تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 21
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



         
   ـ هیچ راه فراری نداری...
   هیون خندید:« چرا... داره! »
   یونگ سنگ آروم آروم یه ابروش رو بالا داد. هیون جونگ بدون اینکه به سمتم برگرده یا لحظه ای نگاهش رو از یونگ سنگ برداره، دستاش رو دو طرف بدنم قرار داد و عقب عقب حرکت کرد. هنوز دو قدم هم عقب نرفته بودم که به دیوار برخورد کردم. هیون جونگ از روی شونه ش نیم نگاهی بهم انداخت، چرخشی به چشماش داد و دستاش رو از دو طرف تنه ام به دیوار چسبوند. هنوز پشتش بهم بود. قلبم به طرز وحشتناکی تند میزد. تمام صبح به زور احساساتم رو کنترل کرده بودم و حالا در یه همچین فاصله ی کمی از کسی قرار داشتم که حاضر بودم تمام هستی م رو به پاش بریزم. گرمای وحشتناکی که این همه مدت من رو در بر گرفته بود، حالا تبدیل به آتیشی شده بود که جزء جزء وجودم رو می سوزوند...
   یونگ سنگ جلو اومد. میدونست نمی تونم خودم رو کنترل کنم. پس فقط گفت:
   ـ هدی بیا!
   ـ بله؟
   ـ بله چیه؟ میگم بیا!
   ـ باشه اومدم...
   آروم از زیر دست هیون جونگ رد شدم و بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم با ترس جلوی یونگ سنگ ایستادم. قلبم هنوز تند تند می زد.
   یونگ: این واسه توئه.
   هدی: چیه؟
   یونگ: ما بهش میگیم هدیه. حالا اینکه تو دهات شما بهش چی میگن رو نمیدونم!
   هدی: هدیه دادنت هم مثل آدم نیست...
   یونگ: خب معلومه من فرشته ام!
   هدی: قبلنا پرنس بودیا...
   یونگ: حالا همون... بگیرش دیگه.
   هدی: باشه، ولی الان بازش نمی کنم.
   یونگ: هرجور میلته!
   " 2 ساعت بعد... خونه ی ما! "
   رها: هدی قصد نداری هدیه ات رو باز کنی؟
   هدی: نه!
   رینننننننننننننننننننننننننگ!!
!
   رها: جیــــــــــــــغ!
   هدی: چته؟
   رها: گوشیت زیر پام بود، لرزید.
   هدی: دیوونه... بده من ببینم کیه... اِ، یونگیه!
   یاس: چشمم روشن. تا دیروز که یونگ سنگ شی بود. حالا شد یونگی؟
   خندیدم و گوشیم رو برداشتم.
   هدی: الو؟
   یونگ: سلام.
   هدی: سلام، خوبی؟
   یونگ: مرسی؛ میگم یه سوال: از کادوم خوشت اومد؟
   هدی: هوم... هنوز بازش نکردم.
   یونگ: باز نکردی؟ چرا؟
   هدی: نمیدونم! بازش نکردم دیگه...
   یونگ: خب الان باز کن...!
   هدی: ها؟ نه... اووف. اینجا نیستی که، شتر با بارش گم میشه. نمیدونم کجا گذاشتمش.
   لحن کنترل شده ی صداش رو کاملا احساس می کردم: اِ؟ خب... ما تا یه ساعت دیگه اونجاییم!
   گوشی از دستم افتاد. چند ثانیه بی حرکت موندم و بعد سریع از روی زمین برداشتمش.
   هدی: چی؟ مـ... منظورت چیه؟ تو... خودتون رو دعوت کردین خونه ی ما؟
   یونگ: هنوز نه... اما الان دعوت شون می کنم.
   هدی: نه! نه نه نه نه نه... منظورت چیه؟ ... من... هئو یونگ سنگ!
   یونگ: آخ! کر شدم. یه کم آروم تر دختر...
