تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 23
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



         

    توی راه همش تو فکر بودم. خیلی کنجکاو بودم که بدونم اونجا چیکار می کنیم. تا اون موقع سر قرار نرفته بودم و تنها چیزی که دیده بودم مال تو فیلم ها بود. ولی همون موقع و درست قبل از اینکه شروع به خیال پردازی کنم، به خودم یاد آوری کردم که این یه قرار واقعی نیست. ما فقط اونجا می شینیم تا پسرا فکر کنن واقعا با هم رابطه داریم. چه قدر خسته کننده. با خودم فکر کردم حتما وقتی برسم، باید بدون هیچ حرفی، کنار یونگ سنگ روی ماسه ها بشینم و انتظار هیچ گونه خوش آمد گویی ای رو هم نداشته باشم. آهی کشیدم و مشغول فکر کردن به این موضوع شدم که چیکار کنم تا حوصله ام سر نره...
   اما وقتی رسیدم اونجا تمام فکر هام غلط از آب در اومد. یونگ سنگ که خیلی خیلی خوشحال به نظر می رسید، وقتی من رو دید برام دست تکون داد و بلند شد تا به استقبالم بیاد. من که خیلی تعجب کرده بودم، در جواب لبخندی زدم و به سمتش رفتم. ولی اون باز هم من رو غافلگیر کرد! یونگ سنگ که حتی یه ذره هم استتار نکرده بود، بدون حتی یه خرده تردید به طرفم دوید و من رو خیلی محکم در آغوش کشید. او همون طور که دست هاش رو پشت کمرم گره زده بود، بلند گفت:
   ـ هدی! نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود...
   من که از این حرکت ناگهانی کاملا تو شوک بودم، بی هیچ عکس العملی توی همون حالت ایستادم. حتی نمی تونستم اون رو کنار بزنم و از خودم جدا کنم. اون هم که ظاهرا قصد نداشت از من جدا شه، همون جوری ایستاده بود. بعد از چند لحظه، بالاخره ولم کرد. دست هاش رو روی شونه هام گذاشت و گونه ام رو بوسید. من که کاملا از رفتار های یونگ سنگ هنگ کرده بودم، بی حرکت سر جام خشکم زده بود. نمی تونستم هیچ دلیلی واسه کاراش پیدا کنم...
   وقتی داشت لب هاش رو از گونه ام جدا می کرد، خیلی آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:
   ـ عادی رفتار کن. برنامه عوض شده... الان همه چیز رو برات توضیح میدم.
   نمی دونستم جلوی چه کسی باید عادی رفتار کنم؛ اما سعی کردم هر کاری میگه رو انجام بدم. پس به زور لبخندی زدم و دستش رو گرفتم. فشار انگشت هاش به دستم رو احساس می کردم. هر دو با هم قدم زنان به سمت دریاچه رفتیم. توی راه همه اش داشتم با خودم کلنجار می رفتم. وقتی به ساحل رسیدیم، بالاخره کنترلم رو از دست دادم و با لحنی که تقریبا التماس آمیز بود، زیرلب پرسیدم:
   ـ میشه بگی اینجا چه خبره؟ اصلا چرا تو استتار نکردی؟ این رفتارات چه معنایی داره؟
   با کمی تردید ادامه دادم:
   ـ جلوی کی باید عادی رفتار کنم؟ چطور شده که انقدر مهربون شدی؟
   قبل از اینکه سوالای بیشتری بپرسم، یونگ سنگ انگشت اشاره اش رو روی لب هام گذاشت و زمزمه کرد:
   ـ ششششششش... بهت میگم. نمی خوای بشینی؟
   آهی کشیدم و روی شن های ساحل دریاچه نشستم. اون وقت قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و نگاه منتظرم رو به چشم هاش دوختم. یونگ سنگ که از ادا و اطوار های من خنده اش گرفته بود، کنارم نشست و توی گوشم گفت:
   ـ هی! این جوری نگاهم نکن... شک می کنن.
   ـ کیا؟
   سرش رو کمی کج کرد و گفت:
   ـ کیو جونگ و... هیون جونگ!
