تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 27
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda





         

ـ من برم دنبال هیون جونگ؟
کیو زیر چشمی نگاهی به یونگ انداخت و گفت:
ـ برو.
با عجله از روی صندلی بلند شدم و با بیشترین سرعتی که جرئتش رو داشتم به سمت اتاق هیون رفتم. با اینکه همین دیشب دیده بودمش اما احساس می کردم سال هاست که ندیدمش. آهسته ضربه ای به در زدم و بدون اینکه منتظر بمونم وارد شدم.
هیون جونگ دستاش رو زیر بالشتش گذاشته بود و روی شکم خوابیده بود. در رو بستم و روی صندلی کنار تختش نشستم و دستم رو زیر چونه ام زدم. صورتش رو به من بود. خواستم صداش بزنم. اما دلم نمیومد. پس به جای اینکار به تک تک اجزای صورتش زل زدم.
همون طور نشسته بودم و به هیون نگاه می کردم که صدای در من رو از جا پروند. یونگ سنگ رو دیدم که داره به سمتم میاد. وقتی من رو دید، ابروهاش رو بالا داد و گفت:
ـ چرا این طوری بهش زل زدی؟ همین دیشب ندیدیش؟
آهی کشیدم و گفتم:
ـ اما امروز صبح احساس می کردم دلم براش تنگ شده.
ـ بدو... بدو بیرون که الان با چشمات می خوریش!
ـ نمی خوام! می خوام نگاهش کنم!!
ـ اِ... برو دیگه! بدووو!
ـ اما هنوز بیدارش نکردم.
ـ خودم بیدارش می کنم. برو دیگه!
با ناراحتی از جام بلند شدم و بیرون رفتم. وقتی در رو می بستم صدای خنده ی آهسته ی یونگی رو شنیدم. وقتی با چهره ی دپرس سر میز نشستم، کیوجونگ خندید و گفت:
ـ چیه؟ تو هم شکست خوردی؟
آه سوزناکی کشیدم و موضوع رو عوض کردم:
ـ جونگ مین شی کجاست؟ نمی بینمش.
کیوجونگ که داشت روی نون تستش مربای تمشک می مالید، با تعجب گفت:
ـ نمیدونی؟ ... قبل از طلوع آفتاب با دوستت رفت بیرون!
***
ـ پارک جونگ مین! این دیگه زیادیه.
رها با تحکم این رو گفت و انگشت اشاره اش رو به طرف جونگمین که با بی خیالی به ناخن هاش نگاه می کرد، گرفت. جونگ مین بدون اینکه نیم نگاهی به رها بندازه، لبخندی زد و گفت:
ـ مگه قرارمون یادت رفته؟ تو باید امروز تا غروب آفتاب هر کاری من گفتم...
ـ انجام بدم!
رها جمله ی جونگمین رو کامل کرد و ملتمسانه بهش خیره شد. اما تنها کاری که اون انجام داد گفتن این جمله بود:
ـ پس منتظر چی هستی؟
جونگی یه لحظه سرش رو بلند کرد و با تعجب ساختگی به رها نگاه کرد. رها نفس عمیقی کشید و آروم به جونگمین گفت:
ـ از صبح هر کاری گفتی انجام دادم. سپیده نزده از خواب بیدار شدم، بدون صبحونه ی درست و حسابی از خونه زدم بیرون، به خاطر تو از سئول تا اینچئون رو با یه دوچرخه اومدم و بدون استراحت یه نفس پا زدم و با حسرت به تو که با ماشین خوشگلت آهسته کنارم میومدی نگاه کردم، بعد تو به من که از خستگی در حال تلف شدن بودم فقط یه هویج دادی و آوردی تو این پارک که معلوم نیست کجاست و اون وقت چی؟ تو از من می خوای اول تابستون توی این هوا اونم سر ظهر کاری کنم که بارون بباره؟ آخه این منطقیه؟
رها که حالا داشت فریاد میزد گفت:
ـ تو حتی یه لکه ابر می بینی که از من بارون می خوای؟
جونگ مین که تمام این مدت با دقت به رها خیره شده بود، دو تا از انگشت هاش رو روی لبای رها گذاشت و ساکتش کرد. بعد خنده ای کرد و گفت:
ـ همه ی اینایی که گفتی مشکل خودته! باید همین الان کاری کنی که بارون بباره! همین الان، همین جا!
