تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 20
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



          زیر لب گفتم: خفه شو!

و سریع قطع کردم. نگاهی به اطراف انداختم و ناگهان این واقعیت مثل پتکی بر مغزم فرود اومد.

من و کیم هیون جونگ... تنها!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. خیلی خیلی آروم کنار هیون روی کاناپه نشستم. نگاه سریعی بهش انداختم. همه ی عصله های دستش مشخص بود. نفس هام به شماره افتاده بود. اما اون که یه نازبالش توی بغلش گرفته بود و به دوردست خیره شده بود، هیچ عکس العملی نشون نداد. انگار اصلا متوجه نشده. سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. چند تا نفس خیلی عمیق کشیدم و بعد به سختی گفتم:

ـ اِ... هیون جونگ شی! نمی خوای یه چیزی روی لباست بپوشی؟! سردت نیست؟

بدون اینکه جهت نگاهش رو عوض کنه، گفت:

ـ همین جوری راحتم...

آهی کشیدم و زیرلب گفتم:

ـ اما من راحت نیستم.

همون موقع به گوشیش اس اومد. با بی اعتنایی بازش کرد. بعد از اینکه خوندش نگاه گذرایی به من انداخت و دوباره به دور دست ها خیره شد. حتما از یونگ سنگ بود. هر چقدر سعی می کردم، باز هم نمی تونستم به بازو های لختش خیره نشم. هیون هم با وجود اینکه نگاه خیره ام رو احساس می کرد، اما حتی یه لحظه بهم نگاه نکرد. چند دقیقه که گذشت تحمل ام تموم شد. نمی تونستم همون طور اونجا ثابت و بی حرکت بشینم و هیچ کاری انجام ندم. پس از جام بلند شدم. به اس ام اسی که چند لحظه قبل برام رسیده بود و شماره ی کیو رو نشون میداد نگاهی انداختم و بعد باهاش تماس گرفتم. یه کم طول کشید تا جواب داد. با صدای خیلی آرومی حرف می زدم. ولی اون سکوت مطلق باعث میشد هیون جونگ کلمه به کلمه ی حرفام رو به طور واضح بشنوه.

هدی: کیو جونگ شی خودتونید؟

کیو: شما؟

هدی: من هدی هستم.

کیو: کی؟

از لای دندونای کلید شده ام گفتم: دوست دختر یونگ سنگ.

کیو: آها... اِم، خوبی؟ کاری با من داشتی؟!

هدی: مرسی. آره... می خواستم بگم برای امروز لازم نیست ناهار بخری. من درست می کنم.

این حرفم باعث شد هیون که تا اون لحظه مثل یه مجسمه ی سنگی بی تحرک بود و شک داشتم حتی پلک بزنه، سرش رو بالا بیاره و با بدگمانی به من خیره شه. این حرکت باعث شد دهنم خشک شه و دستام شروع به لرزیدن کنن...

کیو: اِ... مطمئنی از عهده اش بر میای؟!

هدی: آره... فقط بهم بگو جای وسائل و مواد غذایی ـــ

نگاهم با نگاه هیون تلاقی کرد. این برخورد علاوه بر اینکه هولم کرد، باعث شد فکری به ذهنم خطور کنه. تمام نیروم رو جمع کردم و در حالی که به عمق چشمای هیون خیره شده بودم، به کیو گفتم:

ـ فراموشش کن. هیون جونگ شی کمکم می کنه.

کیو که ظاهرا تعجب کرده بود، گفت: خب، باشه. همین؟

سرم رو با قاطعیت تکون دادم. بعد یادم اومد اون نمی تونه من رو ببینه. پس اضافه کردم:

ـ اوهوم. دارم قطع می کنم. ( اگه دقت کرده باشین کره ای ها یه کلمه ای دارن که در پایان مکالمه ها استفاده می کنن، ترجمه فارسی همون! )

ـ ok!

ارتباط قطع شد. هیون همچنان نگاه خیره اش رو به من دوخته بود. آروم گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم و با بی دقتی انداختم توی کیفم. چند قدم جا به جا شدم و درست جلوی هیون ایستادم. به عمق چشمای قهوه ای رنگش زل زدم. با لبخندی گفتم:

ـ نمی خوای آشپزخونه رو نشونم بدی؟!

بدون اینکه جواب بده، به چشمام خیره شده بود. انگار مشغول ارزیابی موقعیت بود. نمی دونستم چیکار کنم. پس فقط انتظار کشیدم. وقتی چند دقیقه گذشت و وضعیت هیچ تغییری نکرد، آهسته یکی از ابروهام رو بالا دادم و گفتم:

ـ هی! من روی کمک تو حساب کردم.

