تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 25
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



         

   باید چیکار می کردم؟ اگه فقط کسی رو داشتیم... یه نفر که بگه مواظب مونه... شاید... اگه به یونگ سنگ می گفتم چی؟ اگه می گفتم دابل اس هستن؟ اگه... اما نه. هرگز نمی تونستم اینکارو بکنم. پس باید چیکار کنیم؟ برگردیم؟ یا شاید... اگه فقط یه نفر اینجا بود... کسی بابا بهش اعتماد کنه...
   ـ فاطیما!
   این اسم رو فریاد زدم. چطور فراموشش کرده بودم؟ سریعا بهش زنگ زدم و همه چیز رو تعریف کردم. اون هم با روی باز قبول مون کرد. قرار شد خودش با بابا حرف بزنه و راضیش کنه. نفس راحتی کشیدم و رفتم وسایل هامون رو جمع کنم و به رها بگم. به یاسمین هم یه اس دادم تا آدرس جدیدمون رو داشته باشه. وقت اسباب کشی بود!
***
   یاسمین با شوق و ذوق نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
   ـ هیونگ جون! اینجا واقعا معرکه است!!
 هیونگ چمدون ها رو گذاشت کنار دیوار و به طرف یاسمین اومد. بعد آهسته خندید و گفت:
   ـ خوشحالم که خوشت اومده.
 یاسمین با تردید دستش رو به طرف بازوی هیونگ برد و آروم حلقه کرد. هیونگ جون نگاهی به یاسمین انداخت و به لبخندی اکتفا کرد. یاس هم که جرات پیدا کرده بود، بازوش رو محکم تر گرفت و گفت:
   ـ اتاقم کجاست؟
   هیونگ جون که ناامید شده بود، با لحن گرفته ای جواب داد:
   ـ دومین اتاق سمت راست. درست روبروی اتاق منه. بریم ببینیم؟
   یاسمین با سر جواب مثبت داد و همراه هیونگ به اتاق جدیدش رفت. وقتی اونجا رو دید، بازوی هیونگ رو ول کرد و به طرف تخت بزرگ وسط اتاق دوید. روی پتوی نرم سفید رنگش نشست و یکی از نازبالش های صورتی رو بغل کرد. بعد زیرلب گفت:
   ـ کیم هیونگ جون! تدانادا... ( یه چیزی تو مایه های: "خارق العاده ای" یا " باورنکردنی هستی" )
   هیونگ جون لبخند کجی زد و لبه ی تخت نشست. تشک خوش خواب در اثر وزن هیونگ کمی پایین رفت. یاسمین که تند تند نفس می کشید، خیلی سریع پرسید:
   ـ خب، برنامه ی بعدی چیه؟
   ـ اوه... تا تو وسایلت رو جا بدی من همه چیز رو آماده می کنم.
   ـ باشه.
   هیونگ بلند شد. یه لحظه تردید کرد اما بعد آروم خم شد و گونه ی یاس رو بوسید. بعد با لبخندی از اتاق بیرون رفت.
***
   ـ بیاین تو...
   لبخند تشکر آمیزی زدم و وارد شدم. از خونه ای که توش ساکن بودیم، کوچیکتر بود. اما جای گرم و صمیمانه ای به نظر می رسید. همه چیز خیلی با سلیقه چیده شده بود و به آدم احساس راحتی میداد. در کل جای ساده و قشنگی بود.
   رها که برای اولین بار فاطیما رو می دید، کمی معذب بود. اما بعد از چند دقیقه حسابی با هم گرم گرفتن. البته این چیز عجیبی نبود. فاطیما کسی بود که با همه خیلی راحت صمیمی می شد و به سرعت با هر کسی خو می گرفت. وسایلم رو که جا دادم، به نشیمن اومدم. فاطیما هم اونجا نشسته بود و داشت تلویزیون میدید. با اینکه اون با هر چیزی به راحتی کنار میومد، اما باز هم گفتن همه چیز بهش خیلی سخت به نظر می رسید. بالاخره بعد از چند دقیقه، تمام نیروم رو جمع کردم و گفتم:
   ـ اونی! من... راستش...
   ـ راحت باش. چی شده؟
   ـ راستش باید یه چیزایی رو بهت بگم که... بابا نمیدونه.
