تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 12
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



            کیو اومد توی اتاق و به زور جونگ مین رو بیرون کشید. بعد درو بست رو رو به جونگی گفت:

   ـ نمی دونی حالش بده؟ اون احساس گناه می کنه و تو با حرفات این حسش رو تشدید می کنی! اگر ــ

   اما با بیرون اومدن هیون بقیه ی حرفش رو خورد...

   هیون: دیگه بسه. به اندازه ی کافی شنیدم. من لیدر دابل اسم پس به وظیفه ام عمل می کنم!

   یونگی: یعنی می خوای بر گردی؟

   هیون: آره...

   هیونگ آروم اشک ریخت: خیلی خوشحالم.

   جونگی: خوبه که می خوای برگردی.

   هیونگ: اِ... راستی یه خبر خوب!!

   کیو: چی؟

   هیونگ: فن ها 2 روز دیگه میان خونه مون.

   یونگ: واقعا؟ جالبه... دیگه کیا رو بدون برنامه دعوت کردی؟

   هیونگ: ام... تقریبا کل گروه هایی که می شناختمشون! ( به به... چه خوش اشتها!! )

   کیو: چه باحال! اون وقت با چه اجازه ای؟

   هیونگ: اجازه ی خودم!!

   جونگی: هیون تو نمی خوای چیزی بگی؟

   هیون: نه!

  هر چهار نفر با تعجب به هیون زل زدن! اما اون فقط نفس عمیقی کشید و به سمت سالن تمرین حرکت کرد. پسرا که تا یک دقیقه همچنان تو شوک بودن، در سکوت رفتنش رو تماشا می کردن که یونگ سنگ گفت:

   ـ اون که هیون نبود؛ بود؟

   و سرش رو به شدت تکون داد... هر چهار نفر می دونستن که هیون برگشته. اما فقط جسمش. روح اون هنوز هم کاملا افسرده بود. پسرا فهمیدن با اینکه لیدر سخت گیرشون دوباره شروع به کار کرده، ولی شاید دیگه هرگز نتونن لبخندش رو ببینن...

***

   ـ اوووووووووووووووووووون!

   با صدای جیغ یاسمین به طرفش برگشتم:

   ـ کدووووووم؟

   یاس: اون بنفشه... به رها میاد!

   هدی: مطمئنی؟

   رها: کی به کی میاد؟

   هدی: هیونگ به جونگ مین! خب اون لباس بنفشه به تو دیگه.

   رها: ها؟ بذار ببینم...

   چشم هاش رو تنگ کرد. به یاسمین علامت دادم. اون هم آماده باش منتظر شد.

   رها: نــــــــــــــــــــــه!

   هدی: حالا!

   من و یاسمین با هم از دو طرف رها به سمتش خیز برداشتیم و به زور کشیدیمش توی مغازه. رها هم کم نیاورد و تا لحظه ی رسیدن به داخل مغازه حسابی تقلا کرد... شانس آوردیم که 2 نفر بودیم! وگرنه امکان نداشت از پسش بر بیایم.

   رها: من که گفتم... پامو این تو نمیذارم!

   یاس: اما حالا که گذاشتی... !

   رها با چشمای گرد شده و قیافه ی علامت سوالی به یاسمین نگاه کرد؛ بعد خیلی آهسته سرش رو پایین آورد و به زیر پاش نگاهی انداخت. تازه اون موقع بود که دوزاریش افتاد و خواست یه جیغ بنفش بکشه. اما من که از قبل انتظارش رو داشتم سریع با دستم جلوی دهنش رو گرفتم:

   ـ هیس! ... جونم رو از سر راه نیاوردم ها.

   رها: بهت گفتم نمی خوام... مگه زوره؟

   یاس: آخه چرا؟ چرا نمی خوای از این مغازه چیزی بخری؟

   رها: اِ... گفتم نمی خوام! گیر ندین دیگه...

   یهو به یه جایی پشت سرم نگاه کرد و جیغ کوتاهی کشید. بعد هم در حالی که سعی می کرد خودش رو کوچیک کنه زیر لب گفت:

   ـ زودباشین منو قایم کنین. زودباشین!

   اما قبل از اینکه من و یاس بخوایم بفهمیم چی شده، یه نفر دست رها رو کشید و با خشم نگاهش کرد. وا! این یکی دیگه از کجا پیداش شده بود؟ خدایا! یعنی چه خبره؟

   رها: بـ... بـ... باور کن مـ... من نمی خواستم بـ... بیام! ایـ... اینا مـ... مجبورم کردن.

