تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 14
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



             یونگ سنگ با تردید یه قدم به من نزدیک تر شد. دو دلی تو چشماش موج می زد. یاسمین با سر تاییدش کرد. یونگ سنگ آهی کشید و زل زد تو چشمام. دستام رو گرفت و صداش رو در حد زمزمه پایین آورد...
   یونگ: هدی... تو... باید دوست دخترم بشی!
   ـ چی؟
   اشک تو چشمام جمع شد. با اینکه این حرفش خیلی برام سنگین بود، امّا چیزی که ناراحتم کرد لحن بی احساسش بود. دستم رو از تو دستاش بیرون کشیدم. پوزخندی زد و به یاس گفت:
   ـ من که بهت گفتم ــ
   ـ باشه!
   هر دو نفر از حرفی که زده بودم تعجب کردن. نگاهم رو به چشماش دوختم...
   ـ قبوله؛ ولی شرط دارم...
   یونگ سنگ پرید وسط حرفم. انگشتش رو به علامت سکوت جلوی دهنش گرفت و گفت: « هیس... » خواستم حرف بزنم که با نگاه خشمگینش مانع ام شد. همون موقع رها با دو اومد داخل و گفت:
   ـ یکی داره میاد! فکر کنم دنبال تو می گردن یونگ سنگ شی...
   همون موقع صدای قدم های سریع کسی رو شنیدم. یونگی بدون فکر فقط یه کلمه گفت:
   ـ پرده ها!
   دستم رو کشید و همراه خودش برد کنار پنجره و پرده رو کشید. یاسمین هم در حالی که مچ رها رو چسبیده بود، به طرف پرده ی بزرگ اون طرف اتاق دوید. همون موقع جونگ مین وارد اتاق شد. به پرده ای که من و یونگ سنگ پشتش قایم شده بودیم نگاه کرد. سعی کردم اصلا تکون نخورم ولی نمی شد جلوی حرکت پرده رو گرفت. جونگ مین در حالی که به سمت ما میومد زیر لب غر میزد:
   ـ صد دفعه به این یونگ سنگ گفتم پنجره رو باز نذار... اگه گوش داد. حالا هم که معلوم نیست کجا غیبش زده! نمیگه بدون اون صدای نکره ش نمی تونیم اجرا کنیم؟ این جسیکا هم که از رو نمیره...
   با مواجهه با چشمای خشمگین یونگ سنگ خنده م رو خفه کردم و با حرکت لبام بهش گفتم: « حالا چیکار کنیم؟ » آهسته سرش رو تکون داد و بی صدا گفت: « فقط هر چیزی که گفتم رو تایید کن. » با سر حرفش رو قبول کردم. جونگ مین هر لحظه به ما نزدیک تر میشد. جلوی پرده ایستاد. دستش رو دراز کرد و پرده رو کنار زد. با دیدن من و یونگ سنگ که اون پشت ایستاده بودیم خشکش زد. بعد چند بار پلک زد و حیرت زده پرسید:
   ـ شـ... شما اون پشت چیکار می کردین؟
   هدی: مـ... ما؟ هیـ... هیچی!
   یونگ: اصلا تو اینجا چیکار می کنی؟
   جونگ: یادت که نرفته نیم ساعت دیگه اجرا داریم؟
   یونگ: اِ... راست میگی! خب بریم...
   جونگ: نه نه. بحث رو عوض نکن! تو با هدی اونم تنها پشت پرده چیکار می کردی؟
   رها که دید اوضاع ناجوره از پشت پرده بیرون اومد...
   رها: جو... جونگ مین شی؟
   جونگی: رها؟ تو دیگه از کجا اومدی؟
   رها: از پنجره که نیومدم! پس فقط در می مونه...
