تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 24
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



          ـ هئو یونگ سنگ، این... فوق العاده است!
  یونگ سنگ آهسته گفت:« کاش همیشه این جوری بودی... »
  ترجیح دادم جوابش رو ندم. واقعا از این ایده اش خوشم اومده بود. شام وسط آب های تیره ی دریاچه... دیگه از زندگی چی می خواستم؟ فورا جواب این سوال رو دادم: "یه خورده عشق" از دست خودم عصبانی شدم. چطور می تونستم ناراضی باشم؟ من با سوپر استار محبوبم، کسی که صداش رو می پرستم، داشتم وسط دریاچه یه شام رویایی می خوردم. پس از چی ناراحت بودم؟
صدایی از درونم گفت:« از اینکه عشقت داره تماشات می کنه اما هیچ اهمیتی براش نداره...! »
  همون موقع صدای برخورد چیزی با بدنه ی کشتی من رو از افکارم بیرون کشید. نگاهی به اطرافم انداختم. و درست وقتی سمت چپم رو نگاه کردم، کیم هیون جونگ رو دیدم که داره قدم زنان به طرفم میاد...
  بعد از چند لحظه نفسم رو که با دیدن هیون حبس کرده بودم، خیلی آهسته بیرون دادم. نگاهی به چهره ی خوش ترکیب اش انداختم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. صدای یونگ سنگ رو شنیدم که زیرلب می گفت:« فقط همین رو کم داشتم. » هیون جونگ شلوار چسبون مشکی رنگی پوشیده بود و کت چرمش در اندک نور مهتاب برق می زد. سعی می کردم تنفسم رو به حالت عادی برگردونم. ولی همین کار ساده به نظر کاملا غیرممکن می رسید. پشت سر هیون جونگ، کیوجونگ وارد کشتی شد. اون بر خلاف هیون لبخند گنده ای بر لب داشت و به جای اینکه مثل هیون آهسته آهسته به سمت مون بیاد، به سرعت به طرف یونگ سنگ دوید. یونگ سرش رو بلند کرد و تقریبا موفق شد قیافه ی متعجبی به خودش بگیره. کیو همین که به یونگ رسد، با یه دست موهاش رو بهم ریخت و گفت:
  ـ واو! عجب تصادف جالبی. وقتی داشتین سوار می شدین اتفاقی دیدیمتون. نگفته بودی میای اینجا...؟
  یونگ سنگ لبخندی زد و پرسید:
  ـ باید می گفتم؟
  کیوجونگ شونه هاش رو بالا انداخت و روی صندلی کنار یونگ سنگ نشست. بعد گفت:
  ـ تو همیشه مرموز بودی. اینکه چیز جدیدی نیست.
  همون موقع هیون جونگ هم به میز رسید و پشت صندلی من ایستاد. دستاش توی جیبش بود. همون طوری از کیو پرسید:
  ـ تموم شد؟
  کیوجونگ سری تکون داد و در جواب گفت:
  ـ آره.
  هیون که خیالش راحت شده بود، با بی حوصلگی روی صندلی کنار من نشست. سرخ شده بودم. حتی جرات نداشتم به صورتش نگاه کنم. از شدت استرس احساس ضعف می کردم. کیو که من رو دید با نگرانی پرسید:
  ـ حالت خوبه؟
  سرم رو تکون دادم و گفتم:
  ـ راستش نه. شاید بهتر باشه برم کنار عرشه...
  با این حرف لبه ی میز رو گرفتم و از جام بلند شدم. اما تا قدم اول رو برداشتم، سرم گیج رفت و شروع کردم به تلو تلو خوردن. داشتم می افتادم که یه نفر زیر بغلم رو گرفت. هیون جونگ بود. بازوم رو محکم گرفت و من رو به خودش تکیه داد. کیوجونگ که بلند شده بود، کتش رو روی شونه ام انداخت. اما یونگ سنگ بی خیال نشسته بود و تنها احساسی که توی چشماش دیده می شد، یه ذره کنجکاوی بود. هیون جونگ که من رو محکم گرفته بود تا نیافتم، زیرلب زمزمه کرد:
  ـ دختر احمق. وقتی سرگیجه داری نباید راه بری... اگه می افتادی تو آب چی؟
  سرم رو تکون دادم و گفتم:
  ـ می تونم راه برم.
