تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 22
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



         
   گفتم: « نه. انقدر عجله کردیم که اونو کلا یادم رفت. الان بیارمش؟ »
   سرش رو تکون داد. کادوش رو آوردم. هنوز کاغذ کادوش رو هم باز نکرده بودم. تا دیدش ازم گرفتش. کاغذ دورش رو سریع پاره کرد. یه جعبه توش بود. اون رو توی دستش گرفت و جلوم زانو زد. جعبه رو گرفت جلوم. قلبم داشت میومد تو دهنم... منظورش... چی بود؟!
   توی چشمام زل زد و با خنده ی شیطنت آمیزی در جعبه رو باز کرد... نفس راحتی کشیدم. یه ساعت بود. از جاش بلند شد. خندید و گفت:
   ـ چرا داشتی سکته می کردی؟
   آروم گفتم: « هیون اینجاست. چرا اینقدر اذیتم می کنی؟ »
   کیوجونگ داد زد:
   ـ هی! شما دو تا!! باز چی دارین در گوش هم پچ پچ می کنین؟ ها؟
   هیون جونگ دستش رو توی جیب هاش فرو کرد و جواب داد:
   ـ ولشون کن کیو جونگ! حتما بین خودشون دوتاست...
   چرا هیون باید این حرف رو می زد؟ چرا اون؟ یه قطره اشک از گوشه ی چشمام سر خورد و آروم روی گونه ام لغزید. یونگ سنگ با نگرانی اشک هام رو پاک کرد و گفت:
   ـ اَه... باشه باشه. حالا گریه نکن! الان می بینن.
   اما این حرفا فایده ای نداشت. اشک هام نا خود آگاه پایین می ریختن. یونگ سنگ آهی کشید و سرم رو به سینه اش تکیه داد. برای اولین بار با خواست خودم بغلش کردم. عاشقش نبودم. اما تو اون لحظه ی خاص واقعا آرومم می کرد. خیلی محکم بغلش کردم و تا می تونستم بین بازوهاش گریه کردم.
   هیون با ناباوری سرش رو تکون داد و پرسید:
   ـ یعنی اینقدر از کادوش خوشت اومد؟!
   یونگ سنگ که می دونست من به خاطر هیون دارم این جوری گریه می کنم، بهش گفت:
   ـ هیونگ... بس کن. دلیل گریه اش چیز دیگه ایه.
   بعد من رو از خودش جدا کرد و ادامه داد:
   ـ نمی خوای ببندیش؟
   با لکنت گفتم:
   ـ چـ... چرا.
   وقتی می خواستم جعبه رو از دستش بگیرم، دستام به شدت می لرزید. یونگ که متوجه شده بود، مچ دستم رو گرفت و گفت:
   ـ خودم می بندمش.
   ساعت رو برام بست. خیلی خوشگل بود. معلوم بود که گرونه. بهش گفتم:
   ـ به چه مناسبت؟
   ابروهاش رو بالا داد:
   ـ مگه حتما باید مناسبتی باشه که من به دوست دخترم هدیه بدم؟
   مشت آرومی به بازوش زدم و زیر لب گفتم:
   ـ هی! منظورم دلیل واقعیش بود.
   خندید و با همون صدای آهسته بهم جواب داد:
   ـ بعدا بهت میگم.
   دیگه بیشتر از این چیزی نپرسیدم. بعد از چند لحظه که کسی چیزی نگفت، رها پیشنهاد داد:
   ـ ام... موافقید... یعنی میشه... چطوره حقیقت یا شجاعت بازی کنیم؟
   کیو خندید و با نگاهی به رها گفت:
   ـ خب اینم ترس داشت؟ چرا شک داشتی؟ مگه ما لولوخورخوره ایم؟
   رها سرخ شد و گفت:
   ـ نه... شما فرشته این!!
   بعد از گفتن این حرف زیر چشمی نگاهی به جونگ مین انداخت. نمی فهمیدم چرا اون شب این همه ضایع بازی در میاورد. رفتاراش کاملا غیر طبیعی بود.