   هدی: باشه باشه... ( یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: ) اینکارو نکن.
   یونگ: چرا که نه؟ دلتم بخواد...
   هدی: نه! الان نه... خواهش می کنم. یونگ سنــــــــــگ!!
   یونگ: لوس نشو! امکان نداره...
   هدی: نه نه... هر کاری بگی می کنم!
   یونگ: هیون رو می بوسی؟
   هدی: خفه شو!
   یونگ: تا نیم ساعت دیگه اونجاییم.
   هدی: غلط کردم... خواهش می کنم، هئو یونگ سنگ! خواهــــــــــش!!!
   یونگ: نچ!
   هدی: جون هیون!!
   یونگ: خفه شو!
   هدی: تو رو خدا!!
   یونگ: اَه... بهت تخفیف میدم. واسه شام اونجاییم!
   هدی: اینجوری که فقط 3 ساعت وقت دارم.
   یونگ: اگه نمی خوای ـــ
   هدی: جیــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــغ! ببخشید... قبوله! ولی خودت زودتر بیا اینجا؛ باشه؟!
   یونگ: روش فکر می کنم.
   هدی: اَه، باشه بابا. من برم به کارام برسم.
   یونگ: دارم قطع می کنم!
   مکالمه قطع شد. فقط تونستم به بچه ها توضیح بدم که چی شده.
   یاس: خب چرا مثل بز دارین منو نگاه می کنید؟ نکنه فکر کردین غول چراغ جادوئم 3 تا آرزوتون رو بر آورده می کنم؟
   رها: ها؟ آها خب، چیکار کنیم؟
   هدی: یاس تو خونه رو جمع و جور کن من میرم بیرون خرید.
   رها: من چی؟
   هدی: تو هم با من بیا...
   یاس: یه وقت سختتون نشه؟ باشه بابا قبوله. برین بیرون، بدو ... بدو دیره!
   ( از اینجاش از زبون یاسمین ئه )
   به زور از خونه کردمشون بیرون و تند تند تمیز کردم. همه چیز رو چپوندم تو یه اتاق. آخرای کارم بود و داشتم ظرفا رو می شستم که زنگ درو زدند. فکر کردم بچه ها هستن. بدون نگاه کردن درو باز کردم و دوباره مشغول شدم... صدای بسته شدن درو که شنیدم بلند گفتم:
   ـ کارای خونه تمومه! من میرم آماده شم. شام با شما...
   رفتم تو اتاق و فقط سرم رو کردم زیر آب تا از خستگیم کم بشه. جلوی آینه نشستم. از توش هیونگ رو دیدم که تو چهارچوب در ایستاده بود. بی اختیار گفتم:
   ـ هی! تو اینجا چی کار می کنی؟
   هیونگ جواب داد:
   ـ خودت در رو باز کردی.
   بلند شدم و اومدم طرفش. با تردید گفتم:
   ـ نمی دونستم تویی!
   هیونگ دستی به گونه هام کشید.
   هیونگ: پوستت خیلی لطیفه. بدون آرایشم خوشگل تری. پس دیگه آرایش نکن.
   یاس: حالت خوبه هیونگ جون؟
   هیونگ: نه!
   یاس: می خوای یه کم رو تخت دراز بکشی؟
   هیونگ: با تو؟
   یاس: نه... انگار جدی جدی تب داریا.
   هیونگ: نمی خوای تمومش کنی؟
   یاس: کیم هیونگ جون! حالت خوبه؟!
   هیونگ: یاسمین اینو بفهم. من تو رو می خوام...
   شکه شدم. شاید مست بود... نمی تونستم معنی حرفاش رو بفهمم. یعنی چی؟ من... رو... می خواد؟؟؟
   یاس: هی... مستی؟
   هیونگ: اصلا!
   یاس: ولی...