رها که فکش به طرز فوق العاده زیبایی پیاده شده بود، با ناباوری به جونگ مین نگاه کرد. اما وقتی هیچ اثری از شوخی تو چشماش که از شیطنت برق میزدن ندید، ناچار در جستجوی راه حلی به اطراف نگاه کرد. همون موقع چیزی رو دید که می تونست از اون وضع خلاصش کنه. اون که از فکری که به سرش زده بود خنده اش گرفته بود، به زور قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت:
ـ باشه! کاری می کنم که بارون بباره!!! فقط...
جونگ مین که نمی تونست باور کنه رها بتونه اینکارو انجام بده، نگاه مشکوکی به رها انداخت و با بدگمانی پرسید:
ـ فقط؟
رها لبخندش رو به زور خورد و با صدایی که در اثر فشار زیاد می لرزید، گفت:
ـ فقط باید پشتت رو به من بکنی و چند ثانیه منتظر بمونی.
جونگی که حتی یه درصد هم احتمال نمیداد رها بتونه کاری کنه، با تعجب برگشت و منتظر شد. رها هم که موقعیت رو مناسب دید، با قدم های آهسته و بدون ایجاد سر و صدا به طرف باغبون رفت و با صدای آرومی باهاش صحبت کرد. باغبون بعد از شنیدن حرف های رها سرش رو تکون داد و چیزی رو که می خواست بهش داد. رها هم با خوشحالی به سمت جونگ مین اومد و درست پشت سرش ایستاد.
رها شلنگی که از باغبون گرفته بود رو به سمت بالا گرفت و انگشت شستش رو روی سر اون گذاشت. جوری که آب با فشار فوق العاده زیادی خارج شد. رها همزمان با اینکار گفت:
ـ اینم از بارون!
قطره های آب روی سر اون و جونگ مین می ریخت. جونگی سریع برگشت و رها رو تو فاصله ی دو سانتیش دید. یه لحظه همون طور موند و احساس عجیبی رو تجربه کرد. برای یه لحظه رها رو یه جور دیگه دید. به خنده ی بچه گانه ای که روی لباش بود نگاه کرد و فراموش کرد که درست زیر قطره های آب قرار دارن. یه لحظه و فقط یه لحظه همه چیز رو فراموش کرد و صورتش رو جلو برد تا اون رو ببوسه. اما قبل از اینکه اینکارو انجام بده، اون لحظه ی طلایی به پایان رسید.
جونگ مین که تازه می فهمید داشته چیکار می کرده، برای توجیه این حرکتش گونه ی رها رو بوسید و چند قدم عقب رفت. رها که خیلی شکه شده بود، احساس می کرد صدای جونگ مین رو از دوردست ها میشنوه.
ـ هی دختر! ببین چجوری خیسم کردی!!
رها همچنان مثل یه تکه چوب خشک سر جاش ایستاده بود و تکون نمی خورد. جونگمین که سر در نمی آورد، زیرلب گفت:
ـ یعنی انقدر دوستم داری؟
اما رها نشنید. اون فقط داشت به بوس جونگی و منظورش فکر می کرد. البته افکارش ناتموم موند. چون جونگ مین مچ دستش رو گرفت و شروع کرد به کشیدنش. رها که یه کم به خودش اومده بود، جویده جویده پرسید:
ـ اُدی کا؟ ( کجا میری؟ )
ـ باشگاه سوارکاری!
رها بدون اینکه بفهمه چه خبره، همراه جونگمین وارد باشگاه شد. جونگی با مسئول اونجا صحبت کرد و چند دقیقه بعد اونا وارد میدون اسب سواری شدن. جونگی افسار یه اسب کرمی رنگ رو به سمت رها گرفت و خیلی ساده گفت:
ـ سوار شو.
رها که کم کم موقعیتش رو درک می کرد، گفت:
ـ خب، جونگمین... من...
ـ اِ... اذیت نکن دیگه. قرار شد هر کاری من گفتم انجام بدی!
ـ اما من بلد نیستم اسب سواری کنم!
جونگمین چند ثانیه با تردید به رها نگاه کرد و وقتی مطمئن شد دروغ نمیگه، لبخندی زد و گفت:« یاد میگیری!! » بعد به رها کمک کرد سوار شه. ولی به جای اینکه خودش سوار اسب سفیدی که منتظرش بود بشه، پشت سر رها نشست و افسار رو خودش به دست گرفت. رها که می تونست نزدیکی جونگ مین به خودش رو کاملا حس کنه، چیزی نمومنده بود تو همون وضعیت از هوش بره. اما هر طور بود، جلوی خودش رو گرفت و سعی کرد فقط روی حرف ها و توضیحات جونگ مین درباره ی اسب سواری تمرکز کنه...