   این حرف رو که زدم تلویزیون رو خاموش کرد و با دقت بهم نگاه کرد. با اینکه استرس شدیدی داشتم، همه چیز رو براش تعریف کردم. از دیدن دابل اس گرفته تا دوستی با یونگ سنگ و اتفاق وحشتناکی که برای یاس افتاده بود. فاطیما که به فکر فرو رفته بود، بعد از تموم شدن حرفام آهسته پرسید:
   ـ مطمئنی هیچ کاری نیست که بتونیم واسه یاسمین انجام بدیم؟
   سرم رو محکم به نشونه ی جواب منفی تکون دادم و جواب دادم:
   ـ متاسفانه نه. اون هر کاری کرده... اما...
   ـ اوه. دخترک بیچاره... ( هه هه هه! فرض کنین یاسمین!! "دخترک بیچاره" هه هه هه! حتما... )
   ـ اونی... تو، میتونی چیزی به بابا نگی؟
   ـ خب، چون دلایل تو منطقی هستن، سعی می کنم!
   ـ اوه اونی! نومو نومو کوماوو! فقط...
   ـ چیه؟
   ـ موضوع افسردگی هیون. حتی رها و یاسمین هم نمیدونن. میتونی چیزی نگی؟
   ـ باشه باشه. شتر دیدم، نیدیم. خوبه؟
   بغلش کردم: « ممنونم! »
   چند دقیقه بعد رها هم به ما ملحق شد. همین طور داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که  من پرسیدم:
   ـ راستی، شوهرت کجاست؟
   فاطیما نگاهی به ساعت انداخت و جواب داد:
   ـ باید تا یه ساعت دیگه برسه.
   رها پیشنهاد داد:
   ـ بریم ناهار درست کنیم؟
   ـ بریم!
   خندیدیم و از جا بلند شدیم تا برای اولین بار دستپخت فاطیما رو بچشیم.
***
   هیونگ جون دستش رو از روی چشمای یاسمین برداشت و گفت:
   ـ حالا میتونی چشم هات رو باز کنی.
   یاس چشم هاش رو باز کرد. به خاطر آفتاب شدید ساحل چند بار پلک زد تا تونست همه چیز رو خوب ببینه. بعد زیرلب گفت:
   ـ این... این...
   اون دو تا توی ساحل پشت ویلا بودن. اونجا درست کنار دریا یه چتر بزرگ قرمز رنگ توی ماسه ها فرو رفته بود. زیر چتر، یه میز دو نفره ی سفید گذاشته بودن که دو تا صندلی خوشگل در دو طرفش بود. روی میز ناهار مجللی که هیونگ سفارش داده بود، خیلی خیلی با سلیقه چیده شده بود. یاسمین که واقعا ذوق کرده بود، تصمیم گرفت به روش خودش از هیونگ تشکر کنه. پس به سمتش دوید و تند و کوتاه لب هاش رو بوسید. هیونگ جون که یه مقدار شوکه شده بود، سعی کرد خواسته ای رو که به صورت ناگهانی بر تمام ذهنش چیره شده بود رو سرکوب کنه. پس بی حرکت ایستاد و به یاسمین گفت:
    ـ برو عقب!
   یاسمین که نمی فهمید چرا هیونگ همچین حرفی زده، سرجاش ایستاد. هیونگ جون روش رو برگردوند و دستور داد:
   ـ بالّی!! ( زودباش!! )
یاسمین هنوز هم سر در نمی آورد چه خبره. اما دو قدم روی ماسه ها عقب رفت و پرسسید:
   ـ چی شده؟ هیونگ جون... حالت خوبه؟
   هیونگ چند تا نفس عمیق کشید؛ جوری که هوا تا عمق ریه هاش رو پر کنه و گفت:
   ـ من... نمیدونم یهو چم شد. تا من رو بوسیدی...
   ـ چی شده هیونگ؟ هر اتفاقی بیوفته من درکت می کنم! بگو چی شده؟
   ـ من... تا لب هات باهام تماس پیدا کرد... دلم می خواد محکم بغلت کنم و فقط ببوسمت! انگار کنترلی روی رفتارم ندارم.
   یاسمین اول از حرف های هیونگ شوکه شد. اما بعد یاد حرف های پارک افتاد. مجبور بود به هیونگ کمک کنه. به هر قیمتی که شده... به هر قیمتی...