   هیونگ: دختره ی لجباز! چرا درک نمی کنی؟
   آهسته بهم نزدیک شد و گفت:
   ـ من دیوونه وار تو رو می خوام!!
   دیگه واقعا گیج شده بودم. حرفاش مدام توی ذهنم تکرار می شد؛ اما هیچ مفهومی رو منعکس نمی کرد.
   هیونگ: تو مال منی؛ مگه نه؟ تو منو می خوای، بهم نیاز داری. بگو! بگو که تو هم ـــ
   حرفش رو قطع کردم:
   ـ از اتاقم برو بیرون.
   ـ چرا جوابم رو نمیدی؟
   ـ همین حالا از اتاقم برو بیرون!
   هیونگ بی توجه به من بهم نزدیک شد. صورتش رو جلو آورد تا لب هام رو مال خودش کنه. اصلا نمی دونستم دارم چیکار می کنم. نا خودآگاه دستام رو بالا آوردم و هلش دادم عقب. فقط فهمیدم که خورد ت. دیوار. با وحشت نگاهش کردم. بی هوش بود.
   یاس: هیونگ؟ هیونگ جون؟ ... بلند شو ...
   صدایی ازش در نمی اومد. کنارش زانو زدم.
   یاس: هیونگ! هی کیم هیونگ جون بلند شو!!
   ملتمسانه صداش می کردم و التماسش می کردم که بیدار شه، ولی...
   تنها کاری که تونستم بکنم این بود که زنگ بزنم به آمبولانس.
   " بیمارستان "
   پشت در اتاقش ایستاده بودم و هی با خودم کلنجار می رفتم. نگرانی تو صورتم داد می زد اما قطره ای اشک گونه هام رو خیس نکرد. می دونستم اون فقط واسه هوس هاش من رو می خواد و این بود که عصبی ام می کرد.
   دکتر: شما کی هستید؟
   یاس: آه... آقای دکتر، من... من؟ خدمت کارشون هستم!
   دکتر: اون به هوش اومده می خواین ببینینش؟
   یاس: نه!
   نمی خواستم با اون چشما و لب ها مواجه بشم. ممکن بود... نه امکان نداره ... برای بار 57 ام گوشیم به صدا در اومد که دوباره قطع کردم. 38 تا هدی و رها و بقیه ش اون. یه اس به رها دادم که من با هیونگم ولی یه جوری ماست مالیش کنید که بقیه نفهمن! بعد سریع گوشیم رو خاموش کردم تا سوال پیچم نکنند.
   دکتر: ببخشید حواستون با منه؟
   یاس: بله... بله.
   دکتر: تا حالا شده ایشون چیزی رو دیوانه وار بخواد؟
   یه لحظه یاد حرفش افتادم. صداش تو گوشم می پیچید. " من تو رو دیوونه وار می خوام... من تو رو دیوونه وار می خوام... " صداش رو با جوابم به دکتر خفه کردم... بله!
   دکتر: جالبه. این یه بیماری نادره... من یه روان پزشک فرستادم پیشش که تا چند لحظه ی دیگه میاد و نتیجه ی اصلی رو میگه.
   یاس: مرسی دکتر...
   همون موقع پسر 30 - 35 ساله ای از اتاق بیرون اومد. با دیدن قیافش فقط تونستم خودم رو کنترل کنم تا غش نکنم.
   پارک ( فامیل پسره ) : WoW! ببین کی اینجاست؟
   دستم رو گذاشتم رو دهنش و با خودم از بیمارستان بیرون کشیدمش.
   یاس: هیچ حرفی نمی زنی؛ باشه؟ خواهش می کنم... زندگیه منو جهنم نکن... فقط بهم بگو واسه ی هیونگ چیکار کنم؟
   پارک: هیونگ؟ چه صمیمی... که زندگیتو جهنم نکنم؟ چرا این کارو نکنم؟
   یاس: خواهش می کنم... الان اصلا برام هیچی مهم نیست. فقط هیونگ، بگو براش چیکار کنم؟
   پارک: خب حالا هیونگ جون رو درک می کنم که بهت میگه فرشته. البته فقط ظاهرت، خدا نکنه یه روزی باطنت رو بشناسه...
