تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 11
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda


           توی چشمام زل زد:
ـ من... پارک جونگ مین رو بوسیدم!
ـ چی؟
بی اختیار فریاد زدم. منظورش چی بود؟
ـ سریع توضیح بده! زود!!!
یه لبخند کجکی زد و شروع کرد به تعریف کردن...
***
Flash back: ده دقیقه قبل از نیمه شب...
رها به سمت سن دوید. می خواست اولین کسی باشه که اجرای بی نظیر جونگ مین رو تبریک میگه. توی دلش خندید و یه نگاهی به سن انداخت. همون لحظه یاسمین رو دید که از پله ها بالا میره... چی؟ اون؟ ها؟ گیج شده بود. وقتی کیو در مورد هم رقص بودن یاسمین توی U R man توضیح داد، رها چشماش 4 تا شد. اونقدر محو رقص یاس شده بود که جونگ مین رو به کلی فراموش کرد. وقتی آهنگ تموم شد رها تازه یاد جونگی افتاد و سریع بین جمعیت دنبالش گشت. لحظه ای که دیگه داشت ناامید میشد، بالاخره اون پسر جذاب رو دید.
با خوشحالی به سمت جونگ مین افتاد و خواست صداش کنه. اما هنوز چند قدم باهاش فاصله داشت که خیلی ناگهانی چراغ ها خاموش شدن. تعجب کرد. نکنه یهو همه برقا رفتن؟ اما کسی جیغ نمی زد... با دیدن زوج هایی که داشتن زیر نور مهتاب همدیگه رو می بوسیدن، همه چیز رو فهمید و ناخودآگاه قلبش شروع کرد به تند تند زدن... هی! پراک جونگ مین فقط دو قدم باهاش فاصله داشت!
خواست صداش کنه. اما فکر کرد غافلگیر کردن خیلی باحال تره! پس خیلی یواش به سمتش رفت. فاصله شون خیلی کم بود. می خواست با گفتن « پخ » زیر گوش جونگی که هنوز اون رو ندیده بود، حسابی بترسوندش که یهو جونگی چرخید. رها هم که پشت سرش بود با قرار گرفتن توی اون وضعیت رسما خل شد. می تونست لبای جونگ مین رو ببینه. یه حالت خاصی داشتن. انگار منتظر بودن... منتظر یه...
بدون اینکه بدونه چرا یا به تصمیمش فکر کنه سرشو برد بالا و لباشو به لبای جونگی چسبوند. آهسته یه بوسه ی کوچیک از اون لب ها برداشت و بعد ازش جدا شد. چند لحظه عاشقانه نگاهش کرد و بعد به خودش اومد. اون چی کار کرده بود؟ نه... !
تنها کاری که در اون لحظه به نظرش درست می رسید رو انجام داد و فرار کرد. هر چی توان داشت ریخت تو پاهاش و از اونجا دور شد!
***
یاس: دروغ میگی...
هدی: باز وضعت از من که بهتره...
رها: تو؟ مگه تو چت شده؟
آهی کشیدم و به یاس گفتم:
ـ خواهش می کنم تو بهش بگو... من یه بار دیگه تعریف کنم میرم اون دنیا!
***
فردای تولد، خونه ی دابل اس:
زیییییییییییییییییییییییییییینگ!
کیو بدون اینکه چشماش رو باز کنه بلند شد و نشست. یه کم غرولند کرد و بعد با مشت چشماش رو مالید. دوباره زنگ در به صدا در اومد. بلند شد و در حالی که پلک هاش رو به زور باز نگه داشته بود آیفون رو برداشت:
ـ کیه؟
ـ کجاست؟
ـ کی کجاست؟
ـ کیم هیون جونگ! کجاست؟ سعی نکن مخفی اش کنی...
ـ مین یونگ تویی؟
ـ در رو باز کن!
کیو در رو باز کرد و بعد داد زد: خوابالو ها! بیدار شین!
هیونگ: چته؟ تو که میدونی اینا با صدا بیدار نمی شن. برو صداشون کن.
کیو: عمرا اگه برم. کم بدبختی نداره صدا کردن اینا... الان اون میاد خودش ترتیب شون رو میده!
