تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 19
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



            گفتم: فقط یه سوال دیگه.
  ـ چی؟
  ـ چرا همیشه بهم نزدیک میشی؟ برای اینکه دوست پسرم باشی لازم نیست دم به دقیقه باهام لاو بترکونی.
  لبخند موزیانه ای گوشه ی لبش نشست: هنوز نفهمیدی؟
  سرم رو تکون دادم. لبخندش بزرگ تر شد. با لحن مرموزی پاسخ داد:
  ـ چون می دونم تو اذیت میشی. از حرص دادنت خوشم میاد. خیلی کیف میده...
  ـ لوس بی معنی بدجنس!
  ـ واقعا مرسی.
  ـ وای ببخشید خیلی تند رفتم؟!
  ـ نه، مهم نیست. دعوای دوست دختر دوست پسرا طبیعیه.
  همون موقع کیو گفت:
  ـ حوصلم سر رفت. می خوام برم تو باغ بگردم. کی میاد؟
  یاسمین و هیونگ همزمان دستاشونو بلند کردن. بعد هم بدون نگاه کردن به همدیگه از جاشون بلند شدن تا دنبال کیو جونگ برن که یهو کیو گفت:
  ـ وای بچه ها اونجا رو ببینین... گلا رو!! من می رم اونجا. هیونگ هم که حتما می خواد بره زیر درختش، یاسمین تو هم با اون برو.
  بعد که حرفش تموم شد بدون منتظر موندن واسه جواب اون دوتا رفت. یاسمین هم می خواست دنبالش بره که هیونگ بازوش رو گرفت. یاسمین که دوباره قلبش به صورت دیوانه واری می زد، روش رو به سمت هیونگ برگردوند و گفت:
  ـ من 18 سالم نیست. 21 سالمه!
  هیونگ که گیج شده بود گفت:
  ـ ها؟
  ـ تو توی دعوا گفتی ( در این لحظه ادای هیونگ رو در آورد و ادامه داد: ) به یه دختر 18 ساله اجازه نمیدم... من 21 سالمه، نه 18 سال. دستم رو هم ول کن!
  هیونگ خندید اما با دیدن اخم یاسمین خنده ش رو خورد:
  ـ حالا خانم 21 ساله کجا می خوان برن؟
  ـ تو که حتی نگاهم هم نمی کردی، چی شده برات مهم شده من کجا می خوام برم؟
  ـ برام مهم نیست. هر جا می خوای بری، برو!
  یاسمین از روی حرص نگاهی به هیونگ انداخت و راه افتاد. رفت پیش همون درخته، پشتش ایستاد. دستشو گذاشت روی قلبش و به رو به روش خیره شد.
  هیونگ: تو که می خوای تکرار شه چرا این طوری رفتار می کنی؟
  یاس: 1- کی گفته می خوام تکرار شه؟ 2- تو رفتارت با من بده، نه من با تو! 3- چی دوباره تکرار شه؟ من که چیزی یادم نیست...
  هیونگ: می دونی ازت متنفرم؟!
  یاس: دل به دل راه داره.
  هیونگ: تو راست می گی...
  یاس: تو هیچی از من نمی دونی.
  هیونگ: علاقه ای هم به دونستن ندارم.
  یاس: منم التماست نکردم بدونی.
  هیونگ: اَه. اَه.
  یاس: چیه؟
  هیونگ: از آدمای لوس بدم میاد.
  یاسمین پوزخندی زد و گفت: منم همین طور.
  هیونگ: چرا اینقدر لجبازی؟
  یاس: نگفتی از لجبازا هم بدت میاد؛ گفتی؟
  هیونگ نگاه گنگی نثارش کرد: حاضر جواب هم هستی.
  یاس: پس با هام کل کل نکن.
  هیونگ: ولی خوشگلی.
  یاس: من چی میگم تو چی میگی؟ ! در ضمن اونو هم خودم می دونستم. لازم به ذکر نبود.
  هیونگ: از این درخته خاطرات بدی دارم. 4 تا خاطره ی خوب هم دارم. یکیش تویی.
  مکثی کرد و بعد زیر لب گفت:
  ـ ببخشید.