   ـ: مگه بهت نگفتم دیگه این دور و برا پیدات نشه؟

   رها اعتراض کرد: اِ... من که گفتم نمیشه تـ ــ

   ـ: خفه!

   رها ساکت شد. یاسمین به من علامت داد رها رو نگه دارم تا بره با پسره حرف بزنه. آهسته با سر تاییدش کردم و به سمت رها رفتم. یاس هم به پسره یه نگاهی انداخت و به طرفش حرکت کرد. آهسته یه ضربه ی آروم به شونه ش زد و یه چشمک به من. بعد مثل دختر کره ای ها خودش رو لوس کرد و گفت:

   ـ اوپا! چی شده؟ چرا با دوستم دعوا داری؟

   پسره که به یاسمین خیره شده بود، با نفس بند اومده گفت:

   ـ تـ... تو دوست اونی؟

   یاس در حالی که پلک هاش رو تند تند به هم میزد، با سر تایید کرد. پسره هم در حالی که زیر لب فحش می داد آهسته لبخند زد. اما اون نمی دونست یاسمین سریع موضعش رو عوض می کنه...

   یاس: تو خجالت نمی کشی؟ چرا با دختری که چند سال ازت کوچیک تره دعوا می کنی؟ ها؟ چرا سرش داد می کشی؟

   کم کم صداش به جیغ تبدیل شد:

   ـ یعنی چون رها دیروز با تو بحث کرد ما اجازه نداریم از اینجا خرید کنیم؟ یعنی ما نمی تونیم پامون رو این تو بذاریم؟

   و اونقدر ادامه داد که صاحب اصلی مغازه اومد و وقتی اوضاع رو دید برای اینکه کارش کساد نشه، شاگردش رو اخراج کرد و بعد هم با کلی عذرخواهی، خودش بهمون سرویس داد. 20 دقیقه بعد با دستای پر از پاکت از مغازه بیرون اومدیم.

   یاس: اووووه... خیلی وقت بود خودم رو درست و حسابی تخلیه نکرده بودم! هی... مرسی رها! خیلی حال داد!!!

   رها: ها؟ ها... بلــــه!

   هدی: بچه ها! من بستنی سرد می خوام.

   رها: مگه بستنی گرم هم داریم؟

   هدی: حالا... هه هه! رگ شیطونیم گرفته. بریم یه سوسمار بخریم بدیم به هیون!

   یاس: حالت بده ها...

   هدی: بچه ها من سیب گلاب می خوام! اصلا بریم رستوران سوز دار سمبوسه بخوریم با نوشابه ی گازدار! بریم یه جایی که زمستون باشه تو سوز و سرما برف بیاد! بریم ساری انار بخوریم، بعد با هم بریم من از هیون کیس فرانسوی بگیرم! بعد بریم یونگ سنگ رو سر به نیست کنیم و بعد... ( دقت کنید الان ما در کره ی جنوبی اون هم در خرداد ماه به سر می بریم و همه جا در اوج گرماست!! )

   یاس و رها داد زدن: هدی! ساکت شو!

   هدی: بعد هم که سوسن گرد رو به آتیش کشیدیم، بریم ساز بزنیم، بعدش سیامک قادر رو ببندیم به تیر چراغ برق تو اصفهان تا دیگه سوال های سخت سخت تو مبتکران ننویسه. بعد هم بریم... آخ! چرا میزنی؟

   رها: وقتی مخت هنگ می کنه و این کانال اون کانال میشی باید یه جوری جلوت رو گرفت دیگه! حالا آلبالویی یا شکلاتی؟

   هدی: چی؟

   یاس: بستنی رو میگه!

   هدی: آها... البته که کاکائویی! بگو روش هم واسم شکلات مایع بریزه.

   کمی بعد هر سه داشتیم به بستنی هامون لیس میزدیم. بعدش هم رفتیم پارک و حسابی سرسره بازی کردیم و سر خوردیم و تاب خوردیم و چرت و پرت گفتیم و وقتی که بالاخره به خونه رسیدیم، از خستگی روی مبل ها خوابمون برد...

***

    ای خدا... این قلب صاحب مرده چرا یه لحظه آروم نمی گیره؟ چرا هر وقت می بینمش می خواد از سینه م بیرون بزنه؟

   آهسته به هیون سلام کردم. بدون اینکه جوابم رو بده یا حتی لبخند بزنه، باهام دست داد. کیم هیون جونگ بدون حتی یه لبخند دختر کش کاملا گوشه نشسته بود و تو افکارش غرق شده بود.