  و با بی حالی سعی کردم ازش جدا شم. ولی هیون جونگ بدون توجه به من یه دستش رو زیر زانوهام گذاشت و بلندم کرد. برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم، دست هام رو دور گردنش حلقه کردم. با اینکه با تمام وجودم می خواستم بهش نزدیک باشم، اما نمی تونستم این فاصله ی کم رو تحمل کنم. احساس می کردم دارم گولش می زنم.
  افکارم رو کنار زدم و با یه کم عذاب وجدان سرم رو به سینه اش تکیه دادم. صدای تک تک نفس هایی که می کشید رو به وضوح می شنیدم. اون گرم بود. خیلی گرم...
  وقتی چشم هام رو باز کردم، کیوجونگ رو دیدم که با نگرانی به من نگاه می کرد. همین که دید دارم نگاهش می کنم، پرسید:
  ـ به هوش اومدی؟
  سرم رو تکون دادم تا حرفش رو تایید کنم. نگاهم به سرمی افتاد که قطره قطره پایین می چکید. با یه نگاه دیگه فهمیدم توی بیمارستانم. یونگ سنگ که تازه وارد اتاق شده بود، به طرفم اومد و گفت:
  ـ خوبی؟
  ـ آره...
  آهسته تر پرسیدم: « کجاست؟ »
  ـ حوصله نداشت اینجا بمونه. رفت خونه...
  یه بار دیگه هم هیون جونگ نشون داده بود که کوچکترین اهمیتی به من نمیده. بغضم رو قورت دادم و پرسیدم:
  ـ چه اتفاقی برام افتاده؟
  یونگ سنگ نگاهی به من انداخت و بعد خیلی ریلکس جواب داد:
  ـ هیچی. به خاطر استرس شدید ضعف کرده بودی...
  بعد زیرلب ادامه داد: « تلافیش رو سرت در میارم! »
***
  رها با تردید دستش رو جلو برد. اما باز هم قبل از اینکه در بزنه متوقف شد. دستش توی هوا مونده بود. نمی دوست عکس العمل جونگ مین بعد از کاراش چیه؟ می ترسید دیگه هیچ وقت نتونه ببیندش...
  با باز شدن در رها از افکارش بیرون اومد. جونگ مین با تعجب به دست مشت شده ی رها که توی هوا مونده بود نگاه کرد. بعد دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما قبل از اینکه فرصت حرف زدن پیدا کنه، رها گفت:
  ـ باشه باشه. نمی خواد چیزی بگی. الان از اینجا میرم و قول میدم دیگه هیچ وقت من رو نبینی...
  جونگ مین خندید. و البته این برای رها عجیب بود. چون انتظار هر چیز دیگه ای رو داشت به جز این. جونگ مین همچنان می خندید و فقط به رها نگاه می کرد تا بعد از یه مدت رها جرئت حرف زدن پیدا کرد و پرسید:
  ـ چرا می خندی؟
  جونگ مین با خنده گفت:
  ـ البته من نمی تونم جلوت رو بگیرم. اما می خواستم بگم اشکالی نداره باز هم مثل قبل فن ام باشی. به شرطی که دیگه بی اجازه بهم نزدیک نشی. من هم همه چیز رو فراموش می کنم.
  رها گفت:
  ـ اما من نمی خوام تو فراموش کنی چقدر عاشقتم.
  جونگ مین دست از خندیدن برداشت و گفت: « بهتره بیای تو اتاقم تا با هم حرف بزنیم. »
  رها مطیعانه به حرف جونگ مین گوش داد و پشت سرش وارد اتاق اون شد...
  هیونگ جون با نگاهی خیره منتظر جواب یاسمین بود. یاس هم که اصلا نمی تونست اون وضعیت رو تحمل کنه، عصبی شده بود. نمی دونست باید چیکار کنه. اما یه حسی بهش می گفت اگه قبول نکنه، به عشق 9 ساله اش خیانت کرده... شاید باید همه چیز رو بهش می گفت؟ بالاخره بعد از ده دقیقه یاسمین سرش رو بلند کرد و با هیونگ چشم تو چشم شد.
  هیونگ: خب؟
  یاس: باشه. اما باید تا 10 روز دیگه برگردیم.
  هیونگ: هر چی تو بگی. فقط یه چیزی: به دوستات نگو کجا میری!
  یاس: چرا؟
  هیونگ: چون پسرا می فهمن ما با همیم. من چیزی در مورد اینکه با تو میرم بهشون نگفتم.
  یاس: اومم... باشه. حالا... مشکلی پیش نمیاد؟ کارت...؟
  هیونگ: نه. من مرخصی گرفتم. کاملا آماده ام.
