تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 13
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



             هیونگ: بگو با چه شرطی حاضری قبول کنی؟
   یاسمین که فرصت خوبی به دست آورده بود، با یه کم فکر جواب داد:
   ـ یعنی هرکاری که بگم می کنی؟
   هیونگ جون مشتاقانه سرش روتکون داد. یاسمین نخودی خندید:
   ـ پس باید به 3 تا از خواسته هام عمل کنی.
   ـ باشه. کِی؟
   ـ هر وقت که من بخوام. مطمئنی می خوای قبول کنی؟ این جوری 3 تا به من بدهکار میشی...
   ـ مطمئنم.
   ـ یعنی هر در خواستی که داشته باشم بازم قبول می کنی؟
   هیونگ جون یه لحظه مردد شد... اما چون نمی خواست این فرصت رو از دست بده واز طرفی فکر نمی کرد یاسمین بتونه درخواست غیر ممکنی از اون داشته باشه، تصمیم گرفت و گفت:
   ـ قول من قوله! و تو هم قول میدی که هرچی ازت خواستم رد نکنی؟
   یاسمین نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
   ـ آره! حالا... چه خواهشی داری؟
   هیونگ جون لبخند شیطنت آمیزی زد و سرش رو به یاسمین نزدیک کرد... اون وقت آهسته کنار گوشش گفت:
   ـ ببین... منو نزن! اما میشه امشب... امشب... با هم Hey girl رواجرا کنیم؟؟؟
   یاسمین که انتظار هرچیزی جز این رو داشت، خشکش زد.
   یاس: نـــه! امکان نداره! هرگز!!!
   هیونگ: اما تو قول دادی!
   ـ فکرش رو از سرت بیرون کن! پسره ی پررو! اصلا نمیشه...
   ـ یاسمین!
   ـ چرا با همون که همیشه باهاش اجرا می کردی انجامش نمیدی؟
   ـ اون اینجا نیست... نمی تونه بیاد!
   ـ خب با یکی دیگه برو!
   ـ ولی...
   ـ چی؟
   ـ اگه قبول نکنی مجبور میشم با تیفانی برم...
   یاسمین به فکر فرو رفت. اصلا دوست نداشت یکی از بچه های دابل اس رو با تیفانی ببینه... اما غرورش اجازه نمی داد همچین پیشنهادی رو قبول کنه. حالا چیکار می کرد؟؟؟
   چند متر اون طرف تر، من با دقت هیون رو زیر نظرگرفته بودم. ( مثل کارآگاه ها... ) فقط دیدنش باعث می شد نبضم تند تند بزنه... یاد اون شب افتادم. با به خاطر آوردن گرمای لب هاش نا خودآگاه ضعف کردم. می تونستم تک تک لبخند هایی رو که توی جشن تولدش زد به وضوح به یاد بیارم. همین لبخند ها بودن که قلب من رو دزدیده بودن و ذهنم رو وادار کرده بودن تا در هر لحظه و با هر نفس عاشقش باشم... باز به صورت کسی که با تمام وجود دوستش داشتم، خیره شدم. کیم هیون جونگ...! اما یه چیزیبود که نمیتونستم درکش کنم...
   بعد از اینکه کلی به مخم فشار آوردم و با خودم کلنجار رفتم، بالاخره قضیه رو فهمیدم. اما چرا؟ چرا هیون جونگ دیگه لبخند نمی زد؟ مگ میشه پسر به این خوش خنده ای حتی یه لبخند خشک و خالی هم نزنه؟اون هم توی همچین پارتی بزرگی...
   به سمت جونگ مین دویدم. وقتی منن رو دید صاف ایستاد و با یه لبخند پرسش آمیز منتظر موند. رها هم در حالی که کنارش ایستاده بود با چشاش علامت داد که دور شم. اما من بی اعتنا به سمت شون رفتم...
   هدی: پارک جونگ مین!
   جونگی: تو فنِ هیونی؟ راستی... از سونامی نجات پیدا کردی؟
   هدی: ها؟
   جونگی: دوستت می گفت... ( یادآوری: وقتی داشتم با یونگی می رقصیدم و رها نجاتم داد به جونگ مین گفته بود میره من رو از سونامی نجات بده...! )
   هدی: ها؟
   جونگی: حالا چیکار داشتی؟
   هدی: ها...