   جونگی: یعنی چرا یهو سر و کلّت پیدا شد؟
   رها: چون داشتم دنبالت می گشتم. اِ... اون چیه اونجاست؟
   با دست به یه جایی پشت سر جونگ مین اشاره کرد. تا جونگی برگشت، یاسمین از پشت پرده بیرون پرید.
   یاس: هی پارک جونگ مین!
   جونگی: جیــــــــــــــغ! تو دیگه از کجا ظاهر شدی؟
   یاس: من؟ من که ظاهر نشدم!
   جونگی: وای! دیوونه شدم...
   بعد به سمت من و یونگ سنگ برگشت که به زور جلوی خنده مون رو گرفته بودیم و خواست بازجویی رو از سر بگیره که رها دستش رو گرفت. جونگ مین با تعجب به رها نگاه کرد. رها هم که کم مونده بود غش کنه، با صدای خفه ای گفت:
   ـ اِ... راستش یه نفر اون پایین داشت دنبالت می گشت... فکر کنم کار مهمی داشت.
   جونگ مین که حواسش پرت شده بود، پرسید:
   ـ کی؟
   رها: نمیدونم... فقط داشت دنبالت می گشت.
   جونگی: کجا؟
   رها: اون پایین... توی سالن!
   جونگی: جدی؟ می تونی بهم نشون بدی کجای سالن؟
   رها: آ... آره!
   جونگی: پس بریم...
   و با کشیدن دست رها به سمت در رفت. رها هم در حالی که هنوز تو شوک بود، نگاه ملتمسانه ای به ما انداخت و همراهش رفت. به سمت یونگ سنگ برگشتم و با نگرانی گفتم:
   ـ حالا چیکار کنیم؟
   شونه هاش رو بالا انداخت و با بی خیالی گفت:
   ـ به هر حال باید می فهمیدن... این جوری که بهتره.
   هدی: بهتر؟
   یاس: راست میگه دیگه. این طوری احتمال مشکوک شدن شون هم کمتره.
   هدی: ولی آخه...
   یونگ: اَه... تو چقدر همه چیز رو سخت می گیری! بیخیال شو دیگه.
   هدی: خب... باشه.
   یونگ: حالا شدی دختر خوب! بریم.
   هدی: کجا؟
   یاس: هدی تو کلا تعطیلی ها... باید برگردیم تو مهمونی!
   هدی: ها... باشه.
   قبل از اون ها به سمت در حرکت کردم و برگشتم تو سالن. هنوز هم باورم نمی شد که قبول کردم این کار رو انجام بدم. از طرفی خوشحال بودم که هر روز می تونم هیون و دابل اس محبوبم رو ببینم و از طرفی ناراحت بودم که قراره به اسم دوست دختر یونگ سنگ شناخته شم. این جوری همون یک صدم درصد امیدی که برای به دست آوردن عشق هیون داشتم هم تباه شد. آهی کشیدم و فکر کردم:
   ـ هه... چه انتظاری می تونم داشته باشم؟ همین که بتونم ببینم دوباره داره لبخند میزنه، از سرم هم زیاده.
   لبخندی زدم و به سمت هیون جونگ رفتم.
   هدی: کیم هیون جونگ!
   عکس العملی نشون نداد. دوباره صداش کردم.
   هدی: هیون جونگ شی! هی... لیدر!
   سرش رو بلند کرد و نگاه پرسشگرانه ای روونه ی چشمام کرد. با دیدن چشمای رنگیش قلبم فرو ریخت. چقدر عاشق اون چشما بودم. دلم می خواست تا ابد همونجا بایستم و به صورت زیباش زل بزنم. طاقت نیاوردم و به فارسی گفتم:
   ـ پدر سوخته اون نگاه دخترکشت رو به من ندوز! مگه نمی دونی با دیدنت دلم ضعف میره؟ الهی هدی فدات شه کی اجازه داده انقدر خوشگل باشی؟؟
   با تعجب بهم نگاه کرد. اخم ظریفی روی پیشونیش نشست. لبخند زدم و باز به فارسی گفتم:
   ـ قربونت برم که حتی اخمات هم دختر کشه!!
