تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 16
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



           یاس: گفتم فراموشش کن!
هیونگ: نمی خوام!
یاس: تو مجبوری.
هیونگ: نیستم.
یاس: 3 تا به نفع تو!
هیونگ: اگه این طوری باشه، قبوله.
به نشونه ی صلح با هم دست دادن و بعد یاسمین گفت:
ـ حالا میشه سوپر استار مملکت من رو برسونن؟
هیونگ: شرط داره...
یاس: عمرا! هیچی.
هیونگ: شرطش این بود که من رو ــ
یاس: خفه شو!
هیونگ: چی؟
یاس: هیچی. بهت بر نخوره ها... فقط من رو برسون جناب آقای سوپر استار مملکت!!
هیونگ: حالا چون خیلی التماس می کنی، باشه.
یاس: جدیدا خیلی با آقای پارک می گردی. می دونستی؟
" تو ماشین جونگ مین "
جونگی: از چه رنگی خوشت میاد؟
رها: نارنجی.
جونگی: غذا؟
رها: هویج پلو.
جونگی: چه مدل لباسی؟
رها: هر مدلی که نارنجی باشه.
جونگی: اَاَاَاَاَاَه... میشه یه دقیقه به هویج فکر نکنی؟
رها: نه!
جونگی: هه... تا حالا هویج تر از خودم ندیده بودم!!
رها: حالا دیدی؟
***
یونگ سنگ همون طور که چشمش به جاده بود، دستش رو دراز کرد و ضبط رو روشن کرد. آهنگ " The boyz " گروه SNSD بود. با تعجب نگاهش کردم. نیم نگاهی به چهره ام انداخت و بعد خندید:
ـ صد دفعه به این جونگ مین گفتم سی دی های من رو عوض نکنه... اگه گوش کرد!!
لبخند زدم. دستم رو گرفت. با گیجی نگاهش کردم.
هدی: هی...! داری چیکار می کنی؟
یونگ: چیه؟ نمی تونم دست دوست دخترم رو بگیرم؟
هدی: دست دوست دخترت رو آره... اما من که دوست دختر تو نیستم. دوستی ما فقط یه دروغه! یه دروغ بزرگ...
یونگ: بذار یه چیزی رو برات روشن کنم؛ من یا کاری رو قبول نمی کنم، یا درست انجامش میدم!
هدی: نمی فهمم.
یونگ: منظورم اینه که اگه قراره وانمود کنیم با هم دوستیم، درست وانمود کنیم. چه وقتی که جلوی بقیه ایم، چه وقتی تنهاییم.
هدی: یعنی مثلا اگه دلت خواست... منو ببوسی؟
یونگ: آره! اما من دلم نمی خواد... فهمیدی؟
هدی: باشه... به شرطی که هیچ وقت دلت نخواد!
یونگ: قبوله!!
خندیدم و دستش رو فشار دادم... زمزمه کردم:
ـ ممنون.
ـ واسه چی؟
ـ همه چیز... به خاطر من حاضر شدی جلوی بقیه وانمود کنی و... و اینکه این جوری هر روز می تونم هیون جونگ رو ببینم!
ـ هی هی خیلی تند نرو خانم خانما! من فقط به خاطر هیون جونگ این قضیه رو قبول کردم!!
ـ باشه باشه... چرا می زنی؟
خندید و دستش رو از توی دستم بیرون کشید...
***
رها: چرا ساکتی؟
جونگی: باید حرفی بزنم؟
رها: خب... نه!
مدتی هر دو ساکت بودن تا اینکه رها پرسید:
ـ راستی... منظورت چی بود که گفتی هدی با دوست پسرش رفته؟
ـ نمی دونی؟
جونگ مین با تعجب به رها نگاه کرد. یه ابروش رو بالا داد و زیرلب گفت:
ـ ای ناکِسا... ( داداش؟! من؟ ) چقدر زیر پوستی عمل کردن!!
رها: میشه بگی چی شده؟
جونگی: هدی... با یونگ سنگ دوست شده!
منتظر واکنش رها موند. اما چیزی نشنید. زیر چشمی نگاهی بهش انداخت. دهنش 501 متر باز مونده بود و چشماش داشتن از حدقه بیرون می زدن. با احتیاط دستش رو جلوی صورت رها گرفت و تکون داد... هیچی! یه بشکن جلوی چشماش زد... باز هم بی فایده بود! سرش رو جلو برد و توی اون چشمای قهوه ای زل زد. رها یه دفعه به خودش اومد و با دیدن لب های جونگ مین که بی اندازه نزدیکش بودن شوکه شد. یه احساس عجیب آروم آروم توی قلبش شکل می گرفت. یه چیز جدید... اما آشنا. قلبش تند تند می زد. فهمید این حس رو قبلا کجا تجربه کرده. اون شب توی تولد هیون... باز هم کنترل بدنش رو از دست داد. اومد سرش رو بالاتر بیاره... ولی جونگ مین خیلی ناگهانی عقب رفت و پرسید:
ـ رها خوبی؟ یهو چت شد؟
رها چند بار پشت سر هم پلک زد. با به یاد آوردن دوستی من و یونگ سنگ دستش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:
ـ واااااااااااااااای! اصــــــــــــلا باورم نمیشه!!