   جونگی: ها؟
   هدی: اِ...
   رها به فارسی: اَه... بگو و برو دیگه! نمی ذاره 2 دقیقه با شوهرم خوش باشم...!
   هدی: تو خفه!
   بعد به کره ای ادامه دادم:
   ـ ببخشید هیون جونگ شی طوریش شده؟ناراحت به نظر میاد...
   جونگی: راستش...یه مشکلی واسش به وجود اومده؛ یه کم اعصابش خورده.
   هدی: چی؟ مگه چی شده؟
   جونگی: اِ... اِم... خب من فعلا کار دارم.
   و با کشیدن دست رها فلنگ رو بست و در رفت. چند متر اون طرف تر دست رها رو ول کرد و بعد یه نفس عمیق کشید:
   ـ اوووه! عجب شانسی... نزدیک بود بفهمه!!
   ـ چی رو؟
   رها به جونگ مین نگاه کرد.
   جونگی: ها؟ هـ...هیچی! چیه؟ چرا یام جوری نگاه می کنی؟
   رها چشماش رو تنگ کرد: مشکوک می زنی...!
   جونگ مین خندید: کی؟ مـ... من؟
   رها: پـَ نـَ پـَ !
   جونگی: ها؟
   رها: اِ... یادم نبود تو نمیدونی.
   جونگی: چی رو نمیدونم؟
   رها: اِ... نپیچون دیگه! چی رو نفهمید؟
   جونگی: کی چی رو کجا چیکار کرد؟
   رها: هدی! چی رو بهش نگفتی؟
   جونگی: اگه می خواستم بگم که دوستت رو نمی پیچیندم که!
   رها: مگه...
   مکث کرد. آهسته به جونگ مین نزدیک شد و کنار گوشش گفت:
   ـ مگه هیون جونگ چی شده؟
   جونگ مین رها رو از خودش دور کرد و با عصبانیت بهش نگاه کرد. بعد خیلی جدی گفت:
   ـ دیگه این کارو نکن...! در ضمن... فکر نمی کنم ناراحتی هیون به تو ربطی داشته باشه.
   ـ پس اعتراف کردی که ناراحته...
   ـ تمومش کن!
   با خشم خندید و ادامه داد:
   ـ به هویج ها نیومده تو کار بزرگترا دخالت کنن... من میرم یه سر به دوستام بزنم. اگه خواستی بیا!
  و شروع به دور شدن از اونجا کرد. رها هم دنبالش راه افتاد. یه کم بعد رسیدن به بچه ها.
   هیونگ: چی شد ما شما دو تا رو دیدیم؟
   جونگی: می خواسنم با هویجم تنها باشم!
   بعد هم دست رها رو گرفت. رها شوکّه شد و هنگ کرد. تماس پوستش با نرمی ماهیچه های دست جونگ مین رو احساس می کرد. احساسش غیر قابل وصف بود. انگار به برق 3 فاز وصل شده...
   هدی: یونگ سنگ شی می تونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
   یونگ: آره... واسه چی؟
   هدی: راجع به هیون...
   یونگ: نپرس!
   هدی: نه. می خوام بدونم! می دونی چقدر دوستش دارم؟ نمی تونم ناراحتیش رو تحمل کنم...
   یونگ: راستش...
   جریان رو واسم گفت.
   هدی: باورم نمیشه...
   یونگ: کدوم قسمتش رو؟
   هدی: همه شو...
   یونگ: اگه دوسش داری کمکش کن.
   هدی: چه طوری؟
   یونگ: اون با دیدن تو خوشحال می شه.
   هدی: ولی من که نمی تونم الکی بیام اینجا!
   یونگ: حاضری هر کاری بکنی؟
   هدی: آره.
