تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 26
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda



          یونگ سنگ به زور منو هل داد تو و گفت:
ـ چند بار باید بهت بگم اشکالی نداره؟!
آهی کشیدم و برای جونگ مین و کیوجونگ که توی سالن فوتبال میدیدن، دست تکون دادم. اونا هم با اشاره ی سرشون جوابم رو دادند. از یونگ سنگ پرسیدم:
ـ حالا میشه بگی اتاق هامون کجاست؟
یونگ سنگ برای جواب دادن یه لحظه مکث کرد و بعد گفت:
ـ گفتی یاسمین نیست دیگه؟ پس رها که توی اتاق مهمان می خوابه. تو هم...
لبخند کوچیکی گوشه ی لبش ظاهر شد و گفت:
ـ توی اتاق من!
ـ ها؟
با وحشت بهش نگاه کردم. داشت شوخی می کرد دیگه... نه؟ اما کاملا جدی به نظر می رسید. نگاهم رو به چشماش دوختم و گفتم:
ـ خیلی بامزه بود. حالا میشه بگی اتاقم کجاست؟
دستم رو گرفت و کشیدم طبقه ی بالا. بعد جلوی در اتاقش ایستاد و در رو برام باز کرد. پشت به اتاق یونگی ایستادم و با ناباوری به چهره اش زل زدم. یونگ سنگ خندید و شونه ام رو گرفت و من رو چرخوند. هلم داد توی اتاق و خودش بعد از من با چمدونم وارد شد. برگشتم و دوباره بهش خیره شدم. با دیدن رفتار یونگ کم کم باورم شد شوخی نکرده و گفتم:
ـ مالدو آنده... ( "غیرممکنه" یا "باورم نمیشه" )
خندید و گفت:
ـ چرا باورت نشه؟ من دوست پسرتم!
ـ یونگ سنگ! یعنی من باید با تو شریکی از این اتاق استفاده کنم؟
ـ آره!!
ـ یـــــا ... فکرشم نکن که شب پیش تو بخوابم. میرم هتل!
ـ کی در مورد شب حرف زد؟
ـ ها؟
یونگ سنگ خنده ی موزیانه ای کرد و جوری که انگار شوخی محرمانه ای در بین باشه، دستش رو روی شونه ام گذاشت. بعد گفت:
ـ چقدر کیف می کنم وقتی حرص می خوری...
ـ هی! یونگ سنگ. چه خبره؟
یونگی ریز ریز خندید و همون طور که از اتاق بیرون می رفت، گفت:
ـ اوه، غصه نخور! شب پیش کیو می خوابم!
با حرص در رو پشت سرش بستم و جیغ زدم:
ـ یونگ سنگ!
صدای خنده اش توی گوشم می پیچید...
***
هیونگ جون می چرخید و یاسمین جیغ می زد. اون با ترس می گفت:
ـ هیونگ بذارم پایین. هیونگ جون! همین الان من رو بذار پایین! هیوووووونگ!
هیونگ بی توجه به حرفای یاسمین ایستاد. اما ولش نکرد. فقط همون طور که نفس نفس می زد، خندید. یاسمین مشتی به سینه ی هیونگ زد و گفت:
ـ هی! ولم نمی کنی؟ ها؟
هیونگ سرش رو پایین تر آورد و گفت:
ـ اگر نکنم چیکار می کنی؟
یاسمین یقه ی هیونگ رو گرفت و گفت:
ـ اینکارو...
بعد لب هاش رو روی گردن هیونگ گذاشت و بوسه هاش رو آغاز کرد. هیونگ بی اختیار یاس رو ول کرد. بالاخره یاسمین روی زمین فرود اومد. ولی تمومش نکرد. اون چشم هاش رو بسته بود و تنها گرمی نفس های هیونگ رو احساس می کرد...
هیونگ جون ثابت سر جاش ایستاده بود و مثل یه مجسمه ی سنگی خشکش زده بود. چند ثانیه بعد، بوسه های یاس به لب هاش رسیدن و اون لحظه بود که دیگه نتونست تحمل کنه. کمر یاس رو چسبید و بلندش کرد. در حالی که می بوسیدش پشتش رو به دیوار چسبوند و به بوسه های وحشیانه اش شدت داد. یاسمین با اینکه کمی اذیت می شد، حرفی نزد و فقط منتظر موند. اما وقتی هیونگ جون ولش نکرد، سرش رو عقب کشید و گفت:
ـ هیا! فکر نمی کنی کافـ ـــ
بقیه ی حرفش بین لب های هیونگ ناپدید شد. یاسمین که اشتیاق هیونگ رو احساس می کرد، داشت کم کم می ترسید.