باز هم سکوت.

ـ کیم هیون جونگ! بهتره تمومش کنی. تو که نمی خوای تا وقتی پسرا بر می گردن همین جا بشینی و به یه نقطه خیره شی؟!!

حالت سردرگمی که تا چند لحظه پیش در چهره اش دیده می شد، حالا جای خودش رو به غرور داده بود. با لحن بی تفاوتی گفت:

ـ و اگه بخوام چی؟!

شروع به غرغر کردم:

ـ پسره ی لجباز! چرا کاری می کنی که آدم مجبور شه به زور متوصل شه؟ فقط یادت باشه خودت خواستی...!

با وجود اینکه نمی خواستم اینکارو انجام بدم، اما دستم رو دراز کردم و بازوش رو گرفتم و کشیدم. برخورد پوست دستم با بازوی برهنه اش باعث می شد قلبم مثل یه حیوون وحشی به قفسه ی سینه م چنگ بندازه و وجودم رو تکه پاره کنه. گرمای خفقان آوری به یکباره وجودم رو فرا گرفت. ولی من نباید کم میاوردم. پس یه بار دیگه محکمتر بازوش رو کشیدم. این دفعه یه ذره از جاش تکون خورد. با حیرت پرسید:

ـ داری چه غلطی می کنی؟

ـ زودباش! بلند شو دیگه... تو مجبوری کمکم کنی.

وقتی دیدم تکون دادنش تقریبا بی فایده است، نیشگون محکمی از دستش گرفتم. صداش رو بلند کرد:

ـ آااااااا! هیچ معلومه داری چیکار می کنی؟

ـ گفتم که باید کمکم کنی. الان هم یا به زبون خوش پاشو بیا یا به روش های خودم عمل می کنم...

دستم رو جلو بردم تا دوباره نیشگونش بگیرم؛ ولی این دفعه که از قبل آمادگیش رو داشت، جا خالی داد. یه ابروم رو بالا دادم و پرسیدم:

ـ هنوز هم نمی خوای بیای؟

با احتیاط نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

ـ بهت نشون میدم آشپزخونه کجاست؛ شاید دست از سرم برداری...

با بی خیال از جاش بلند شد و به سمت راهرو حرکت کرد. من هم بدو بدو دنبالش رفتم تا از قدم های بلندش عقب نمونم.

آشپزخونه ی اونا واقعا مجهز ترین آشپزخونه ی ممکن برای یه خونه ی مسکونی بود. اونجا همه چیز پیدا می شد. از انواع کاردها و چنگال ها گرفته تا قالب های مختلف برای پخت کیک و شیرینی. با خنده کابینت های برّاق رو لمس کردم. بعد روم رو به سمت هیون که خیلی ساکت یه گوشه ایستاده بود و من رو تماشا می کرد، برگردوندم. دویدم طرفش و گفتم:

ـ میگو دارین؟

با احتیاط تمام سرش رو به نشونه ی جواب مثبت تکون داد. دستش رو گرفتم. احساس کردم دچار شوک الکتریکی شدم. عبور جریان قوی و متداومی رو توی رگ های سر تا سر بدنم حس می کردم. انگار الکتریسیته وارد جریان خونم شده. همه ی این ها رو در کمتر از یک ثانیه حس کردم. سعی کردم آروم باشم و گفتم:

ـ زودباش بهم بگو کجان. و البته چند تا چیز دیگه هم می خوام. نمک، فلفل، آبلیمو،...

همین طور که دستش رو گرفته بودم مواد رو می گفتم:

ـ ...، تخم مرغ و البته ـــ هی! خوبی؟

رنگ صورت هیون به طور ناگهانی زرد شده بود. اخمی کردم و بعد یهو لبخند زدم:

ـ اوه! به خاطر تخم مرغ این جوری شدی؟ نگران نباش. واسه ی تو یه مدل دیگه درست می کنم. توش تخم مرغ نداره. حالا خیالت راحت شد؟!

نفسش رو با شدت بیرون داد و گفت:

ـ کاملا... فقط یه چیزی! مگه تو نمیدونی یونگ سنگ از غذاهای دریایی متنفره؟

با اشتیاق سرم رو تکون دادم:

ـ البته که می دونم. به خاطر همین هم دارم میگو درست می کنم. این تلافی امروزشه که من رو قال گذاشت.