   افکار آشفته ام رو کنار زدم و به جایی که بودم برگشتم. همه دور میز نشستیم تا بازی رو شروع کنیم. رها پرسید:
   ـ مجازات چیه؟
   کیوجونگ خندید و گفت:
   ـ شاید یه... بوسه؟
   یونگ سنگ با شنیدن این حرف خندید و با شیطنت گفت:
   ـ چرا که نه؟
   بعد آهسته نگاهی به من و هیون انداخت. به محض اینکه نقشه اش رو فهمیدم گفتم:
   ـ فکرشم نکن!
   رها گفت:
   ـ رای گیری می کنیم. کیا موافق اند؟
   رها، یونگ سنگ، هیون و کیو دستاشون رو بالا بردن. من و جونگ مین نگاهی به هم انداختیم و تسلیم شدیم. بطری رو چرخوندیم. چند دور زد و رو به روی یونگ ایستاد. یونگی به سمت رها برگشت و پرسید:
   ـ شجاعت یا حقیقت؟
   رها با تردید گفت:
   ـ حقیقت.
   یونگ سنگ به رها نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:
   ـ تا حالا عاشق شدی؟
   رها نفس عمیقی کشید و گفت:
   ـ آره.
   یونگ پرسید:
   ـ واقعا؟ عاشق کی؟
   رها انگشت اشاره اش رو تکون داد و گفت:
   ـ فقط اجازه ی پرسیدن یه سوال رو داری!
   و بعد دستش رو دراز کرد و بطری رو چرخوند. این دفعه نوبت کیوجونگ بود! اون رو به جونگ مین کرد و ازش پرسید:
   ـ شجاعت یا حقیقت؟
   جونگی به کیو نگاه کرد و بعد از مکثی گفت:
   ـ شجاعت.
   ـ به هیون جونگ سیلی بزن!
   ـ همه ی سر ها به سمت هیون چرخید. هیون جونگ ابروهاش رو بالا داد و به جونگ مین گفت:
   ـ جرعت داری به من نزدیک شو!!
   جونگی یه کم فکر کرد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت. اومد سرش رو به کیو نزدیک کنه اما یهو چرخید و محکم زد تو گوش هیون جونگ! همه منتظر خشم لیدر بودن. هیون اول یه نگاه غضبناک نصیب جونگی کرد و بعد یه نفس عمیق کشید. سرش رو پایین انداخت و گفت:
   ـ اشکال نداره.
   دهن همه باز مونده بود. هیون آهسته تر از قبل ادامه داد:
   ـ حقمه!
   یونگ سنگ اولین کسی بود که به خودش اومد. اون با خشم گفت:
   ـ کیم هیون جونگ! همین الان تمومش کن. ( صداش رو پایین تر آورد و ادامه داد: ) حداقل جلوی دخترا.
   هیون نگاهی به من و رها انداخت و سرش رو تکون داد. بعد به جونگ مین گفت:
   ـ هی! نمی خوای بچرخونیش؟
   جونگ مین با ناباوری نگاهی به هیون انداخت و بعد بطری رو چرخوند. سر بطری رها رو نشون می داد. اون یه دور همه رو از نظر گذروند و بالاخره از هیون پرسید:
   ـ حقیقت یا شجاعت؟
   ـ حقیقت.
   ـ اگه یه مرد نامرئی بودی چیکار می کردی؟
   هیون جونگ بعد از دو ثانیه جواب داد:
   ـ می رفتم حموم زنونه ببینم چجوریه؟! ( این جواب واقعی هیون به این سواله!! )
   پسرا زدن زیر خنده. رها به فارسی به من گفت:
   ـ اه اه! تو چجوری عاشق این پسره ی منحرف شدی؟؟؟
   با لبخندی گفتم:
   ـ هرگز نفهمیدم!
   هیون بطری رو چرخوند. دقیقا رو به روی من متوقف شد. به سرعت موقعیتم رو ارزیابی کردم. نگاهم روی کیوجونگ ثابت موند. لبخند شیطنت آمیزی زدم و به سرعت پرسیدم:
   ـ حقیقت یا شجاعت؟
   بدون فکر جواب داد:
   ـ شجاعت!
   لبخندم وسیع تر شد. بهش گفتم:
   ـ لنزت رو در بیار!
   کیوجونگ جا خورد. انتظارش رو نداشت. آهی کشید و گفت:
   ـ اگه دوست دختر یونگ سنگ نبودی، مجازات رو انتخاب می کردم.