   یاس: اصلا نمی خوام جوابت رو بدم... فقط بگو اون مریضه؟
   پارک: نه از لحاظ جسمی. اون باید هر چیزی رو که می خواد به دست بیاره، حتی اگه اون چیز یه انسان باشه. حتی اگه اون چیز تو باشی!
   یاس: چرا؟
   پارک: چون یه مشکل روانی داره... یا بهتره بگم دیوونه است!
   یاس: خفه شو! می فهمی؟ خفه شو!
   پارک: نه، مثل اینکه واقعا دوستش داری؟ نه؟
   یاس: آره... واین به تو هیچ ربطی نداره. من ار اول فقط یه نفر رو دوست داشتم. اونم هیونگ بود و فکر کنم اونم این رو بدونه؛ نه؟
   پارک: البته که میدونه. اما بهش میگه یه هوس زودگذر. ( نکته: اینجا در مورد یه نفر دیگه به غیر از هیونگ حرف میزننا... )
   یاس: میدونم. ولی منم بهش گفتم که نیست. 9 سال هوس نیست؛ هست؟
   پارک: اگه می خوای به عشق 9 سالت کمک کنی فقط یه راه داره.
   یاس: چی؟
   پارک: از خود گذشتگی. پا گذاشتن روی غرورت. لجبازی نکردن. خلاصه باید براش بشی یه دوست دختر نمونه از نوع چسب... که فکر نکنم بتونی!
   یاس: چرا باید این کار رو بکنم؟ یا بهتره بپرسم تا کی؟
   پارک: 1- چون وقتی به دستت آورد اگه واقعا دوستت نداشته باشه، که نداره، یه هفته ای ازت خسته می شه. و 2- آها... جواب 2 رو تو یک دادم!
   یاس: باشه... ولی ازت خواهش می کنم. منو بدبخت نکن!
   پارک: بهش فکر می کنم.
   اینو گفت و رفت. دوباره اون فکر لعنتی به سراغم اومده بود... 13 روز دیگه... شب... اَهــــــــــه! الان فقط باید به هیونگ فکر کنم. رفتم طبقه ی بالا و در اتاقش رو زدم.
   هیونگ: بیا تو!
   یاس: سلام.
   هیونگ: سلام... واقعا ببخشید به خاطر رفتارم!
   یاس: نه اصلا اشکالی نداره. * آها اگه واسه کمک بهت نبود الان 1- عمرا می اومدم دیدنت 2- اگر هم می اومدم با مشت استقبال می شدی که بی هوش که سهله، مستقیم بری تو کما! * ( اون هایی که توی * هستن افکارشن... )
   یاس: هیونگ می خوام یه سوال بپرسم.
   هیونگ: بپرس.
   یاس: چرا منو می خوای؟ واسه یه هوس؟
   هیونگ: نه! قسم می خورم این طور نیست.
   یاس: پس چیه؟
   نشستم کنار تختش و موهاش رو از روی صورتش کنار زدم. * اَه... اَه چقدر که من لوس شدم. ای بمیری هیونگ که هر چی می کشم از دست توئه *
   دستم رو گرفت. آروم گفت:
   ـ این کارو نکن... منو تحریک نکن.
   ـ چرا؟ مگه منو نمی خوای؟
   ـ چرا بهت که گفتم من به طرز فجیعی تو رو می خوام ولی...
   انگشت اشاره ام رو گذاشتم رو لبش و گفتم:
   ـ هیـــــــــــــــــــــس! نمی خوام بشنوم من فقط می خوام بدونم که تو چه حسی داری؟
   ـ نمی دونم ولی الان فقط میدونم که می خوام با تمام وجودم ببوسمت.