   هیونگ تو میکروفن: امشب من براتون یه برنامه ی اختصاصی دارم. اول می خوام از کیوجونگ و یونگ سنگ درخواست کنم بیان رو سن. البته امشب یه دختر هم هست. ( یاسمین رفت بالا. ) می دونم که اکثرتون نمی شناسینش. البته احتیاجی هم نیست اون رو بشناسین. ( یه کلاه سر یاس بود. )
   آهنگ U R man پخش شد.بعد از تموم شدنش همه ی چراغ ها خاموش شد.ناگهان صدای آهنگ سولوی هیونگ جون به گوش رسید. ولی وقتی چراغ ها روشن شد، همه با تعجب به سن نگاه کردن. مخصوصا ما. اون دختره که داشت با هیونگ می رقصید یاس بود. اون هم چه رقصی... Hey girl! هیونگم هر از گاهی از عمد خودش رو به یاسمین نزدیک می کرد. و یه چیز عجیب تر... یاسمین یه لباس تنگ مشکی و بدون آستین پوشیده بود.
   روی سن:
   یاس: اینقدر به من نچسب.
   هیونگ: دوست دارم. ( نکته: هیونگ نگفت " دوستت دارم"، گفت "دوست دارم" منظورش اینه که دلش می خواد!)
   یاس: باشه برات دارم... میدونی که 3 تا خواهش ــ
   هیونگ: باشه بابا!
   دوباره چراغ ها خاموش شدو کم کم همه باورشون شد که یاسمین این کارو کرده و صدای دست و جیغ شون همه جا رو پر کرد.
   هیونگ: مرسی. عالی بود. نمی دونستم می تونی این قدر نرم برقصی!
   یاس: منحرف!!
   هیونگ: راستی...3 تا درخواستت چیه؟
   یاس: اولیش رو همین امشب می خوام.
   هیونگ: باشه. چی هست؟
   یاس: یه بوسه! البته نه با من... با تیفانی.
   هیونگ: چی؟ امکان نداره... تو؟ مگه تو من رو دوست نداری؟
   یاس: من فقط فن توام... نه عاشقت!
   هیونگ: قبوله!
   هیونگ موبایلش رو در آورد و یه اس ام اس داد. 2 دقیقه بعد تیفانی اونجا بود. تا اومد هیونگ بوسیدش و بی هیچ حرفی رفت. یاسمین از خشمو نفرت داشت می لرزید. ولی نه خشم و نفرت از هیونگ یا تیفانی... از خودش! حالش از خودش به هم می خورد. غرور لعنتیش کار دستش داده بود. نگاهی به صورت تیفانی کرد و اومد پیش من و رها... و یونگ که کنارمون ایستاده بود.
   یونگ سنگ خیلی آشفته به نظر می رسید. یاس و رها نمی دونستن چه خبره... اما من می فهمیدم. چون عامل اصلی سردرگمی اش خودم بودم. یاس از راه رسید و با چشم و ابرو جریان رو ازم پرسید. چیزی نگفتم؛ فقط با تکون دادن سرم اشاره کردم که بعدا براش توضیح میدم. یاس نگاه پر تعجبش رو به من دوخت. داشتم فکر می کردم چطور براش توضیح بدم که یهو یونگ سنگ گفت:
   ـ اَه... این جوری نمیشه! بیا بریم یه جای خلوت تر.
   و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، مچ دستم رو کشید و راه افتاد. یاس با چشم هایی که هشت تا شده بودن دنبالمون اومد و رها هم پشت سرش شروع به حرکت کرد. یونگ سنگ بی توجه به مهمون ها از سالن خارج شد و به سمت کتاب خونه رفت. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، تنها صدای قدم هامون بود که سکوت رو می شکست. وارد کتابخونه شدیم. یونگ سنگ خواست در رو ببنده که یاس مانعش شد و پشت اون هم رها اومد. یونگ که تازه اون ها رو دیده بود، با تعجب بهشون نگاه کرد. روش رو برگردوند طرفم و با چشماش از من توضیح خواست.
   هدی: چـ... چیه؟ خب اون ها د... د... دوستامن!!
   یونگ: و اینجا چیکار می کنن؟
   هدی: اِ... خب...
   یاس: یونگ سنگ شی! تو که فکر نمیکنی بعد از اون اتفاق ها می ذاریم با تو تنها باشه؟!
   یونگ: کدوم اتفاق ها؟
   رها: هه... تازه میگی کدوم اتفاق ها؟
   یونگ سنگ در حالی که قیافه ی علامت سوالش رو به طرفم گرفته بود، آهسته پرسید:
   ـ این ها چی میگن؟
   رها: آهای... ما خودمون زبون داریم ها...