ـ کیم هیونگ جون! بسه دیگه. مگه تو ـــ
باز هم لب های هیونگ بهش اجازه ی حرف زدن ندادن. یاسمین این دفعه هیونگ رو کنار زد. اما قبل از اینکه ازش فاصله بگیره، دستای هیونگ دور کمرش حلقه شدن و این بار بوسه هاش رو آروم آروم پایین تر می آورد. حالا هیونگ داشت شونه ی یاسمین رو می بوسید. یاس داد زد:
ـ مگه تو به من قول ندادی؟
اما حرفاش بی فایده به نظر می رسیدن. چون هیونگ با یه دست یاسمین رو به خودش چسبونده بود و با دست دیگه ش دکمه ی بالایی لباسش رو باز می کرد.
یاسمین فقط تونست با آخرین توانش بگه:
ـ من به تو اعتماد کردم!
دست هیونگ شل شد. یاس هم سریع عقب رفت. هیونگ که تازه می فهمید چه خبره، روی تختش نشست و چشم هاش رو بست.
ـ برو بیرون.
یاسمین با اینکه می ترسید، آهسته کنار هیونگ نشست و بازوش رو گرفت.
ـ هر اتفاقی بیوفته، من پیشت می مونم.
ـ ازم نمی ترسی؟
ـ رو سرت شاخ داری یا به جای پا سم داری که ازت بترسم؟
هیونگ خندید و یاسمین رو بغ کرد. بعد هر دو با هم روی تخت دراز کشیدن. هیونگ خیلی سریع خوابش برد. یاسمین آهسته موهاش رو از تو صورتش کنار زد و به فکر فرو رفت. چی می شد اگه می تونست با هیونگ بمونه؟ چی می شد اگه مجبور نبود ترکش کنه؟ چی می شد اگه هیونگ واقعا دوستش داشت؟
یاس با بوسه ای به گونه ی هیونگ که درست مثل یه بچه خوابیده بود، سرش رو روی بازوی اون گذاشت و چشماش رو بست.
***
رها پرسید:
ـ چرا فردا؟
جونگمین به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:
ـ چه وقت بهتری سراغ داری؟ تازه... تا همین حالاش هم کلی دیر کردی.
رها گفت:
ـ باشه. اما فقط تا غروب آفتاب... میدونی که؟
جونگ مین با پوزخندی جواب داد:
ـ برو بگیر بخواب! باید از سپیده دم بیدار شی.
رها غرولندی کرد و به سمت اتاقش رفت. هیون جونگ که به دیوار خیره شده بود، گفت:
ـ انقدر اذیتش نکن. ممکنه یه روز پشیمون شی...
یونگ سنگ سرش رو تکون داد و آهی کشید. بعد شروع کرد به چشم و ابرو انداختن واسه من. منظورش رو نمی فهمیدم. با سر به هیون اشاره کرد و بعد بهم چشم غره رفت. وقتی فهمیدم چه خبره، سرم رو به شدت تکون دادم. نمی تونستم اینکارو انجام بدم. اما خب، مجبور بودم!
از جام بلند شدم و به سمت هیون جونگ رفتم. کنارش نشستم و سرم رو به شونه اش تکیه دادم. به جز یونگ سنگ و رها که نبود، بقیه با تعجب بهم خیره شدن. چشمام رو بستم و گفتم:
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگاهم می کنید؟
هیون جونگ به تندی گفت:
ـ هی! دوست پسرت اونجا نشسته ها! نمی بینیش؟
گفتم:
ـ باهاش قهرم.
هیون جونگ یه دونه زد تو سرم و گفت:
ـ با اون قهری. چرا به من می چسبی؟
آروم گفتم:
ـ اذیت می شی؟
دوباره به روبروش خیره شد و گفت:
ـ خب، نه!
ـ خب، نه!
