تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 18
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



            هر چهار تاشون دست به سینه رو به روم ایستاده بودن و داشتن زیر فشار نگاهشون لهم می کردن. وحشت زده نگاهی به صورت شون انداختم و زیر لب به یونگ سنگ گفتم:
  ـ تو... گفتی وقتی من رو می بینه خوشحال میشه؟
  پوزخندی زد و زمزمه کرد:
  ـ خوشحالش می کنی...
  هیونگ: چی دارین در گوش هم پچ پچ می کنین؟
  کیو: هیس... بذار ببینم دیگه چیکار می کنن؟...
  جونگی: کیو؟ من همه ی امیدم به تو بود!! بچه م از دست رفت...
  هیون یه ابروش رو بالا برد و دستش رو به سمتم دراز کرد:
  ـ پس تو دل زن من رو بردی؟
  دستش رو فشار دادم و با صدایی که از ته گلوم در میومد جواب دادم:
  ـ فکر نکنم...
  وقتی دستم رو ول کرد، به طرف یونگ سنگ برگشت. هلش داد عقب و چسبوندش به دیوار. شونه هاش رو چسبید و تو چشماش زل زد:
  ـ هیا! ناپّونّوم سِکّی یا! ( این الان فحش بود. ) چطور دلت اومد؟ چطور تونستی سرم هوو بیاری؟
  بعد هم با حالت قهر به سمت در اتاقش رفت. یونگی هم در حالی که می خندید گفت:
  ـ اِ اِ... چرا قهر می کنی؟ هیوووووون! نروووو! من بی تو دووم نمیارم!!
  همه ی پسرا داشتن می خندیدن و من گیج و مبهوت نگاهشون می کردم تا اینکه کیو اومد طرفم و گفت:
  ـ گرسنه ات نیست؟ چیزی نمی خوای؟ ( ای قربون داداشم برم که فقط به فکر خوردنه!! )
  با گیجی نگاش کردم.
  هدی: نه!
  جونگی: هی! مثلا قرار بود بریم بیرون...
  کیو: آره! بیاین بریم جنگل پشت باغ.
  هدی: بله؟
  هیونگ: بله.
  هیون: خب پس جمع کنین بریم.
  یونگ: کجا؟
  هیون: خونه ی بابات اینا!!!
  یونگ: بله؟
  جونگ: خوشم اومد هیون، راه افتادی...
  هیون: بله دیگه!
  هیونگ: هدی می خوای دوستاتم بیاری؟
  هدی: با منی؟
  هیونگ: اینجا دقیقا چند تا هدی داریم؟
  هدی: آها؛ خب، چرا. الان بهشون زنگ میزنم.
  آروم گوشیم رو برداشتم...
  هدی: سلام.
  یاس: کجایی؟
  هدی: گفتم سلام!
  یاس: منم گفتم کجایی؟
  رها: کیه یاسمین؟
  یاس: هدی.
  رها: بپرس کجاست؟!
  یاس: اگه اجازه بدی داشتم می پرسیدم؛ ... کجایی؟
  هدی: اِ... اوم... چیزه... خونه ی دابلم!
  یاس: بله؟
  هدی: بله.
  یاس: بله؟
  رها: بله و بلا! چی میگه؟
  یاس: میگه خونه ی دابلم!
  رها: بله؟
  یاس: بله.
  هدی: کوفت هی بله، بله... پسرا می گن می خوان برن جنگل. اون جنگله هست که پشت باغشونه، یه درخت بزرگ وسطش داره.
  یاسمین با شنیدن این حرف یادش به اون شب افتاد و لبش رو گاز گرفت:
  ـ خب، حالا ما چیکار کنیم؟
  هدی: هیچی، پاشین بیاین اینجا.
  یاس: نه نمیشه!
  رها: چی چی رو نمیشه؟!! الان میایم... جونگ مین منتظرم باش!
  هدی: هیس!! حتی من هم صدات رو شنیدم!!!
  رها دستش رو جلوی دهنش گرفت و آهسته پرسید: اونم شنید؟
  یاس: جونگی شنید؟
  هدی: نه! تازه اگه هم می شنید نمی فهمید... به نظرت اونا فارسی بلدن؟
  یاس: نه... نشنید.
