تبلیغات
Rain Bow Stories - i love my housemate 61
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 مرداد 1392 توسط MaI-I$A AD

 

آری از پشت کوه آمده ام...

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!

برای عشق خیانت کرد

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم....

 می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و 

تنها دغدغه ام سالم برگرداندن

گوسفندان از دست گرگ ها باشد،

 تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!






با تعجب به آنها نگاه کرد که عسل آهسته گفت:

ـ یعنی....تو ....و هیون....با... با هم؟

گیج نگاهش کرد و گفت:

ـ با هم چی؟

میرا به جای عسل گفت:

ـ با هم می خوابین؟!!!

چند لحظه طول کشید تا حرف میرا را هضم کند و بعد این او بود که با چشم های از حدقه بیرون آمده به آنها خیره شده بود. دستی به موهایش کشید و سعی کرد جوابی پیدا کند. به دختر ها نگفته بود که در این چند وقت کنار هیون می خوابد. در حقیقت از زمان بازگشتش تا به حال انقدر اوضاع به هم ریخته بود که وقت گفتن این موضوع را پیدا نکرده بود. میرا مشکوک نگاهش کرد و گفت:

ـ  آره مهسا؟!

نگاهش را به سمت دیگری دوخت و گفت:

ـ نــــــــه! کی گفته؟!

سوجین با حرص گفت:

ـ یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااا!!! خودت گفتی! نکنه که واقعا...

به جای ادامه حرفش از زیر میز لگد دیگری به پای مهسا زد که دادش را بلند کرد. در حال آه و ناله کردن بود که صدای زنگ موبایلش برای بار دوم بلند شد. سریع به صفحه نگاه کرد. باز هم هیون بود. خوشحال از اینکه راه فراری یافته ، همان طور که بلند می شد کیفش را هم از روی میز برداشت. نگاه گذرایی به قیافه ی مشکوک دختر ها انداخت . می دانست در ذهنشان چه فکری می گذرد، همین طور می دانست که اوضاع ان طور نیست . چشم هایش را بست و سریع گفت:

ـ اون طوری که شما فکر می کنین نیست. ما فقط پیش هم خوا... خوابیدیم همین!

با دیدن دختر ها که آماده سوال جواب کردن بودند ، سرش را برگرداند و سعی کرد با پاهای لنگانش به سرعت از انجا دور شود. هر چند می دانست بعد بازخواست خواهد شد. وقتی از دختر ها دور شد قدم هایش را آهسته کرد. پورشه ی مشکی رنگ هیون را جلوی در دید. نفس عمیقی کشید و سعی کرد قدم هایش را محکم بردارد. در دل دعا کرد هیون واقعا همان هیون قبل شده باشد. به اندازه کافی عذاب و سختی کشیده بود. دلش می خواست بعد از این را در آرامش سر کند.

به آرامی در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست. با کمی دلهره به سمت هیون برگشت. می ترسید باز هم مثل روز های قبل رفتار کند. اما این بار هیون از همیشه متفاوت تر بود چون لبخند به لب خود را به سمت مهسا خم کرد و بوسه ای روی گونه اش نشاند. برای چند ثانیه با چشمانی گرد شده و دهانی باز به هیون خیره شد. بی اختیار نیشگونی از پایش گرفت . هیون که حرکاتش را زیر نظر داشت نتوانست بیش از آن جلوی خود را بگیرد و بلند خندید. مهسا سریع به خود امد و نگاه گیجش را به بیرون از پنجره دوخت. هیون که هنوز هم می خندید ، این بار بوسه ای به موهایش زد و گفت :

ـ اینطوری نکن اون قیافتو دختر.

و آرام اضافه کرد:

ـ خیلی خوردنی می شی!

باز گیج به هیون نگاه کرد! این همان هیون بود؟! تا دیشب که فقط در خواب با او خوب رفتار می کرد! حالا چطور تا این حد عوض شده بود؟ هیون همان طور که ماشین را روشن می کرد، نگاهی زیر چشمی به او انداخت و با لبخند شیطنت باری گفت:

ـ ببین خودت دلت می خوادها! ولی عزیزم اینجا خیابونه خوب نیست بذار بریم خونه!