   بعد لنز سیاه رنگش رو در آورد. با دقت توی چشماش زل زدم. به هیچ کدوم از تصوراتم شباهت نداشت. چشماش کاملا سبز بود... و خیلی زیباتر از چیزی که تصور می کردم! کیوجونگ نگاهش رو از من گرفت و دوباره لنزاش رو به چشمش زد. بعد بطری رو چرخوند. جلوی جونگ مین ایستاد. جونگ مین بی مقدمه از رها پرسید:
   ـ حقیقت یا شجاعت؟
   رها از این که جونگی اون رو انتخاب کرده بود، خیلی شکه شده بود. پس با لکنت جواب داد:
   ـ شـ... شـ... شجا... نه نه! حقیقت!!
   جونگ مین خندید و برق چشماش رو به نمایش گذاشت. بعد صاف نشست و گفت:
   ـ رها! اولین عشقت کی بوده؟ یا شاید... کی هست؟؟!
   رها با وحشت به جونگ مین نگاه کرد. حالا چیکار می تونست بکنه؟ مسلما قدرت گفتن حقیقت رو نداشت؛ پس...
   آب دهانش رو قورت داد و با صدایی که به زور از ته گلوش بیرون می اومد گفت:
   ـ من... مجازات رو قبول می کنم.
   سر جام خشکم زد. پسرا همزمان گفتن:
   ـ اووووووووووووو...!
   جونگ مین با خنده نگاهی به رها انداخت و گفت:
   ـ نمی خوای جواب سوالم رو بدی یا می خوای مجازات شی؟
   رها تو چشماش نگاه کرد و با مکث کوتاهی گفت:
   ـ این اعتماد به سقف کاذبت من رو کشته!!!
   جونگ مین خندید و جواب داد:
   ـ اوه؟!! پس منتظر چی هستی؟ بیا جلو ببینم...
   بعد هم از جاش بلند شد و ایستاد. رها اومد رو به رو ی جونگ مین و دست هاش رو روی شونه های اون گذاشت. بعد سرش رو بالا آورد و به عمق چشمای اون خیره شد. باز هم همون حس عجیب به سراغش اومد بود. حسی که بهش قدرت بوسیدن جونگ مین رو داده بود. حسی که مقاومت در برابرش امکان پذیر نبود. آروم روی پنجه ی پاهاش بلند شد و لب هاش رو روی لب های جونگ مین گذاشت. چند ثانیه صبر کرد و بعد خیلی آهسته یه بوسه ی کوچیک از اونا گرفت و سریع ازش دور شد.
   رها دستش رو روی دهنش گذاشت و به تندی سر جاش نشست. جونگ مین مثل یه مجسمه ی سنگی بی حرکت اونجا ایستاده بود و با بهت به رو به روش خیره شده بود. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ هیچ کس نمی تونست حدس بزنه. جونگ مین بعد از چند لحظه سکون، آروم دستش رو بالا آورد و روی لب هاش کشید. کاملا احساسش می کرد. بدون یه کلمه حرف سر جاش نشست و منتظر ادامه ی بازی شد.
   وقتی رها بطری رو چرخوند، یا یونگ سنگ به سوال هیون جواب داد، یا حتی وقتی که بچه ها تصمیم گرفتن بازی اون شب رو تموم کنن، اون هیچی نفهمید و فقط در سکوت نگاه های زیر چشمی گاه و بی گاهش رو نصیب رها کرد...
   بالاخره بگو و بخند ها تموم شد و مهمون های ناخونده تصمیم گرفتن برن. لحظه ی آخر که همه در حال خداحافظی بودند، جونگ مین موقعیت رو مناسب دید و رها رو کناری کشید. بازوی رها رو محکم گرفت و پرسید:
   ـ چرا اون کارو کردی؟
   رها که تعجب کرده بود، گفت:
   ـ کدوم کار؟!
   ـ چرا من رو بوسیدی؟
   ـ خب، این مجازات بازی بود. تازه پیشنهاد خودتون هم بود!
   جونگ مین پوزخندی زد و گفت:
   ـ خودت رو به اون راه نزن. منظورم اون شبه... توی تولد هیون جونگ!
