونه دونه پایین چکیدن. با اون دستم که آزاد بود یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش و با عصبانیت گفتم:
ـ تو... تو... تو اولین بوسه ی زندگیم رو خراب کردی!
ـ چی؟
به هیون که این حرف رو زده بود خیره شدم. با تعجّب بهم نگاه کرد:
ـ واقعا اولین بارت بود؟ اما یونگ سنگ گفت...
حرفش رو ادامه نداد و با ناراحتی به یونگ سنگ نگاه کرد. خشم تو نگاهش موج میزد:
ـ مگه به من نگفتی اولین بارش نیست؟ هئو یونگ سنگ!
یونگی: چه فرقی می کنه؟
هیون: هیـــــــــــا!
هدی: مـ...
قبل از این که فرصت گفتن چیزی رو داشته باشم، هیون دستم رو کشید و برد یه جای خلوت.
هیون: ببین من... متاسفم! مجبور شدم...
نمی دونستم چی بگم. می فهمیدم که هیون بی تقصیره. اما...
هدی: مـ... میشه تنهام بذاری؟
صدام می لرزید« خـ... خوا... خواهش می کنم. اوم؟
آروم دستم رو ول کرد...
***
یاسمین در حالی که داشت می خندید دنبال من و رها می گشت. بعد از اینکه کل سالن رو سانت به سانت زیر پا گذاشت، بالاخره تونست رها رو پیدا کنه.
یاس: رها!
رها: ...
یاس: آهای!
رها: ...
یاس: دختر!!!
رها: ...
یاس: رها! رها! مگه نمی شنوی دارم صدات می کنم؟ رها... !
رها: ...
یاسمین که هم تعجب کرده بود و هم ترسیده بود، با دست راست بازوی رها رو گرفت و تکون داد. اما فایده ای نداشت! یه بار دیگه و محکم تر تکونش داد و این دفعه رها سرش رو بلند کرد و با چشمایی که خیلی بی روح به نظر می رسیدن، به یاسمین زل زد.
یاس: رها؟ چته؟ رها؟ ...
رها: ...
یاس داد زد: رها!
رها با صدایی که پوچی بی انتهایی توش موج میزد گفت:
ـ بله؟
ـ چرا این جوری حرف میزنی؟ یادم نمیاد هیچ وقت لحنت این قدر خالی از احساس و بی تفاوت باشه! تو نه.
رها شونه هاش رو بالا انداخت. خیلی عجیب شده بود. خیلی خیلی عجیب... انگار که یه دیوانه ساز بهش بوسه زده باشه و روحش رو از جسمش بیرون کشیده باشه. تهی شده بود... دیگه چیزی اون تو نبود.
یاس: میای بریم هدی رو پیدا کنیم؟ تو میدونی کجاست؟
رها: نه. بیا بریم.
هنوز هم با همون صدای عجیب حرف می زد. چش شده بود؟
یاس: رها خوبی؟
رها پوزخند زد. خوب؟ مگه می تونست خوب باشه؟
یاس: رها؟
رها: بریم.
وقتی همه ی نشیمن زیر و رو شد و من پیدا نشدم، یاسمین تصمیم گرفت برای بهتر شدن رها ببرتش توی باغ تا حال و هوایی عوض کنه و اون موقع بود که من رو در حالی که دست هام رو دور زانوهام حلقه کرده بودم و چشمام از شدت گریه به سرخی خون شده بودن پیدا کردن. روی یکی از نیمکت هایی که نزدیک سالن بود نشسته بودم و توی اشک هام غرق شده بودم که با صدای یاس به خودم اومدم:
ـ هدی؟ اینجایی؟ کل نشیمن رو دنبالت گشتیم! هی... گریه کردی؟
سعی کردم با دست اشک هام رو پاک کنم اما چشم های پف کرده ام همه چیز رو لو میداد. مخفی کاری فایده ای نداشت. در حالی که صدام به شدت می لرزید، همه چیز رو براشون تعریف کردم. وقتی حرفام تموم شد، یاس گفت:
ـ وای! بگو ببینم، بوسیدن هیون چه احساسی داشت؟
چنان چشم غره ای بهش رفتم که کم مونده بود پس بیوفته. آهسته گفت:
ـ ببخشید... ولی با اون چشمات منو نخور!
می خواستم بحث رو عوض کنم. به رها اشاره کردم:
ـ این چشه؟
ـ نمی دونم! از وقتی پیداش کردم همین جوری بوده.
ـ رها؟
برگشت و با نگاه بی روحش تو چشمام زل زد. میدونستم که حرف زدن فایده ای نداره. پس به روش خودش عمل کردم! یه کشیده ی آبدار نصیبش شد! تنها عکس العملش گفتن « آخ » با همون لحن بی تفاوت بود. انگار حتی احساس درد هم نداشت!
***
هیون جونگ با عصبانیت به سمت یونگ سنگ برگشت:
ـ این چه کاری بود؟
یونگی: هیون بسه! خودم از دلش در میارم.
هیون: دلم می خواد بزنمت!
همون لحظه بقیه ی پسرا هم سر رسیدن!
هیونگ: هه هه... جونگی کلی ضایع شد. مگه نه؟
کیو: نه زیاد...