جونگ مین لبخندی زد و گفت:
ـ رسیدیم...
***
یاسمین سعی می کرد خودش رو خونسرد نشون بده. اما تو دلش چنان غوغایی به پا شده بود که فقط با فن میتینگ دابل اس قابل مقایسه بود. اینکه با هیونگ توی ماشین اون نشسته بود و به سمت خونه می رفت، عصبیش می کرد. چرا؟ خودش هم نمی دونست. شاید بیش از حد عاشق شده بود. شاید دیگه توان مقابله با احساسش رو نداشت...
هیونگ: تو فکری...؟
یاس: 2 تا درخواست دیگه برام مونده... نه؟
هیونگ: خب، آره.
یاس: بزرگترین راز زندگیت در این لحظه چیه؟
هیونگ: اگه بهت بگم که دیگه راز نیست!
یاس: مشکل خودته...
هیونگ: نه... مشکل توئه. من رو خیلی ساده فرض کردی؟
یاس: هی! این تویی که من رو مثل بازیچه ی خودت می بینی.
هیونگ: من؟ من؟
یاس: البته که تو!
هیونگ ترمز کرد. جلوی خونه بودن. نگاه خشمگینی به صورت یاسمین روانه کرد و خیلی سرد گفت:
ـ می تونی پیاده شی!!
یاس: نمی خوام
هیونگ: چی؟
یاس: تو مجبوری بهم بگی.
هیونگ: نیستم.
یاس: تو قول دادی...
هیونگ: بهش عمل نمی کنم!
یاس: اما...
هیونگ: اَه... بس کن! تو نمی خوای دست از این غرور مسخرت برداری؟ خیلی بچه ای!
یاس: فکر می کردم بیبی تویی!
هیونگ: به یه دختربچه ی 18 ساله اجازه نمی دم هر جور خواست با من صحبت کنه. برو خونه تون! مامانت نگران میشه...
یاسمین با عجله بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. روش رو برگردوند تا چشمای بارونیش معلوم نشه! هیونگ همون طور که نشسته بود داد زد:
ـ در رو شکوندی!!!
یاسمین بدون اینکه جوابش رو بده به سمت در دوید!...
***
جلوی در متوقف شد. گفتم:
ـ ممنون که من رو روندی... خدافظ.
داشتم پیاده می شدم که بازوم رو گرفت: صبر کن!
برگشتم و آهسته پرسیدم:
ـ دیگه یه؟
ـ میشه نری؟
ـ چرا؟
شونه هاش رو بالا انداخت. به چشمام نگاه کرد:
ـ نمی خوام برم خونه. هنوز زوده. یه کم پیشم بمون. نمی خوام تنها باشم!
ـ چرا نمیای تو خونه مون؟
ـ همین جا خوبه.
دیگه چیزی نگفت. به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. یه چیز گرم رو روی گونه ام حس کردم. چشمام رو باز کردم. یونگ سنگ دستش رو روی لپم گذاشته بود. برق شیطنت رو توی نگاهش میدیدم. با جلو اومدنش ترسیدم. آهسته گفت:
ـ اگر الان دوست دخترم بودی باید چیکار می کردی؟
ـ هی! تو قول دادی دلت نخواد!!!
ـ و اگه بخواد؟!
هلش دادم عقب: هیـــــا!
قهقهه زد و در همون حال که می خندید، پرسید:
ـ تو که باور نکردی؟! ها؟
ـ تو نمی تونی من رو اذیت نکنی؟ قلبم اومد تو دهنم...
ببدون اینکه جواب بده به خندیدن ادامه داد. زیر لب گفتم:
ـ بی احساس! این مثلا پرفسور عشقه؟؟
ـ خیلی دلت می خواد امتحان کنی؟
ـ حرفشم نزن!
مدتی در سکوت گذشت. بالاخره حوصلم سر رفت و گفتم:
ـ من رو اینجا نگه داشتی که فقط تو رو تماشا کنم؟
یونگی: نه... گفتم بمونی که تنها نباشم.
هدی: اما تنها نیستی. مگه نمیری خونه؟
یونگی: نه به این زودی. باید دیر برگردم.