  رها نفس راحتی کشید و دستش رو از جلوی دهنش برداشت. یواش بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا یه لباس مناسب برای اونجا بپوشه...
  گوشی رو قطع کردم و به پسرا که با کنجکاوی بهم خیره شده بودن نگاه کردم. چشمم تو چشمای هیون افتاد و زبونم بند اومد. چرا این همه خوشگل بود؟! قلبم فرو ریخت!! ( اووق! حال خودم هم بهم خورد... ) توی چشماش زل زده بودم و قدرت حرف زدن نداشتم. تا اینکه یونگ سنگ من رو دید. وقتی فهمید قضیه چیه، آهی کشید و به طرفم اومد. از پشت شونه هام رو گرفت و آهسته فشار داد. جوری که فقط من تونستم بشنوم، گفت:
  ـ هی! هدی!! خودت رو کنترل کن. نمی خوای که به این زودی لو بریم؟ مگه نمی خوای بهش کمک کنی؟
  به خودم اومدم. راست می گفت. نباید کم میاوردم. سرم رو تکون دادم و گفتم:
  ـ دارن میان...
  جونگ مین مشکوکانه نگاهی به یونگ سنگ انداخت و گفت:
  ـ چی داشتی تو گوشش پچ پچ می کردی؟
  هیونگ: به تو چه ربطی داره هویج؟
  جونگی: تو مسائل بزرگترا دخالت نکن Baby !!
  هیونگ: اسب هویج خوار!!
  جونگی: تـ ـــ
  هیون: بسه!
  همه ساکت شدند تا چند لحظه بعد که یواش یواش از بهت زدگی در اومدند.
  کیو: اَ... لیدر با جذبه رو!!
  هیون: پس چی؟
  یونگی: یه لبخند دخترکش هم چاشنیش می کردی بد نبود ها...!
  هیون: نمی تونم.
  هدی: هیون جونگ شی!
  به طرفم برگشت: بله؟
  گفتم: تو... یه قولی به من ندادی؟
  چند ثانیه با تعجب بهم نگاه کرد. بعد یادش اومد و گفت:
  ـ متاسفم اما نمی تونم بهش عمل کنم.
  ـ امّا ـــ
  قبل از اینکه فرصت مخالفت داشته باشم، رفته بود. اشک تو چشمام جمع شد. صورتم رو برگردوندم تا کسی گونه های خیس ام رو نبینه. یونگ سنگ دستش رو روی شونه م گذاشت و زمزمه کرد:
  ـ اگه نمی تونی ادامه بدی، همین الان بکش کنار.
  نفس عمیقی کشیدم و با پشت دست اشک هام رو پاک کردم. لبخندی زدم و در جواب گفتم:
  ـ می تونم... باید بتونم.
  سری تکون داد و به طرف اتاقش حرکت کرد. به محض اینکه رسید به در اتاقش صدای زنگ در اومد. یونگ از همونجا گفت:
  ـ حال ندارم باز کنم... کیو!
  کیو: عمرا! ... هیون!
  هیون: من لیدرما... جونگ مین!
  جونگ: کوچیک ترین عضو باید بره... هیونگ!
  هیونگ یه نگاهی به بچه ها انداخت. می دونست کی پشت دره؛ ولی خب چاره ای نداشت.
  هیونگ: باشه بابا. نخورینم با این نگاهاتون، رفتم!
  " پشت در "
  یاسمین: عمرا اگه هیونگ بیاد.
  رها: یونگ میاد.
  یاس: اگه جونگ مین بیاد...
  رها سرخ شد: وای نه!!
  یاس: چیه؟؟ مگه می خواد بخورتت؟!
  در همین لحظه هیونگ در رو باز کرد. یاسمین با دیدنش درد شدیدی رو سمت چپ سینه ش حس کرد. مثل این بود که قلبش داره از هم می پاشه و متلاشی میشه. هیونگ نگاه سردی به یاسمین انداخت و تصمیم گرفت وانمود کنه اون اونجا حضور نداره. پس رو به رها کرد و گفت:
  ـ خوش اومدی! تو دوست هدی هستی؟
  رها دست هیونگ که به سمتش دراز شده بود رو گرفت و گفت:
  ـ رها! این هم یاسمینه. باید بشناسیش...