   بی اختیار فریاد زدم: « چی؟ »
   یونگ سنگ که از داد من هول شده بود، دستش رو جلوی دهنم گرفت تا ساکت شم. بعد که تازه فهمید چیکار کرده، برای توجیه این حرکتش من رو هل داد. افتادم روی ماسه ها. اما قبل از اینکه بتونم بلند شم، اون روم خم شد. هر کدوم از دست هاش رو بالای یکی از شونه هام گذاشت و زانوهاش رو دو طرف بدنم قرار داد. با این که می دونستم کاری نمی کنه، اما بهش گفتم:
   ـ هیا! این صحنه های +18 سال رو جمع کن.
   خندید و جواب داد:
   ـ فکر می کردم به سن قانونی رسیدی...
   دیگه داشتم می ترسیدم. قلبم تند تند می زد و فقط خدا خدا می کردم که اینم یکی دیگه از شوخی هاش باشه. پس بهش جواب دادم:
   ـ جرات داری به من دست بزن...
   همون طور که سرش رو نزدیک می کرد، آهسته گفت:
   ـ من رو بزن کنار!
   هنگ کردم. خواهش کرد:
   ـ زود باش!
   به خودم اومدم. حالا ففقط 5 سانتی متر باهام فاصله داشت. سریع دست هام رو بالا آوردم و اون رو کنار زدم. یونگی در حالی که وانمود می کرد مایوس شده، آهی کشید و من رو بلند کرد. وقتی نشستم پرسید:
   ـ میشه بغلت کنم؟
   با تندی گفتم:
   ـ نه!
   خندید. نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. هر دو تامون روی ماسه ها نشسته بودیم و پاهامون رو روبه دریاچه دراز کرده بودیم. آروم طوری که خودم هم صدای خودم رو به زور می شنیدم، گفتم:
   ـ اول از همه باید برام توضیح بدی. کیوجونگ و... و...
   آب دهنم رو قورت دادم. حتی تصورش هم لرزه به اندامم می انداخت. ادامه دادم:
   ـ و لیدرتون اینجا چیکار می کنن؟
   آهی کشید و گفت:
   ـ باشه باشه! الان بهت میگم. فقط یه چیزی! میشه حداقل دستم رو بذارم پشتت؟
   با خستگی چشمام رو بستم و سرم رو به نشونه ی جواب مثبت تکون دادم. اون هم دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به خودش چسبوند. بعد شروع به صحبت کرد:
   ـ وقتی داشتم از جلوی در اتاق هیون رد می شدم، صدای کیو رو شنیدم که داشت بهش اصرار می کرد با هم بیان دنبالمون. می گفت یه جای کار می لنگه. ظاهرا خیلی کنجکاو بود. اما چون نمی خواست تنهایی تعقیب مون کنه، هیون رو هم مجبور کرد باهاش بیاد... فهمیدی؟
   ـ آره... یه چیز دیگه: تو چرا استتار نکردی؟
   ـ دقت کردی وقتی وارد شدی، اسمت رو پرسیدن؟
   ـ آره. خب، که چی؟
   ـ این سمت دریاچه ساحل اختصاصی آدم های مشهوره. کسی اجازه ی عکس گرفتن نداره و به خبرنگار ها هم اجازه ی ورود نمیدن. اگه من اسمت رو بهشون نداده بودم، نمی گذاشتن بیای تو... استفاده از این طرف کارت عضویت می خواد.
   ـ چه باحال... پس همینه که هیچ کس رو سرت خراب نشد امضا بگیره.
   ـ اوهوم... تو می خوای؟
   ـ چی؟
   ـ امضا دیگه! می خوای بهت بدم؟
   ـ راستش رو بخوای جزو آرزوهامه. اما با رفتاری که با من داری...
   ـ هی! من هیچ وقت منظوری نداشتم...!
   ـ چرا. داشتی و... داری!
   ـ باشه تسلیم. یه خودکار بده.
   ـ ندارم!
   ـ شوخی می کنی؟
   ـ نه. باور کن... یه بار دیگه ازت می گیرم.
   ـ باشه... هرجور راحتی!!
   ـ راستی؛ چرا گفتی بیام اینجا؟
   ـ همین جوری. کاملا اتفاقی بود...
