تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 17
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



          یونگ سنگ در حالی که طاقتش طاق شده بود، نگاه سریع دیگه ای به سمت در خونه انداخت و بعد سریع برگشت و با عصبانیت گفت:
ـ لعنتی! ول کن نیست... داره به طرف مون میاد.
ـ کی؟
ـ جونگ مین فضول! ... اصلا دلم نمی خواست مجبور به این کار شم.
با گفتن این حرف، توی همون وضعیت که فقط چند میلیمتر با هم فاصله داشتیم، دستش رو دراز کرد و صندلیم رو کاملا خوابوند. این دفعه نتونستم تحمل کنم و پرسیدم:
ـ داری چیکار می کنی؟
ـ الان وقتش نیست! خواهش می کنم بذارش واسه بعد...
چیزی نگفتم و سعی کردم اوضاع رو بررسی کنم؛ اما وقتی یونگ سنگ کاملا روم خم شد، همه چیز رو فراموش کردم. دستاش رو دو طرف بدنم قرار داد و جلو اومد. باز هم مثل قبل لب هاش رو توی فاصله ی یه میلی متری پوستم متوقف کرد. درست قبل از اینکه سایه ی جونگ مین از پنجره رومون بیفته، فقط فرصت گفتن دو کلمه رو با یواش ترین صدای ممکن پیدا کرد:
ـ چشاتو... ببند!
می دونستم که فرصتی برای جر و بحث ندارم. پس بی هیچ چون و چرایی ازش اطاعت کردم. وقتی جونگ مین کنار پنجره رسید آهسته نگاهی به وضعیت ما انداخت و بعد در حالی که تو دلش به یونگ سنگ فحش می داد، ( هوووی! به دوست پسر من توهین نکنا...! ) دو تا ضربه ی آهسته به شیشه زد. یونگی توجهی نکرد و فقط در حالی که خودش رو به اون راه زده بود، با بی اعتنایی کمی جا به جا شد. بعد شروع کرد به تکون دادن سرش جوری که انگار واقعا داره من رو می بوسه... امّا در حقیقت لب هاش رو به گوشم چسبوند و گفت:
ـ نقشت رو خوب بازی کن.
با کم ترین تکون سرم حرفش رو تایید کردم. همون موقع جونگ مین دوباره و این بار خیلی محکم تر از قبل به پنجره ضربه زد. یونگ سنگ خیلی سریع از روم بلند شد و در حالی که موهاش رو مرتب می کرد، با تعجب ساختگی به جونگ مین زل زد. صندلیم رو درست کرد و بعد قفل در رو باز کرد. به محض اینکه در باز شد، جونگ مین با خشم گفت:
ـ معلومه داری چه غلطی می کنی؟
یونگی با بی خیالی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
ـ چه اشکالی داره؟
ـ میدونی اگه هیون بفهمه چیکارت می کنه؟
ـ اون چیکاره ی هدی ست که بخواد کاری کنه؟
ـ نه! از اون لحاظ... اگه کسی شما رو میدید چی؟
ـ خب ببینه!!!
ـ هی! اگه می شناختنت چیکار می کردی؟؟؟ این جوری نمیشه... من باید به هیون بگم!
بدون فکر، بین دعواشون پریدم.
هدی: نه! به هیون نگو.
جونگی: اتفاقا بهش می گم!
هدی: خواهش می کنم...
یونگی: تو دخالت نکن!!
جونگی: چیکارش داری؟
یونگی: من باید این سوال رو از تو بپرسم!
بی توجه به اشاره های خشمگین یونگ سنگ، آهسته به جونگ مین گفتم:
ـ بگو که بهش نمی گی!
جونگی: فکر می کنم لیدر مون این حق رو داره که بدونه شما 2 تا در ملاء عام چه کار ها که نمی کنید...! اصلا شاید کسی نخواد ببینه... اینجا یه مکان عمومیه!!
با گفتن این حرف به یاد رها افتاد و وضعیت چند دقیقه پیش جلوی چشماش ظاهر شد. اما من داشتم به هیون فکر می کردم. به اینکه باشنیدن این خبر چه عکس العملی نشون میده... پس دوباره گفتم:
ـ چیکار کنم که قبول کنی؟
این حرف رو که زدم به فکر فرو رفت. بعد از چند ثانیه با نیش باز نگاهی به یونگ سنگ انداخت و گفت:
ـ چون یونگ سنگ باید مجازات شه... جلوی چشماش من رو ببوس!