   رها با ترس به جونگ مین نگاه کرد. حتی قدرت انکار هم نداشت. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. جونگ مین با لحن ترسناکی ادامه داد:
   ـ هه... پس قبول داری؟!! یعنی... تو... به چه حقی...؟ ... اصلا... اَه!
   به سختی خودش رو کنترل کرد. بازوی رها رو بیشتر فشار داد و بهش گفت:
   ـ چرا اون کارو کردی؟ مگه تو...؟!
   رها آب دهنش رو قورت داد و با دست آزادش بازوش رو از دست جونگ مین بیرون کشید. سرش رو بالا آورد و توی چشم های خشمگینش زل زد. بغضش رو خفه کرد و با صدایی رسا گفت:
   ـ آره... پارک جونگ مین! من عاشقتم!!
   دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه. همون طور که بی صدا هق هق می کرد، اشک هاش سرازیر شدند. هنوز هم به اون چشم ها که حالا ناباوری توشون موج میزد، خیره شده بود. جونگ مین بی هیچ حرفی از رها دور شد و از خونه بیرون رفت. همه چیز خیلی غیر ممکن به نظر می رسید...
***
   گوشیم زنگ خورد. باز هم هئو یونگ سنگ! این روزا کار دیگه ای نداشتم. با خوشحالی جواب دادم:
   ـ بله؟
   ـ سلام عزیز دلم!
   ـ اوه خواهش می کنم... مگه نگفتم این جوری باهام صحبت نکن؟
   ـ منم خوبم؛ آره ... کیوجونگ هم همین جا کنارمه. سلام می رسونه.
   ـ باشه؛ می فهمم. حالا چی شده؟
   ـ جونگ مین... می خواد با دوستت حرف بزنه. با... اسمش چی بود؟ آهان... با رها!
   ـ چی؟ اما... آخه واسه چی؟
   ـ نمیدونم. البته هیونگ هم با اون یکی کار داره. میگه برای طراحی آخرین رقص مون می تونه کمک کنه...
   ـ فکر کنم بتونه. خب، حالا من چیکار کنم؟
   ـ اوه... یه لحظه صبر کن! ...، ... حالا بهتر شد. الان می تونم راحت حرف بزنم.
   ـ خب، بگو!
   ـ ببین! اینا دارن شک می کنن. باید یه کاری کنیم.
   ـ مثل اون دفعه که جونگ مین دیدمون؟ نه مرسی! من نیستم...
   ـ نه مثل اون.
   ـ پس چی؟
   ـ دقت کردی ما تا حالا یه بار هم سر قرار نرفتیم؟
   ـ خب!
   ـ اوووف! چه قدر آخه تو شوتی؟
   ـ من؟ خب، یه ذره.
   ـ بگذریم. پس ساعت 4 کنار دریاچه ی جنوب رودخانه ی هان منتظرتم.
   ـ باشه. فقط یه چیزی: خودمون دو تاییم دیگه.
   ـ آره؛ چطور مگه؟
   ـ خب... ما باید اونجا چکار کنیم؟
   ـ وانمود می کنیم با هم سر قراریم.
   ـ این رو می دونم. منظورم اینه که... یعنی... واقعا چیکار کنیم؟
   ـ آها... هیچی. فقط می شینیم کنار دریاچه و یکی دو ساعت وقت تلف می کنیم. مشکلی که نداری؟
   ـ نه نه. ساعت 4 اونجا منتظرتم.
   ـ باشه. دارم قطع می کنم!
   بوووووق! یادم رفت ازش در مورد هیونگ و جونگ مین بپرسم! یعنی با یاسمین و رها چیکار داشتنم؟ مگه اون ها چیزی به جز فن و سوپر استار بودن؟ از دو شب پیش که اومده بودن خونه مون رفتار رها فوق العاده عجیب شده بود. خیلی کم حرف میزد و گاهی انقدر تو افکارش غرق می شد که فراموش می کرد ما هم کنارشیم. و یاسمین... اون که دیگه بدتر. فقط یازده روز دیگه به اون روز لعنتی مونده بود! حتی فکر کردن بهش باعث می شد دپرس شم. یا مین که دیگه جای خود داشت. نمیدونم چطور تونستن مجبور کنن!! به هر حال از اون شب که با هیونگ جایی بوده حالش حتی بدتر از قبل شده بود. با وجود تلاش های من و رها حتی یه کلمه در مورد اتفاقی که افتاده بود یا جایی که رفته بودن به زبون نمیاورد. دیگه داشتم نا امید می شدم. اون روز به محض اینکه به خونه اومد خودش رو توی اتاقش حبس کرد و از اون موقع فقط واسه غذا خوردن بیرون میومد. واقعا نمی تونستم بفهمم از چه چیزی داره فرار می کنه...
