تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 15
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



            

جونگی: من یادمه...

رها: چی یادته؟

جونگ مین چونه اش رو به شونه ی رها تکیه داد و کنار گوشش زمزمه کرد. با هر نفسی که به گوشش می خورد، تمام بدنش به لرزه می افتاد. جونگ مین آهسته گفت:

ـ تو بودی...

رها ترسید. امکان نداشت فهمیده باشه. آخه چطوری توی اون تاریکی رها رو تشخیص داده؟ پس متوجه شده که رها اون کارو نیمه شب انجام داده؟ حالا باید چیکار می کرد؟ ...

جونگی: تو کسی بودی که باختی... یه روز کامل باید به حرفام گوش بدی! حالا کی بیشتر در مورد هویج می دونه؟

رها نفس عمیقی کشید و زیر لب خدا رو شکر کرد. نمی دونست اگه جونگ مین واقعا بفهمه باید چیکار کنه؟؟ اما حالا که چیزی نمی دونست خیالش راحت شده بود. جونگ مین از رها دور شد و پیروزمندانه بهش نگاه کرد.

رها: کِی؟ آخه ما که همدیگه رو نمی بینیم...

جونگی: اِ... فکر اینجاش رو نکرده بودم. اشکال نداره... یه کاریش می کنیم.

رها: باشه!

جونگی: راستی این یونگ سنگ و هدی هم خیلی مشکوک میزنن ها...

رها: مشکوک؟

جونگی: آره... داشتن چیکار می کردن؟

رها: نمی دونم... اِ اِ... با هم بودیم شرط بسته بودیم.

جونگی: سر چی؟

رها: اِ اِ... هویج! بیا بریم بخوریم بعدا بهت میگم.

جونگی: تو هم مشکوک میزنی ها!

رها: من؟ من؟ نــه...

جونگی: پس کی؟ خب تو دیگه!

رها: نه... نه... من بچه خوبیم! دلت میاد؟؟؟

جونگی: ولی شما ها خیلی مشکوک میزنین...

" دوباره در باغ... "

یاس: هیونگ، بسه!

هیونگ بدون اینکه چیزی بگه ادامه داد. یاس به زور هلش داد عقب و گفت:

ـ هی! مگه شما اجرا ندارین؟

هیونگ: فراموشش کن...!

یاس: کیم هیـ ــ

لب های هیونگ بهش مهلت حرف زدن ندادن. هر لحظه بیشتر و بیشتر تو همدیگه غرق می شدن! یاس تمام تلاشش رو کرد و با آخرین توان هیونگ رو به عقب هل داد.

ـ هی! گفتم کافیه.

هیونگ: فقط یه دونه دیگه... برای آخرین بار.

یاس: باشه.

لب هاش رو محکم روی دهن هیونگ فشار داد و بعد به سرعت نور از اونجا رفت.

هیونگ جون در حالی که دور شدن یاسمین رو تماشا می کرد، آهسته به فکر فرو رفت. احساس اون نسبت به یاسمین چی بود؟ یه هوس زودگذر؟ عشق؟ دوست داشتن؟ علاقه؟ یا شاید...

سرش رو تکون داد. مسلما عشق نبود. اون نمی تونست عاشق یاسمین شده باشه! اما هوس هم نبود. یاسمین با بقیه ی دخترا فرق داشت. شاید چون راحت به دست نمی اومد، می خواستش. چون اون مثل بقیه سریع پیشنهاد رقصش رو قبول نکرد.

به اتفاق چند لحظه قبل فکر کرد. در اون لحظه حسش عشق نبود. اما علاقه بود. اون یاسمین رو دوست داشت و میل شدیدی رو نسبت به اون احساس می کرد. اما عاشقش نبود. پس...

آهی کشید و افکارش رو کنار گذاشت. این طوری فقط گیج تر میشد. نگاهی به راه وسط باغ انداخت و مسیر خونه رو در پیش گرفت...

***

دابل اس آماده ی اجرا بودن. تا 5 دقیقه ی دیگه شروع به خوندن می کردن. همه شون کنار هم ایستاده بودن و منتظر بودن تا وقتش برسه.

جونگی: یونگ سنگ... تو بدجوری مشکوک میزنی ها!

یونگی: من؟ چرا؟

جونگی: آخه تو کتاب خونه...