  هیونگ بی توجه به آخرین جمله ی رها گفت:
  ـ نمیای تو؟
  و با لبخندی رها رو به داخل دعوت کرد. بعد هم با بی اعتنایی به یاسمین که بهش خیره شده بود، جلوتر از اون راه افتاد. یاسمین که رفتار هیونگ رو دیده بود، زیر لب گفت:
  ـ پس تصمیم گرفتی این جوری باشی؟!
  آهسته داخل شد. چند دقیقه منتظر شدیم تا بالاخره پرنس چکمه پوش هم از راه برسه و بتونیم حرکت کنیم. به محض اینکه یونگ سنگ از در اتاقش قدم به بیرون گذاشت، هیون که به ساعتش خیره شده بود، گفت:
  ـ هفت دقیقه و پنجاه و نه ثانیه! چقدر طولش دادی!!
  یونگی لبخندی تحویل هیون داد و به طرف من اومد. دستم رو گرفت و گفت:
  ـ حالا که اومدم... بریم دیگه!
  رسیدن به جایی که قرار بود بریم، زیاد طول نکشید. در واقع، کافی بود راه سمت چپ باغ رو در پیش بگیری و مستقیم جلو بری. پس از طی مسیری در حدود ده دقیقه به یه محوطه ی خالی رسیدیم که دور تا دورش پر از درختای سرو بود. گوشه ی سمت چپ محوطه یه تک درخت کاج قرار داشت. یاسمین با تعجب متوجه شد که اینجا همون جایی هست که اون شب با هیونگ اومده بود. ولی دفعه ی پیش چون همه جا تاریک بود اصلا به جزئیات توجهی نکرده بود.
  کیوجونگ که توجه یاسمین به محیط اطراف رو به پای زیبایی محل گذاشته بود، آهسته از اون پرسید:
  ـ تا حالا همچین جایی نیومده بودی؟
  یاسمین نا امیدانه نگاهی به هیونگ جون که با بی رحمی تمام نگاهش رو ازش دریغ می کرد انداخت و در جواب کیوجونگ با لبخند تلخی گفت:
  ـ نه! هیچ وقت...
  هیونگ که با وجود نا دیده گرفتن یاسمین نمی تونست حرفاش رو نشنوه، پوزخندی زد. جونگ مین هم که واکنش هیونگ رو اشتباه تعبیر کرده بود، گفت:
  ـ اینجا پاتوق هیونگه. هر وقت ناراحت یا هیجان زده باشه، می تونی درست زیر اون درخت پیداش کنی.
  با دست تک درخت کاج رو نشون داد و ادامه داد:
  ـ لاپین هم از این محیط جنگلی خوشش میاد. هر وقت میارمش کلی ذوق می کنه.
  با گفتن این جمله آهسته خرگوشش رو از داخل سبد بیرون آورد و بغلش کرد. رها که اون رو دید با شوق و ذوق گفت:
  ـ پس لاپین معروف اینه؟ میشه بغلش کنم؟! خواهــــــــــش!!!
  جونگ مین در حالی که لاپین رو به خودش چسبونده بود، چند قدم از رها دور شد و در حالی که به چشمای پر از خواهش اون زل زده بود، سرش رو به شدت تکون داد و اضافه کرد:
  ـ عمرا! شبیه گربه ی شرک هم نشو که اصلا فایده نداره... من لاپین رو به هر کسی نمیدم. مخصوصا به هویج های سخنگو!!
  رها دو قدم به سمت جونگ مین برداشت و بعد لب پایینش رو بیرون داد و سعی کرد قیافه ی مظلومی به خودش بگیره. کیو هم با دیدن صورت رها آهسته به جونگ مین گفت:
  ـ هی پسر! آخه چطور دلت میاد؟ بهش بده دیگه... فقط می خواد بغلش کنه.
  رها با احتیاط یه قدم دیگه نزدیک تر شد؛ ولی تا اومد دستاش رو دراز کنه جونگ مین شروع به دویدن کرد و ازش فاصله گرفت. رها هم در حالی که داد می زد دنبالش کرد:
  ـ هیا!!! پارک جونگ مین! صبر کن... وایسا!!