دوباره چشمام رو بستم. صدای نفس هاش رو می شنیدم و گرمی پوستش رو احساس می کردم. بعد از چند دقیقه به سختی گفتم:
ـ مگه تو کی رو اذیت کردی؟
ـ ها؟
ـ حرفی که به جونگ مین زدی.
صدامون انقدر آهسته بود که فقط خودمون دو تا می تونستیم بشنویمش. وقتی جوابی نداد، ادامه دادم:
ـ چرا پشیمون شدی؟
باز هم سکوت. این دفعه چیزی نگفتم تا بعد از چند دقیقه خودش به حرف اومد:
ـ اذیتش کردم. اما اون... مرد.
ـ چطور اذیتش کردی؟
ـ عشقش رو قبول نکردم.
با مکث کوتاهی ادامه دادم:« دوستش داشتی؟ »
***
هیونگ جون چشماش رو باز کرد. سنگینی سر یاس روی بازوش رو احساس کرد. سرش رو برگردوند و به ساعت نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. با احتیاط از جاش بلند شد. مواظب بود یاسمین رو بیدار نکنه. تنها چیزی که اون لحظه سکوت شب رو می شکست، صدای جیر جیر ملایم جیرجیرک ها بود. چشم هاش رو با خستگی مالید و دستش رو زیر سر یاسمین گذاشت. اون رو در آغوش گرفت. بلندش کرد و بردش سمت اتاق خودش. روی تخت گذاشتش و ازش جدا شد.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، نگاهی به یاسمین انداخت و خواست به سمت در بره که وسط راه متوقف شد. یاس هنوز لباس هاش رو عوض نکرده بود. آروم به سمتش رفت و صداش زد:
ـ یاسمین... یاسمین...
بی فایده بود. دستش رو روی صورت یاس گذاشت. دلش نمیومد بیدارش کنه. لبه ی تخت نشسته بود و به لب هاش خیره شده بود که متوجه اخم توی پیشونیش شد. حتما داشت خواب بد می دید. آهسته انگشت اشاره اش رو بین ابروهای یاس گذاشت و اخمش رو باز کرد. بعد خندید و گفت:
ـ حالا بهتر شد. یاسمین... پاشو لباست رو عوض کن.
یاسمین بی هیچ جوابی همچنان خوابیده بود. هیونگ که اوضاع رو دید، یه لحظه تردید کرد. اما بعد جلوتر رفت و کتش رو در آورد. یاس زیر کت، فقط یه تاپ دو بنده پوشیده بود. هیونگ جون که با دیدن اون تند تند نفس می کشید، سعی کرد خودش رو آروم کنه. می خواست از اتاق بیرون بره که صدای ناله ی یاس رو شنید.
ـ نه... نه... نمی خوام! ... ولم کن... ازم دور شو!
هیونگ جون برگشت و با تعجب به یاسمین نگاه کرد. با دیدن قطره های عرق روی پیشونیش یه کم ترسید. آهسته به طرفش رفت و صداش زد. معلوم بود داره کابوس می بینه. بلندتر صداش کرد اما بیدار نمی شد. هیونگ که نمی تونست این جوری دیدنش رو تحمل کنه، دستش رو بالا برد و سیلی محکمی به صورتش زد.
یاسمین از خواب پرید. نفس نفس می زد. با به یاد آوردن کابوس همیشگیش ناخودآگاه زد زیر گریه. هیونگ جون که نمی دونست دقیقا باید چیکار کنه، یاسمین رو در آغوش گرفت و آروم موهاش رو نوازش کرد. یاسمین پیشونیش رو به سینه ی هیونگ فشرد و شدید تر گریه کرد. هیونگ جون زیرلب زمزمه کرد:
ـ هیـشـشـشـش... آروم باش. یاسمین آروم باش. آروم...
وقتی کم کم گریه اش تموم شد، نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ متاسفم.
هیونگ لبخندی بهش زد و گفت:
ـ واسه چی؟ تو که کاری نکردی...
اما یاسمین فقط این کلمه رو تکرار می کرد. هیونگ صبر داد تا یاس آروم شه و بعد خوابوندش روی تخت و بلند شد. پیشونیش رو بوسید و گفت:
ـ بخواب دیگه... شب خوش.