یونگ سنگ که جور که جونگ مین فکر کنه می خواد بحث رو عوض کنه، به سمت هیون برگشت و پرسید:

ـ هیونگ نیم ( برادر بزرگتر )... مطمئنی حالت خوبه؟ میتونی بخونی؟

هیون: نگران نباش... حواسم هست.

کیو دستش رو روی شونه ی یونگ سنگ گذاشت و تو گوشش گفت: ( کیو؟؟؟ تو هم؟ نمیدونی نباید تو جمع در گوشی حرف زد؟ )

ـ نگران نباش... اون قویه. میدونه چیکار کنه.

یونگ سنگ سرش رو تکون داد و عمدا طوری که فقط جونگ مین متوجه شه، موبایلش رو برداشت و یواشکی یه مسیج فرستاد. بعد در حالی که تو دلش به جونگ مین که زیر چشمی می پاییدش می خندید، گفت:

ـ دیگه وقتشه... بهتر نیست بریم؟

هیون: چرا...

داشتن به سمت سن می رفتن که من سر رسیدم. پشت شون به طرف من بود. پس صداش کردم:

ـ هیون جونگ شی!

چرخید و به چشمام نگاه کرد.

هیون: بله؟

هدی: یادت نره چه قولی بهم دادی...

لبخندی زد و برگشت. من هم با چشمکی به یونگ سنگ که از نگاه تیزبین جونگی پنهان نموند، برگشتم پیش رها و یاسمین. آهسته خندیدم و با به یاد آوردن لبخند هیون آتیش بازی توی دلم دوباره شروع شد. گوشیم رو در آوردم و اس ام اس یونگ سنگ رو دوباره خوندم:

" جونگ مین حسابی مشکوک شده. موقعیت خوبیه.

توی اجرا تمام مدتی که می خونم به تو نگاه می کنم. پس یه جایی وایسا که راحت ببینمت. کاری کن که وقتی قضیه رو شنیدن باور کنن.

دوست پسر جدیدت! "

باز هم خنده ام گرفت. اما هرچی گشتم چیز خنده داری توی حرفاش پیدا نکردم. پس چرا می خندیدم؟ شونه هام رو بالا انداختم و سعی کردم بهش فکر نکنم. روم رو به سمت رها برگردوندم و گفتم:

ـ بریم جلو؟ از اینجا درست نمی بینم.

رها: باشه...

یاس: نه همین جا خوبه... اونجا خیلی تو دید هستیم!

هدی: خب باشیم...

رها: مگه چی شده؟

یاسمین سرخ شد و لب پایینش رو گزید. اما خودش رو بی تفاوت نشون داد.

یاس: چرا باید چیزی شده باشه؟ اصلا بریم ردیف اول.

و قبل از ما شروع به حرکت کرد. من و رها نگاه متعجبی رد و بدل کردیم و بعد پشت سرش راه افتادیم. توی ردیف اول بهترین جاها رو دست و پا کردیم و منتظر شدیم. پسرا روی سن اومدن. یونگ سنگ با دیدن من چشمکی زد و با سر به جونگ مین اشاره کرد. من هم سعی کردم نخندم و منتظر موندم. هیونگ با دیدن یاسمین لبخند زد و یاسمین به رنگ لبو در اومد. رها هم مشتاقانه منتظر شنیدن صدای جونگ مین بود. صدایی که باعث میشد قلبش تند تند بزنه و بند بند وجودش عشق رو احساس کنه...

اول از همه کیو با آهنگ wuss up جلو اومد. صداش بی نظیر بود... آدم رو تو خودش غرق می کرد.

دومین نفر جونگ مین بود. تمام مدتی که آهنگ کریسمسش رو اجرا می کرد، رها دست من رو گرفته بود و محکم فشار می داد. قلبش به شدت تند تند میزد و هیچ گونه کنترلی رو نمی پذیرفت. از فرق سر تا نوک انگشتای پاش می تونست عشقی رو که توی قلبش شعله می کشید، احساس کنه. حس می کرد اگه یه لحظه صدا قطع شه، زندگی او هم به پایان می رسه. وسطای آهنگ جونگ مین به چشمای رها خیره شد و لبخند جانانه ای زد که اون رو به مرز جنون کشوند! وقتی جونگ مین نگاهش رو از رها برداشت، او جیغ کشید و گفت: « اون لبخند فقط مال من بود! دیدی؟ » لبخندی زدم و تاییدش کردم. می دونستم چی می کشه...