خشکم زد. ولی وقتی قیافه ی هیون جونگ توی ذهنم نقش می بست، دیگه چیزی نمی فهمیدم. سرم رو بلند کردم تا بگم قبول می کنم که یونگ سنگ داد زد:
ـ پارک جونگ مین!
جونگ مین در حالی که برق شیطنت تو نگاهش موج میزد، فرار کرد و به سمت خونه ی ما دوید. داخل شد و در رو پشت سرش بست و بعد بهش تکیه داد. نفس راحتی کشید. نگاهی به اطراف انداخت. اون وقت بود که رها رو که دندوناش از شدت سرما به هم می خوردن رو دید. با تعجب به طرفش رفت تا ببینه چی شده. رها به محض دیدن جونگ مین با صدای لرزونی پرسید:
ـ میشه برم تو؟
ـ خدای من! از اون موقع تا حالا اینجایی؟
***
با خشم توی چشم هام خیره شد. از حالت نگاهش ترسیدم.
یونگی: چرا اون کارو کردی؟
هدی: خب، چون... چون نمی خواستم هیون بشنوه ما داشتیم همدیگه رو می بوسیدیم. حتی اگه نقش باشه.
یونگی: بازم نباید اون کارو می کردی! اگه فقط با شنیدن اسمش این جوری از خود بی خود میشی، پس وقتی جلوش باشیم چیکار می کنی؟
هدی: چرا نمی فهمی؟ من عاشقش ام... دیوونه ش ام! اون تمام زندگیمه!!
یونگی: پس نقطه ضعفت رو پیدا کردم...
ماشین رو روشن کرد. به سمت آخر کوچه حرکت کرد. با تعجب پرسیدم:
ـ کجا میری؟
ـ نمی خوام باز هم کسی ما رو ببینه.
توی تاریکی ته کوچه ایستاد. با خستگی نگاهی به یونگ سنگ انداختم و گفتم:
ـ اگه اذیتم نمی کنی، میشه دو دقیقه استراحت کنم؟
ـ من که کاریت ندارم!
چشمام رو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. چند دقیقه توی اون وضعیت موندم تا اینکه صدای یونگ سنگ باعث باز شدن دوباره ی پلک هام شد.
یونگی: اون دوستت نیست؟
به جایی که اشاره می کرد، نگاه کردم. یاسمین بود. جلوی در ایستاده بود و به رو به رو خیره شده بود. احساس می کرد خورد شده، شکسته، از درون نابود شده... اما خودش رو قوی نشون می داد. نمی خواست کسی ضعفش رو ببینه.
همین طور ایستاده بود و داشت تو افکارش دوچرخه می زد که ناگهان در خونه باز شد. جونگ مین با تعجب به یاسمین نگاه کرد و دستش رو روی قلبش گذاشت.
جونگی: چرا امروز همه یهویی ظاهر می شن؟ نمی گین سوپر استار مملکت بمیره، کی جواب طرفدارام رو میده؟
یاسمین برخلاف همیشه جوابی نداد. فقط سرش رو پایین انداخت تا اشک هایی که هر لحظه می خواستن فرو بریزن رو پنهان کنه. در همون حالت بدون یک کلمه حرف به طرف ساختمون خونه دوید. به اتاقش که رسید سریع داخل شد و در رو محکم به هم کوبید. تحمل اش تموم شد و همون طور که به در تکیه داده بود، با صدای خفه ای شروع به هق هق کرد...
جونگ مین داخل ماشین نشسته بود و داشت به خونه بر می گشت. همون طور که رانندگی می کرد، به اتفاق های چند لحظه پیش فکر می کرد. همه خیلی عجیب بودن... از یونگ سنگ و دوست دخترش که توی ماشین لاو می ترکوندن گرفته تا رفتار عجیب یاسمین. و البته رها! نمی تونست کلیدش رو جای دیگه ای بذاره؟ با یاد آوری این اتفاق لبخندی روی لبش نشست و زیر لب گفت:
ـ خودمونیم... بدک هم نبودا...! ( پسره ی منحرف!! )
***
" صبح روز بعد، خونه ی دابل اس "
کیو مثل همیشه قبل از همه از خواب بیدار شد و چشماش رو مالید. به سمت اتاق هیونگ رفت تا بیدارش کنه. بدون در زدن وارد شد؛ لمّا هیونگ رو در حالی که سرش رو بین زانوهاش گرفته بود پیدا کرد. با تعجب نگاهی بهش انداخت و با صدای خواب آلودی پرسید:
ـ بیدار بودی؟
هیونگ سرش رو بالا آورد و تازه کیوجونگ رو دید. سرش رو بین دستاش گرفت و چشماش رو بست.