***
تق تق تق.
با شنیدن این صدا آهسته گفتم:« بفرمایید... » در باز شد و یونگ سنگ وارد شد. بدون توجه به من به طرف میزش رفت و چند تا کاغذ برداشت. بعد باز هم بدون یه نگاه کوچیک به من روی کاناپه ی وسط اتاق نشست. گیج و مبهوت نگاهش می کردم تا یادم اومد اونجا اتاق خودشه! ( بابا تیزهوش!! ) من که کنجکاو شده بودم داره چیکار می کنه، کنارش روی کاناپه نشستم و نگاهی به کاغذ ها انداختم. همه شون شعر بودن. احتمالا شعر های خودش...
با لحنی که سعی داشتم عادی باشه، پرسیدم:
ـ چی شد در زدی؟
سرش رو بلند کرد و جواب داد:« دوست نداشتم فاجعه ی صبح تکرار شه! »
از خجالت سرخ شدم. نفسم رو توی سینه حبس کردم و گفتم:« تو که چیزی ندیدی؟! »
یونگ سنگ تو چشمام نگاه کرد و پوزخند کوچیکی زد. بعد بدون هیچ حرفی دوباره نگاهش رو به شعر ها دوخت. وقتی رفتارش رو دیدم تصمیم گرفتم من هم به روی خودم نیارم تا همه چی فراموش شه. پس سریع موضوع رو عوض کردم و با اشاره به شعر ها گفتم:
ـ کار خودته؟
باز توی چشمام خیره شد. آب دهنم رو قورت دادم. احساس می کردم دارم زیر وزن نگاهش له میشم. یونگی که حالت نگاهش خیلی عجیب شده بود و هیچ چیز از چشاش معلوم نبود، گفت:
ـ آره. آهنگ های جدید گروهن. چطورن؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ کار شما همیشه عالی بوده.
ـ واقعا؟
این رو گفت و دوباره مشغول شد. من که تازه یاد چیزی افتاده بودم، باز پرسیدم:
ـ راستی، مگه شما کار ندارین؟ چرا همه تون خونه این؟
آهی کشید و با نگاه عاقل اندر سفیهی جوابم رو داد:« امروز یکشنبه است. هیونگ هم یه مدت مرخصی گرفته. در ضمن... من الان دارم کار می کنم. البته اگه تو بذاری! »
این رو که شنیدم، با احتیاط سرم رو تکون دادم و ساکت شدم. همونجا روی کاناپه، پاهام رو توی شکمم جمع کردم و نگاهم رو به صورت یونگ سنگ دوختم. موقع کار خیلی خوشگل میشد. ولی اون همیشه خیلی خوشگل بود! با اون موهای قشنگ و لبای کوچیک می تونست در عرض سه ثانیه دل هر دختری رو ببره. اما من چرا داشتم به این چیزا فکر می کردم؟ به خودم نهیب زدم:« بس کن! » ولی چه اشکالی داشت به سوپر استار محبوبم فکر کنم؟
چند دقیقه بعد یونگی کاغذ ها رو کنار گذاشت و کش و قوسی به عضلاتش داد. بعد به پشتی صندلیش تکیه داد و چشماش رو مالید. از لای چشم های نیمه بسته اش نگاهی بهم انداخت و با خشتگی لبخند زد. باز هم گردی لپاش تنها چیزی بود که میدیدم. یونگ سنگ گفت:
ـ راستی...
برق شیطنت تو چشاش موج میزد. با گیجی منتظر موندم.
ـ نسبت به سنّت... کوچیک نیست؟
هاج و واج نگاهش کردم. منظورش چی بود؟ مسیر نگاهش رو دنبال کردم. وقتی فهمیدم قضیه چیه، دستم رو جلوس تنه ام سپر کردم و جیغ کشیدم:« یــــــــــا!! »
یونگ سنگ که ریز ریز می خندید، نگاهی به صورت وحشت زده ام انداخت و گفت:
ـ چرا جدی می گیری؟ ... شوخی کردم!
کوسنی که نزدیکم بود رو به طرفش پرت کردم و گفتم:« خیلی بی مزه ای! »
یونگی لبخند درخشانی زد و من باز تو عمق چشماش گم شدم. چقدر قشنگ می خندید. چطور تا حالا متوجه نشده بودم؟ افکارم رو کنار زدم و فقط نگاهش کردم. چشماش رو بسته بود و به کاناپه تکیه داده بود. چند باز صداش زدم، اما جوابی نداد. حتما خوابش برده بود. آهی کشیدم و خواستم بلند شم که یاد چیزی افتادم. شاید الان وقتش بود به یکی از آرزوهام برسم.