   هیون جونگ در حالی که فکر می کرد چی دارم میگم گفت:
   ـ هی... مگه کارم نداشتی؟ خب یه جوری صحبت کن که من هم بفهمم دیگه...
   آهسته خندیدم و به کره ای گفتم:
   ـ چشم. ( و زیر لب اضافه کردم: ) من که رو حرف آقامون حرف نمیزنم.
   هیون: خب؟
   هدی: خب؟
   هیون: چی کارم داشتی؟
   هدی: آها... اِ... اشکال نداره یه سوال بپرسم؟
   هیون: راحت باش.
   هدی: چرا ناراحتی؟
   هیون: منظورت چیه؟
   هدی: واضحه. تو ناراحتی... چشمات غمگینن. میشه بدونم چرا؟
   هیون: ولی...
   هدی: اگه نمی خوای بهم بگی، اشکال نداره. اما لازم نیست به دروغ بگی خوبی.
   هیون: حالا که این طوری می خوای، آره. یه مشکلی برام به وجود اومده؛ اما دوست ندارم در موردش صحبت کنم.
   لبخندی زدم: کیم هیون جونگ. می تونم یه درخواستی ازت بکنم؟
   هیون: چرا که نه؟ ( به قول ندامون!! )
   هدی: لطفا... لطفا لبخند بزن! حداقل وقتی که من کنارتم... میشه این خواهشم رو بپذیری؟
   سرش رو برگردوند. چطور می تونست لبخند بزنه وقتی باعث مرگ یه دختر شده بود؟ چطور می تونست لبخند بزنه وقتی لبخند های یه دختر رو ازش دزدیده بود؟
   هدی: یعنی قبولش انقدر سخته؟ باشه... حالا که با گفت و گوی مسالمت آمیز به نتیجه ای نمی رسیم، مجبورم از در تهدید وارد شم!!
   تو چشمام زل زد و خیلی بی رحم گفت: مثلا می خوای چیکار کنی؟
   ترسیدم. خیلی راجع به عصبانیت هیون خونده بودم و اصلا دلم نمی خواست خشم مشهورش رو تجربه کنم. آهسته گفتم:
   ـ فکر کنم تو اولین بوسه ی زندگی من رو خراب کردی... نباید برای جبران حداقل این یه خواسته ام رو بپذیری؟
   یه کم آروم شد. توی چشمام نگاه کرد و گفت:
   ـ اگه این باعث میشه اون قضیه رو فراموش کنی، باشه!
   و از روی اجبار لبخندی زد. بلافاصله از حرفم پشیمون شدم. اگه هر دفعه من رو می دید همین طور می خندید، تا هفته ی دیگه به دیار باقی می شتافتم. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم. اما نشد... در یه حرکت ناگهانی دستام دور گردنش حلقه شد و بغلش کردم. هیون که خیلی جا خورده بود خشکش زد. زمزمه ی آهسته ام رو کنار گوشش شنید: « ممنون! » سریع ازش جدا شدم و سرجام نشستم. گونه هام گر گرفته بود. همه ی این ها در کمتر از 5 ثانیه اتفاق افتاده بود؛ ولی برای من بیشتر از 5 سال ارزش داشت. خندید و کمی از نوشیدنی اش خورد. ( شما فرض رو به آب میوه بگیرید... )
    یونگ سنگ از دور داشت من و هیون رو دید می زد و حواسش به همه چیز بود. هنوز شک داشت و نمی دونست کار درستی انجام داده یا نه؟ اگه حدسش اشتباه بود و هیون به همین حال می موند چی؟ اما با دیدن لبخندی که چندین هفته بود روی لب های هیون جونگ نقش نبسته بود، تمام تردید هاش رو پاک کرد و از صحت کارش مطمئن شد.