یونگ سنگ سومین نفری بود که جلو اومد. * یکی از آهنگ های سولو رو انتخاب کرد و شروع به خوندن کرد. آهنگ ملایمی بود... اما صدای یونگ واقعا رویایی بود. چنان می خوند که قلب هر کسی ناخود آگاه به لرزه در می اومد. انگار تمام وجودش به این آهنگ بسته است... و در تمام این مدت عاشقانه به من نگاه می کرد. جوری که هر کسی نگاهش رو میدید، تردیدی در اینکه عاشقم شده نمی کرد.

love of my life cheo-eumman nattdeon nal
geudaeui balgeun misoreul bo-attjyo
love is my life utdeon geudaeneun nawa eoneusae gakkawojin geojyo

urin hangsang manheun shigandeureul
hamkke hamyeonseo seororeul yaegi haesseottjyo
ijeseoya gi-eogeun malhaeyo
geudaewa haettdeon shigandeul naegen haengbogirago

can you feel my love for you sarang ingeojyo
imi geudaen saranghalsu eopneun
bogoshipeoyo soksagi deut wechyeo bojiman eodi ittjyo geudae neun

nan geudaeman boyeoyo naega ireohke aewonhago ittneunde
o geudae neun eodil bonayo gyeote naega ittjyo
ijeneun saranghandago malhalsudo eopgettjyo

به اینجاش که رسید مستقیم زل زد تو چشمام و گفت:

can you feel my love for you sarang ingeojyo
imi geudaen saranghalsu eopneun
bogoshipeoyo soksagi deut wechyeo bojiman eodi ittjyo geudae neun

bogoshipdago saranghandago gipeun mamsoge geudaega isseoyo
geureon saranggwa neun dareun ttodareun sarangboda
gipeun geudae saenggage mami apayo

duson mo-ayo geudaega bogopeul ttaen

آهنگ که تموم شد، همه شروع به تشویق کردن. در بین صدای کف زدن بقیه، تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که دستم رو روی قفسه ی سینه م بذارم و چند تا نفس عمیق بکشم. خیلی با احساس خوند. یه کم زیادی... به شدت داغ شده بودم. تا اون لحظه هم به سختی آرامش خودم رو حفظ کرده بودم. درسته که عاشق یونگ سنگ نبودم... ولی به هر حال اون یکی از سوپر استار های مورد علاقه م بود.

بعد از آهنگ یونگ سنگ که یه آهنگ فوق العاده آروم بود، هیونگ هم با یه آهنگ آروم شروع کرد. وقتی داشت می خوند، تمام مدت نگاه خیره ش رو به یاسمین دوخته بود. حالت نگاهش جوری بود که انگار یاسمین مال اونه. انگار هر لحظه می تونه صحنه ی توی باغ رو تکرار کنه. یاس با به یاد آوردنم چند لحظه پیش به شدت سرخ شد. یعنی هیونگ چه فکری در مورد اون کرده بود؟

آهنگ که تموم شد، چراغ ها همه خاموش شدن و سکوت همه جا رو فرا گرفت. یاسمین که موقعیت رو مناسب دید، سریع رفت پشت سن و بازوی هیونگ رو گرفت. هیونگ جون با دیدن یاس لبخندی زد و خواست دستش رو بگیره که یاسمین مانعش شد. هیونگ اخم کرد.

یاس: اومدم یه خواسته ی دیگه ازت بکنم. امشب رو فراموش کن!

هیونگ جون با تعجب به یاسمین نگاه کرد. اما قبل از اینکه فرصت حرف زدن داشته باشه، یاسمین رفته بود. دیگه واقعا گیج شده بود... این دختر چی می خواست؟

قلبم تند تند می زد. جوری که توی اون تاریکی و سکوت صداش رو به وضوح می شنیدم. تا حالا 4 نفر اجرا داشتن و می دونستم که نفر بعدی حتما هیونه! همه در سکوت انتظار می کشیدن تا اینکه به صورت ناگهانی نور افکن هایی که سن رو روشن می کردن، روشن و خاموش شدن و آهنگ Break down شروع شد. نور مثل رعد و برق قطع و وصل می شد تا اینکه هیون شروع به خوندن کرد. اون موقع بود که به جای نور افکن ها، ضربان قلب من بود که شروع به قطع و وصل شدن کرد. صداش، نگاهش، چشماش... و زیباتر از همه لبخند مغرورانه ای بود که روی صورتش به چشم می خورد...