با این حرفش از گیجی در آمد و با حرص و خجالت گفت:

ـ یــــــــــــــا! کیم هیون جونگ!

و دنباله حرفش مشتی حواله بازوی هیون کرد. هیون جوابی نداد و فقط خندید. او هم آرام خندید. آهسته دستش را جلو برد  و سیستم ماشین را روشن کرد. یکی از آهنگ های هیون پخش شد. زیر لب گفت:

ـ خود شیفته!

هیون خندید و گفت:

ـ میشنوما!

خندید و چیزی نگفت. کمی بین آهنگ ها گشت تا آهنگ مورد نظرش را پیدا کند. هیون نگاهی به او انداخت و گفت:

ـ چی می خوای؟!

کمی مکث کرد و گفت:

ـ I’m your man

لبخند مهربانی روی لب های هیون نشست و بعد از کمی عقب و جلو کردن اهنگ را پیدا کرد. دست مهسا را هم از روی پایش برداشت و زیر دست خودش روی دنده گذاشت. مهسا لبخند شرمگینی زد و سرش را پائین انداخت. این همه نزدیکی برایش کمی سخت بود. ان هم بعد از آن دو ماه ...

بعد از چند دقیقه هیون جلوی کافی شاپی ایستاد و با لبخند گفت:

ـ خب بپر پائین!

آهسته دستش را از دست هیون بیرون کشید و از ماشین پیاده شد. هر چه سعی می کرد نمی  توانست لبخند ش را پنهان کند. هیون بعد از جلو کشیدن کلاهش در لنگه ای کافی شاپ را هل داد اما کمی مکث کرد تا مهسا اول وارد شود. با این  حرکت هیون هر چه تلاش بود فراموش شد و لبخندی پر رنگ تر از قبل روی لب هایش نشست. قدمی به جلو برداشت و وارد شد. هیون هم پشت سرش وارد شد. قبل از اینکه با نگاه کنجکاوش دور و بر را ارزیابی کند ، هیون دستش را دور کمر او قرار داد و با اشاره ای به پسر 4-23ساله ی پشت پیش خوان، او را به طرف پله هایی که به طبقه بالا منتهی می شد هدایت کرد. طبقه بالا خلوت تر از طبقه پائین بود و فقط چند دختر و پسر نشسته بودند که آنها هم مشغول بودند. با اشاره هیون به سمت آخرین میز که گوشه دیوار هم قرار داشت رفت. دو مبل نیم دایره ای میز گردی را در بر گرفته بودند. جای دنجی بود. هیون روی مبلی که دید کمتری داشت نشست. مهسا هم رو به رویش قرار گرفت. خوشبختانه کسی حواسش به آنها نبود. قیافه ی هیون دوباره در هم بود. آهی کشید. انگار دوباره قرار بود همان هیون قبل ظاهر شود. سرش را با منو گرم کرد که هیون منو را از دستش گرفت و همان طور که نگاه خیره اش را به او دوخته بود ، گفت:

ـ فکر نمی کنی یه توضیح به من بدهکاری؟!

گیج نگاهش کرد. نگاهش عمیق بود اما هیچ چیزی در آن خوانده نمی شد. متوجه منظورش نمی شد. آهسته گفت:

ـ منظورت چیه هیون؟

هیون لبخند محوی زد و گفت:

ـ نمی خوای هنوز چیزی راجع به تماس اون شب برام بگی؟! فکر می کردم همه چیز بین تو و کمیل مربوط به گذشته ست... ولی این چند وقته هم چند باری متوجه شدم بهت زنگ زده.

فکر نمی کرد دلیل گرفتگی هیون این موضوع باشد. چون تا به حال چیزی نگفته بود. نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ کمیل همیشه واسه من مثل یه برادر بود. یه حامی، یکی که جای خالی پدرمو واسم پر می کرد. شایدم یه دوست نمی دونم ولی هر چی بود هیچ وقت نتونستم به عنوان دوست پسر یا همسر نگاه کنم. واسم عزیز بود اما نه به اون عنوان... وقتی رفتم ایران هم خودش گفت از این بعد مثل برادرم می مونه! همین...