   یاس: واقعا فکر کردی می ذاریم باهات تنها شه؟
   یونگ: منظورتون چیه؟
   یاس: واضحه! بذار ببینم... اولین باری که باهات تنها شد بردیش گوشه ی سالن و کلی اذیتش کردی!
   رها: دومین باری که پیشش نبودیم، به زور مجبورش کردی باهات برقصه...
   یاس: سومین بار اولین بوسه ش رو خراب کردی!
   رها: و معلوم نیست این دفعه چه بلایی سرش میاری؟
   یاس: تازه ــ
   یونگ: بسه!!! باشه... اگه می خواین اینجا بمونین... اما به حرفای ما گوش ندین!
   رها: ولی...
   یونگ: می خوای مواظب دوستت باشی؟ باشه! برو دم در تا کسی نیاد تو. این جوری کسی شایعه نمی سازه.
   رها می خواست باز هم مخالفت کنه؛ اما چون دید فایده ای نداره، آهسته رفت و کنار در ایستاد.
   یونگ: خب... این طور که معلومه هر چیزی که بهت بگم دوستات هم می فهمن.
   نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
   ـ اگه می خوای بهش کمک کنی، این قضیه رو پیشخودت نگه دار.
   هدی: باشه. اما یاس می تونه کمک کنه. حتی اگه قضیه رو کامل ندونه.
   یونگ: چه طور؟ آخه...
   یاس: میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
   هدی: خب... ببین یه مشکلی پیش اومده... و من باید یه راهی پیدا کنم که بتونم بیام اینجا؛ هر وقت که خواستم!
   یاس: ها؟ گفتم کمکت می کنم... نگفتم که ماموریت غیرممکن انجام میدم!!
   یونگ: غیر ممکن نیست... چون من هم کمک تون می کنم.
   یاس: اِم... بذار فکر کنم!
   و در حالی که به یه جای دور خیره شده بود، گفت:
   ـ چطوره یونگ سنگ شی رو بدزدیم؟
   یونگ: چی؟
   هدی: بعدی...!
   یاس: باشه باشه! خب... می تونیم بذاریم هیون دیوونه شه، بعد تو هم از غصه ی اون دیوونه میشی، بعد میرین تو تیمارستان هر روز همدیگه رو می بینین!
   یونگ سنگ با بهت به من نگاه کرد. لبخندی زدم و گفتم:
   ـ جدی نگیر... دیگه چی؟
   یاس: اَه چه میدونم! می خوای برو با هیونگ ازدواج کن؟!
   هدی: خوبی؟
   یونگ: صبر کن... یه لحظه...
   ـ خب... هیونگ که نمیشه... اما...
   هدی: اما چی؟
   یاس: هی! من فهمیدم!!
   یاسمین رفت کنار یونگ سنگ ایستاد و آهسته یه چیزی تو گوشش گفت. یونگ هم با تعجب بهش خیره نگاه کرد. بعد پوزخندی زد و نگاهش رو به من دوخت. با یه حالت خاصی بهم نگاه می کرد. آروم گفت:
   ـ امکان نداره قبول کنه.
   یاسمین در حالی که نخودی می خندید، گفت:
   ـ تو هنوز نمی شناسیش... اون بیش از حد عاشق هیون جونگه. به خاطر اون حاضره هر کاری رو انجام بده! امتحان کن...
   یونگ سنگ با تردید یه قدم به من نزدیک تر شد. دو دلی تو چشماش موج می زد. یاسمین با سر تاییدش کرد. یونگ سنگ آهی کشید و زل زد تو چشمام. دستام رو گرفت و صداش رو در حد زمزمه پایین آورد...
   یونگ سنگ: هدی... تو... باید دوست دخترم بشی!
=========================================
   و... خماری!
   در آینده خواهید خواند:
   # دستام دور گردنش حلقه شد و بغلش کردم...
   # می تونست نفس نفس های هیونگ که پوستش رو نوازش می داد رو با تمام وجود احساس کنه...
   # هیونگ سرش رو بالا آورد. چشماش قرمز شده بودن.
   # ـ هه... تو که باز پیدات شد. این دفعه چی می خوای خوشگله؟

   هیونگ: بگو با چه شرطی حاضری قبول کنی؟
   یاسمین که فرصت خوبی به دست آورده بود، با یه کم فکر جواب داد:
   ـ یعنی هرکاری که بگم می کنی؟
   هیونگ جون مشتاقانه سرش روتکون داد. یاسمین نخودی خندید:
   ـ پس باید به 3 تا از خواسته هام عمل کنی.