هیونگ: نتونستم بخوابم.
کیو: چرا؟
هیونگ: مهم نیست...
کیو: پس برو بقیه رو بیدار کن تا من صبحانه رو حاضر کنم.
هیونگ: باشه.
کیو اومد از در بیرون بره که یاد چیزی افتاد. واسه همین برگشت و گفت:
ـ تو که بیدار بودی... یونگ سنگ کِی برگشت؟
ـ یونگ سنگ؟ درست نمیدونم... فکر کنم حدودای 3 و نیم، چهار بود.
ـ چی؟ چقدر دیر...
هیونگ شونه هاش رو بالا انداخت. کیوجونگ هم در حالی که تو فکر بود به سمت آشپزخونه حرکت کرد. بعد از رفتن کیو، هیونگ آهسته از جاش بلند شد و سعی کرد فکر دعوای دیشب رو از سرش بیرون کنه. خودش هم تعجب کرده بود که تمام شب گذشته رو به این موضوع فکر کرده. سرش رو تکون داد و به طرف اتاق یونگ سنگ رفت.
یونگ بدون اینکه لباس هاش رو عوض کنه، خوابیده بود. هیونگ کنارش رفت و با دست تکونش داد... بی فایده بود! بلند صداش کرد:« هئو یونگ سنگ! » یونگس بدون باز کردن چشماش با صدای خواب آلودی گفت:
ـ ولم کن! دیشب خیلی دیر خوابیدم...
ـ پاشوووووووو! ( ایروناااااااااااااااااا... )
ـ هیونگ! خواهش می کنم!! چشمام باز نمی شن...
یونگ بالشت بغل دستیش رو بغل کرد و دوباره خوابید. هیونگ هم که می دونست چقدر دیر برگشته بیخیالش شد و رفت سراغ جونگ مین... که البته بعد از نوش جان کردن 2 تا لگد و یه بالش و یه مشت ناقابل بالاخره موفق شد چشم بند آقا رو از روی چشم هاش بر داره!
بیدار کردن هیون یه فاجعه ی به تمام معنا بود ولی هیونگ بالاخره موفق شد چشم بند آقا رو از روی چشم هاش برداره!
هیون: یونگ سنگ هنوز خوابه؟
هیونگ: آره. دیشب خیلی دیر اومد خونه. حتما خیلی خستشه.
جونگی: چرا خسته باشه؟ از کی تا حالا خوش گذرونی آدم رو خسته می کنه؟
کیو: منظورت چیه؟
جونگی: دیشت که رها رو رسوندم ـــ
هیون: رها؟
جونگی: فنم رو میگم... دیشب که رسوندمش ـــ
هیونگ: چی شد؟
جونگی: اگه بذاری می گم! دیشب که رسونمش، در خونه شون ـــ
کیو: در خونه شون چی شد؟؟؟
جونگی: اَه... میذارین تعریف کنم یا نه؟
کیو، هیون، هیونگ: آره...
جونگ مین همه چیزایی که دیشب دیده بود رو واسه پسرا تعریف کرد. وقتی حرفاش تموم شد، هیون با عصبانیت بلند شد و به سمت اتاق یونگ سنگ هجوم برد. بقیه هم چند لحظه هنگ کردن و بعد به سرعت پشت سرش راه افتادن...
هیون: هئو یونــــــــگ سنــــــگ !
یونگی با فریاد هیون از جا پرید. با وحشت نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:
ـ چیه؟ چی شده؟ زلزله اومده؟
هیون چشم غره ی جانانه ای رفت و گفت:
ـ نخیر! فقط یه پسره ی دیوونه بدون اینکه به فکر وجهه ی گروه باشه، داشته دوست دخترش رو در ملاء عام می بوسیده.
یونگی که تازه فهمیده بود چه خبره، آهسته از جاش بلند شد و در حالی که به سمت دست شویی می رفت، گفت:
ـ پارک جونگ مین! می دونم چیکارت کنم!!!
***
گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم قلبم ریخت. با دستایی که می لرزید جواب دادم:
ـ بله؟
ـ هدی خودتی؟
ـ آره... کاری داشتی؟
ـ بعد از 2 روز به دوست دخترم زنگ زدم. دلیل خاصی می خواد؟
ـ یونـــــــــگ سنگ!!