  اما جونگ مین در حالی که لاپین رو سفت چسبیده بود، همچنان به دویدن دور محوطه ادامه میداد. رها هم پشت سرش می دوید و سعی داشت در همون حال قانعش کنه:
  ـ جونگ مین شی! خواهش می کنم... قول میدم فقط یه بار بغلش کنم، همین!
  ولی این حرف ها کاملا بی فایده بود. جونگ مین حتی سرعتش رو هم کم نکرد. فقط لاپین رو محکم تر گرفت و تند تر دوید. من و هیونگ و کیو و یاسمین و یونگ هم داشتیم به این دو تا می خندیم. اما هیون... حتی لبخند هم نمی زد. انگار اصلا اونجا حضور نداشت. رفتم کنارش و گفتم:
  ـ هیون جونگ شی! حالت خوبه؟ هنوز... هی! صدام رو می شنوی؟
  آهسته به طرفم برگشت: اوهوم. من خوبم... چیه؟
  نمی دونستم باید چی بگم؟! می خواستم بهش دلداری بدم و قانعش کنم که مقصر نیست. اما... من حتی قرار نبود چیزی از این موضوع بدونم!! صدام رو صاف کردم و گفتم:
  ـ واقعا از اون دو تا خنده ات نمی گیره؟
  با دست به رها که همچنان دنبال جونگ مین می دوید و سعی می کرد بهش برسه اشاره کردم. سری تکون داد و گفت:
  ـ اون قدر ها هم بامزه نیستن...
  با گفتن این حرف روش رو برگردوند و به سمت دیگه ای رفت. آهی کشیدم و برگشتم تا برم پیش بقیه. ولی با دیدن صورت یونگ سنگ در دو قدمی خودم جیغم یه هوا رفت. با دست جلوی دهنم رو گرفت و گفت:
  ـ هیس... ترسوندمت؟
  آهسته گونه م رو بوسید. مات و مبهوت بهش نگاه کردم. خنده ای کرد و گفت:
  ـ چیه؟! ... (بعد تن صداش رو پایین تر آورد و ادامه داد:) عادی باش. همه دارن نگاهمون می کنن.
  سری تکون دادم و موافقتم رو اعلام کردم. دستش رو از روی دهنم برداشت و یه قدم عقب رفت. تازه متوجه شدم تا اون موقع تو بغلش بودم. ( هر کس درست منظورم رو نگرفت تو نظرا بگه براش توضیح بدم. ) با تردید به پشت سرم نگاه کردم. به غیر از رها و جونگ مین که هنوز نفس نفس زنان بین درختا می دویدن و هیون جونگ که یه گوشه نشسته بود و به برگای زیر پاش زل زده بود، بقیه به من و یونگ سنگ نگاه می کردن.
  کیو: یه وقت رو دل نکنین!! هر دو ثانیه یه بار دارین لاو می ترکونین!! ( اِ... دروغ میگه! اصلا شما بشمارین از وقتی اومدم خونه شون مگه چیکار کردیم؟؟؟ )
  هیونگ: شما راحت باشین... نه که اصلا هیچ کس این دور و بر نیست!
  کیو: یونگ سنگ هیونگ! Baby به این گندگی رو نمی بینی اینجا نشسته؟ همین کارا رو می کنین ذهنش منحرف میشه دیگه!!
  یاسمین با شنیدن این حرف پوزخندی زد و ناباورانه به کیوجونگ نگاه کرد:
  ـ نه که اصلا بلد نیست!!!
  کیو: معلومه که نیست! کاری نکرده که... اون هایی هم که دیدین همش فیلم بودن. درست نیست شما هم به صورت زنده براش پخش کنین...
  یاس: هه هه... من فکر می کنم اون از شما هم وارد تره!
  هدی: یاسمین چی میگی؟! تـ ـــ
  هیونگ حرفم رو قطع کرد و در جواب یاسمین گفت: هر چقدر هم بلد باشم، عمرا به پای تو نمی رسم!
  با این حرف خصمانه به یاسمین نگاه کرد. اون هم متقابلا به عمق چشم های هیونگ خیره شد. کیوجونگ کخ چیزی از حرف های اون دو تا نفهمیده بود، دوباره بازجویی رو از سر گرفت:
  ـ کافیه! از بحث اصلی منحرف نشین! یونگ سنگ... حواست به کارات باشه.