هیون نگاه مهربانی به او انداخت و آهسته گفت:

ـ مطمئنی؟!

لبخندی زد و گفت:

ـ کاملا!

هیون کمی خودش را جلو کشید و دست های در هم گره خورده مهسا را در دست های محکمش گرفت. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند که صدایی باعث شد هر دو تکان بخوردند.

ـ خب زوج عزیز! چی بیارم واستون؟

مهسا با دلهره به هیون نگاه کرد.اگر پسر او را می شناخت دردسر درست می شد اما هیون در برابر نگاه نگران او خندید و گفت:

ـ بهت یاد ندادن تو این موقعیت نباید مزاحم بشی؟

حالت آرام و نگاه خندان هیون باعث شد خیالش کمی راحت شود. به سمت پسر برگشت و نگاه کنجکاوش را به او دوخت. متوجه شد او همان پسری است که هیون به محض ورود به او اشاره کرده بود. پس حتما با هم آشنا بودند. حالا که از نزدیک او را می دید هم سن و سال هیون به نظر می رسید. چشم های آبی رنگ و موهای قهوه ای تیره اش از او پسر جذابی ساخته بود. قیافه اش شباهتی به کره ای ها نداشت. نگاه پر از شیطنتش را بین مهسا و هیون چرخاند و گفت:

ـ ا یعنی بدموقع مزاحم شدم؟! پس بگو چرا دنج ترین جا رو انتخاب کردی! پسر شما که دیگه زن و شوهرین، حالا چه نیازی به این جاها دارین؟!

مهسا که خجالت کشیده بود سرش را پائین انداخت. هیون چشم غره ای به پسر رفت و اشاره ای به مهسا کرد. پسر با دیدن صورت سرخ مهسا ریز خندید و گفت:

ـ خب حالا چی بیارم؟

هیون منتظر به مهسا نگاه کرد. مهسا که نگاه او را متوجه خود دید  آهسته گفت:

ـ اسپرسو

هیون لبخندی زد و گفت:

ـ منم همینو می خوام گارسون! با کیک بیار

نگاه پر حرص پسر باعث شد مهسا آرام بخندد. قبل از اینکه پسر حرفی بزند یکی از دو مشتری که روی میز کناری می نشستند به او اشاره ای کرد. این بار مهسا و هیون هر دو زدند زیر خنده. پسر که صورت گندمی رنگش سرخ شده بود و چپ چپ به هیون نگاه می کرد، به طرف میز کناری رفت. مهسا همان طور که می خندید گفت:

ـ کی بود؟

هیون نگاه کوتاهی به پسر انداخت و گفت:

ـ جان... یکی از دوستای دوران دبیرستانمه

ـ اینجا کار می کنه؟

هیون خندید و گفت:

ـ نه صاحب کافی شاپه! واسه اذیت کردن من خودش امده بود که دیگه رسما گارسون شد.

مهسا که تازه متوجه دلیل حرص خوردن جان شده بود ، همراه هیون خندید و گفت:

ـ ولی شبیه کره ای ها نبود!

ـ دو رگه انگلیسی کره ایه.

مهسا خواست حرفی بزند که که هیون با اشاره ای به کنارش گفت:

ـ بیا اینجا!

متعجب از جا بلند شد و کنار هیون جا گرفت. قبل از اینکه حرفی بزند هیون او را به سمت خود کشید و در کسری از ثانیه در آغوش گرم هیون فرو رفت. بو سه ای روی موهایش نشست و هیون در گوشش زمزمه کرد:

ـ خب حالا این ور راحت تره یا اونور؟

هرم نفس های هیون که با لاله ی گوشش برخورد می کرد ، باعث می شد تنش مور مور شود. به گرمای آغوش هیون باخت و خود را در آغوشش رها کرد. دلش می خواست دل تنگی دو ماهه را جبران کند. سرش را در گودی گردن هیون فرو کرد و نفس عمیقی کشید. عطر تن هیون در مشامش پیچید. حاضر نبود هیچ چیزی را با آغوش آرامش بخش او عوض کند. هیون دوباره کنار گوشش زمزمه کرد:

ـ نگفتی خانوم!