آروم دستم رو دراز کردم. دیدن لپ هاش تو اون حالت واقعا وسوسه انگیز بود. دلم می خواست واسه یه بار هم که شده لپش رو بکشم. با تردید دستم رو جلو بردم. ناخودآگاه تند تند نفس می کشیدم. سر انگشتام در فاصله ی یه تار مو با گونه هاش بود که اون اتفاق افتاد...
... یونگ سنگ مچ دستم رو گرفت. خشکم زد. با چشمایی که هیچ اثری از خواب آلودگی درشون وجود نداشت، بهم زل زده بود. یونگی سرش رو کج کرد و با تعجب پرسید:
ـ چیکار می کنی؟
قدرت تکلّم رو از دست داده بودم. حالا چیکار می کردم؟ تصمیم گرفتم حقیقت رو بگم:
ـ خب، راستش همیشه دوست داشتم یه بار لپت رو بکشم! میشه...؟
منتظر اجازه اش نموندم. دستم رو جلو بردم تا گونه اش رو بگیرم که عقب رفت. سرش رو به صورت افقی تکون داد و گفت:« نه! » اما من بی توجه به اون یه سمتش رفتم. یونگ سنگ که من رو میدید، هر کدوم از دست هاش رو یکی از دو طرف صورتش گذاشت و عقب عقب به سمت در رفت. منم کم نیاوردم و گفتم:
ـ یونگ سنگ! خواهش می کنم...
اما یونگ بدون توجه به حرفام همین طور به طرف در می رفت. در همون وضعیت بلند گفت:
ـ هیا! جلو نیا! گفتم جلو نیا!
لب پایینم رو بیرون دادم و با التماس بهش گفتم:
ـ مگه می خوام بخورمت؟ فقط یه بار!!!
یونگی که دستاش رو همچنان روی لپ هاش نگه داشته بود، از اتاق بیرون دوید. من هم پشت سرش شروع به دویدن کردم. یونگ سنگ پله ها رو دو تا یکی پایین رفت و در تمام این مدت حتی یه لحظه دست هاش رو بر نداشت. همین طور که دنبالش می دویدم، داد زدم:
ـ وایسا!
و در این زمان بود که یونگ سنگ بالاخره به نشیمن رسید. کیو و هیون که اونجا بودن، با شنیدن صدای فریاد من سرشون رو بلند کردن تا ببینن چه خبره و با من که دنبال یونگ سنگ کرده بودم مواجه شدند. من هم تا وارد سالن شدم، به یونگ سنگ که بالاخره دستاش رو برداشته بود نگاه کردم. بعد با خواهش گفتم:
ـ هئو یونگ سنـــــــگ!!
چشماش رو چرخوند و گفت:
ـ چیه؟ ها؟ چی می خوای؟
آروم گفتم:
ـ فقط یه بار... اومم؟
ـ آنده! شیرو... چولده آنده! ( نه! نمی خوام... به هیچ وجه! )
آهی کشیدم و با نا امیدی ساختگی سرم رو پایین انداختم. بعد طوری که اون نبینه لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:
ـ هیون جونگ؟
هیون که به یونگ سنگ خیره شده بود، از جاش بلند شد و به طرف یونگ سنگ رفت. بعد کنارش ایستاد و به من نگاه کرد و گفت:
ـ اوه؟
نیشم تا بناگوش باز شد. سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشمای یونگ سنگ و به هیون گفتم:
ـ میشه لطفا بگیریش؟
ـ چی؟
یونگ سنگ این رو گفت و با تعجب به هیون نگاه کرد. هیون جونگ دست راستش رو زیر چونه اش گذاشت و ادای فکر کردن رو در آورد. بعد بی هیچ حرفی در یه حرکت نگاهانی هر دو دست یونگ سنگ رو از پشت گرفت. یونگی سعی کرد هیون رو کنار بزنهخ اما کاملا قفل شده بود. هیون جونگ با این کار لبخند درخشانی زد و رو به من گفت:
ـ بیا!
هاج و واج وایساده بودم و به هیون نگاه می کردم. هیچ چیز نمی فهمیدم. مهم نبود کی هستم یا در چه موقعیتی قرار دارم. با لبخند هیون جونگ زمان مفهوم خودش رو از دست داده بود. دیگه چی می خواستم؟
ـ هی! اگه کاری باهاش نداری ولش کنم!؟!