   جونگ مین با نگاهی به لباس رها نیشش تا بناگوش باز شد. آروم به سمتش رفت و درست کنار گوشش گفت:

   ـ به به! کجا بودی هویج زیبای من؟

   رها که هنگ کرده بود، گفت:

   ـ ها؟ اِ... پارک جونگ مین! تو نمی تونی این حرف رو بزنی! من که نارنجی نپوشیدم...

   ـ فرقی نداره نارنجی بپوشی یا زرد، یا قرمز، یا سفید، یا بنفش! تو به هر حال هویج منی.

   ـ چرا به این لقب مفتخرر شدم؟

   ـ چون هویجی!

   ـ بلـــــــــه! ... چه دلیل قانع کننده ای...

   ـ خیلی!

   کیو به سانی نگاه کرد:

   ـ سانی!

   خوشحالی رو می شد تو چشماش دید!

   کیو: بالاخره طرز تهیه ی خرچنگ برشته شده در سس آلبالو همراه با پودر پفک هندی رو به دست آوردم!

   سانی که مشخص بود ناراحته زیر لب گفت:

   ـ یعنی دلت یه ذره هم واسم تنگ نشده؟

   و بعد شروع کرد به صحبت از خرچنگ برشته...

   هیونگ جون در حالی که با تیفانی گروه snsd حرف می زد به سمت یاسمین حرکت کرد. یاس هم با دیدن اون دختره ی ... ( با عرض معذرت از همه ی طرفداراش، این فقط داستانه!! ) آتیشی شد و با خشم خیره به هیونگ جون نگاه کرد. هیونگ هم از همه جا بی خبر برای یاس دست تکون داد.

   یاس زیرلب: که دستای اون دور بازوهات حلقه میشه؟ ای بی سلیقه! تو که هنوز بچه ای باید بذاری بزرگترت برات تصمیم بگیره...

   هیونگ: تیفانی نگاه کن! اون دختره فن منه! کمرش رو نیگاه... وای!

   تیفانی که داشت از حسادت می ترکید حلقه ی دست هاش رو دور بازوی هیونگ محکم تر کرد و با دیده ی تحقیر نگاهی به یاس انداخت. اما حتی اون هم نتونست جلوی خودش رو بگیره و شروع به تحسین اش کرد... البته تو ذهنش!

   هیونگ در حالی که به یاس نزدیک و نزدیک تر می شد، توی ذهنش به خودش نهیب زد:« اَه... چرا زودتر به فکرم نرسیده بود؟ اگه گفته بودم همرقص دختر من توی Hey girl بشه که بهتر بود... چه می شد!» ( حتما شو هاش رو دیدین... آهنگ هیونگ تو Solo collection ... میدونین که چجوریه! )

   تیفانی: اوپا! چی داری میگی؟ ( عوووووق! با این اوپا گفتنش... اَه اَه! اوق! )

   هیونگ: هیچی... یاسمین!

   و دستش رو از تو دستای تیفانی در آورد و به سمت یاس رفت.

   هیونگ: چطوری فنِ رقاص من؟

   یاس چشم هاش رو تنگ کرد: الان گفتی رقاص؟

   هیونگ: خب... یه جورایی!

   یاس: کیم هیونگ جون!

   هیونگ: یاسمین، من... یه خواهشی ازت دارم. بگو در ازای چه چیزی قبول می کنی؟

   یاس: خب بستگی داره... چه خواهشی؟

   هیونگ: اول بگو که قبول می کنی... قول بده!

   یاس: اما...

   هیونگ: خواهش می کنم!

   و نگاه ملتمسانه ش رو به یاسمین دوخت. یاسمین هم که از حالت صورت هیونگ جون خنده ش گرفته بود، گفت:

   ـ وقعا که لقب Baby برازنده ته! تا چی باشه...؟ اِ... حالا این خواهشت چیزیه که من قبول می کنم یا رد می کنم یا ممکنه رد کنم؟

    هیونگ سرش رو پایین انداخت: بی برو برگرد تا بشنوی رد می کنی! امکان قبول کردنت کمتر از یک میلیونیم درصده!

   یاس: جدی؟! خب تو که جوابم رو از قبل میدونی اصلا چرا می پرسی؟

   هیونگ: بگو با چه شرطی حاضری قبول کنی؟

   یاسمین که فرصت خوبی به دست آورده بود، با یه کم فکر سریع جواب داد:

   ـ یعنی هر کاری که بگم می کنی؟

===============

   پایان پارت 12...



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