   ـ باشه. کِی؟
   ـ هر وقت که من بخوام. مطمئنی می خوای قبول کنی؟ این جوری 3 تا به من بدهکار میشی...
   ـ مطمئنم.
   ـ یعنی هر در خواستی که داشته باشم بازم قبول می کنی؟
   هیونگ جون یه لحظه مردد شد... اما چون نمی خواست این فرصت رو از دست بده واز طرفی فکر نمی کرد یاسمین بتونه درخواست غیر ممکنی از اون داشته باشه، تصمیم گرفت و گفت:
   ـ قول من قوله! و تو هم قول میدی که هرچی ازت خواستم رد نکنی؟
   یاسمین نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
   ـ آره! حالا... چه خواهشی داری؟
   هیونگ جون لبخند شیطنت آمیزی زد و سرش رو به یاسمین نزدیک کرد... اون وقت آهسته کنار گوشش گفت:
   ـ ببین... منو نزن! اما میشه امشب... امشب... با هم Hey girl رواجرا کنیم؟؟؟
   یاسمین که انتظار هرچیزی جز این رو داشت، خشکش زد.
   یاس: نـــه! امکان نداره! هرگز!!!
   هیونگ: اما تو قول دادی!
   ـ فکرش رو از سرت بیرون کن! پسره ی پررو! اصلا نمیشه...
   ـ یاسمین!
   ـ چرا با همون که همیشه باهاش اجرا می کردی انجامش نمیدی؟
   ـ اون اینجا نیست... نمی تونه بیاد!
   ـ خب با یکی دیگه برو!
   ـ ولی...
   ـ چی؟
   ـ اگه قبول نکنی مجبور میشم با تیفانی برم...
   یاسمین به فکر فرو رفت. اصلا دوست نداشت یکی از بچه های دابل اس رو با تیفانی ببینه... اما غرورش اجازه نمی داد همچین پیشنهادی رو قبول کنه. حالا چیکار می کرد؟؟؟
   چند متر اون طرف تر، من با دقت هیون رو زیر نظرگرفته بودم. ( مثل کارآگاه ها... ) فقط دیدنش باعث می شد نبضم تند تند بزنه... یاد اون شب افتادم. با به خاطر آوردن گرمای لب هاش نا خودآگاه ضعف کردم. می تونستم تک تک لبخند هایی رو که توی جشن تولدش زد به وضوح به یاد بیارم. همین لبخند ها بودن که قلب من رو دزدیده بودن و ذهنم رو وادار کرده بودن تا در هر لحظه و با هر نفس عاشقش باشم... باز به صورت کسی که با تمام وجود دوستش داشتم، خیره شدم. کیم هیون جونگ...! اما یه چیزیبود که نمیتونستم درکش کنم...
   بعد از اینکه کلی به مخم فشار آوردم و با خودم کلنجار رفتم، بالاخره قضیه رو فهمیدم. اما چرا؟ چرا هیون جونگ دیگه لبخند نمی زد؟ مگ میشه پسر به این خوش خنده ای حتی یه لبخند خشک و خالی هم نزنه؟اون هم توی همچین پارتی بزرگی...
   به سمت جونگ مین دویدم. وقتی منن رو دید صاف ایستاد و با یه لبخند پرسش آمیز منتظر موند. رها هم در حالی که کنارش ایستاده بود با چشاش علامت داد که دور شم. اما من بی اعتنا به سمت شون رفتم...
   هدی: پارک جونگ مین!
   جونگی: تو فنِ هیونی؟ راستی... از سونامی نجات پیدا کردی؟
   هدی: ها؟
   جونگی: دوستت می گفت... ( یادآوری: وقتی داشتم با یونگی می رقصیدم و رها نجاتم داد به جونگ مین گفته بود میره من رو از سونامی نجات بده...! )
   هدی: ها؟
   جونگی: حالا چیکار داشتی؟
   هدی: ها...