   ـ حالا چیکار کنیم؟
   ـ فعلا منتظر بمون و... وانمود کن. البته اگه سختت نیست. اینجا شرق دریاچه است. پس می تونی غروب آفتاب رو تماشا کنی. خیلی دیدنیه.
   ـ باشه...
   خورشید تا نزدیکی خط افق پایین اومده بود و تا حدود نیم ساعت دیگه کاملا غروب می کرد. آسمون به رنگ قرمز و نارنجی در اومده بود و ابرهای تکه تکه ای که به طور پراکنده به چشم می خوردن همه چیز رو واقعا رویایی و زیبا می کردن. دلم می خواست برای همیشه اونجا بشینم و به افق نارنجی رنگ خیره شم. بی اختیار سرم رو به شونه ی یونگ سنگ تکیه دادم...
   یونگ از این حرکت من جا خورد. با این حال به روی خودش نیاورد و فقط با لبخندی پرسید:
   ـ چی شده خانم افتخار دادن؟
   من که تازه متوجه شده بودم چیکار کردم، گفتم:
   ـ ببخشید.
   و خواستم سرم رو بلند کنم که جلوم رو گرفت. من هم اصراری برای مخالفت نکردم و دوباره سرم رو به شونه ش تکیه دادم. یونگی خندید و آهسته گفت:
   ـ همیشه وقتی میری تو حس این جوری میشی؟
   بدون اینکه بهش نگاه کنم پرسیدم:
   ـ چجوری؟
   ـ همین جوری که الان هستی دیگه... مهربون و دوست داشتنی. تو فقط با من لجی؟ وقتی این جوری میشی دلم می خواد بخورمت! ... ... هی هی! نمی خواد بلند شی. شوخی کردم بابا!!
   با حرص گفتم:
   ـ همینه دیگه. مهربونی بهت نیومده... اگه اذیتم نمی کردی منم همیشه همین جوری بودم.
   یه مدت که گذشت خورشید غروب کرد. من هم سرم رو از روی شونه ش برداشتم و پرسیدم:
   ـ خب، حالا چی؟
   ـ خودت می بینی. خوشت اومد؟
   صادقانه جوب دادم:
   ـ حیرت انگیز بود.
   ـ خوبه. حالا میخوام ببرمت یه جای خوب. دنبالم بیا...
   و دستم رو همراه خودش کشید...
***
   یاسمین با ته خودکارش، پشت گوشش رو خاروند و گفت:
   ـ اما این جوری بیشتر طول می کشه.
   هیونگ جون با لحن قانع کننده ای گفت:
   ـ حالا چند ثانیه که چیزی رو خراب نمی کنه...
   یاسمین خیلی ساده جواب داد:
   ـ نه! این جوری رقص توون بیشتر از آهنگ میشه. اون رو که نمی تونین عوض کنین... حالا حتما باید این حرکت رو هم داشته باشه؟
   هیونگ با ذوق و شوق گفت:
   ـ آره!
   ـ هی! مگه مجبوری؟ اگه این رو بذارم باید دو تا از قبلی ها رو حذف کنم تا با زمان بندی جور در بیاد.
   ـ اشکال نداره؛ ولی این باید باشه.
   ـ خب، رئیس تویی.
   جونگ مین با خنده ی بامزه ای گفت:
   ـ یه وقت نظر من رو هم نپرسید ها...
   هیونگ بی توجه به جونگی با خوشحالی گفت:
   ـ همینه...!
   یاسمین اخطار داد:
   ـ ولی باید حتما یه رقاص خوب انتخاب کنین. حرکت سختیه. هر دختری نمی تونه انجامش بده!
   بعد رو به هیونگ پرسید:
   ـ تو همیشه انقدر علاقه داری دخترا رو به خودت بچسبونی؟
   هیونگ با بی تفاوتی گفت:
   ـ من کی اینکارو کردم؟ تازه...
   به اینجای حرفش که رسید لبخندی زد و با مکث کوتاهی ادامه داد:
   ـ رقاصش قراره تو باشی!