ـ هی! به بزرگترت احترام بذار... چرا رسمی حرف نمی زنی؟
ـ واقعا اینکارو بکنم؟
ـ من با تو شوخی دارم؟
ـ خب حالا چیکار داشتید آقای هئو یونگ سنگ؟
ـ امروز ساعت پنج عصر جلوی در خونه تون منتظرم. آماده باش می خوایم بریم پیش پسرا.
ـ چی؟ اما من که...
ـ ساعت پنج، منتظرتم.
قطع کرد. آهسته دستم رو توی موهام فرو کردم. توی دو روز گذشته خودم رو متقاعد کرده بودم همه چیز یه رویا بوده. اما حالا که یونگ سنگ ازم خواسته بود بیام خونه شون... دیگه نمی تونستم خودم رو گول بزنم.
رفتم اتاق آنیتا. با نگاهی به ساعتم گفتم:
ـ آنی! من 2 ساعت دیگه میرم بیرون. نمیدونم کی بر می گردم، پس منتظرم نباشید. به اون دو تا هم خبر بده.
آنیتا که با چشمای گرد شده نگاهم می کرد، گفت:
ـ من نمی تونم بذارم تنها بری. آخه ـــ
بی توجه به نصیحت هاش از اتاق بیرون رفتم. نمی دونستم آمادگی دیدن هیون رو دارم یا نه؟ فقط با فکر کردن به اسمش قلبم تنئ تنئ می زد... بعد از کلی ور رفتن با کمدم یه تیپ اسپرت زدم. شلوار جین پاچه گشاد با یه لباس ساده. کیف یه ور انداختم و موهام رو جمع کردم بالا. یه کلاه کج گذاشتم رو سرم و موهای جلوم رو ریختم تو صورتم. بعد هم یه برق لب صورتی زدم و بالاخره آماده بودم.
نگاهی به ساعتم انداختم و از در بیرون رفتم. به یونگی اس ام اس دادم: « کجایی؟ » همون موقع یه ماشین سیاه با شیشه های دودی از اون طرف کوچه برام بوق زد. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و آهسته به سمتش رفتم. در بی ام وه ی آخرین مدلش رو باز کردم و روی صندلی کنارش نشستم. با ناراحتی پرسیدم:
ـ افتخار نمیدی در رو برام باز کنی؟
کاملا بی خیال جواب داد:
ـ نه! تو که دوست نداری یه عالمه آدم رو سرمون خراب شن؟!
لب هام رو محکم روی هم فشار دادم و سکوت کردم. نگاهی به سر تا پام انداخت و با بی تو جهی گفت:
ـ تیپ زدی...!
ـ اشکالی داره؟ خوشت نمیاد؟
ـ کی گفته؟
ـ میشه نیشگونم بگیری؟ احساس می کنم دارم خواب می بینم...
یه لحظه حس کردم گوشت بازوم داره کنده میشه. دستم رو روش گذاشتم و گفتم:
ـ هی!
ـ خودت گفتی نیشگونم بگیر...
ـ حالا من یه چیزی گفتم، تو باید جدی بگیری؟
شونه هاش رو بالا انداخت و فشار پاش روی پدال گاز رو بیشتر کرد.
***
هر چهار تاشون دست به سینه رو به روم ایستاده بودن و داشتن زیر فشار نگاهشون لهم می کردن. وحشت زده نگاهی به صورت شون انداختم و زیر لب به یونگ سنگ گفتم:
ـ تو... گفتی وقتی من رو می بینه خوشحال میشه؟
پوزخندی زد و زمزمه کرد:
ـ خوشحالش می کنی...
هیونگ: چی دارین در گوش هم پچ پچ می کنین؟
کیو: هیس... بذار ببینم دیگه چیکار می کنن؟...
جونگی: کیو؟ من همه ی امیدم به تو بود!! بچه م از دست رفت...
هیون یه ابروش رو بالا برد و دستش رو به سمتم دراز کرد:
ـ پس تو دل زن من رو بردی؟
دستش رو فشار دادم و با صدایی که از ته گلوم در میومد جواب دادم:
ـ فکر نکنم...
============================================
پایان پارت 17!
نظر، انتقاد، پیشنهاد ... لطفا! از اینجا رو دیگه ننوشتم. کمـــــــــــــــک کنید!
منتظرتونم... بوووووووووووووووووووس!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