با گیجی به هیون نگاه کردم. یونگ سنگ رو دیدم که تو بند دستاش زندانی شده بود. یونگ سرش رو پایین انداخته بود و باعث شده بود موهای لختش توی صورتش بریزن. WoW! این بشر چرا اینقدر خوشگل بود؟ چطور تا اون موقع متوجه نشده بودم؟؟؟ از افکارم خارج شدم. به سمت یونگ سنگ و هیون جونگ رفتم و درست روبروشون ایستادم. یونگ با نزدیک شدن من سرش رو بلند کرد و زمزمه کرد:
ـ اگه به من دست بزنی، هرر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
تهدیدش رو جدی نگرفتم و دستم رو دراز کردم. آهسته لپ اش رو بین انگشتام گرفتم و خیلی آروم کشیدم. حسم در اون لحظه وصف نشدنی بود. بعد از سال ها تونستم به آرزویی که با دیدن هر لبخند هئو یونگ سنگ از ته دلم می کردم، برسم.
ـ ولش نمی کنی؟
کیوجونگ با خنده این رو گفت. به خودم اومدم. دستم رو عقب کشیدم. یونگ سنگ با خشم نگاهم می کرد. هیون جونگ همچنان اون رو از پشت گرفته بود و ولش نمی کرد. نگاهم تو چشای هیون گره خورد. ابروهاش رو بالا داد و با خنده ی ناباورانه ای گفت:
ـ این همه قشقرق فقط واسه همین بود؟
کیوجونگ که هنوز می خندید با سر حرف هیون رو تایید کرد. با کمی خجالت سرم رو پایین انداختم. یونگ سنگ پوزخندی زد و جوری که فقط من بشنوم جواب داد:
ـ بهت اخطار داده بودم!
سرم رو بالا آوردم و با تعجب بهش نگاه کردم. همین که چشم هام رو به صورتش دوختم، همون موقع که کیوجونگ هنوز داشت می خندید و هیون هنوز دستای یونگ رو از پشت گرفته بود، اون اتفاق افتاد...
یونگ سنگ خیلی سریع سرش رو کج کرد و صورتش رو پایین آورد. برای یه ثانیه چشماش دقیقا روبروی من قرار گرفتن. توی همون یه لحظه لبخند محوی که روی صورتش نشسته بود رو دیدم و بعد دیگه هیچی نفهمیدم. چون یونگ سنگ لب های نرمش رو روی لب های من گذاشت. چشم هاش رو بسته بود. تمام وجودم گر گرفت. قلبم انقدر تند می زد که هر لحظه ممکن بود از کار بیفته. چرا لب هاش انقدر داغ بودن؟ اما ادامه داشت. لب های یونگ یه لحظه لرزیدن و بعد خیلی آهسته یه بوسه از لب هام گرفتن. دست هام یخ زده بودن. قدرت تکون خوردن نداشتم. ولی در عین حال صورتم تو آتیشی که نمی دونستم از کجا ظاهر شده می سوخت. هیچ چیز نمی شنیدم. تنها چیزی که احساس می کردم نرمی لب های یونگ بود و آتیشی که در اعماق قلبم شعله ور شده بود.
همه چیز در کمتر از 10 ثانیه اتفاق افتاد و بعد مثل یه حباب طلایی ترکید. یونگ سنگ از من جدا شد و صدا ها و رنگ ها به سر جای اولشون برگشتن. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. در یه لحظه صورت هیون و کیو دوباره ظاهر شدن و من به یاد آوردم که اون ها هم اونجا بودن. این اتفاق درست جلوی چشمای هیون افتاده بود. این جمله توی ذهنم تکرار میشد اما هیچ مفهومی رو منعکس نمی کرد. چم شده بود؟! حتی قدرت بالا آوردن انگشتام رو هم نداشتم!
هیون جونگ دست های یونگ سنگ رو ول کرد. نگاه گنگش هیچ معنایی برام نداشت. کیوجونگ بشکنی زد و رو به یونگ سنگ که داشت مچ دستش رو می مالید، گفت:
ـ براوو! براوو! پس تو هم از این کارا بلد بودی و رو نمی کردی؟ ای ناقلا...