  ـ چی؟ ... چی؟ بلند بگو نشنیدم.
  ـ نازم می کنه برا من... گفتم ببخشید حلّه؟
  ـ بهش فکر می کنم... نه نه! فکر کردم. آره، حلّه!
  هیونگ خندید و به یاسمین نگاهی انداخت: خدا به داد دوست پسرت برسه.
  یاس: ایشالله... اِ، راستی 3 تا حادثه ی خوب دیگه هم داشتی. پس، اوه...! اوه، 3 تا دختر دیگه هم آوردی اینجا، نه؟
  هیونگ همین طور که به یاس نزدیک تر می شد، آروم گفت:
  ـ هیـــــــــــس. آروم، الان بهت می گم.
  با مکث کوتاهی لب یاسمین رو تند بوسید و بعد عقب رفت.
  ـ نه! فقط تو رو آوردم.
  یاسمین که تو شوک بود یه نفس عمیق کشید: حیف که تازه آشتی کردیم؛ وگرنه...
  هیونگ خندید و دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد: باشه باشه. من اشتباه کردم، دفعه ی دیگه اجازه می گیرم.
  یاسمین همون طور که به دور شدن هیونگ نگاه می کرد، پیش خودش فکر کرد:
  « بابا این پسره خله. 1 ثانیه فقط به آدم سر پوزی میزنه، بعدش این طوری... اَه ، اَه. از این درخت خوشم نمیاد. هر وقت اومدم زیرش... راستی این گفت دفعه ی بعد؟؟؟ پس یعنی یه جورایی این الان دوست پـ... »
  جلوی افکارش رو گرفت و به فکر دیگه ای فرو رفت که اصلا خوشایند نبود و براش حکم مرگ رو داشت!
  جونگ مین کنار رها روی زمین نشست و لاپین رو تو بغلش نشوند. رها دستش رو تکیه گاه بدنش کرده بود و نفس نفس می زد. قدرت تکون خوردن نداشت. همون طور که نشسته بود، از جونگ مین پرسید:
  ـ نگاه کردنش که اشکالی نداره؟
  جونگ مین خندید: فکر نمی کنم.
  بعد خیلی با احتیاط لاپین رو روی زمین گذاشت. اون اول با تردید از جونگ مین فاصله گرفت و بعد شروع به پریدن در نزدیکی او کرد. رها که کم کم داشت سرحال میومد، گفت:
  ـ خیلی خوشگله.
  ـ آره... مثل من!
  ـ نه. اصلا هم مثل تو نیست.
  ـ می خوای بگی اون از من خوشگل تره؟
  رها نگاهی به صورت جونگ مین انداخت. رگه های نگرانی تو چهره اش کاملا مشهود بود. خندید و در جوابش گفت:
  ـ البته که نه. تو خیلی خوشگل تری.
  جونگ مین لبخند زد: خودم می دونستم!!!
  رها: خود شیفته!
  جونگی: دختره ی هویج!
  رها: کو؟
  جونگی: چی؟
  رها: هویج دیگه!!
  جونگی آهی کشید و با دست به پشت رها زد. بعد آهسته گفت:
  ـ اشکال نداره... خوب میشی!
  هیون جونگ بی توجه به بقیه یه گوشه نشسته بود. رفتم پیشش. کنارش نشستم و منتظر شدم. اما اصلا توجهی نشون نمی داد. انگار نه انگار منم اونجا حضور دارم. دست راستم رو مشت کردم و آهسته به شونه ش زدم. روش رو برگردوند. یونگ سنگ رو دیدم که تظاهر به بی اعتنایی می کرد. اما می دونستم تمام حواسش پیش ماست.
  هیون: کاری داری؟
  هدی: خیلی تو خودتی.
  شونه هاش رو بالا انداخت. اضافه کردم:
  ـ حرف هم که نمیزنی!
  چشماش رو تنگ کرد: به تو چه ربطی داره؟؟
  یه کم دستپاچه شدم: اِم... خب، فقط خیلی عجیبه. یادم نمیاد این جوری بوده باشی...