روش رو برگردوند و خواست بره که یاسمین دستش رو گرفت.
ـ میشه... پیشم بخوابی؟
هیونگ جون که به گوشاش شک کرده بود، با تعجب به یاس نگاه کرد. تا همون موقع هم به زور جلوی خودش رو گرفته بود. حالا اون چی می گفت؟ حتما اشتباه شنیده بود. با صدای یاسمین از افکارش بیرون اومد:
ـ خواهش می کنم...
هیونگ دوباره لبه ی تخت نشست و به چشمای یاس خیره شد. تا خواست صحبت کنه، یاسمین دستش رو کشید و انداخت روی تخت. بعد هیونگ رو بغل کرد و با چشمای بسته گفت:
ـ همین جوری بمون!
هیونگ چند دقیقه صبر کرد و بعد آهسته بازوی یاسمین رو نوازش کرد. بوسه ای به موهاش زد و چشم هاش رو بست. بعد همون طوری گفت:
ـ مطمئنی؟
ـ تو که کاری نمی کنی... می کنی؟
ـ اگه تو نخوای نه.
یاسمین دیگه چیزی نگفت. ده دقیقه بعد نفس هاش آروم و عمیق شده بود. اما هیونگ نمی تونست بخوابه. همون طور که دراز کشیده بود، به فکر فرو رفت. از حال خودش خنده اش گرفته بود. چشماش رو بست و سعی کرد بخوابه...
***
" سالن نشیمن خونه ی دابل اس... "
هیون جونگ با شنیدن آخرین سوالم ساکت شد. چند دقیقه فکر کرد و جواب داد:
ـ مطمئن نیستم. خب... نه. عاشقش نبودم. اما اون به خاطر من مرد.
ـ مطمئنی به خاطر تو بوده؟
جوابی نداشت که به این سوالم بده. منم دنباله اش رو نگرفتم. یونگ سنگ که دید ساکت شدیم، به طرفم اومد و گفت:
ـ پاشو برو تو اتاق بخواب.
بدون اینکه چشمام رو باز کنم جواب دادم:
ـ نمی خوام.
ـ اذیت نکن دیگه.
ـ اوه، حوصلم نمیشه از جام پاشم.
هیون جونگ به یونگ نگاه کرد و گفت:
ـ من میارمش!
ـ باشه؛ فقط پرتش نکنیا!
ـ فکر کردی می خوام بغلش کنم؟
ـ نه... یعنی آره. نمی دونم هرکاری می خوای بکن.
هیون جونگ سری تکون داد و به یونگ سنگ که دور می شد خیره شد. چند دقیقه که گذشت، هیون آهسته گفت:
ـ پاشو برو بخواب.
ـ اومم؟
ـ پاشو برو بخواب.
چشمام رو مالیدم و گفتم:
ـ میرم...
و بدون هیچ حرکتی همونجا موندم. هیون جونگ که از رفتارم تعجب کرده بود و در عین حال خنده اش گرفته بود، سرم رو از روی شونه اش بلند کرد و آهسته دستش رو زیر زانوهام گذاشت. بلندم کرد و به سمت راه پله رفت. بین خواب و بیداری گفتم:
ـ خودم میام...
ـ مطمئنی؟
ـ اومم...
لبخندی زد و سرش رو تکون داد. به شکل مبهمی فهمیدم منو توی تختم ــ تخت یونگ سنگ ــ گذاشت. یکی از بالش های روی تخت رو بغل کردم و خوابیدم. هیون جونگ هم چند لحظه بهم خیره شد و بعد گفت:« ممنونم... » و با لبخندی از اتاق بیرون رفت.
صبح با گیجی از خواب بیدار شدم. سرم درد می کرد. یاد دیشب افتام و لبخند زدم. هیون جونگ... باز دوباره قیافه اش جلوی چشمم ظاهر شد. چقدر دوستش داشتم...! نگاهی به خودم انداختم و از جام بلند شدم. دست و صورتم رو شستم و رفتم تا لباسم رو عوض کنم. با کلی وسواس یه لباس انتخاب کردم. یه شلوار سفید با یه تی شرت جلوباز زرد رنگ. سریع شلوارم رو پوشیدم. اما تا خواستم دکمه ی اول لباسم رو ببندم در باز شد. یونگ سنگ بود. با دیدنش کاملا خشکم زد. یونگی تا وضعیتم رو دید، بیرون رفت و در رو بست. بعد از اون پشت گفت:
ـ چرا در رو قفل نکردی؟
و سریع از اونجا رفت. همونجا ایستاده بودم و قدرت حرکت نداشتم. حالا... چیکار... کنم؟!! این سوال توی ذهنم می پیچید. سعی کردم خودم رو آروم کنم. چند تا نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم اصلا به روی خودم نیارم. لباسم رو درست کردم و از اتاق بیرون رفتم.