   ـ تو غلـ ... منم همین حس رو دارم. * بزنم تو سرشا! پسره ی بی جنبه ی لوس بیبی مسخره! اَه اَه بزنم لهش کنم؟! ولی حیف که مجبورم... *
   سرم رو آوردم پایین. خیلی آروم چشماشو بستم و لبام رو گذاشتم رو لباش. بدنم رو روی سینه هاش قرار دادم و بوسیدمش. دیگه به هیچی فکر نکردم. نه به این که هیونگ اصلا من رو دوست نداره، نه به پارک، و نه حتی به اون کابوسی که باید تحملش می کردم. بعد از چند لحظه لبام رو از روی لباش برداشتم. توی ذهنم گفتم: « هیونگ! یه نقشه دارم... »
   " همون شب خونه ی هدی " ( از اینجاش باز از زبون خودمه )
   هدی: این یاسمین کجاست؟
   رها: من از کجا بدونم این دختره ی کله شق کجاست؟
   هدی: هر چی هم زنگ میزنم جواب نمیده... نکنه مرده؟
   رها: اِ... بی شعور!
   هدی: شوخی کردم بابا. ولی این هیونگ جون هم نیست باور کن یاسمین هیونگ رو برده ایران تا باهاش ازدواج کنه! ( که اصلا از یاسمین بعید نیست...! )
   رها: هدی خوشیا!! الان هیون رو دیدی زده به سرت داری چرت و پرت میگی!!
   هدی: ای وای! یادم انداختی... قربون اون چشای بادومیش برم. ای جان... قربون اون لبخندات برم که آرزوی یه لحظه شون رو دارم! وااااااای...!
   رها: اووووق! ( این یه تیکه رو به یاد داستان خود رها اومدم...! )
   هدی: زهر مار! چطور تو اون هویج رو می بینی این قدر بال بال میزنی براش؟؟؟
   رها: اصلا از بحث اصلی خارج شدیم... یاسمین کجاست؟
   " سالن پذیرایی... پسرای گل! "
   یونگ: هیون... هیونگ کو؟
   جونگ: تو جیب راست منه! نیگاه...
   یونگ: مگه من با تو حرف زدم هویج؟
   جونگ: دوست داشتم جواب دادم. چه با من بودی، چه نبودی.
   کیو: اِ... بس کنید! جونگ مین! یه روز هم که اون هیونگ نیست باید به یونگ سنگ بپری؟ هیون تو یه چیزی بگو!
   هیون: خب، ... یه چیزی!
   کیو: ای درد! ای زهر مار! ای کوفت!
   یونگ: حلاهل!
   جونگ: بستنی!
   کیو: جونگ مین واقعا که خاک تو سرت با این کمک کردنت. آخه اینم مثال بود تو زدی؟
   هیون: ببین الان ما از بحث اصلی منحرف شدیم! هیونگ کجاست؟
   جونگ: گفتم که تو جیب راسـ ـــ
   بقیه: جونگ میـــــــــــــن!
   جونگ: باشه بابا! تسلیم!! راستی بچه ها، دقت کردین این دختره فن هیونگ ... اسمش چی بود؟
   کیو: یاسمین. الحق خدایی خوشگله ها! ( دوستان اصلا تعجب نکنید این یه تیکه رو خودش نوشته... ! )
   هیون: بدنشم خیلی نرمه. ( کوفت! این رو هم خودش نوشته... ) البته اون دو تا دوستشم خیلی نازنا!
   یونگ: ای گل گفتی! ( آورین به BF خودم! )
   جونگ: این هیونگ خیلی تو نخ این دختره بودا... نکنه با هم در رفتن؟
   کیو: نه بابا! اون دختری که من دیدم به زور پیشنهاد رقصشو قبول کرد چه برسه به فرار! از این اخلاقش خوشم میاد. ( من که گفتم خودش این تیکه رو نوشته. )
   یونگ: آره یه جورایی باحاله... ولی اون دو تا هم خیلی باحالن. مخصوصا مال خودم!!