  چیزی نمونده بود گوشه ی لباسم پاره شه. از بس تو دستم پیچونده بودمش، کاملا مچاله شده بود. هیون که گیج شده بود، گفت:
  ـ یادت نمیاد؟ مگه تو چند وقته من رو می بینی؟
  با لبخندی گفتم: فراموش کردی؟ الان چندین ساله که من تو رو می شناسم. حتی سایز پات و شامپویی که استفاده می کنی رو می دونم! انتظار داری از دیدنت با این حال تعجب نکنم؟؟!
  اخم کرد. آروم گفت:
  ـ داری بیش از حد کنجکاو میشی... و این خوب نیست! فقط برو.
  انتظار همچین چیزی رو نداشتم؛ اما در کمال لجبازی همون جا نشستم. با صدایی که به زور صاف نگه داشته بودم، گفتم:
  ـ اوه، باشه. تسلیم... دیگه در این مورد حرف نمیزنم. باشه؟
  چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد با صدای بلندی گفت:
  ـ هئو یونگ سنگ!
  یونگ که از قبل همه چیز رو زیر نظر داشت، از جاش بلند شد و با لبخندی ظاهری کنارمون نشست. بعد همون جا من رو از پشت بغل کرد. چونه اش رو روی شونه ی چپم گذاشت. قلبم داشت میومد تو دهنم. با حرص زیرلب فحشی نثارش کردم. ( جاری های عزیز... یه نفس عمیــــــق بکشید. لنگه کفش ها رو بندازید رو زمین. آرامش خودتون رو حفظ کنید... آها! حالا ادامه میدیم: ) میدونست با این کارش چقدر حرصم میده. اون هم درست... درست جلوی چشمای هیون! با زمزمه ای که فقط خودش میتونست بشنوه، گفتم:
  ـ یونگ سنگ شی! قبل از اینکه اون روی من رو ببینی تمومش کن!
  با شنیدن جوابش اخمام رفت تو هم. اون که اصلا کم نیاورده بود، بلند گفت:
  ـ من هم دوستت دارم عزیزم!
  با ناراحتی زیرلب غرغر می کردم. با دست راستش موهای جلوی چشمام رو کنار زد. به چشمام خیره شد. لبخند موزیانه ای که گوشه س لبش نشسته بود با دیدن نگاه ملتمسانه ام ناپدید شد. نمی خواست بیش از حد ناراحت شم. روشو به طرف هیون برگردوند و گفت:
  ـ اوه، هیونگ! تو صدام کردی؟
  هیون جونگ چشم غرّه ای رفت و گفت:
  ـ صدات کردم تا بیای دوست دخترت رو جمع کنی... نه این که جلوی من لاو بترکونی!!!
  یونگ سنگ نگاه مظلومش رو به هیون جونگ دوخت. هیون هم نا خودآگاه لبخندی زد که سریع از بین رفت.
  هیون: لازم نکرده ادای بیبی رو در بیاری!
  یونگی: من؟
  هیون: کس دیگه ای رو اینجا می بینی که بخواد خودش رو واسه لیدر لوس کنه؟
  هدی: من!
  قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشم این کلمه از دهنم بیرون پریده بود. یونگ سنگ نگاه وحشتناکی بهم انداخت و گفت:
  ـ چی گفتی؟
  هشدار نهفته در نگاهش من رو از ادامه دادن این بحث باز می داشت. پس تصمیم گرفتم نقش بازی کنم.
  هدی: اوپا! لیدر بد اخلاق تون بهم نمیگه چی اذیتش می کنه؟!
  یونگی: شاید دلیلش اینه که تو نباید بدونی!
  هدی: تو بهم می گی... اوپا؟
  هیون از لای دندونای کلید شده اش گفت: البته که نمیگه!
  یونگی: باشه باشه! چرا عصبانی میشی؟
  هدی: چ! پسرای بد.
  هیون با نگاهی که هیچی ازش نمی فهمیدم گفت:
  ـ بهتره سعی نکنی از زیر زبونش بیرون بکشی.
  یونگ سنگ دستش رو روی قلبم گذاشت. نا خودآگاه خودم رو جمع کردم. با نگرانی بهم نگاه کرد. اما چی نگرانش کرده بود؟ هنوز چونه اش رو به شونه ام تکیه داده بود. در همون حالت چشماش رو بست. با نا امیدی سعی کردم نگاه گنگ هیون رو معنا کنم. ولی کاملا بی فایده بود. نمی تونستم بفهمم اون داخل چی می گذره؟! آهسته گفت:
  ـ مزاحم تون نمی شم.