   ساعت سه و نیم بود و می خواستم آماده شم. به سمت کمدم رفتم اما صدای جیغ بلندی که توی کل خونه پیچید، من رو در نیمه ی راه متوقف کرد. با وحشت بیرون دویدم تا منشا جیغ ـ یاسمین ـ رو ببینم. وقتی دیدم حالش خوبه، با ناراحتی داد زدم:
   ـ اَه! این آنیتا هم که معلوم نیست کجاست؟!! مثلا ( !!! ) قرار بود مراقب مون باشه. حالا هر وقت بهش احتیاج داریم، یا تو پارتیه، یا باره، یا با دوستای جدیدش رفته خوش گذرونی! مثلا همین دو شب پیش: وقتی پسرا به صورت ناگهانی خودشون رو دعوت کردن اینجا و ما هیچی تو خونه نداشتیم خانم کجا بود؟ داشت تو پیست اسکی با پسرا لاس می زد!!
   رها دستش رو جلوی دهنم گرفت و گفت:
   ـ اگه غرغرهات تموم شده، بذار ببینیم این بوقلمون چش شده؟!
   یاسمین داد زد:
   ـ همین بوقلمونی که میگی الان به وسیله ی کیم هیونگ جون به خونه ی دابل اس دعوت شده... تو هم باید باهام بیای!
   رها آب دهنش رو قورت داد. منم که فرصت مناسبی گیر آورده بودم، دستش رو کنار زدم و پرسیدم:
   ـ پس من چی؟
   یاسمین با خوشرویی جواب داد: « اوه! تو با دوست پسرت قرار داری... این طور نیست؟! »
   لحنش موقع گفتن کلمه ی "دوست پسر" کاملا تمسخر آمیز بود. چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. بعد به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم. وقتی لباس هام رو پوشیدم، بی توجه به جیغ جیغ های رها و یاس از خونه بیرون زدم. یه تاکسی گرفتم و به راننده گفتم منو ببره دریاچه.
   توی راه همش تو فکر بودم. خیلی کنجکاو بودم که بدونم اونجا چیکار می کنیم. تا اون موقع سر قرار نرفته بودم و تنها چیزی که دیده بودم مال تو فیلم ها بود. ولی همون موقع و درست قبل از اینکه شروع به خیال پردازی کنم، به خودم یاد آوری کردم که این یه قرار واقعی نیست. ما فقط اونجا می شینیم تا پسرا فکر کنن واقعا با هم رابطه داریم. چه قدر خسته کننده. با خودم فکر کردم حتما وقتی برسم، باید بدون هیچ حرفی، کنار یونگ سنگ روی ماسه ها بشینم و انتظار هیچ گونه خوش آمد گویی ای رو هم نداشته باشم. آهی کشیدم و مشغول فکر کردن به این موضوع شدم که چیکار کنم تا حوصله ام سر نره...
   اما وقتی رسیدم اونجا تمام فکر هام غلط از آب در اومد. یونگ سنگ که خیلی خیلی خوشحال به نظر می رسید، وقتی من رو دید برام دست تکون داد و بلند شد تا به استقبالم بیاد. من که خیلی تعجب کرده بودم، در جواب لبخندی زدم و به سمتش رفتم. ولی اون باز هم من رو غافلگیر کرد! یونگ سنگ که حتی یه ذره هم استتار نکرده بود، بدون حتی یه خرده تردید به طرفم دوید و من رو خیلی محکم در آغوش کشید. او همون طور که دست هاش رو پشت کمرم گره زده بود، بلند گفت:
   ـ هدی! نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود...
===================================================
 پایان پارت 22!


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