   آهسته به طرف هیونگ جون که مثل یه صخره ی سنگی محکم سرجاش ایستاده بود و پشتش هنوز بهش بود رفت و کاملا ناگهانی از پشت بغلش کرد. هیونگ جون که اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت، حالا در جدال سخت بین خواسته اش و وجدانش قرار گرفته بود. یاسمین برای اینکه اون رو از این دو راهی وحشتناک نجات بده، کنار گوشش زمزمه کرد:
   ـ کیم هیونگ جون! باید به یه چیزی اعتراف کنم.
   نفس عمیقی کشید و به سختی ادامه داد:
   ـ الان 9 ساله که من عاشق تو ام. 9 ساله با دیدن عکست لبخند می زنم. 9 ساله وقتی می خندی ذوق مرگ میشم. 9 ساله آرزو می کنم در کنارت باشم... پس هر کاری دوست داری بکن! اشکالی نداره...
   هیونگ جون که از شنیدن این حرف ها واقعا تعجب کرده بود، دست های یاس رو باز کرد و به طرفش برگشت. با ناباوری توی اون چشم ها که برای اولین بار جلوی اون اشک توشون حلقه زده بود، خیره شد و با پهنای انگشت اشاره اش آهسته کنار صورت یاسمین رو نوازش کرد و موهای بلندش رو از توی صورتش کنار زد. یاسمین با وجود بغض نفس گیری که راه گلوش رو بسته بود، خنده ای کرد و به هیونگ گفت:
   ـ هی! من گشنمه... تو نمی خوای چیزی بخوری؟
   هیونگ جون با شنیدن این حرف، لبخند مرموزی زد و پیشاپیش جلو رفت تا صندلی رو برای یاس عقب بکشه. بعد تعظیمی نمایشی کرد و گفت:
   ـ بفرمایید، بانوی من!
   یاسمین که خنده اش گرفته بود، سرجاش نشست و مشتی به بازوی هیونگ زد. بعد بهش گفت:
   ـ شیطون شدی...؟!
   هیونگ جون روی صندلی روبروی یاس نشست و همین طور که به موهای قهوه ای رنگش خیره شده بود، جواب داد:
   ـ غذاتو بخور! ... چاگی. ( عزیزم. )
   یاسمین که برای یه لحظه تمام مشکلات و ناراحتی هاش رو فراموش کرده بود، به پهنای صورتش خندید و لپ هیونگ رو کشید. طوری که دادش به هوا رفت. یاس هم فقط خندید و گفت:
   ـ میدونستی خیلی بامزه ای؟ عاشقتم...
***
   ـ من برگشتم.
   فاطیما با شنیدم این صدا به طرف در دوید و شوهرش رو بغل کرد. بعد گفت:
   ـ چی شده زود اومدی، مین جائه؟
   ـ می خوای برگردم؟
   ـ میزنمتا!!
   مین جائه خندید و گونه ی فاطیما رو بوسید. بعد آهسته گفت:
   ـ وقتی دو تا خانم زیبا مهمون خونه ی منن، نباید زودتر بیام؟
   فاطیما نیشگون محکمی از بازوی مین جائه گرفت و بهش پرید:
   ـ جرات داری فاز دختر بازیت گل کنه ها...
   مین جائه بی توجه به حرف فاطیما همون طور که به طرف آشپزخونه می رفت، پرسید:« ناهار چی داریم؟ » همه مون از رفتار اون خنده مون گرفته بود. شوهر فاطیما که مردی در اوائل سی سالگی به نظر می رسید، فرد شوخ و گرمی بود و با هر کسی به سادگی صمیمی می شد. از اخلاقش خوشم میومد.
   داشتیم ناهار می خوردیم که برای رها یه اس ام اس اومد. با دیدنش چشم هاش واسه یه لحظه گرد شد و قطره های عرق رو پیشونیش ظاهر شدن. از جاش بلند شد و گفت:
   ـ ممنون. میرم تو اتاقم.
   ـ تو که هنوز غذات رو تموم نکردی.
   ـ ببخشید... اشتها ندارم.
   بعد با آخرین سرعتی که می تونست از اتاق خارج شد. همه چیز خیلی عجیب به نظر می رسید. اما تصمیم گرفتم توی کارهاش دخالت نکنم. اخیرا رها خیلی عجیب شده بود. اصلا از کاراش سر در نمیاوردم...