دستش را دور کمر هیون حلقه کرد و آهسته زمزمه کرد:

ـ خب معلومه این ور!

جواب  هیون تنها خنده ای بود که دل مهسا را برد. انقدر همه چیز خوب بود که حس می کرد همه خیال است و هر لحظه از خواب بیدار خواهد شد. ولی چه خواب شیرینی بود...!

                                                     
          

 

 قبل از اینکه هیون ماشین را پارک کند، وارد خانه شد. نمی دانست چرا ولی این نزدیکی ناگهانی، باعث می شد کمی احساس خجالت کند. سریع خود را داخل اتاقش انداخت. به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. با یاداوری اتفاقات روز لبخند عمیقی روی لبش نشست. کافی شاپ، دور شهر گشتن، رودخانه هان... چقدر از این محبت ناگهانی خوش حال بود. هیچ وقت هیون را اینطور ندیده بود. اینطور آرام و با محبت... چشم هایش می درخشید... تمام حواسش به او بود... دستش را روی قلبش گذاشت و سرخوش خندید.

از جایش بلند شد تا لباسش را عوض کند. می خواست بهتر از همیشه به نظر برسد.  هیچ لباسی به نظرش خوب نمی امد. با کلافکی رگال ها را رد می کرد که لباسی چشمش را گرفت. چند ماه پیش با دختر ها خریده بود ولی تا به حال نپوشیده بود. برای چند ثانیه خریدارانه نگاهش کرد و بعد از رگال در آورد. سعی کرد به قد نسبتا کوتاهش توجه نکند...!

 
 

http://www.yocosale.com/myfiles/wholesale_dress_3105blue1.jpg
با دیدن خودش در آینه لبخند رضایتی روی لب هایش نقش بست. قبل از بیرون رفتن از اتاق، کمی هم آرایش کرد. چشمکی برای خودش در آینه زد و از اتاق خارج شد. هم زمان با او هیون هم از اتاقش بیرون آمد.


http://www.8pic.ir/images/62358237769425193850.jpg
هر دو نگاهی به هم انداختند . هیون جلو آمد و  هیون همان طور که می خندید دستش را دور شانه ی مهسا حلقه کرد و گفت:

ـ تقریبا ست کردیما!!! خب خوشگل خانوم بریم که شام یخ شد!

مهسا نگاه متعجبی به او انداخت و گفت:

ـ شام؟!!!!شام از کجا...

هیون انگشت اشاره اش را به نشانه سکوت روی بینی اش قرار داد و گفت:

ـ هیــــــــــــس! صبر کن دیگه دختر!

با ورودشان به آشپزخانه ، چشم های مهسا از حدقه بیرون زد. میز شام به ماهرانه ترین طرز ممکن پیده شده بود و انواع غذا ها روی میز دیده می شد. با تعجب به هیون نگاه کرد اما جواب هیون فقط لبخندی معنا دار بود. وقتی مکث مهسا را طولانی دید دستش را گرفت و او را روی صندلی نشاند. خودش هم رو به رویش قرار گرفت...

شام در آرامشی باور نکردنی صرف شد. آرامشی که مدت ها بود اثری از آن در خانه شان پیدا نبود. بعد از شام هر دو روی مبل کنار تلوزیون نشستند. هیون بین سی دی ها دنبال فیلم مورد نظرش می گشت. با لبخندی به هیون نگاه کرد. انگار این بار فقط هیون، هیون او بود. چقدر این حس را دوست داشت. اینکه کیم هیون جونگ فقط متعلق به او باشد را دوست داشت. انگار چیزی ته دلش را قلقلک می داد! هیون سی دی را در دستگاه گذاشت و گفت:

ـ تو که ما رو خوردی خانوم!!

آروم خندید و گفت:

ـ به خاطر همه چیز ممنون.