   جونگی: ها؟
   هدی: اِ...
   رها به فارسی: اَه... بگو و برو دیگه! نمی ذاره 2 دقیقه با شوهرم خوش باشم...!
   هدی: تو خفه!
   بعد به کره ای ادامه دادم:
   ـ ببخشید هیون جونگ شی طوریش شده؟ناراحت به نظر میاد...
   جونگی: راستش...یه مشکلی واسش به وجود اومده؛ یه کم اعصابش خورده.
   هدی: چی؟ مگه چی شده؟
   جونگی: اِ... اِم... خب من فعلا کار دارم.
   و با کشیدن دست رها فلنگ رو بست و در رفت. چند متر اون طرف تر دست رها رو ول کرد و بعد یه نفس عمیق کشید:
   ـ اوووه! عجب شانسی... نزدیک بود بفهمه!!
   ـ چی رو؟
   رها به جونگ مین نگاه کرد.
   جونگی: ها؟ هـ...هیچی! چیه؟ چرا یام جوری نگاه می کنی؟
   رها چشماش رو تنگ کرد: مشکوک می زنی...!
   جونگ مین خندید: کی؟ مـ... من؟
   رها: پـَ نـَ پـَ !
   جونگی: ها؟
   رها: اِ... یادم نبود تو نمیدونی.
   جونگی: چی رو نمیدونم؟
   رها: اِ... نپیچون دیگه! چی رو نفهمید؟
   جونگی: کی چی رو کجا چیکار کرد؟
   رها: هدی! چی رو بهش نگفتی؟
   جونگی: اگه می خواستم بگم که دوستت رو نمی پیچیندم که!
   رها: مگه...
   مکث کرد. آهسته به جونگ مین نزدیک شد و کنار گوشش گفت:
   ـ مگه هیون جونگ چی شده؟
   جونگ مین رها رو از خودش دور کرد و با عصبانیت بهش نگاه کرد. بعد خیلی جدی گفت:
   ـ دیگه این کارو نکن...! در ضمن... فکر نمی کنم ناراحتی هیون به تو ربطی داشته باشه.
   ـ پس اعتراف کردی که ناراحته...
   ـ تمومش کن!
   با خشم خندید و ادامه داد:
   ـ به هویج ها نیومده تو کار بزرگترا دخالت کنن... من میرم یه سر به دوستام بزنم. اگه خواستی بیا!
  و شروع به دور شدن از اونجا کرد. رها هم دنبالش راه افتاد. یه کم بعد رسیدن به بچه ها.
   هیونگ: چی شد ما شما دو تا رو دیدیم؟
   جونگی: می خواسنم با هویجم تنها باشم!
   بعد هم دست رها رو گرفت. رها شوکّه شد و هنگ کرد. تماس پوستش با نرمی ماهیچه های دست جونگ مین رو احساس می کرد. احساسش غیر قابل وصف بود. انگار به برق 3 فاز وصل شده...
   هدی: یونگ سنگ شی می تونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
   یونگ: آره... واسه چی؟
   هدی: راجع به هیون...
   یونگ: نپرس!
   هدی: نه. می خوام بدونم! می دونی چقدر دوستش دارم؟ نمی تونم ناراحتیش رو تحمل کنم...
   یونگ: راستش...
   جریان رو واسم گفت.
   هدی: باورم نمیشه...
   یونگ: کدوم قسمتش رو؟
   هدی: همه شو...
   یونگ: اگه دوسش داری کمکش کن.
   هدی: چه طوری؟
   یونگ: اون با دیدن تو خوشحال می شه.
   هدی: ولی من که نمی تونم الکی بیام اینجا!
   یونگ: حاضری هر کاری بکنی؟
   هدی: آره.