   فاطیما همین که صدای زینگ زینگ تلفن خونه شون رو شنید، از جا بلند شد تا جواب بده. بعد از چند دقیقه که برگشت، با حالت معذبی به من نگاه می کرد. فهمیدم مشکلی پیش اومده. همون موقع گوشیم زنگ خورد. یونگ سنگ بود. جواب دادم اما گفتم:
   ـ سلام... یه لحظه گوشی رو نگه دار.
   رومو به طرف فاطیما برگردوندم و گفتم:
   ـ چه مشکلی پیش اومده؟ بگو...
   ـ اوه... راستش، فامیل های مین جائه برای چند روز میان اینجا و...
   ـ اشکالی نداره. ما می تونیم برای چند روز یه جایی رو پیدا کنیم.
   ـ واقعا؟ هدی من خیلی متاسفم!
   ـ مشکلی نیست عزیزم.
   لبخند دلگرم کننده ای به فاطیما که خیلی نگران به نظر می رسید زدم و جواب یونگ سنگ رو دادم:
   ـ کاری داشتی؟
   ـ چه خبره شده؟ الان در مورد چی حرف میزدی؟
   ـ هیچی. خونه مون جا به جا شده. حالا هم فاطیما ـ دختر عموم ـ چند تا مهمون داره. تو جایی رو سراغ نداری که واسه چند روط به ما اجاره بدن؟
   ـ با اوضاع فعلی امکان نداره به این سرعت جایی رو پیدا کنید.
   ـ اما مجبورم.
   ـ هی! یه فکری به سرم زد. اما... به خاطر هیون جونگ قبول کن دیگه! باشه؟
   ـ وای نه! باز چه نقشه ی شیطانی ای برام ریختی؟
   ـ بیاید خونه ی ما!
   ـ ...
   ـ هدی؟
   ـ ...
   ـ هی! یوجا چینگو! ( دوست دختر! )
   ـ شوخی کردی؟
   ـ آنی... ( نه... )
   ـ من... آخه... چطور؟ اون وقت پسرا چی میگن؟
   ـ اونا با من! آدرس خونه ی دختر عموت رو اس کن. میام دنبالت.
   ـ ...
   ـ تو که باز رفتی رو سایلنت!
   ـ باورم نمیشه دارم اینکارو می کنم.
   ـ بهتره آماده باشی. حوصله ندارم معطل شم. گودنو! ( دارم قطع می کنم! )
   خونه ی دابل اس؟ ما؟؟؟ داشتم خواب میدیدم؟ محکم به صورت خودم سیلی زدم. حتما داشتم خواب میدیدم...
***
   ـ هی! تو داری تقلب می کنی!
   هیونگ جون سرش رو تکون داد و گفت:
   ـ من؟ من؟ این تو هستی که داری تقلب می کنی!
   ـ هی! جر نزن!
   ـ این تو هستی که داری جر میزنی!
   ـ هیونگ با همین 4 تا استخون میام تو دهنتا! وقتی میگم داری تقلب می کنی، یعنی داری می کنی. شیر فهم شد؟
   هیونگ جون روش رو برگردوند و به حالت قهر همون طور موند. یاسمین و اون داشتن با هم " اونو" بازی می کردن. ( یه بازی با کارت های مختلف ) یاس که دید اوضاع خرابه گفت:
   ـ اصلا بیخیال بازی! ما با هم به تفاهم نمی رسیم.
   هیونگ جون با این حرف به طرف یاسمین برگشت و لبخند شیطنت آمیزی زد. بعد با نگاه گنگی گفت:
   ـ خب، حالا که توی این بازی به جایی نمی رسیم، چرا یه بازی دیگه نکنیم؟
   یاسمین با کنجکاوی پرسید:
    ـ مثلا چه بازی؟
   هیونگ جون کنار یاسمین روی کاناپه نشست و دستشو دور کمرش انداخت. بعد متظاهرانه دست دیگه اش رو تکیه گاه چونه اش کرد و ادای فکر کردن رو در آورد:
   ـ اومم... چی خوبه؟ شاید...