اجرا که تموم شد، نا خودآگاه به سمت هیون دویدم. به چشماش نگاه کردم و گفتم:

ـ ممنون که رو قولت ایستادی!

آهسته سرش رو تکون داد. اون موقع بود که یه نفر از پشت سرم گفت:

ـ اینجایی هدی؟

برگشتم. یونگ سنگ بود. بقیه ی گروه هم کنارش بودن. جونگ مین چشماش رو تنگ کرد. یونگ با دیدن این حرکت سرش رو جلو آورد و کنار گوشم گفت:

ـ حالا وقتشه.

جونگ مین گفت:

ـ یونگ سنگ! تو امروز خیلی مشکوک می زنی ها!!!

یونگ: جدا؟

هیون: جونگ مین تو امروز همه رو مشکوک می بینی... چند دقیقه پیش به من نگفتی رها مشکوک می زنه؟

جونگ: اما یونگ سنگ جدی جدی مشکوک می زنه...

هیونگ: اَه... از جونم چی می خوای؟؟؟

همه با تعجب به هیونگ نگاه کردن. هیونگ جون سرش رو بالا آورد و با دیدن قیافه ی پسرا خندید:

ـ چیه؟ باشما نبودم... چرا این جوری نگاه می کنید؟

جونگی: هیونگ... تو هم خیلی مشکوک می زنی ها...!

کیو: جونگ مین تو امروز بد جوری رفتی تو جوّ مشکوک زدن... نکنه خبریه؟

جونگی: فعلا که همه ی خبر ها پیش ایشونه!

و با سر به یونگ سنگ اشاره کرد. یونگ خندید و با لحن ناباورانه ای گفت:

ـ من؟ خبر؟ نــه...!

خنده م رو توی گلو خفه کردم و با قیافه ای که قرار بود جدی باشه، گفتم:

ـ اِ... فکر کنم بهتره من برم. خب، از دیدنتون خوشحال شدم.

لبخندی زدم و خواستم برم که یونگ سنگ گفت:

ـ صبر کن! من می رسونمت.

سوئیچ ماشینش رو از توی جیبش بیرون آورد و کاملا خونسرد در جواب نگاه های بهت زده ی پسرا گفت:

ـ چیه؟ نمی تونم دوست دخترم رو ببرم خونه؟

و بدون اینکه منتظر واکنش اون ها بمونه، مچ دستم رو گرفت و همراه خودش کشید. حتی فرصت نکردم برگردم و قیافه ی هیون رو ببینم. به محض اینکه از در خارج شدیم، دستم رو ول کرد و شروع کرد به خندیدن. من هم دیگه نتونستم تحمل کنم و خنده ای رو که در تمام این مدت به زور خفه ش کرده بودم رو آزاد کردم. وقتی خندیدن مون تموم شد، زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ قیافه ی جونگ مین رو دیدی؟

دوباره زد زیر خنده. بین خنده هاش گفتم:

ـ خب، حالا چیکار کنیم؟

بریده بریده گفت: منظورت چیه؟ خب، می رسونمت دیگه!

هدی: یعنی... اون حرف رو جدی زدی؟

یونگی: ببینم تو که انتظار نداری این وقت شب دوست دخترم رو تنها ول کنم؟!

آهسته گفتم: نه... ولی ما که واقعا با هم دوست نیستیم.

همون لحظه به ماشین رسیدیم. در رو برام باز کرد تا سوار شم. ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کرد. من هم یه اس ام اس به رها دادم که منتظرم نمونن. بعد هم سکوت کردم و به بیرون از پنجره خیره شدم. این صدای یونگ سنگ بود که من رو به خودم آورد:

ـ کی گفته؟

هدی: هوم؟

یونگی: کی گفته ما واقعا با هم دوست نیستیم؟

هدی: هی... منظورت چیه؟ مگه قرار نشد جلوی بقیه وانمود کنیم من دوست دختر توام؟

یونگی: وایسا... تو جلوی بقیه وانمود نمی کنی که دوست دختر منی... تو واقعا دوست دخترم میشی!