  یونگ قیافه ی مظلومی به خودش گرفت که هیچ تناسبی با لبخند شیطانیش نداشت. بعد دستش رو دور گردن من انداخت و چشمکی زد:
  ـ باشه!
  بعد هم هرجوری بود کیوجونگ رو پیچوند. وقتی بالاخره دست از سرمون برداشتند، آروم دست یونگ سنگ رو از دور شونه م برداشتم. همون موقع جونگ مین از جلوم رد شد. دیگه نمی دوید اما قدم های بلند بر می داشت و عقب عقب راه می رفت. لاپین هنوز تو دستاش بود. در فاصله ی پنج قدمی اون رها ایستاده بود که از شدت خستگی نمی تونست درست راه بره؛ ولی همین طور سعی می کرد به جونگ مین برسه. البته تلاشش بی نتیجه موند. چون درست جلوی من زمین خورد.
  رها: وااااای! دیگه حتی یه قدم هم نمی تونم بردارم!!
  جونگی: این یعنی تسلیم شدی؟
  رها: هرجور دوست داری فکر کن.
  بعد همون طور که نشسته بود خیلی خیلی آروم شروع به مالش پاهاش کرد. نگاهم رو از رها برداشتم و به هیون دوختم. به یه درخت تکیه داده بود و چیزی نمی گفت. پس اون هیون جونگی که من می شناختم کجا رفته بود؟ اصلا هرگز وجود داشت یا همش فیلم بود؟ دیگه داشتم نا امید می شدم. آروم به سمت یونگ سنگ رفتم که داشت سر به سر جونگ مین می گذاشت و البته اون هم جوابش رو میداد. صداش کردم. با آرامش از جاش بلند شد و اومد پیشم. پرسید:
  ـ چیه؟ چیزی شده؟
  ـ خب، فقط می خوام بدونم من به چه دردی می خورم؟
  ـ نمی فهمم.
  ـ موضوع هیون جونگه. اون... من هیچ کمکی به بهبودش نمی کنم. نمی تونم بفهمم چرا اینجام.
  لبخند زد: البته که کمک می کنی! وقتی تو اینجا و پیشمون نیستی، اون خیلی پوچه. نه حرف میزنه و نه از اتاقش بیرون میاد. فقط اون تو می شینه و به یه گوشه خیره میشه. اگر هم چیزی بگه همیشه راجع به کاره. اون دیگه زندگی نمیکنه. وقتی تو هستی اون یه ذره هم که شده از توی لاکش بیرون میاد. حداقل دو کلمه حرف میزنه. هنوز هم فکر می کنی وجودت بی فایده است؟
  با ناراحتی گفتم: اما من که نمی تونم تمام مدت پیشش باشم. بالاخره بعد از رفتن من دوباره همه چیز مثل قبل میشه. این جوری به چه دردی می خورم؟ من یه شادی زود گذرم.
  آهی کشید و گفت: امیدوارم خوب شه. این تنها کاریه که ما می تونیم براش انجام بدیم. به مرور زمان اون روحیه ی از دست رفته ش رو پس می گیره. من به این موضوع ایمان دارم.
  خندیدم: باشه. مرسی برای حرفات. به خودم امیدوار شدم...
  تو چشمام زل زد: اجازه ی مرخصی هست؟!
  گفتم: فقط یه سوال دیگه.
  ـ چی؟
  ـ چرا همیشه بهم نزدیک میشی؟ برای اینکه دوست پسرم باشی لازم نیست دم به دقیقه باهام لاو بترکونی.
  لبخند موزیانه ای گوشه ی لبش نشست: هنوز نفهمیدی؟
  سرم رو تکون دادم. لبخندش بزرگ تر شد. با لحن مرموزی پاسخ داد:
  ـ چون...
============================================
  پایان پارت 18 !!! هوررررررررررررررررا! تو خماریش بمونید!!!
در آینده خواهید خواند:
# خواست دنبالش بره که هیونگ بازوشو گرفت...
# مکثی کرد؛ لب یاسمین رو تند بوسید و سریع عقب رفت...
# ـ خیلی خوشگله.
# یونگ سنگ رو دیدم که تظاهر به بی اعتنایی می کرد. اما می دونستم تمام حواسش پیش ماست.



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