   یاسمین با تعجب به هیونگ نگاه کرد. بعد آهی کشید و پیش خودش فکر کرد:
   " حیف که به خودم قول دادم کمکت کنم... وگرنه الان همچین می خوابوندم تو گوشت که تا دو روز بی هوش شی! ( اوه، اوه! چه خشن! یاسمین این هیونگ بیچاره از دست تو چه می کشه... ) یعنی مجبورم قبول کنم؟ ... ولی... اوه! راستی کنسرت بعدیشون بعد از اون روزه. هه... چه بخوام چه نخوام نمی تونم باهاش برقصم... "
   یاس با تکون های هیونگ به خودش اومد. هیونگ جون خندید و گفت:
   ـ چیه؟ بدجوری رفتی تو فکر! نکنه... تو... قبول می کنی دیگه؟!
   و با نگرانی به یاس نگاه کرد. یاسمین که نمی دونست چیکار کنه، فقط گفت:
   ـ بهت قول نمیدم.
   هیونگ که به نظر خیالش راحت شده بود، دوباره به رقص آهنگ جدید نگاه کرد. همون موقع رها با یه ظرف میوه ی آماده شده اومد و کنارشون نشست. میوه ها رو جلوی اون سه تا گذاشت و پرسید:
   ـ من نمی فهمم. اصلا برای چی گفتین منم بیام؟
   هیونگ بدون اینکه نگاهی به رها بندازه، جواب داد:
   ـ من گفتم یاسمین واسه طراحی رقص آهنگ جدیدمون بیاد. بعد جونگ مین یادش اومد که اون یکی دوستت با یونگ سنگ قرار داره؛ پس گفت تو رو هم دعوت کنم که توی خونه تنها نباشی.
   جونگ مین که تمام مدت وانمود می کرد حواسش کاملا روی حرکات جدید متمرکز شده، سرش رو بلند کرد و گفت:
   ـ اوووف! این دو تا که به ما توجه نمی کنن. بیا بریم به لاپین غذا بدیم.
   بعد مچ دست رها رو کشید و همراه خودش به آشپزخونه برد. یه دونه هویج گرفت دستش و یه کاهو هم به رها داد. جونگ مین بدون اینکه نیم نگاهی به رها بندازه، به طرف لاپین رفت و هویج رو گرفت سمتش. لاپین اول با احتیاط بو کشید و بعد به سرعت هویج رو از دست جونگی قاپید. رها که از این حرکت خنده اش گرفته بود، گفت:
   ـ خرگوشت هم مثل خودت بانمکه.
   جونگ مین جوابی نداد و همین جور پشت به رها ایستاد. رها که حرسش در اومده بود، با ناراحتی گفت:
   ـ هی! تا کی میخوای این جوری باشی؟ تو حتی به من نگاه هم نمی کنی. اصلا واسه چی گفتی بیام اینجا؟ واسه چی منو دنبال خودت کشوندی تو آشپزخونه؟ چرا انقد عجیب رفتار می کنی؟ مگه من ــــ
   جونگ مین خیلی سریع برگشت و با خشونت رها رو به دیوار پشت سرش چسبوند. با دستش دو طرف گردن رها رو گرفت و سرش رو جلو برد. بعد لب هاش رو به گردن اون نزدیک کرد و در همون حالت گفت:
   ـ گفتی عاشقمی؟ آره؟
   رها با لکنت گفت:
   ـ مـ... مـ... من... من...
   ـ فقط جواب من رو بده!
   ـ آ... آ... آره.
   جونگ مین نزدیک تر شد و گفت:
   ـ حالا از من چی میخوای؟ ها؟ اینو؟
   لب هاش برای کمتر از یه ثانیه به گردن رها بوسه زدن. رها با هق هق به زور گفت:
   ـ نـ... نـ... نکن! نـ... نکن!!
   جونگ مین توی همون فاصله ی کم پوزخندی زد و گفت:
   ـ همین رو نمی خواستی؟
   بعد رها رو ول کرد و ازش فاصله گرفت. رها که حالا اشک هاش سرازیر شده بودن، دستش رو روی گردنش گذاشت. جونگ مین هم روش رو برگردوند و خواست بره بیرون که رها از پشت بغلش کرد. دست هاش رو دور کمر جونگ مین حلقه کرد و گفت:
   ـ من از تو هیچی نمی خوام. فقط می خوام با هم دوست باشیم. و می خوام بدونی چقدر دوستت دارم. همین!