  و به سرعت از اونجا رفت. با ناراحتی پرسیدم:
  ـ داری چیکار می کنی؟
  بدون اینکه چشماش رو باز کنه گفت:
  ـ اذیتت می کنم... و سعی می کنم یه چیزی رو بفهمم.
  با تعجّب و ذره ای کنجکاوی پرسیدم:
  ـ چه چیزی رو؟ ... و البته!
  مچ دستش رو گرفتم و از بدنم دور کردم.
  هدی: مجبوری جلوی اون اینکارو بکنی؟ خیلی خیلی وحشتناک بود. راضی شدی؟
  با تردید نگاهی به صورتم انداخت. می تونستم کنجکاوی رو تو چشماش ببینم. آهی کشیدم:
  ـ چرا سوالت رو نمی پرسی؟
  ـ دارم سعی می کنم بفهمم چجوری این همه دوستش داری؟
  ـ ها؟
  ـ منظورم اینه که... وقتی بهش نگاه می کردی، قلبت مثل یه گنجشک تند تند می زد. فقط با نگاه؟ آخه... چطور ممکنه؟
  ـ خب، خودم هم نمی دونم. من با همین نگاه ها عاشقش شدم...
  صدایی از پشت سرمون گفت:
  ـ توی همچین وضعیت عشقولانه ای در مورد چی حرف میزنین؟
  صدای کیو بود. یونگ بالاخره سرش رو از شونه ام جدا کرد. پرسید:
  ـ کجا بودی؟ صدات در نمیومد!
  کیوجونگ خندید و در جوابش گفت:
  ـ کسی رو بپیچون که خودش اینکاره نباشه.
  آروم به یونگ سنگ گفتم:
  ـ میشه ولم کنی؟!
  کیو که یه کم دستپاچه به نظر می رسید، گفت:
  ـ اِم... نه! لازم نیست خجالت بکشی. ما از خودیم. ( داداش کیو معذب می شود!! )
  با لبخند کمرنگی گفتم:
  ـ نه نه. اشتباه نکن. دیگه باید برم...
  نگاهم رو به یونگ سنگ دوختم. آروم حلقه ی دستاش رو باز کرد. وقتی بلند می شدم، با لحن طعنه آمیزی گفت:
  ـ حالا می موندی...!
  به ساعتم اشاره کردم و گفتم:
  ـ دیگه وقت شامه. باید برم خونه.
  ـ یعنی نمی تونی اینجا شام بخوری؟؟
  خیلی ساده جواب دادم: نه!
  سرش رو تکون داد و با بیخیالی گفت:
  ـ هر جور خودت راحتی... هی! یه لحظه صبر کن. چجوری می خوای بری؟ ماشین نداری که.
  با سر به رها و یاسمین اشاره کردم. لبخندی زد و دستش رو به نشونه ی خداحافظی بالا آورد. منم در حالی که به سمت راه خروجی می رفتم، براش دست تکون دادم. مسیری که به خونه می رسید با چراغ های کوچیک مشخّص شده بود. نفس عمیقی کشیدم و اولین قدم رو برداشتم...
***
  همه چیز خیلی خیلی خیلی خیلی غیرممکن به نظر می رسید. نا خود آگاه اخم کردم. با صدایی که سعی داشتم نلرزه پرسیدم:
  ـ منظورت چیه که اینجا نیست؟
  شونه هاش رو بالا انداخت و در جواب گفت:
  ـ قرار نیست که هر روز پیش تو باشه که... بالاخره ما هم کار داریم. هر چهار تاشون رفتن کمپانی.
  با ناباوری سرم رو تکون دادم:
  ـ پس چرا تو اینجایی؟
  به تلخی گفت:
  ـ خب، من از وقت اضافی خودم استفاده کردم و کارام رو قبلا انجام دادم. از نظر تو اشکالی داره؟!
  با صدایی که خودم هم به زور می شنیدم، زیر لب زمزمه کردم:
  ـ کیم هیون جونگ!