کیوجونگ صبحانه ی مفصلی درست کرده بود و از هیچ چیزی کم نذاشته بود. با دیدنش خندیدم و گفتم:
ـ واو! کیم کیوجونگ!! میدونستم خیلی کدبانویی... ولی تا این حد؟
کیو دستمال سفره اش رو به طرفم پرت کرد که درست روی سرم فرود اومد. بعد از برداشتنش با آرامش تمام به سمت اون رفتم و توی گوشش گفتم:
ـ حالا آقاتون کجان؟
کیوجونگ گوشم رو گرفت و با خونسردی گفت:
ـ چیزی گفتی؟
ـ یونگ سنـــــگ!
یونگ از بالای روزنامه اش نگاهی به من انداخت و بی توجه گفت:
ـ رو من یکی حساب نکن. چرا از هیون جـــــونت کمک نمی گیری؟ دیشب که خوب با هم کنار میومدین!
جیغ زدم:
ـ خوابه!
ـ از کجا میدونی؟
ـ هی! اگه به عنوان یه تریپل اس این رو ندونم پس به چه دردی می خورم؟
ـ از اون لحاظ؟ خب، باشه. کیو... ولش کن!
تا این حرف از دهن یونگ سنگ بیرون اومد، کیو ولم کرد و مشغول خوردن صبحانه شد. با فک پیاده شده به یونگی نگاه کردم و گفتم:
ـ همین؟ یعنی تمام مدت فقط کافی بود این رو بگی؟ پس چرا دو ساعت ـــ
نگاهم رو به چشم هاش که برق شیطنت توشون دیده می شد دوختم و گفتم:
ـ اوه! داشت یادم می رفت... این سرگرمیته.
یونگی با شیطنت تمام لبخندی زد و چال لپ هاش رو نشونم داد. محو تماشاش شده بودم که کیو گفت:
ـ بله، بله! بسه دیگه. حالا یه لبخند زد... خوردیش با اون چشات.
با بی توجهی گفتم:
ـ ها؟
همه چیز واسم گنگ و مبهم به نظر می رسید. یونگ سنگ اونجا نشسته بود و داشت لبخند می زد. چرا باید به چیز دیگه ای نگاه می کردم؟ کیو جونگ اخمی ساختگی کرد و گفت:
ـ هی! داره حسودیم میشه ها...
به خودم اومدم. لبخندی به کیوجونگ زدم و گفتم:
ـ من تو رو با هیشکی عوض نمی کنم. میشه...
ساکت شدم. کیوجونگ با کنجکاوی پرسید:
ـ چی می خواستی بگی؟
ـ هیچی!
و سرجام نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم. غذام رو که خوردم گفتم:
ـ من برم دنبال هیون جونگ؟
کیو زیر چشمی نگاهی به یونگ انداخت و گفت:
ـ برو.
با عجله از روی صندلی بلند شدم و با بیشترین سرعتی که جرئتش رو داشتم به سمت اتاق هیون رفتم. با اینکه همین دیشب دیده بودمش اما احساس می کردم سال هاست که ندیدمش. آهسته ضربه ای به در زدم و بدون اینکه منتظر بمونم وارد شدم.
هیون جونگ دستاش رو زیر بالشتش گذاشته بود و روی شکم خوابیده بود. در رو بستم و روی صندلی کنار تختش نشستم و دستم رو زیر چونه ام زدم. صورتش رو به من بود. خواستم صداش بزنم. اما دلم نمیومد. پس به جای اینکار به تک تک اجزای صورتش زل زدم.
همون طور نشسته بودم و به هیون نگاه می کردم که صدای در من رو از جا پروند...
==========================
اینم از پارت 26!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