   رها و جونگ مین وسط سالن ایستاده بودند و جونگی داشت با نگاهش رها رو می خورد!
   جونگی: رها مطمئنی که یه نفر داشت دنبال من می گشت؟
   رها: اَ... البته!
   جونگی: پس الان کجاست؟
   رها: من از کجا بدونم؟ یه جایی هست دیگه... وای!
   جونگی: چی شد؟
   رها: اونجا رو...
   و با دست به 4 تا دختر اشاره کرد. رها در حالی که می خندید و چشماش برق می زد گفت:
   ـ اون ها 2NE1 نیستن؟ وای... میشه من رو باهاشون آشنا کنی؟؟؟
   رها در حالی که سعی می کرد هر چه بیشتر به گربه ی شرک شبیه شه، آستین جونگ مین رو گرفت و گفت:
   ـ خواهش... اوم؟
   جونگ مین هم که از کارای رها خنده اش گرفته بود، به زور یه قیافه ی جدی گرفت و گفت:
   ـ اگه هویج خوبی باشی حتما!
   رها اخم کرد. جونگی خندید و لپش رو کشید و به سمت 2NE1 حرکت کرد. رها که به شدت احساس گرما می کرد، دستش رو روی گونه اش گذاشت و پشت سرش به راه افتاد.
   کیو: سانی؟ اون هیونگ جون نیست؟
   سانی: چرا...
   کیو: یه لحظه همین جا وایسا...
   قبل از اینکه سانی فرصت گفتن چیزی رو داشته باشه، کیو رفته بود. سانی آهی کشید و پیش خودش فکر کرد چی میشد اگه سوپر استار محبوبش یه کم، فقط یه کم اون رو دوست داشت. اما بعد به این فکر بچه گونش خندید و زیرلب گفت:
   ـ کیم کیو جونگ! دلم به حال دوست دخترت می سوزه... آخه تو هیچ چیز رو به اندازه ی غذا دوست نداری!!
   کیو به طرف هیونگ جون که تنها یه گوشه ایستاده بود رفت و صداش کرد. هیونگ سرش رو بالا آورد. چشماش قرمز شده بودن. کیو با تعجب نگاهش کرد و گفت:
   ـ چی شده هیونگ؟ حالت خوبه؟
   هیونگ جون پوزخندی زد: چرا باید بد باشم؟
   کیو: چشمات قرمز شدن...
   هیونگ: واقعا؟
   و به سرعت از اونجا دور شد. چرا باید ناراحت می شد؟ مگه یاسمین کی بود که به خاطرش خودش رو اذیت کنه؟ هه... اونم یه دختر بود مثل بقیه ی دخترا. فقط شاید... شاید یه کم بی احساس بود. اصلا مگه دختر بی احساس هم وجود داره؟
   همین طور داشت تو افکارش کرال سینه می رفت و به همین خاطر متوجه حضور یاسمین نشد. حتی وقتی که اون صداش کرد نفهمید و بی توجه به طرف بار رفت. یاسمین که تعجب کرده بود، به طرف هیونگ رفت. اما باز هم نتونست توجه اش رو جلب کنه. ( بچه م چه شوته...! )
   هیونگ جون با خشونت در بطری رو باز کرد. گیلاسش رو پر کرد و توی دست راستش گرفت. به مایع زرد رنگ درون اون خیره شد و این دفعه کرال پشت و امتحان کرد. هنوز درست و حسابی فکر نکرده بود که یاس کنارش ایستاد و صداش کرد. هیونگ سرش رو بالا آورد و ( پارازیت!! هیونگ سرش رو بالا کرد، به همسرش نگاه کرد، دید هم خودش قشنگه، هم همسرش قشنگه! ( واسونک شیرازی ) ) به چشمای یاس نگاه کرد. با لبخندی که گوشه ی لبش نشسته بود، گفت:
   ـ هه... تو که باز پیدات شد. این دفعه چی می خوای خوشگله؟
   یاس: کیم هیونگ جون! معلومه ستاره ی ملی کره چش شده؟
   هیونگ: هیچی... فقط یه خواهش دیگه دارم.