هیون همان طور که به پشتی مبل تکیه می داد او را به سمت  خود کشید و در اغوش گرفت. آرام گردنش را بوسید و زیر گوشش زمزمه کرد:

ـ اینا که چیزی نیس عزیزم! من واسه تو هر کاری می کنم. 

 سرش را به آرامی بلند کرد. چشمان زیبای هیون زیر نور برق می زد. در چشمانش عشق را می دید. همان عشقی که تمام سلول های بدنش را فرا گرفته بود حالا در چشم های هیون می دید. چقدر این باور را دوست داشت. این که قلب هیون هم به همان اندازه بی قرار او باشد. قلب او هم به یادش بتپد . صورتش را به آهستگی جلو برد. می خواست این بار او اول جلو برود. با قرار گرفتن لب هایش روی لب های داغ هیون تپش قلب کوچکش بیش از قبل شد. دست های هیون نوازش وار روی کمرش کشیده می شد و لب هایش بی قرار تر از همیشه او را می بوسید. خود را بیش از پیش به او چسباند. می خواست با او یکی شود. فاصله ای نماند... گذشته ای نماند... فقط عشق باشد...

لب های هیون از لب هایش جدا شد و زیر چانه اش را بوسید... گردنش را بوسید... دست های مهسا دور گردنش حلقه شده بود... هیون به یکباره در حالی که نفس نفس می زد از او جدا شد و او را محکم در آغوش گرفت. به حدی محکم که استخوان هایش درد گرفت...نفس های داغش به گوش های او می خورد...

صدای زنگ موبایل هیون هر دو را از جا پراند. هیون نفس عمیقی کشید و موبایل را برداشت:

ـ بله؟

ـ...

ـ بله رئیس سو... پیش منه طرح رقص.... چطور؟

ـ....

ـ چه مشکلی داره یعنی؟!

ـ....

ـ باشه الان چک می کنم!

ـ....

ـ بله چشم.... خبرتون می کنم.

با قطع تماس لبخندی به مهسا زد و همان طور که بلند می شد بوسه ای روی گونه اش نشاند و گفت:

ـ الان میام عزیزم... انگار با یکی از طرحا مشکل پیدا کردن!

و به طرف اتاقش رفت. مهسا بی حوصله کوسن مبل را بغلش گرفت و صدای فیلم را بالاتر برد. هنوز خیلی از رفتن هیون نگذشته بود که موبایلش دوباره به صدا در امد. با کنجکاوی نگاهی به صفحه موبایل انداخت. نام سوئه باعث شد لبش را به دندان بگیرد و عصبی موبایل را بردارد. به سختی دکمه برقراری تماس را فشرد:

ـ الــــــــو؟؟؟؟ هیــــون؟!.... تو.... توئی دیگه؟

صدایش کش دار بود. به نظرش مست بود... حرفی نزد

ـ عزیـــــــــزم... می دونی چقد دلم واسه اون روزا تنگ... شده؟ یادته می گفتی... هیچ کسی...ج....جز من .... به چشت نمیاد؟

دستانش را مشت کرد. شوری خون را در دهانش حس می کرد...

ـ می دونی چقد... چقد دلم واسه بوسه هات تنگ شده؟! یا....یادته چطوری همرو می پیچوندیم تا ... تا با هم باشیم نه؟! من....تو بغل تو...

تماس را قطع کرد و موبایل را روی مبل انداخت... نفس نفس می زد... سرش را بین دست هایش گرفت... حرف های سوئه در گوش هایش می پیچید... نفهمید چند دقیقه گذشته که صدای هیون آمد:

ـ خوبی مهسا؟!

عطر تنش در بینیش پیچید... چقدر بی رحمانه با او بازی می کردند... و او قدرتی نداشت... با عطر تنش تمام بدنش نام او را صدا می زد... دست های محکمش دور او پیچید.... چقدر دلش می خواست قدرت پس زدن آن آغوش را داشت...


              
چقد فقط عاشقانه نوشتن سخت بود! آخرش دیگه دووم نیاوردم!!!
نظراتم که ظاهرا نزولیه!!!این دفه فک کنم به 0 1تا برسه!!!
دیگه چیزی نمیگم!!!




طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