هیون با دهن بسته خندید. من هم خنده ام گرفت. خوشحال بودم که می تونم یه بار دیگه لبخند رو روی لب هاش ببینم. حتی اگه فقط موقتی باشه.

وقتی داشتم غذا رو آماده می کردم، به دیوار آشپزخونه تکیه داده بود و به من نگاه می کرد. یه مدت که گذشت خسته شدم و گفتم:

ـ هی! می خوای همین طور به من خیره شی؟ یه کم بیا کمکم کن.

هیون جونگ با تعجب به دور و برش نگاه کرد. انگار انتظار داشت کس دیگه ای رو اونجا ببینه. بعد چشماش رو تنگ کرد و با تعجب پرسید:

ـ با منی؟

ـ کس دیگه ای هم اینجا هست؟

چرخشی به چشماش داد: واقعا انتظار داری کمکت کنم؟

با خوشحالی گفتم: چرا که نه؟

چند ثانیه با دقت توی چشمام نگاه کرد و بعد اومد کنارم ایستاد و گفت:

ـ خب، حالا چیکار کنم؟

ـ میتونی میگو ها رو پاک کنی.

بالاخره با کمک هیون جونگ غذا رو آماده کردم و منتظر شدم تا بقیه هم برسن. اولین کسی که برگشت، کیوجونگ بود. وقتی قدم به داخل گذاشت و میز غذا رو که آماده چیده شده بود، دید با تردید بهم نگاه کرد و بعد پرسید:

ـ همه ش رو خودت درست کردی؟!

با چشمایی که برق می زدن گفتم:

ـ هیون جونگ شی هم کمکم کرد.

بعد صدام رو پایین آوردم و ادامه دادم:

ـ کیوجونگ اوپا! من... میشه یه چیزی بپرسم؟

کیو نگاهی به صورتم انداخت و با کنجکاوی جواب داد:

ـ چه سوالی؟

ـ خب، من... تو تمام این سال هایی که فن شما بودم، راستش... همیشه فکر می کردم این یونگ سنگه که اکثر اوقات رو سایلنتِ!

با سرش حرفم رو تایید کرد و منتظر شد تا سوالم رو بپرسم.

هدی: خب، میدونی؟! هیون جونگ خیلی خیلی خیلی ساکته! تمام مدتی که داشتیم آشپزی می کردیم، شاید به زور 10 تا جمله گفته باشه! من... خب، من هرگز فکر نمی کردم یه روز اینجوری ببینمش. اگه مجبورش نمی کردم شاید تموم صبح رو روی کاناپه می نشست و هیچ کاری انجام نمی داد. اون... اون واقعا کیم هیون جونگه؟؟؟

در این لحظه سرم رو بلند کردم و کیوجونگ رو دیدم که با چشمای از حدقه بیرون زده و دهن نیمه باز به من زل زده. اون چند ثانیه به همون حالت موند و بعد خیلی آهسته از من پرسید:

ـ تو... تو الان چـ... چی گفتی؟

منظورش رو نمی فهمیدم. پس فقط در سکوت نگاه متعجبم رو بهش دوختم. کیوجونگ ادامه داد:

ـ تو هیون جونگ رو مجبور کردی بهت تو آشپزی کمک کنه و اون در حین انجام این کار نزدیک به 10 جمله حرف زده؟ هدی تو... تو... آخه چطوری تونستی اینکارو انجام بدی؟

با گیجی ساختگی بهش نگاه کردم و سعی کردم خودم رو بی اطلاع جلوه بدم.

هدی: هی! منظورت چیه؟

کیو: اوه...

سرش رو تکون داد و زیرلب طوری که انگار بیشتر داشت با خودش حرف میزد، گفت:

ـ تو نمیدونی.

بعد لبخندی به من زد و گفت:

ـ اممم... هیچی! میدونی هیون این روزا یه ذره ناراحته. فقط... فقط همین.

البته من می دونستم که قضیه فقط همین نیست. اما تظاهر کردم خیالم راحت شده و گفتم:

ـ اوه! جدی؟ باشه...

کیوجونگ که ظاهرا به دنبال راهی می گشت تا بحث رو عوض کنه، نگاهی به میز انداخت و پرسید:

ـ حالا چی درست کردی؟

ـ میگو پفی.

خشکش زد. به طرفم برگشت و با شَک گفت:

ـ یونگ سنگ از انواع غذاهای دریایی متنفره.

با چشمکی جواب دادم: میدونم!