هیونگ: کی؟
کیو: همون که پشت دره.
هیونگ: کی؟
کیو: خب در رو باز کن تا بفهمی کیه!
هیونگ: باشه... مین یونگ؟ بیا تو.
مین یونگ: چرا درو باز نمی کنی؟ هیون کجاست؟؟؟
کیو: تو جیب من!
مین یونگ: میگم کجاست؟ شوخی ندارم کیو جونگ!
کیو: مگه من دارم؟ خب به نظرت کجاست؟ تو اتاقشه دیگه.
هیونگ: اتاق سوم سمت چپ...
مین یونگ: میرم پیشش. کسی نیاد تو. اصلا!
کیو: باشه برو. به ما چه؟ من قهوه مو می خورم.
هیونگ: برای منم بریز...
اتاق هیون:
مین یونگ: هی کیم هیون جونگ! بلند شو!
هیون: اِم...
مین یونگ: هی با تو ام ها1 کاری نکن با کتک بیدارت کنم... !
هیون: چته؟ سگ شدی مین یونگ؟
مین یونگ: میدونی خواهر من کجاست؟
هیون: سر قبر من!
مین یونگ: نه ... تو قبر خودشه.
هیون: چی میگی؟
مین یونگ: دارم میگم دیشب به خاطر تو که اون جوری بهش گفتی مست کرده؛ بعد هم تصادف... می فهمی؟ خواهر من به خاطر تو مرده! مرده، مرده، مرده...
هیون: خـ...وا... هر تو؟ چرا؟
مین یونگ: آره هایونگ من مرده! و همش تقصیر توئه!!!
هیون: برو بیرون.
مین یونگ: چی؟ برم بیرون؟
هیون: آره... برو گمشو بیرون! می فهمی؟ برو بیرون... بروووووووو!
افکار هیون مشغول هایونگ شده بود. واقعا تقصیر اون بود؟ نه نبود! پس چرا عذاب وجدان داشت؟ چرا نمی تونست قبول کنه که تقصیر خودش نیست؟ مین یونگ رفته بود؛ ولی هنوز صداش تو گوش هیون می پیچید... تقصیر توئـــــــــه!... فریاد کیو جونگ سکوت مطلق اتاق هیون رو شکست...
کیو: هیون! هیون جونگ! چرا درو باز نمی کنی؟
هیونگ: درو باز کن هیون... خواهش می کنم!
یونگی: درو باز کن... برامون توضیح بده!
جونگی: کاری نکن در رو بشکنما! درو باز کن...
هیچ صدایی جز صدای خرد شدن وسایل به گوش شون نمی رسید. هیون داشت کل اتاقش رو نابود می کرد. اتهام قتل یه دختر براش آسون نبود... بعد از 30 دقیقه هیون از اتاق بیرون اومد. ضعف عجیبی تو صورتش بود. تا خواست راه بره افتاد. بچه ها سریع به طرفش اومدن. شیشه هایی که شکسته بود توی پاش کاملا به چشم می خورد. تنها صدای آمبولانسی که داشت هیون رو به بیمارستان می برد به گوش می خورد...
2 ساعت بعد هیون به هوش اومد. اولین چیزی که احساس کرد، درد کشنده ای بود که توی پاهاش جریان داشت. خیلی آهسته چشماش رو باز کرد. یونگ سنگ رو دید که کنارش نشسته بود. جونگ مین با بی تابی توی اتاق قدم میزد و هیونگ جون داشت گریه می کرد. کیو جونگ هم سرش رو توی دستاش پنهان کرده و منتظر بود. اینجا کجا بود؟ یه اتاق سفید با یه سری دستگاه. خیلی شبیه یه... اینجا بیمارستانه؟ اما اون توی بیمارستان چیکار می کرد؟ چی شده بود؟ به محض اینکه سعی کرد به یاد بیاره چه اتفاقی افتاده، خاطرات به مغزش هجوم آوردن... آهسته و به سختی گفت: « هایونگ... »
یونگ سنگ از جا پرید. کیو سرش رو بلند کرد و جونگ مین به سمت تخت دوید. هیونگ هم در حالی که اشکاش رو پاک می کرد، با حالت غمگینی گفت:
ـ هیون! میدونی چقدر ترسوندی مون؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ میدونی... ؟؟؟
هیون حرفی نزد. چه جوابی داشت که بده؟ اون باعث مرگ یه دختر شده بود... اون هم دختری که تنها گناهش این بود که عاشق هیون شده. چطور می تونست تو روی پسرا نگاه کنه؟ مطمئن بود که هیچ وقت نمی بخشنش. کی می تونه یه قاتل رو ببخشه؟
یونگ سنگ داد زد:
ـ کیم هیون جونگ! 2 ساعته داریم صدات می کنیم. تو چت شده؟ مین یونگ همه چی رو برامون گفت. تقصیر تو نبوده! هایونگ خودش مست کرده و خودش هم تصادف کرده. چرا نمی فهمی؟
هیون: اما به خاطر حرفای من مست کرده...