یهو یاسمین رو هل داد عقب. یاسمسن که غافلگیر شده بود، از پشت روی کاناپه افتاد. هیونگ جون به سرعت روش خم شد و گونه اش رو به گونه ی یاس چسبوند. بعد کنار گوش اون زمزمه کرد:
   ـ عشق بازی چطوره؟
   اگر یاسمین در حالت عادی با چنین چیزی مواجه می شد، یه سیلی جانانه به طرف میزد و دیگه هیچ وقت باهاش حرف نمیزد. اما اون در حالت طبیعی خودش نبود. پس بدون اینکه بدونه داره چیکار می کنه، دستاشو دور بدن هیونگ حلقه کرد و یواش گفت:
   ـ خوبه...
   هیونگ جون در همون حالت پشت یاسمین رو نوازش کرد و گفت:
   ـ تا آخرش؟
   یاسمین تا این رو شنید، دستش رو زیر لباس هیونگ برد و آروم پوستش رو نوازش داد. اما ناگهان یه نیشگون خیلی محکم از پهلوی هیونگ گرفت و گفت:
   ـ پررو نشو دیگه. پسر بد...
   هیونگ جون که با دست چپ پهلوش رو گرفته بود، گفت:
   ـ چیشششش! ضد حال!!
   ـ تقصیر خودته.
   ـ یعنی دیگه نمیای بازی؟
   ـ من کی گفتم نمیام؟!
   و به سرعت اما کوتاه لبای هیونگ رو بوسید. با اینکه فقط یه لحظه با هم تماس پیدا کرده بودن، اما هر دوشون نفس نفس می زدن و خیلی واسه شون سخت بود که بخوان جلوی خودشون رو بگیرند. یاسمین که می دونست هیونگ چقدر تلاش کرده که تا حالا لباسش رو پاره نکرده، آهسته گفت:
   ـ لازم نیست خودت رو کنترل کنی. هر وقت زیاده روی کنی من جلوت رو می گیرم.
   هیونگ که صداش می لرزید، گفت:
   ـ اما اگه نتونی مهارم کنی چی؟ اگه نتونم ولت کنم؟
   ـ میتونی! من به تو اعتماد دارم!
   هیونگ بی هیچ حرفی لباش رو روی لبای یاسمین گذاشت و ذره ذره شروع به بوسیدن کرد. خیلی آروم پیش می رفت و سعی می کرد همون جوری بمونه. یاسمین که خودش هم دست کمی از هیونگ نداشت، انگشت هاش رو لای موهای هیونگ فرو برد و با دست دیگه ش گردن اون رو جلوتر آورد. هیونگ جون که طاقتش طاق شده بود، لب هاش رو از لب های یاس جدا کرد و زیر چونه اش رو بوسید. بعد آهسته به طرف پایین حرکت کرد و گردن یاس رو با ولع بوسید. صدای بوسه هاش کل نشیمن رو پر کرده بود. یاسمین دستش رو بالا برد و با احتیاط دو تا دکمه ی اول هیونگ رو باز کرد. اما هیونگ جون یهویی دستش رو گرفت. یاسمین که صداش می لرزید، گفت:
   ـ چیه؟
   هیونگ آروم یه بوسه ی دیگه از لب یاس گرفت و گفت:
   ـ اگه این کار رو بکنی، دیگه نمی تونم جلوش رو بگیرم. اوم؟
   یاسمین که هنوز قصد نداشت تا اونجا ها پیش بره، با صدای بچه گونه ای پرسید:
   ـ یعنی بازی تموم شد؟
  هیونگ سرش رو بلند کرد و خندید. بعد سرجاش روی کاناپه صاف نشست و گفت:
  ـ فعلا آره...
***
  یونگ سنگ به زور منو هل داد تو و گفت:
  ـ چند بار باید بهت بگم اشکالی نداره؟!
  آهی کشیدم و برای جونگ مین و کیوجونگ که توی سالن فوتبال میدیدن، دست تکون دادم. اونا هم با اشاره ی سرشون جوابم رو دادند. از یونگ سنگ پرسیدم:
  ـ حالا میشه بگی اتاق هامون کجاست؟
  یونگ سنگ برای جواب دادن یه لحظه مکث کرد و بعد گفت:
  ـ گفتی یاسمین نیست دیگه؟ پس رها که توی اتاق مهمان می خوابه. تو هم...
  لبخند کوچیکی گوشه ی لبش ظاهر شد و گفت:
  ـ توی اتاق من!

=============================




طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