   جونگ: اون که بعله! هویج خودمم خیلی توپــــــــــه!
   هیون: اِ اِ اِ... دوباره از بحث اصلی منحرف شدیم. هیونگ کو؟
   درست در همین لحظه ما وارد سالن شدیم. ( از اینجاش رو دوباره خودم نوشتم )
   هدی: چی شد تصمیم گرفتین یادس از ما کنین؟
   یونگ: خودت میدونی که...
   هدی: بلــــــــه...!
   رها: خب دیگه... بفرمایید شام!
   هدی: عزیزم بفرمایید شام!
   رها: جیگرم... بفرمایید شام!
   هدی: آقای محترم... بفرمایید شام!
   هیون: ساکت!
   هدی: اِوا ببخشید... فارسی گفتم؟
   یونگ: همون...
   هدی: به هر حال... بفرمایید شام!
   جونگ: بازم میگو درست کردی؟
   هدی: آخ... حیف که تموم شده بود وگرنه حتما درست می کردم.
   هیون: بچه ها ساکت!
   کیو: بخورین دیگه...
   رها سر میز فقط به جونگ مین زل زده بود و چیزی نمی خورد. بعد از یه مدت عصبی شدم و به فارسی گفتم:
   ـ خوردیش با چشات... نکن این کارها رو الان می فهمه.
   یونگ سنگ با تعجب پرسید: چی داری میگی؟
   آروم بهش جواب دادم: هیچی.
   شام تقریبا در سکوت صرف شد و تنها صدایی که میومد مزه پرونی های گاه و بیگاه جونگ مین بود. وقتی میز رو جمع کردیم، به فارسی گفتم:
   ـ خب دیگه... شام رو هم که کوفت کردین حالا دیگه پاشین برین خونه تون!
   رها به کره ای بهم جواب داد:
   ـ هدی خفه! میزنم شل و پلت می کنم ها...
   یونگ سنگ از پشت شونه هام رو گرفت و به رها گفت:
   ـ مگه چی گفت؟
   رها براش چشم و ابرو انداخت که یعنی " جلوی من نقش بازی نکن. " زیر لب بهش گفتم:
   ـ ولم کن... باشه؟
   پوزخندی زد و سرش رو پایین تر آورد. توی گوشم گفت:
   ـ هنوزم کادوم رو باز نکردی؟
   همون موقع کیوجونگ که معذب به نظر می رسید، صداش رو صاف کرد. یونگ سنگ از من فاصله گرفت و بلند گفت:
   ـ جوابم رو ندادی...
   گفتم: « نه. انقدر عجله کردیم که اونو کلا یادم رفت. الان بیارمش؟ »
   سرش رو تکون داد. کادوش رو آوردم. هنوز کاغذ کادوش رو هم باز نکرده بودم. تا دیدش ازم گرفتش. کاغذ دورش رو سریع پاره کرد. یه جعبه توش بود. اون رو توی دستش گرفت و جلوم زانو زد. جعبه رو گرفت جلوم. قلبم داشت میومد تو دهنم... منظورش... چی بود؟!
   توی چشمام زل زد و با خنده ی شیطنت آمیزی در جعبه رو باز کرد...
==============================
=================
اینم از پارت 21!
در آینده خواهید خواند:
# یونگ سنگ آهی کشید و سرم رو به سینه اش تکیه داد. برای اولین بار با خواست خودم بغلش کردم.
# ـ مجازات چیه؟
   کیوجونگ خندید و گفت:
   ـ شاید یه ... بوسه؟
# ـ به هیون جونگ سیلی بزن!
# ـ رها! اولین عشقت کی بوده؟ یا شاید... کی هست؟؟!
# ـ آره... پارک جونگ مین! من عاشقتم!!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