جونگی: تو که چیزی بهش نگفتی...
هیون: من بهش گفتم نمی تونم باهاش باشم.
کیو: اما این چیز خاصی نیست. تو فقط حقیقت رو گفتی... اینکه نمی تونین با هم باشین...
هیون: اگه بهش نمی گفتم...
و قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید. هیونگ جون گفت:
ـ هیون! تقصیر تو نیست. اون دختر لوس هر هفته به یه پسری گیر می داد. همین دو ماه پیش عین کنه جسبیده بود به جانگ گیون سوک... مگه یادتون نیست؟
هیون: ولی هنوز...
و ساکت شد. پرا با ناراحتی به هم نگاه کردن و بعد کیو جونگ گفت:
ـ دکتر گفته پات بدجوری آسیب دیده. باید تا پس فردا اینجا بمونی.
بدون اینکه چیزی فهمیده باشه سرش رو تکون داد. با اینکه حرفای پسرا آروم ترش کرده بود، ولی هنوز نمی تونست خودش رو ببخشه. صدای هایونگ یه لحظه از مغزش بیرون نمی رفت...
***
یاس: وای! هنوزم باورم نمیشه...
هدی: ولی واقعا عالی رقصیدی.
رها: هی وای من!
هدی: باز یاد بوسه ات افتادی؟
رها: نه... من باختم!
هدی: ها؟
رها: با جونگی شرط بسته بودم که بیشتر از اون در مورد هویج میدونم. اما باختم!
یاس: حالا شرط تون سر چی بود؟
رها: از طلوع تا غروب یه روز کامل باید هر کاری گفت انجام بدم!
هدی: حالا مگه یادش می مونه؟
یاس: معلومه که می مونه...
رها: ولی شمارهه م رو که نداره.
یاس: مال من رو که داره... حداقل هیونگ داره!
رها: اَه...
هدی: تازه آدرس خونه مون رو هم بلدن!
رها: چجوری؟
هدی: اونا یه ون فرستادن دنبال مون... پس آدرس رو دارن!
یاس: به به! می بینم که رسما... خوش بخت یا بد بخت؟
رها: منظورت چیه؟
یاس: درسته که باختی... ولس اون پارک جونگ مینه... یعنی این خوبه یا نه؟
هدی: راست میگی! خوش به حالتون...
یاس: من چرا؟
هدی: قراره یه بار دیگه هم برقصی!
رها: راست میگه... تو از هر دومون خوش شانس تری!
هفته ی بعد خیلی آروم گذشت. صبح بیست و دومین روز ماه ژوئن بود. تازه صبحانه خورده بودیم که گوشی یاسمین زنگ خورد. اون هم در حالی که لیوان آب پرتقالش رو سر می کشید، با آرامش تمام یه نگاهی به گوشیش انداخت. غافل از اینکه با دیدن اسم کسی که بهش زنگ میزنه، آب میوه ش به شدت توی گلوش خواهد پرید. یاس در حالی که به سختی سرفه می کرد، بی توجه به رها که به پشتش می زد، نفس عمیقی کشید و بعد جواب داد:
ـ بله؟
ـ سلام. من کیم هیونگ جون هستم... شناختید دیگه؟!
ـ بله...
ـ و فکر می کنم قرارمون یادت باشه...
ـ بله!