   جونگ مین دستای رها رو باز کرد و با ناباوری برگشت. نمی تونست به گوش هاش اعتماد کنه. با تعجب پرسید:
   ـ یعنی تو نمی خوای دوست دخترم باشی؟ یعنی از من نمی خوای ببوسمت؟ یعنی نمی خوای...
   یه لحظه فکر کرد و بعد ادامه داد:
   ـ تو... یعنی مثل بقیه بهم نمی چسبی؟ پس... چرا من رو بدون اجازه بوسیدی؟
   رها که سعی داشت لرزش صداش رو کننترل کنه، جواب داد:
   ـ اون شب... من درست پشت سرت بودم. نمی دونستم نیمه شب قراره لحظه ی عشاق باشه. همین که خواستم صدات کنم، چراغ ها خاموش شدن. اون وقت... اون وقت تو برگشتی. من... آخه... تو خیلی به من نزدیک بودی. حتی خودم هم نفهمیدم دارم چیکار می کنم. مثل مست ها بی اختیار... من... ببخشید. واقعا متاسفم. اما تو هم اگه توی همچین فاصله ای از کسی که 9 ساله دوستش داری قرار می گرفتی، نمی تونستی خودت رو کنترل کنی. من... فقط خیلی خیلی متاسفم. خیلی خیلی زیاد...
   جونگ مین با تردید از رها پرسید:
   ـ پس اون دفعه که داشتیم حقیقت یا شجاعت بازی می کردیم چی؟ اون دفعه که حق انتخاب داشتی...
   رها من من کنان گفت:
   ـ آخه... خب... خب من... من... راستی تو سوالت رو فراموش کردی.
   ـ سوالم؟ مگه چی پرسیده بودم؟
   ـ تو... پرسیدی اولین عشقم کیه؟! راستش، من نمی تونستم حقیقت رو بگم. چون... چون...
   ـ چون چی؟
   ـ چون...
   سرش رو از خجالت پایین انداخت و گفت:
   ـ چون اولین عشق من تویی!
   جونگ مین 2 دقیقه ی تمام در سکوت به رها خیره شد. بعد آهسته گفت: « باید فکر کنم. تنهام بذار! » وبا قدم های بلند از آشپزخونه بیرون رفت.
   هیونگ با احتیاط دستش رو روی شونه ی یاسمین گذاشت. وقتی با مخالفت روبه رو نشد، سرش رو تا کنار گوش اون پایین آورد و با زمزمه گفت:
   ـ هی! تو... اون روز توی بیمارستان... مست که نبودی؟
   یاسمین به سردی گفت:
   ـ نه!
   هیونگ جون ادامه داد:
   ـ یعنی الان ما با همیم؟
   یاسمین که سعی می کرد هیجانش رو کنترل کنه، کمی جا به جا شد و جواب داد:
   ـ این طور فکر می کنم.
   هیونگ جون کمی شونه های یاس رو فشار داد و گفت:
   ـ پس... من یه پیشنهاد دارم!
***
   ـ هئو یونگ سنگ، این... فوق العاده است!
   یونگ سنگ آهسته گفت:« کاش همیشه این جوری بودی... »
   ترجیح دادم جوابش رو ندم. واقعا از این ایده اش خوشم اومده بود. شام وسط آب های تیره ی دریاچه... دیگه از زندگی چی می خواستم؟ فورا جواب این سوال رو دادم: "یه خورده عشق" از دست خودم عصبانی شدم. چطور می تونستم ناراضی باشم؟ من با سوپر استار محبوبم، کسی که صداش رو می پرستم، داشتم وسط دریاچه یه شام رویایی می خوردم. پس از چی ناراحت بودم؟
   صدایی از درونم گفت:« از اینکه عشقت داره تماشات می کنه اما هیچ اهمیتی براش نداره...! »
   همون موقع صدای برخورد چیزی با بدنه ی کشتی من رو از افکارم بیرون کشید. نگاهی به اطرافم انداختم. و درست وقتی سمت چپم رو نگاه کردم، کیم هیون جونگ رو دیدم که داره قدم زنان به طرفم میاد...

===========================
اینم از پارت 23!
مرسی که خوندین.



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