  یاس: هر جور راحتی... کی همدیگه رو ببینیم؟
  هیونگ: فردا صبح ساعت 10. فرودگاه بین المللی سئول. گیت 14.
  یاس: حله. اما... من که بلیط ندارم.
  هیونگ: کی گفته؟
  و با گفتن این حرف دستش رو توی جیبش کرد و یه پاکت به یاسمین داد. یاس با تعجب گفت:
  ـ فکر همه جاش رو کردی؛ نه؟
  هیونگ خندید و چیزی نگفت. بیش تر از هر زمانی حس می کرد یاس رو می خواد. فکر اینکه با اون توی ویلای جیجو تنها باشه باعث میشد احساس عجیبی داشته باشه. هیونگ خوشحال بود اما یه چیزی از درونش می گفت اینکار اشتباه محضه...
  جونگ مین کنار رها روی تخت نشست و با جدیت تمام شروع به صحبت کرد:
  ـ ببین! این جوری نیست که از تو بدم بیاد یا... . قضیه اینه که من تو رو مثل یه فن می بینم. یه فن که بیشتر از بقیه دوستش دارم. اما اصلا نمی تونم بهت مثل یه زن نگاه کنم. رها تو... خیلی بچه ای!
  ـ من بچه نیستم. الان 18 سالمه! به سن قانونی رسیدم و می فهمم چی درسته و چی غلط!
  ـ صبر کن. آره... تو 18 سالته و بچه نیستی. اما من هم 27 سالمه و 9 سال از تو بزرگترم. می فهمی؟
  ـ این که چیز مهمی نیست.
  ـ چرا. مهمه. خیلی هم مهمه. تو نمی تونی به همین سادگی این موضوع رو فراموش کنی.
  ـ پس... پس چطور یونگ سنگ با هدی دوست شده؟ پس چطوریه که اونا الان با همند؟
  جونگ مین یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت:
  ـ متاسفم که این رو بهت می گم. اما دوستی اونا نمی تونه پایدار باشه. من نمی دونم یونگ سنگ واقعا چه فکری کرده که باهاش دوست شده. در هر صورت کارای اون ربطی به من نداره. و نمی خوام بیشتر از این در این مورد باهات بحث کنم. تمومش کن.
  رها می خواست باز هم مخالفت کنه. اما در اون لحظه جرئتش رو نداشت. پس فقط سکوت کرد و بعد از جونگ مین از اتاق بیرون رفت.
***
  ـ هی! داری کجا میری؟
  یاسمین همون طور که به سمت در می رفت، گفت:
  ـ می خوام تو این چند روز باقی مونده یه کم خوش باشم. میرم جایی که حال و هوام یه کم عوض شه...
  اصلا از کاراش سر در نمیاوردم. پرسیدم:
  ـ اما... تنها؟ مطمئنی خوبی؟ نکنه...
  با وحشت جلوش رو گرفتم و گفتم:
  ـ نکنه می خوای خودکشی کنی؟
  ایستاد. عینک آفتابی اش رو برداشت و پرسید:
  ـ دیروز هیون جونگ رو دیدی؟ راستش رو بگو!
  در حالی که سر در نمیاوردم این سوال چه ربطی به رفتن اون داره، جواب دادم:
  ـ آ... آره. چطور مگه؟
  سرش رو تکون داد و گفت:
  ـ معلوم بود. آخه قیافه ی من به کسایی می خوره که دارن میرن خودکشی کنن؟
  یه لحظه نگاهش کردم و بعد گفتم:
  ـ خب، آره!
  آهی کشید و گفت:
  ـ نترس. قول میدم زود برگردم. فقط... اگه اون زنگ زد...
  ـ نگران نباش. می پیچونمش!
  ـ مرسی!!
  داشت از در بیرون می رفت که یهو برگشت و گفت:
  ـ راستی... از طرف من از رها خداحافظی کن. شاید تا یه هفته دیگه پیدام نشه.
  قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم رفته بود. همون طور که به طرف آشپزخونه می رفتم از خودم پرسیدم میشه روزی برسه که از کاراش سر در بیارم؟! خمیازه ای کشیدم و از فکرش بیرون اومدم. یه لیوان شیر برای خودم ریختم و شروع به خوردن کردم که صدای رها من رو از جا پروند.
  ـ دیشب خوش گذشت؟
  ـ وای... سکته کردم. دختر یه اهمی، اوهومی... چرا عین جن ظاهر میشی؟
  بدون توجه به من ادامه داد:
  ـ یاسمین کجاست؟
  ـ رفت!