ـ اِ... می خواستم بدونم واسه فردا شب وقت دارید؟
ـ بله.
ـ خب، پس تا اون موقع crazy for u رو تمورین کن.
ـ بله.
ـ یاسمین!
ـ بله؟
ـ خوبی؟
ـ بله... بله!
ـ اوه! فکر کنم شوک زده شدی!؟1
ـ بله...
ـ الان تو حرف دیگه ای به جز بله می تونی بزنی؟
ـ بعله!!!
ـ به به! دختر مردم رو دیوونه کردم رفت... مطمئنی حالت خوبه؟
ـ بله! بله!
ـ مشخصه... دوستات هم میان؟
ـ بله! ...
ـ می تونی بذاری با یکی شون صحبت کنم؟
ـ بله؟
ـ نه خیلی ممنون! تو یکی کم نیستی که بخوام اونا رو هم اضافه کنم...
ـ بلــــــــــه...
ـ خب، اگر هم کاری داشته باشی نمی تونی بگی... پس فعلا!
ـ بـــــــــــــــله... !
یاسمین خیلی آروم گوشی رو از کنار گوشش برداشت و جوری بهش نگاه کرد که انگار اون یه چیز مقدسه... خیلی عجیب رفتار می کرد.
یاس: هیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونگ!
من و رها شوکه شدیم و به یاس خیره. ها؟ هیونگ؟
هدی: هیونگ چی شده؟ ها؟ بگو! بگو دیگه... باور کن من طاقت شنیدنش رو دارم! چی شده؟؟؟
یاسمین با یه حالت عجیبی نگاهم کرد و بعد با قهقهه گفت:
ـ بهم زنگ زد! اون به من زنگ زد...
رها: چی؟؟؟
یاس: من باید برم...
هدی: کجا؟
یاس: باید برم crazy for u تمرین کنم!
و از جاش بلند شد و مثل ربات ها با قدم های دقیق و هم اندازه به طرف سالن رقص حرکت کرد. آهسته یه نگاهی به رها انداختم و بعد با همدیگه به سمت یاس دویدیم تا جریان رو از زیر زبوونش بیرون بکشیم...
***
یونگ سنگ آهی کشید و از اتاق هیون خارج شد. همین که بیرون اومد با 3 تا پسر جوون روبرو شد که با نگرانی بهش خیره شده بودن. سوال همیشگی رو میشد از توی چشماشون خوند. کیو مشتاقانه به یونگ سنگ نگاه کرد؛ اما با لبخند تلخ اون مواجه شد. یونگ سنگ سرش رو تکون داد و گفت:
ـ بی فایده بود. اون حاضر نیست قبول کنه بی تقصیره!
هیونگ جون با ناامیدی غیر قابل وصفی روش رو برگردوند تا پسرا اشکاش رو نبینن. کیو به هوا مشت زد و جونگ مین زیر لب گفت: « لعنتی... ! » بعد کنترل خودش رو از دست داد و با دو به سمت اتاق هیون رفت. داخل شد و در رو محکم به هم کوبید!
ـ هی! کیم هیون جونگ! نمی خوای تمومش کنی؟!
هیون که سرش رو لای دستاش قایم کرده بود، بدون اینکه حتی نگاهی به جونگ مین بندازه گفت:
ـ تنهام بذار.
ـ بس کن! تو چرا نمی خوای باور کنی؟ هایونگ مرده! اون دوست تو بود اما تو به خاطرش حتی یه قطره اشک هم نریختی. به جاش خودت رو توی اتاقت حبس کردی و هر لحظه ما رو بیشتر از قبل فراموش می کنی. تو مثلا لیدر این گروهی! دابل اس به تو نیاز داره! چرا نمی فهمی؟ فکر کردی اون دختره ی پسر باز این جوری خوشحال میشه؟
ـ کافیه!
کیو اومد توی اتاق و به زور جونگ یمن رو بیرون کشید. بعد درو بست رو رو به جونگی گفت:
ـ نمی دونی حالش بده؟ اون احساس گناه می کنه و تو با حرفات این حسش رو تشدید می کنی! اگر ــ
اما با بیرون اومدن هیون بقیه ی حرفش رو خورد...    



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