  نشنید. فهمیده بودم منظورش از «وقت اضافی» چیه. تمام مدتی که بقیه استراحت می کردن و خودشون رو مشغول سرگرمی هاشون کرده بودن، اون خوش رو تو کاراش غرق کرده بود. آهی کشیدم. یونگ سنگ گفته بود باید با سرعت باد خودم رو برسونم خونه شون چون کارم داره. گفت زیاد منتظرش نذارم. و حالا آقا کجا بود؟ هه... به دنبال کارای خودش. پس... من چرا اینجا بودم؟
  زیر چشمی نگاهی به هیون انداختم. اما خیلی زود منصرف شدم. با وجود شلوار مشکی و تاپ آستین حلقه اش که باعث شده بود تمام عضله های شونه و بازوهاش کاملا معلوم باشه، بهتر بود اصلا نگاهش نکنم. سریع گوشیم رو برداشتم و به یونگ زنگ زدم. درست بعد از 5 ثانیه و نیم جواب داد:
  ـ اوه، نِ یوجا چینگو!! ( دوست دختر من! )
  ـ کجایی؟
  ـ بیرون.
  ـ اما... پس من چرا اینجام؟؟!
  ـ هی! آرامش خودت رو حفظ کن. هیچی... هیون تنها بود، تو رو فرستادم بری پیشش. حالا چی شده مگه؟! از خدات هم باشه... با عشــــــــــــقت تنهایی!
  ـ اَه... تمومش کن! می فهمی این یعنی چی؟ من نمی تونم!!
  ـ این دیگه مشکل خودته...
  ـ هی هی تند نرو! من حتی یه دقیقه ی دیگه هم اینجا نمی مونم.
  ـ ریلکس، ریلکس... تو همونجا می مونی. مگه نگفتی می خوای کمکش کنی؟
  ـ آره؛ ولی ـــ
  ـ پس حرف نزن و عین یه دختر خوب همونجا بمون تا من برگردم.
  ـ مطمئن باش تلافی این کار رو سرت در میارم. حالا... کی برمیگردی؟
  ـ واسه ناهار. حدود ساعت 2 بعد از ظهر.
  ـ چی؟ اما... الان تازه 9 و نیم صبحه!!!
  ـ درسته.
  ـ وای! اگه من مردم تو جواب بابام رو میدی؟
  ـ آره!
  ـ یــــــــــــــا!
  ـ هیس... قرار شده کیو سر راه که بر میگرده از بیرون غذا بگیره. بهش زنگ میزنم میگم واسه تو هم بگیره... حلّه؟
  نیم نگاه نگرانی به هیون انداختم. بعد فکری به ذهنم خطور کرد. با لبخند مرموزی گفتم:
  ـ شماره ی کیو رو بده. خودم بهش زنگ میزنم.
  بعد آهی کشیدم و ادامه دادم:
  ـ و... خودت به هیون میگی که من قراره اینجا بمونم. چون هرگز نمی تونم این مطلب رو بهش بگم.
  ـ اوه! خودکشی... باشه. شماره ی کیو رو هم برات اس می کنم.
  ـ مرسی.
  ـ خب، الان بوس خداحافظی بفرست.
  ـ جانم؟!
  ـ فکر نمی کنی الان هیون در مورد روابط بین من و تو خیلی مشکوک شده باشه؟ تو حتی دو کلمه ی عاشقونه هم به زبون نیاوردی و حتی یه بار هم از واژه ی « اوپا » استفاده نکردی. زودباش دیگه!!
  ـ اَه... حتی فکرشم نکن.
  ـ هدی!!!
  صدام رو کمی بلندتر کردم تا هیون هم بشنوه و گفتم:
  ـ باشه عزیزم. بووووس! بای. ( رها جان بیا یه عووووووق بده که جات خیــــلی خالیه!! )
  ـ هه هه... چه مهربون.
  زیرلب گفتم: خفه شو!
  و سریع قطع کردم. نگاهی به اطراف انداختم و ناگهان این وقعیت مثل پتکی بر سرم فرود اومد.
  من و کیم هیون جونگ... تنها!
=============================================================



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