   هیونگ تو میکروفن: امشب من براتون یه برنامه ی اختصاصی دارم. اول می خوام از کیوجونگ و یونگ سنگ درخواست کنم بیان رو سن. البته امشب یه دختر هم هست. ( یاسمین رفت بالا. ) می دونم که اکثرتون نمی شناسینش. البته احتیاجی هم نیست اون رو بشناسین. ( یه کلاه سر یاس بود. )
   آهنگ U R man پخش شد.بعد از تموم شدنش همه ی چراغ ها خاموش شد.ناگهان صدای آهنگ سولوی هیونگ جون به گوش رسید. ولی وقتی چراغ ها روشن شد، همه با تعجب به سن نگاه کردن. مخصوصا ما. اون دختره که داشت با هیونگ می رقصید یاس بود. اون هم چه رقصی... Hey girl! هیونگم هر از گاهی از عمد خودش رو به یاسمین نزدیک می کرد. و یه چیز عجیب تر... یاسمین یه لباس تنگ مشکی و بدون آستین پوشیده بود.
   روی سن:
   یاس: اینقدر به من نچسب.
   هیونگ: دوست دارم. ( نکته: هیونگ نگفت " دوستت دارم"، گفت "دوست دارم" منظورش اینه که دلش می خواد!)
   یاس: باشه برات دارم... میدونی که 3 تا خواهش ــ
   هیونگ: باشه بابا!
   دوباره چراغ ها خاموش شدو کم کم همه باورشون شد که یاسمین این کارو کرده و صدای دست و جیغ شون همه جا رو پر کرد.
   هیونگ: مرسی. عالی بود. نمی دونستم می تونی این قدر نرم برقصی!
   یاس: منحرف!!
   هیونگ: راستی...3 تا درخواستت چیه؟
   یاس: اولیش رو همین امشب می خوام.
   هیونگ: باشه. چی هست؟
   یاس: یه بوسه! البته نه با من... با تیفانی.
   هیونگ: چی؟ امکان نداره... تو؟ مگه تو من رو دوست نداری؟
   یاس: من فقط فن توام... نه عاشقت!
   هیونگ: قبوله!
   هیونگ موبایلش رو در آورد و یه اس ام اس داد. 2 دقیقه بعد تیفانی اونجا بود. تا اومد هیونگ بوسیدش و بی هیچ حرفی رفت. یاسمین از خشمو نفرت داشت می لرزید. ولی نه خشم و نفرت از هیونگ یا تیفانی... از خودش! حالش از خودش به هم می خورد. غرور لعنتیش کار دستش داده بود. نگاهی به صورت تیفانی کرد و اومد پیش من و رها... و یونگ که کنارمون ایستاده بود.
   یونگ سنگ خیلی آشفته به نظر می رسید. یاس و رها نمی دونستن چه خبره... اما من می فهمیدم. چون عامل اصلی سردرگمی اش خودم بودم. یاس از راه رسید و با چشم و ابرو جریان رو ازم پرسید. چیزی نگفتم؛ فقط با تکون دادن سرم اشاره کردم که بعدا براش توضیح میدم. یاس نگاه پر تعجبش رو به من دوخت. داشتم فکر می کردم چطور براش توضیح بدم که یهو یونگ سنگ گفت:
   ـ اَه... این جوری نمیشه! بیا بریم یه جای خلوت تر.
   و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، مچ دستم رو کشید و راه افتاد. یاس با چشم هایی که هشت تا شده بودن دنبالمون اومد و رها هم پشت سرش شروع به حرکت کرد. یونگ سنگ بی توجه به مهمون ها از سالن خارج شد و به سمت کتاب خونه رفت. وقتی از پله ها بالا می رفتیم، تنها صدای قدم هامون بود که سکوت رو می شکست. وارد کتابخونه شدیم. یونگ سنگ خواست در رو ببنده که یاس مانعش شد و پشت اون هم رها اومد. یونگ که تازه اون ها رو دیده بود، با تعجب بهشون نگاه کرد. روش رو برگردوند طرفم و با چشماش از من توضیح خواست.
   هدی: چـ... چیه؟ خب اون ها د... د... دوستامن!!
   یونگ: و اینجا چیکار می کنن؟
   هدی: اِ... خب...
   یاس: یونگ سنگ شی! تو که فکر نمیکنی بعد از اون اتفاق ها می ذاریم با تو تنها باشه؟!
   یونگ: کدوم اتفاق ها؟
   رها: هه... تازه میگی کدوم اتفاق ها؟
   یونگ سنگ در حالی که قیافه ی علامت سوالش رو به طرفم گرفته بود، آهسته پرسید:
   ـ این ها چی میگن؟
   رها: آهای... ما خودمون زبون داریم ها...