هدی: چی؟

کنار بزرگراه ایستاد. کمربندش رو باز کرد و کاملا به سمت من برگشت. تو چشمام زل زد و با یه لبخند شیطانی بهم گفت:

ـ باید بیشتر در مورد شرایط قرارمون صحبت کنیم؛ نه؟

حرفش رو به شدت با سرم تایید کردم و آروم گفتم:

ـ تو که انتظار نداری ما... یعنی... نمی خوای که ــ

ـ رابطه داشته باشیم؟

ـ اوهوم!

ـ خب...

یهو جلو اومد و در یه حرکت ناگهانی صندلی ام رو عقب داد و شونه هام رو گرفت. روی صورتم خم شد؛ سرش رو کمی کج کرد و نزدیک تر شد... چند لحظه توی همون حالت به عمق چشم هام نگاه کرد و بعد...

ـ نه!

این رو گفت و ولم کرد. درست سر جاش نشست و نگاه منتظرش رو به من که صندلیم رو به حالت عادی برمی گردوندم دوخت. در حالی که قلبم از شدت این شوک ناگهانی هنوز تند تند می زد، با خشم گفتم:

ـ اصلا شوخی جالبی نبود!! ... حالا میشه توضیح بدی منظورت از اون حرف چی بود؟

ـ آره. ببین... ما واقعا با هم دوستیم. اما دوستای عادی... فهمیدی؟

ـ خب منم همین رو گفتم!

ـ تو گفتی ما با هم دوست نیستیم. حالا میشه راه بیافتیم؟

ـ بریم...

***

رها: این هدی کجاست؟

یاس شونه هاش رو بالا انداخت: نمی دونم.

همون موقع صدای گوشی رها بلند شد. ییه اس ام اس براش اومده بود.

رها: اِ... ببین خودشه.

یاس: کی؟

رها: عمم!

یاس: خب به من چه؟

رها: خنگه هدی بود...

یاس: آها... خب از اول مثل آدم بگو. حالا چی گفته؟

رها: چیزی نگفته. یه چیزی نوشته...

یاس: اَه... بگو دیگه!

رها: خب باشه. چرا جوش میاری؟ ( با ریلکسی تمام: ) هیچی... گفته منتظرم نباشین. با یونگ سنگ رفتم!

یاس: چی؟

رها: همین که شنیدی. با یو... نـــگ ســــــــــــــــنـــگ رفتــــــــــــــــــــــه؟؟؟

یاس: جیغ نزن رفته دیگه. منم با هیونگ جون میرم. تو هم اینجا نخود!

هنوز حرف یاسمین تموم نشده بود که جونگ مین سر رسید و صداش در اومد.

جونگی: هویـــج! بیا من برسونمت. دوستت که با دوست پسرش رفت.

رها: یاسمین خانم نخود!! ... راستی دوست پسر دیگه چه صیغه ایه؟

یاس: بعدا می فهمی. برو تا من هم هیونگ رو پیدا کنم.

کیو و هیون بعد از رفتن یونگ سنگ رفتن با هم بخوابن. جونگ مین هم که رفت رها رو برسونه و فقط هیونگ مونده بود که اون هم معلوم نبود کجاست...

یاس: اَه... این پسره کجاست؟ همیشه مثل روح پشتم، جلوم، تو بغلم، تو باغ... نه نه دیگه جلوتر نمی رم شاید کسی شنید!

هیونگ: منم جزء کسی هستم؟

یاس: وااای! کجا بودی؟ دیدی میگم مثل جنی؟

هیونگ: جن؟ چرا؟ تو باغ تو اومدی، تو بار تو اومدی، پشت سن تو اومد، همه جا تو اومدی!!

یاس: گفتم فراموشش کن!

هیونگ: نمی خوام!

یاس: تو مجبوری.

هیونگ: نیستم.

یاس: 3 تا به نفع تو!

هیونگ: اگه این طوری باشه، قبوله.

به نشونه ی صلح با هم دست دادن و بعد یاسمین گفت:

ـ حالا میشه سوپر استار مملکت من رو برسونن؟

هیونگ: شرط داره...

=============================================

چطور بوووووووووود؟

بهم امید بدین! انتقاد و پیشنهاد نیز خریداریم... دوستتون دارم... بوووووووس




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