هدی: چرا؟ خسته نیستی؟
یونگی: خسته تر از هر وقت دیگه ای! ولی اگه الان برم سوال می کنن... به خاطر تو!
سرم رو پایین انداختم و آهسته گفتم:
ـ متاسفم. نمی دونستم به خاطر من این همه اذیت میشی...
چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد. با زل زدن به چشمام گفت:
ـ من به خاطر هیون هر کاری می کنم. شـ ــ
یه دفعه حرفش رو قطع کرد و با چشمای گرد شده از پنجره ی پشت سرم به بیرون خیره شد. خواستم برگردم و بینم چی شده که مانعم شد. هنوز چونه م توی دستش بود. همون طور که بیرون رو نگاه می کرد، زیرلب گفت:
ـ اون دیگه چرا اینجاست؟
با اون یکی دستش شونه م رو محکم گرفت و شروع کرد به نزدیک شدن. در حالی که صورتش هر لحظه جلو و جلوتر می اومد، با کمترین حرکت لب هاش گفت:
ـ اصلا تکون نخور.
بدون اینکه بفهمم چه خبره، اطاعت کردم. با گذشت هر لحظه نزدیک تر و نزدیک تر می شد. اونقدر جلو اومد که به غیر از صورتش چیزی نمی دیدم. لب هاش کمتر از 1 تار مو باهام فاصله داشتن که ایستاد. زمزمه کرد:
ـ دستت رو بکن تو موهام... زودباش!
با تردید دستام رو بالا بردم و خیلی آهسته انگشتام رو توی موهاش فرو بردم. یه کم دیگه جلو اومد. اگه یه ذره حرکت می کردم، لب هامون با هم برخورد می کرد. دست راستش رو از زیر چونه م برداشت و روی کمرم گذاشت. با جمله ی بعدیش بالاخره به حرف اومدم. یونگ سنگ خیلی آهسته گفت:
ـ چشمات رو ببند.
ـ داری چیکار می کنی؟
ـ می بندی یا واقعا ببوسمت؟ ( نکته: "می بندی" در این جمله ایهام داره! )
ساکت شدم. خیلی خیلی یواش و با احتیاط چشم هام رو بستم. تنها چیزی که احساس می کردم، حرارت بدن یونگ سنگ و برخورد نفس هاش با پوست صورتم بود. انتظار داشتم هر لحظه جلوتر بیاد و لب هام رو به بازی بگیره. اما نیومد. فقط در همون حالت ثابت موند. اصلا سر در نمی آوردم داره چیکار می کنه...
***
جونگ مین نگاهی به پلاک خونه انداخت و ترمز کرد. به محض ایستادن، نگاهش رو به رها دوخت و پرسید:
ـ همین جاست دیگه؟...
ـ اوهوم.
جونگی نفس عمیقی کشید و خواست خداحافظی کنه که یه چیز توجهش رو جلب کرد. ماشین یونگ سنگ بود. اما اون باید خیلی وقت پیش می رسید... با کنجکاوی از پنجره نگاهی به داخل ماشین انداخت. ولی در کمتر از 1 ثانیه پشیمون شد. سر یونگ کاملا روی صورت دوست دخترش خم سده بود و موهاش مانع دیده شدن لب هاشون می شد. هر دو نفر چشماشون رو بسته بودن و به نظر می رسید به شدت تو حس غرق شدن.
نگاهش رو از اون دو تا کفتر به ظاهر عاشق برداشت و نیم نگاه نگرانی به رها که داشت کمربندش رو باز می کرد انداخت. سریع فکری کرد و بعد با عجله گفت:
ـ چشمات رو ببند.
ـ ها؟
ـ گفتم چشمات رو ببند.
رها که به کلی گیج شده بود، با تعجب به جونگی نگاه کرد. نمی تونست دلیل رفتارش رو بفهمه. جونگ مین هم وقتی دید فایده ای نداره، با دیت به جهت مخالف یونگی اشاره کرد و پرسید:
ـ اِ... اون چیه؟
تا رها سرش رو برگردوند، جونگی با سرعت تمام پیاده شد و در سمت رها رو باز کرد. بعد زود دستش رو روی چشمای متعجبش گذاشت و گفت:
ـ چرا دخترا انقدر لجبازن؟ اگه چشماترو می بستی این جوری به زور متصل نمی شدم!!!
ـ پارک جونگ مین! میشه بگی اینجا چه خبره؟ الان چجوری برم خونه؟!
ـ خب... اگه قول بدی چشم هات رو باز نکنی دستم رو بر میدارم. قول میدی؟
ـ اگه چشم هام رو باز نکنم که نمی تونم پیاده شم! آخه ماشینت شاسی بلنده!!
ـ اون با من... تو قول بده.
ـ اوف... باشه. قول میدم.
ـ آفرین... باز نکنی ها!