بعد از کیو، جونگ مین و هیونگ با هم رسیدن. اونا حتی قبل از اینکه کاملا داخل شن، جر و بحث رو شروع کرده بودن...

هیونگ: فکرشم نکن هویج!

جونگی: ولی تو خودت گفتی شماره ش رو برام گیر میاری...

هیونگ: من هرگز قول ندادم!

جونگی: کیم هیونگ جون!!! چپال... اوم؟

هیونگ: حالا روش فکر می کنم...

جونگی: اَه! خوبه من یه بار از تو خواستم یه کاری برام بکنی... اصلا حالا که این طوری شد میرم به کیوجونگ هیونگ میگم! اون به حرفم گوش مـ ـــ

درست در همین لحظه بود که با دیدن من حرفش رو خورد. چند لحظه بهم نگاه کرد و بعد با لبخندی گفت:

ـ اوه! سلام. تو... اینجا چیکار می کنی؟

شونه هام رو بالا انداختم:

ـ خودم هم مطمئن نیستم.

هیونگ جون که عطش وصف ناپذیری به یکباره وجودش رو فراگرفته بود، آهسته پرسید:

ـ تنهایی؟

سرم رو تکون دادم: آره.

هیونگ نفس عمیقی کشید. هیچ کس به جز کیوجونگ متوجه تغییر حال اون نشده بود... همون موقع یونگ سنگ هم بالاخره پیداش شد. او با دیدن چهره ی من که عصبانیت ام رو به زور کنترل کرده بودم، زیر لب خندید و جلو اومد. سلامی کرد و بعد خیلی آهسته، جوری که بین حرف های بقیه صداش فقط به گوش من برسه، گفت:

ـ خوش گذشت؟!

بهش اطمینان دادم:« اصلا!!! تمام مدت جلوی خودم رو گرفته بودم که غش نکنم. »

خنده ای کرد و گفت:« حالا چرا انقدر خوشحالی؟ »

جواب دادم:« آخه من ناهار درست کردم. »

بعد با سر اشاره ای به میز کردم. به یونگی که با دیدن میگوها خشکش زده بود نگاهی انداختم و بعد آروم گفتم:

ـ فکر اینجاش رو نکرده بودی؛ نه؟

***

ـ هی رها!

یاسمین با تعجب به رها که کف اتاق نشسته بود و گریه می کرد، رها که هیچ گونه سعی ای در پاک کردن اشک هایی که دونه دونه روی گونه هاش می غلتیدن نداشت، هق هق کنان گفت:

ـ چرا هیشکی من رو نمی فهمه؟ آخه به چه زبونی بگم دوستش دارم؟ خیلی خیلی خیلی زیاد!! نمی تونم تحمل کنم...

یاسمین که نمی دونست باید چیکار کنه، فقط کنار رها نشست و بغلش کرد. اون رو محکم گرفت و گفت:

ـ هیس... آروم باش! این همه سال چجوری تحمل کردی؟ الان هم همون کارو بکن...

رها سرش رو به شونه ی یاسمین تکیه داد و در میون اشک هایی که روی گردنش می ریخت، گفت:

ـ قبلا می شد. آخه من هیچ شانسی در مقابلش نداشتم... امّا حالا! وقتی... وقتی فکر می کنم چندبار این فرصت رو داشتم تا حداقل عشقم رو بهش اعتراف کنم؛ امّا... امّا دریغ از یک کلمه. اگه بهش گفته بودم، شاید... شاید...

گریه ش شدت گرفت. یاسمین اونو بیشتر فشار داد و گفت:

ـ آروم باش! ... رها! گفتم آروم باش...

لحنش یه دفعه دستوری شده بود:

ـ اگه اینقدر برات سخته، خب بهش بگو. اومم؟

ـ اما...

ـ بسه! تا کی می خوای خودت رو زجر بدی؟! اگه موقعیتش پیش اومد... بهش بگو! حتی اگه ردت کنه، حداقل دیگه حسرت نمی خوری.

رها به چشمای یاسمین نگاه کرد:« یعنی میشه؟ »

یاس خندید:« چرا کهه نه؟ » ( به قول ندامون! )

رها چشماش رو بست. حالا میدونست باید چیکار کنه... ( رها تصمیم به اعتراف می گیرد...!! )

***

ـ آخ!