   یاس: واقعا فکر کردی می ذاریم باهات تنها شه؟
   یونگ: منظورتون چیه؟
   یاس: واضحه! بذار ببینم... اولین باری که باهات تنها شد بردیش گوشه ی سالن و کلی اذیتش کردی!
   رها: دومین باری که پیشش نبودیم، به زور مجبورش کردی باهات برقصه...
   یاس: سومین بار اولین بوسه ش رو خراب کردی!
   رها: و معلوم نیست این دفعه چه بلایی سرش میاری؟
   یاس: تازه ــ
   یونگ: بسه!!! باشه... اگه می خواین اینجا بمونین... اما به حرفای ما گوش ندین!
   رها: ولی...
   یونگ: می خوای مواظب دوستت باشی؟ باشه! برو دم در تا کسی نیاد تو. این جوری کسی شایعه نمی سازه.
   رها می خواست باز هم مخالفت کنه؛ اما چون دید فایده ای نداره، آهسته رفت و کنار در ایستاد.
   یونگ: خب... این طور که معلومه هر چیزی که بهت بگم دوستات هم می فهمن.
   نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
   ـ اگه می خوای بهش کمک کنی، این قضیه رو پیشخودت نگه دار.
   هدی: باشه. اما یاس می تونه کمک کنه. حتی اگه قضیه رو کامل ندونه.
   یونگ: چه طور؟ آخه...
   یاس: میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
   هدی: خب... ببین یه مشکلی پیش اومده... و من باید یه راهی پیدا کنم که بتونم بیام اینجا؛ هر وقت که خواستم!
   یاس: ها؟ گفتم کمکت می کنم... نگفتم که ماموریت غیرممکن انجام میدم!!
   یونگ: غیر ممکن نیست... چون من هم کمک تون می کنم.
   یاس: اِم... بذار فکر کنم!
   و در حالی که به یه جای دور خیره شده بود، گفت:
   ـ چطوره یونگ سنگ شی رو بدزدیم؟
   یونگ: چی؟
   هدی: بعدی...!
   یاس: باشه باشه! خب... می تونیم بذاریم هیون دیوونه شه، بعد تو هم از غصه ی اون دیوونه میشی، بعد میرین تو تیمارستان هر روز همدیگه رو می بینین!
   یونگ سنگ با بهت به من نگاه کرد. لبخندی زدم و گفتم:
   ـ جدی نگیر... دیگه چی؟
   یاس: اَه چه میدونم! می خوای برو با هیونگ ازدواج کن؟!
   هدی: خوبی؟
   یونگ: صبر کن... یه لحظه...
   ـ خب... هیونگ که نمیشه... اما...
   هدی: اما چی؟
   یاس: هی! من فهمیدم!!
   یاسمین رفت کنار یونگ سنگ ایستاد و آهسته یه چیزی تو گوشش گفت. یونگ هم با تعجب بهش خیره نگاه کرد. بعد پوزخندی زد و نگاهش رو به من دوخت. با یه حالت خاصی بهم نگاه می کرد. آروم گفت:
   ـ امکان نداره قبول کنه.
   یاسمین در حالی که نخودی می خندید، گفت:
   ـ تو هنوز نمی شناسیش... اون بیش از حد عاشق هیون جونگه. به خاطر اون حاضره هر کاری رو انجام بده! امتحان کن...
   یونگ سنگ با تردید یه قدم به من نزدیک تر شد. دو دلی تو چشماش موج می زد. یاسمین با سر تاییدش کرد. یونگ سنگ آهی کشید و زل زد تو چشمام. دستام رو گرفت و صداش رو در حد زمزمه پایین آورد...
   یونگ سنگ: هدی... تو... باید دوست دخترم بشی!
=========================================
   و... خماری!

   در آینده خواهید خواند:
   # دستام دور گردنش حلقه شد و بغلش کردم...
   # می تونست نفس نفس های هیونگ که پوستش رو نوازش می داد رو با تمام وجود احساس کنه...
   # هیونگ سرش رو بالا آورد. چشماش قرمز شده بودن.
   # ـ هه... تو که باز پیدات شد. این دفعه چی می خوای خوشگله؟




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