   یاس: 3 تا خواسته ی دیگه خرج داره ها...
   هیونگ: می خوای برم کل SNSD رو برات ببوسم؟
   یاس: نه، مرسی! Kara بهتره... حالا چی می خوای؟
   هیونگ: من رو ببوس!
   یاسمین چیزی نگفت. فقط در سکوت به هیونگ نگاه کرد. با حرکت آهسته روی صندلی رو به روش نشست. چشماش رو خمار کرد و نگاه پر احساسش رو به هیونگ دوخت. دستش رو بلند کرد و انگشتای کشیده اش رو روی لب های نرم اون کشید. قلبش شروع کرد به تند تند تپیدن. گردنش رو جلو کشید و لب هاش رو به لب های هیونگ نزدیک کرد. نفس هاشون با هم مخلوط شده بود. یاس می تونست نفس نفس های هیونگ که پوستش رو نوازش می داد رو با تمام وجود احساس کنه. دیگه طاقت نیاورد و لب های بی طاقت هیونگ رو با گرمی لب هاش آروم کرد.
   هر دوشون داغ شدن. یاسمین بدون فکر شروع به بوسیدن هیونگ کرد. او هم بی اختیار بهش پاسخ می داد. هیچ کدوم کنترلی از خودشون نداشتن. یاسمین دست هاش رو دور گردن هیونگ حلقه کرد و بیشتر بهش چسبید. هیونگ هم در حالی که لبای نرمش رو ذره ذره می بوسید، دستش رو روی شونه ی یاس گذاشت و در حالی که پوستش رو نوازش می داد، کم کم به سمت پایین حرکت کرد.
   بعد از یک دقیقه از هم جدا شدن... تند تند نفس می کشیدن. هنوز هم به هم نزدیک بودن. هیونگ سرش رو جلو برد و برای آخرین بار بوسه ی کوچیکی از گوشه ی لب یاس دزدید و سریع ازش جدا شد. آهسته دستش رو از پشت یاسمین برداشت و نفس عمیقی کشید.
   یاسمین می خواست به هیونگ بگه نره. می خواست بگه دوستش داره. می خواست بگه وقتی کنارش نیست دلتنگی خفه ش می کنه... اما نتونست. باز هم غرورش مانعش شد. آرامش خودش رو حفظ کرد و سرش رو بالا آورد:
   ـ حالا 5 تا بهم بدهکاری!
   هیونگ پوزخندی زد و دور شد. باورش نمی شد یاسمین به این راحتی اونو ببوسه و بعدش هم هیچ احساسی نداشته باشه. این دختر چرا اینقدر بی احساس و مغرور بود؟ یعنی واقعا هیونگ رو دوست نداشت؟
   چرا داشت؛ چون بعد از رفتن هیونگ دستش رو روی لباش گذاشت. باورش نمی شد این کارو کرده. اصلا باورش نمیشد! هنوز تو شوک بود ولی با آرامش ساختگی بلند شد و دنبال هیونگ راه افتاد. ولی هیونگ جون انقدر حواسش پرت بود که فقط بی هدف راه می رفت تا اینکه به باغ خونه رسید. باز هم رفت و رفت و رفت تا تقریبا وسط باغ کنار یکی از درخت ها ایستاد و بهش خیره شد. دیگه تحمل نداشت. زانو زد رو زمین... انقدر محکم نشست که یاسمین چند قدم ازش دور شد...