هیونگ: اِ... تو بالاخره طرفدار منی یا اون؟
کیو: هیچ کدوم!
هیون: میدونین...
یونگی: هیون!
هیون: چیه؟
یونگی: چه حسی داشت؟
هیون چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت:
ـ میدونی... توصیفش سخته! وقتی... وقتی لبام رو لباش بود، خیلی تلاش کردم تا جلوی خودم رو بگیرم.
هیونگ و کیو: wow !
هیون: انگار مقاومتت رو نابود می کنه. نمی تونی جلوش دووم بیاری!
یونگی: اونوقت به من میگی منحرف؟
هیون شونه هاش رو بالا انداخت: خودت پرسیدی.
کیو: پارک جونگ مین! چرا انقدر ساکتی؟
جونگی: می خوام بدونم کدوم دختری جرات کرد همچین کاری کنه؟
هیونگ: چه کاری؟
جونگی: نتونستم بفهمم کیه... ولی من رو... منو... منو بوسید!
بقیه: چی؟
جونگی: آخه هیچ کس... یعنی... اَه!
یونگی: به خودت فشار نیار! ولی منم دوست دارم بدونم کی جرات انجام این کارو داشته...
کیو: امشب چه کسایی تنها اومده بودن؟
هیون: به غیر از فن هامون، مین دونگ ها، سانی و یونا از اس ان اس دی و کان میونگ و... و... آها! هایونگ هم بود!
جونگی: هایونگ؟ اون اینجا چیکار می کرد؟
هیون چیزی نگفت. پسرا هم به جونگی علامت دادن که دیگه حرفی در این مورد نزنه...
***
فلش بک: (2 ساعت قبل از کنسرت )
هایونگ: اما هیون جونگ...
هیون: من که بهت گفتم... کمکی از دست من ساخته نیست!
هایونگ: چرا این فکر رو می کنی؟ تو_
هیون: گفتم نه! نمی تونم!
هایونگ: حتی... حتی واسه یه مدت کوتاه؟ تو که با خیلی ها بودی...
هیون: نه هایونگ! تو دوست منی! اما فقط دوستم.
هایونگ: اما هیون! من... من دوسـ ــ
هیون: گفتم نه! حالا دیگه تمومش کن!
و با سرعت از اونجا دور شد! هایونگ داد زد:
ـ هیون... هیون... نه... هیون...
***
توی ماشین نشسته بودیم و هر کدوم به یه چیزی فکر می کردیم. یاس به رقص اون شب فکر می کرد. من دچار سردرگمی شده بودم و رها خود درگیری داشت. باز به حرف هایی که یونگ سنگ موقع خداحافظی زد فکر کردم.
« راستش... یه کم احساس گناه می کنم. ولی من اولین بوسه ات رو خراب نکردم. فکر نمی کنم کرده باشم... »
به این جای حرفش که رسید یه لبخند شیطانی زد و با پوزخند گفت:
« آخه تو عاشق اونی... تازه باید از خدات هم باشه که اولین بوسه ی زندگیت با عشقت بوده؛ نه؟ به هر حال... میشه من رو ببخشی؟ اینجوری عذاب وجدان دارم! »
چی؟ ببخشمش؟ اون حتی متتاسف هم نیست!! باورم نمیشه. اما... اما وقتی می بینمش ناخودآگاه خوشحال میشم. هر چی نباشه من یکی از طرفدارای چند آتیشه شون ام! نمیدونم چرا ولی لحظه ی آخر این رو هم اضافه کرد:
« خب... حالا بگو برای جبران چیکار کنم؟ »
چی بهش می گفتم؟ چی می تونستم بهش بگم؟ چه جوابی جز یه لبخند تلخ بهش می دادم؟
صدای رها من رو از افکارم خارج کرد:
ـ باورم نمیشه!
من و یاس یه نگاه متعجّب رد و بدل کردیم و به رها خیره شدیم:
هدی: بالاخره از شوک خارج شدی؟ حالا بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
یاس: اگه دلیل قانع کننده ای واسه رفتارت نداشته باشی، من میدونم و تو!
هدی: حرف میزنی یا به حرفت بیاریم؟
رها: اِ... خب یه دقیقه صبر کنید.
یه نفس عمیق کشید و خیلی آهسته گفت:
ـ می خوام اعتراف کنم!
هدی: چی؟ چه اعترافی؟
رها: من بودم!
یاس: تو چی بودی؟
رها خیلی آهسته یه چیزی گفت. چی؟ نشنیدم.
یاس: اَه... درست حرف بزن ببینم!
رها: من اون کارو انجام دادم!
توی چشمام زل زد:
ـ من... پارک جونگ مین رو بوسیدم!
==============================================>
   نزنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! گفتم که ایده ی رهائه! اصلا من ناکار شدم شما جواب هیون رو میدید؟ اِ... نزنین دیگه!
دیدین خیلی بود؟ خوبه؟
3 بار گذاشتم و پاک شد تا قبول کرد! دیگه حوصله ی در آینده خواهید دید رو ندارم... ببخشید!
جایزه:
[http://www.aparat.com/v/0fbadcbe8b2b6612b48d0fe109db849b15649]

پیش به سوی نظراااااااااااااااااات ====>




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