  ـ چی؟ کجا رفت؟ نکنه... رفته خودکشی کنه؟
  ـ نه بابا! آخه قیافه ی یاسمین به کسایی می خوره که می خوان برن خودکشی کنن؟
  ـ خب، آره!
  ـ وااااای! نکنه واقعا رفته خودکشی کنه؟
  ـ جیـــــــــــغ! چرا گذاشتی بره؟
  ـ آخه ازش پرسیدم، گفت نمی خواد خودکشی کنه!
  رها یه دونه زد تو سرم و فریاد کشید:
  ـ دیوونه به نظرت اگه می خواست خودکشی کنه بهت می گفت؟
  ـ آره...
  ـ بله! همینه دیگه! اگه مرد مسئولیتش با توئه ها...!
  ـ زبونت رو گاز بگیر!! راستی رها...
  لب پایینی ام رو دادم بیرون و مثل نینی کوچولوها گفتم:
  ـ رها، من هیون جونگ می خوام.
  رها بدون اینکه پلک بزنه به من زل زد و بعد از دو دقیقه گفت:
  ـ دیوونه!
  و پاشد رفت. منم تنها توی آشپزخونه موندم و توی خیالاتم غرق شدم. یاد دیروز افتادم. یاد یونگ سنگ... و یاد هیون جونگ! یاد اینکه آغوشش چقدر گرم بود و چقدر آرومم می کرد. مثل... مثل یونگ سنگ. اون هم آرومم می کرد. اون هم گرم بود. خیلی گرم...
  زیزینگ!!! با بی حوصلگی گوشیم رو برداشتم.
  ـ ووئه دو؟ ( باز چیه؟ )
  ـ الو؟
  سریع به شماره نگاهی انداختم و جلوی دهنم رو گرفتم تا جیغ نکشم. یه نفس عمیق کشیدم و بعد جواب دادم.
  ـ بـ... بله؟
  ـ هدی خودتی؟
  ـ آره... چی شده این موقع زنگ زدی، بابا؟
  ـ چند وقته هر چی با آنیتا تماس می گیرم جواب نمیده. میشه گوشی رو بدی دستش؟
  ـ من... آخه...
  با ترس در جستجوی راه چاره ای به اطرافم نگاه می کردم. اما هرچی فکر می کردم فقط به بن بست می رسیدم! یهو با صدای بابا به خودم اومدم.
  ـ الو؟ الو؟ الو؟
  ـ الو... چیه؟
  ـ لازم نیست بهونه جور کنی. یه نفر از اداره ی پلیس به من زنگ زد و گفت دستگیرش کردن. اونم وقتی که مست بوده!!!
  ـ من. راستش...
  بعد از اینکه کلی گله و شکایت کردم و به بابا قبولوندم که ما بچه های فوق العاده خوبی بودیم که از رفتار آنیتا شاکی بودن، بالاخره تونستم قانعش ما بی تقصیریم. اما با جواب هولناکش رو به رو شدم.
  ـ باشه. من بلیط هاتون رو هماهنگ می کنم. واسه ی امشب برمی گردین!
  ـ چی؟
  ـ همین که شنیدی. من نمی تونم شما رو به امون خدا اونجا ول کنم. وقتی که هیچ آشنا یا کسی رو ندارید...
  ـ اما... بابا!
  ـ بسه. ساعت بلیط ها رو بهت اس می کنم. خداحافظ!
  باید چیکار می کردم؟ اگه فقط کسی رو داشتیم... یه نفر که بگه مواظب مونه... شاید... اگه به یونگ سنگ می گفتم چی؟ اگه می گفتم دابل اس هستن؟ اگه... اما نه. هرگز نمی تونستم اینکارو بکنم. پس باید چیکار کنیم؟ برگردیم؟ یا شاید... اگه فقط یه نفر اینجا بود... کسی بابا بهش اعتماد کنه...
 
ـ فاطیما!
  این اسم رو فریاد زدم. چطور فراموشش کرده بودم؟ سریعا بهش زنگ زدم و همه چیز رو تعریف کردم. اون هم با روی باز قبول مون کرد. قرار شد خودش با بابا حرف بزنه و راضیش کنه. نفس راحتی کشیدم و رفتم وسایل هامون رو جمع کنم و به رها بگم. به یاسمین هم یه اس دادم تا آدرس جدیدمون رو داشته باشه. وقت اسباب کشی بود!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