   هیونگ ( بلند ) : هی کیم هیونگ جون چته؟ باز به خاطر یه دختر این جوری شدی؟ اونم کی؟ یکی که اصلا هیچی از احساس و عشق حالیش نیست؟ چرا؟ چرا این؟
   یاسمین خفه شده بود. از ته دل هیونگ رو دوست داشت. ولی غرور لعنتیش بازم نذاشت بره جلو. فقط اشکاش بودن که گونه هاش رو خیس می کردن. شک داشت هیونگ دوستش داشته باشه. اصلا براش غیرممکن بود! فکر می کرد اون بوسه برای هیونگ فقط یه هوس بوده. یه هوس محض. ولی اگه این طوری بود پس چرا قبول کرد هیونگ رو ببوسه؟
   هیونگ: اگه دیگه خودت نیای طرفم فراموشت می کنم. قول می دم! آخه این طوری برام سخته... سخت!
   یاسمین که این رو شنید دیگه نتونست تحمل کنه. نمی تونست هیونگ رو به خاطر غرورش از دست بده. آروم به سمت جلو راه حرکت کرد. اینقدر آروم راه می رفت که هیونگ باز هم متوجه اش نشد...
   یاسمین: هیونگ جون...!
   هیونگ برگشت و نگاهش کرد. سوال و تعجب تو نگاهش موج می زد. یاسمین دقیقا رو به روش بود. تا خواست چیزی بگه یاس انگشتش رو روی لبای هیونگ گذاشت که حرفی نزنه.
   یاس: می خوام همین الان 5 تا خواهشم رو بکنم. نه! نه! 3 تا خواهشم رو... 3 بار من رو ببوس!
   و قبل از اینکه هیونگ بخواد کاری کنه آروم ولی همراه با خشونت هیونگ رو هل داد تا به تنه ی درخت برخورد کنه. رفت و در فاصله ی 2 سانتیش ایستاد.
   ـ اجازه هست؟
   بدون اینکه منتظر جواب بشه لباشو روی لبای هیونگ گذاشت و بوسیدش. دستاش رو دور گردن هیونگ حلقه کرد... ولی هیونگ نمی بوسیدش. آروم لب هاش رو برداشت.
   ـ نمی خوای همراهیم کنی؟
   و دوباره بوسیدش... این دفعه هیونگ هم چشماش رو بست و اینقدر به یاسمین نزدیک شد که توی سیاهی شب فقط یه سایه ازشون دیده میشد... ( بــــــــله... ما دیگه مزاحم نمی شیم. تا شما کاراتون رو می کنید، بریم یه سر به بقیه بزنیم و بیایم! )
   " خیلی آن طرف تر... رها تازه از شوک خارج شده! "
   جونگ مین: هی... رها!
   رها: هوم؟
   جونگی: من یادمه...
   رها: چی یادته؟
   جونگ مین چونه ش رو به شونه ی رها تکیه داد و کنار گوشش زمزمه کرد. با هر نفسی که به گوشش می خورد، تمام بدنش به لرزه می افتاد. جونگ مین آهسته گفت:
   ـ تو بودی...
===================================
   در آینده خواهید خواند:
   # آخه چطور توی اون تاریکی رها رو تشخیص داده بود؟
   # لب های هیونگ بهش مهلت حرف زدن ندادن.
   # به شدت داغ شده بودم. تا اون لحظه هم به سختی آرامش خودم رو حفظ کرده بودم.
   # ـ چیه؟ نمی تونم دوست دخترم رو ببرم خونه؟
   # یاس: گفتم فراموشش کن!
      هیونگ: نمی خوام!
   # یونگی: وایسا... تو جلوی بقیه وانمود نمی کنی دوست دختر منی... تو واقعا دوست دخترم میشی!
   # روی صورتم خم شد؛ سرش رو کمی کج کرد و نزدیک تر شد...


   نکته: هیونگ عاشق یاسمین نشده! برای اطلاعات بیشتر می تونین تو نظرا ازم بپرسین.
   جاری ها من رو نکشین!! من بی  تقصیرم... من رو اغفال کردن! الــــــــــفرار!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