جونگی خیلی با احتیاط دستش رو از روی چشمای رها برداشت. رها هم در حالی که سعی می کرد بر حس کنجکاویش غلبه کنه، پلک هاش رو روی هم فشار داد.
رها: میشه بگی چطوری باید پیاده شم؟!؟
جونگی: این جوری...
یه دستش رو زیر زانو ها و اون یکی رو پشت گردنش گذاشت و بلندش کرد. رها ترسید و خواست جیغ بکشه که جونگ مین گذاشتش روی زمین و دوباره دستش رو جلوی چشماش گرفت. رها که سعی داشت اتفاق چند لحظه پیش رو هضم کنه، دستش رو روی قلب نا آرومش گذاشت و با صدای خفه ای پرسید:
ـ حالا دیگه چرا چشم هام رو گرفتی؟ مگه بهت قول ندادم؟
ـ به حرف دخترا نمیشه اعتماد کرد.
جونگ مین با اون یکی دستش بازوی رها رو گرفت. آهسته آهسته به جلو هلش داد و به سمت خونه هدایتش کرد. رها آب دهنش رو به سختی قورت داد. توی اون وضعیت کاملا حس می کرد جونگ مین از پشت بغلش کرده. می تونست گرمای بدنش رو که فوق العاده نزدیکش بود به خوبی احساس کنه. قلبش یه لحظه آروم نمی گرفت و جوری می تپید که انگار می خواد از سینه ش بیرون بزنه. جونگ مین که بازوی رها رو تو دستش گرفته بود می تونست گرم شدن تدریجی پوستش رو حس کنه. اما دلیل این اتفاق رو درک نمی کرد. نمی فهمید که رها الان داره توی آتیش خواستن اون می سوزه. نمی فهمید که تند زدن ضربان قلبش، فقط و فقط به خاطر اونه...
رو به روی در خونه که رسیدن، جونگ مین تازه متوجه شد که در خود به خود باز نمی شه. ( مغز متفکر داداش جونگی، فعال می شود!! ) پس آهی کشید و در دل به بی فکری خودش لعنت فرستاد. آروم از رها پرسید:
ـ شما سه تا تنها زندگی می کنید؟ کس دیگه ای هم هست؟
ـ یه دوست دیگه مون که امروز خونه نیست...
ـ مستخدم دارین؟
ـ نه!
ـ همسایه؟
ـ نه!
ـ کلید داری؟
ـ توی جیب پشتی شلوارمه. اما اینجوری که من رو گرفتی نمی تونم درش بیارم. یه لحظه دستت رو بردار...
ـ امکان نداره! گفتی تو کدوم جیبته؟
ـ جیب پشتی سمت راست. حالا یه دقیقه ــ
ـ گفتم نه!
جونگ مین که از لجبازی رها حرصش در اومده بود، با عجله نگاهی به جیب شلوار رها انداخت. شلوارش کاملا چسبون بود و یه جیب کوچولو سمت راست پشتش داشت. جونگ مین در حالی که خودش رو به خاطر حماقتش سرزنش می کرد، نفس عمیقی کشید و دستش رو توی جیب شلوار رها فرو کرد. رها که نفسش بند اومده بود، فقط فشار انگشت های جونگ مین روی باسنش رو احساس می کرد. یه لحظه به خودش اومد و با صدایی که می لرزید گفت:
ـ هیچ معلومه به کجا داری دست میزنی؟
ـ آخه اینجا هم جای کلیده؟
ـ دستت رو بردار!!!
ـ یه دقیقه صبر کن... پیداش کردم!
جونگی سریع دستش رو بیرون کشید و پیروزمندانه به دسته کلیدی که در دست داشت خیره شد. در حالی که هنوز با یه دست مانع دید رها می شد، در رو باز کرد و اون رو به داخل هل داد. بعد در حالی که در رو روی هم می گذاشت به رها که هنوز توی شوک چند لحظه قبل بود، گفت:
ـ تا وقتی بهت نگفتم از اینجا تکون نمی خوری.
و با سرعت بیرون رفت... رها بعد از رفتن جونگ مین چند ثانیه در همون حالت موند و بعد آهسته دستش رو روی باسنش گذاشت. چشماش رو بست و سرش رو به شدت تکون داد. اون وقت دیگه طاقت نیاورد و به سمت شلنگ آب هجونم برد. شیر رو باز کرد و توی هوای سرد شب، چند بار اون آب یخ رو روی صورتش ریخت بدون اینکه ذره ای از دمای بدنش کم شه...
***
===================================
اهم اهم... در آینده خواهید خواند نداریم تا وقتی نظرا بالا بره... مررررررررررررررسی!!!
همه تون رو دوست دارم !! بوووووووووووووو



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