یونگ سنگ با چشماش بهم گفت " خفه " شم. میدونستم باید انتظار تلافی کردنش رو داشته باشم... اما اینجوری؟

ـ هی! اگه پیشونیم باد کنه، چی؟

خندید و گفت:

ـ اشکالی نداره. اما بازنده باید تنبیه شه؛ نه؟

ـ هیـــــا!!!

ـ هه هه...

یونگ سنگ فقط به من که با دست پیشونیم رو می مالیدم نگاه می کرد و می خندید. می دونستم که از عمد محکم زده...

هدی: در همین لحظه با خودم عهد می کنم که دیگه هرگز با تو " جِنگا " بازی نکنم!

یونگی قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و با لحن به ظاهر معصومانه ای پرسید:

ـ ولی آخه چرا؟ تازه داره خوش می گذره...

ـ تو هیچ وقت کم نمیاری؛ درسته؟

ـ شک داشتی؟

آهی کشیدم و شروع به جمع کردن چوب های بازی کردم. ( یه توضیح کوچولو: جِنگا ( jenga ) همون بازیه است که توی میل شخصی هم بازی کردن. یه سری چوب به شکل مکعب مستطیل هست که روی هم چیده می شن. بعد هر کس باید به نوبت یکی از چوب ها رو دربیاره، بدون اینکه بقیه بریزن. مجازاتش هم معمولا از این ضربه خوشگل هاست که محکم میزنن تو پیشونی!! )

کیوجونگ که روی مبل نشسته بود و به بازی ما دو تا نگاه می کرد، از من پرسید:

ـ اینقدر بد بود؟

هیونگ جون که کنار کیو نشسته بود، به جای من جواب داد:

ـ به عنوان کسی که قبلا تجربه ی همچین ضربه ای رو از طرف یونگ سنگ داشته، باید بگم بله! واقعا خیلی خیلی بد بود. در واقع یه جورایی وحشتناک بود!!

کیوجونگ خندید و به شوخی به یونگ سنگ گفت:

ـ WoW! یعنی تو حتی به دوست دختر خودت هم رحم نمی کنی؟!

هیون جونگ که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:

ـ البته فکر نمی کنم میگو ها هم بی تاثیر بوده باشن...

جونگ مین حرفش رو تایید کرد:« به نکته ی ظریفی اشاره کردی! »

چشمکی زدم: « می تونم بگم ارزشش رو داشت... »

یونگ سنگ با چشمای تنگ شده، نگاه موشکافانه ای بهم کرد و گفت:

ـ جدی؟

من که از قبل آماده ی فرار بودم، از جا جهیدم و گفتم:

ـ فکر کنم باید برم خونه.

یونگ سنگ هم درست 2 ثانیه بعد از من بلند شد و گفت:

ـ حالا تشریف داشتید...

بعد هم قبل از اینکه فرصت کنم جیم شم، سریع به سمتم اومد. جیغی کشیدم و پشت سر نزدیک ترین نفر سنگر گرفتم. شونه هاش رو گرفتم و گفتم:

ـ کمک!

وقتی نگاهی به صورتش انداختم و فهمیدم هیونه، نزدیک بود غش کنم! هیون جونگ بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه، دستور داد:

ـ برو عقب!

  بدون فکر کردن یه قدم عقب رفتم. اون هم بلند شد و ایستاد جلوم. درست بین من و یونگ سنگ. پشتش به من بود. یونگی با پوزخندی که گوشه ی لبش خودنمایی می کرد، نزدیک تر شد. وقتی جلو میومد، گفت:

ـ هیچ راه فراری نداری...

هیون خندید:« چرا... داره! »

  یونگ سنگ آروم آروم یه ابروش رو بالا داد. هیون جونگ بدون اینکه به سمتم برگرده یا لحظه ای نگاهش رو از یونگ سنگ برداره، دستاش رو دو طرف بدنم قرار داد و عقب عقب حرکت کرد. هنوز دو قدم هم عقب نرفته بودم که به دیوار برخورد کردم. هیون جونگ از روی شونه ش نیم نگاهی بهم انداخت، چرخشی به چشماش داد و دستاش رو از دو طرف تنه ام به دیوار چسبوند. هنوز پشتش بهم بود. قلبم به طرز وحشتناکی تند میزد. تمام صبح به زور احساساتم رو کنترل کرده بودم و حالا در یه همچین فاصله ی کمی از کسی قرار داشتم که حاضر بودم. تمام هستی ام رو به پاش بریزم. گرمای وحشتناکی که این همه مدت من رو در بر گرفته بود، حالا تبدیل به آتیشی شده بود که جزء جزء وجودم رو می سوزوند...



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