یونگ سنگ ترجیح داد جواب کیو رو نده. ثابت سر جام ایستاده بودم و همچنان به جایی که قبلا سر یونگ سنگ قرار داشت خیره شده بودم. چرا همون طور ایستاده بودم؟ چرا نمی دویدم و با تمام قدرت پا به فرار نمی گذاشتم؟ یونگی جلوی هیون من رو بوسیده بود. اونم یه بوسه ی واقعی. یه بوسه ی خیلی خیلی واقعی! چجوری بود که کاری نمی کردم؟ اونم وقتی که یونگ سنگ...
... یونگ سنگ! نباید میزدم تو گوشش؟ اما این جوری لو می رفتیم. پس... بعدا وقتی تنها شدیم میزدمش؟ اما نه... دلم نمیومد بزنم توی گوشش. چون خیلی خوشگل می خندید...
سرم رو تکون دادم. حتما عقلم رو از دست داده بودم. دلم نمیومد بزنم تو گوشش چون خیلی خوشگل می خندید؟!! این خیلی غیرمنطقی بود. اون من رو جلوی هیون بوسیده بود! ( کیو هم که برگ چغندر!! ) همین دلیل برای کشتنش کافی بود! پس چطور نمی تونستم بزنم زیر گوشش؟
ـ به چی نگاه می کنی؟
کیوجونگ درست کنار گوشم این رو گفت. از جا پریدم. اون کی کنار من ایستاده بود؟ توجه ام به سوالش جلب شد. به چی نگاه می کردم؟ با این که چشمام کاملا باز بود، اما تازه بعد از حرف کیو رو به روم رو دیدم. یه پنجره بود. یه پنجره که به باغ پشت خونه دید داشت. اما دیوارش کجا بود؟ نگاهی به دور و برم انداختم و متوجه شدم دارم به دیوار شیشه ای سالن نگاه می کنم. نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی ساختگی با دست به یکی از درختا اشاره کردم. بعد به کیو گفتم:
ـ اون جوجوئه رو میبینی تازه از تخم در اومده؟ نگاه کن چه خوشگله...
وقتی کیو به شاخه های درخت نگاه می کرد تا چیزی رو که وجود نداشت ببینه، یواش عقب رفتم و روی کاناپه نشستم. خودم هم احساس جوجه ای رو داشتم که تازه از تخم در اومده. به اطرافم نگاه می کردم؛ اما نمی تونستم بفهمم چه خبره...
***
رها به جونگ مین که منتظر اظهار نظرش در مورد فیلمی که دیده بودن، بود نگاه کرد و گفت:
ـ من که هیچی از فیلم نفهمیدم! آخه وقتی منو میاری تماشای فیلم عاشقانه، چرا سر تمام صحنه هاش جلوی چشمام رو میگیری؟ کلّ داستان رو از دست دادم! آخه این چه حرکتی بود؟
جونگ مین به سنگ ریزه ای که جلوی پاش بود، ضربه ای زد .و گفت:
ـ آخه مناسب سنِّت نبود.
رها خنده ای کرد و گفت:
ـ چی؟ هی! این فیلم واسه افرا مثبت 14 بود. من 18 سالمه!!
جونگمین سرش رو تکون داد و گفت:
ـ نخیر! حتما اشتباه کردن! من میگم به صلاحت نبود اون رو ببینی. فهمیدی؟
رها آهی کشید و به جای جر و بحث به خط افق اشاره کرد و گفت:
ـ غروب کرد. من رو ببر خونه!
جونگمین گفت: « هوا هنوز روشنه... »
رها جیغ زد:
ـ پارک جونگ مین!
***
ـ هی هیونگ! تمومش کن!!
یاسمین این رو فریاد زد اما هیونگ جون همچنان به آب پاشیدن روی اون ادامه می داد. یاسمین که قسمت جلوی لباسش کاملا خیس شده بود، زیرلب گفت:
ـ این جوریه؟ باشه...
بعد به موج های تیره ی دریا نزدیک شد. اولین قدم رو توی آب های سرد گذاشت و خم شد. یه مشت آب برداشت و پاشید سمت هیونگ. هیونگ جون که غافلگیر شده بود، خنده ای کرد و دستاش رو واسه محافظت جلوی چشاش گرفت. یاسمین خندید و گفت:
ـ خوبه؟ همین رو می خواستی؟
هیونگ به سمت یاسمین دوید و از پشت شونه اش رو گرفت و گفت:
ـ این رو می خواستم... حالا هم میتونی آب بپاشی؟!
یاسمین خواست چیزی بگه اما حرفش تو صدای رعد گم شد. قطره های بارون آهسته شروع به باریدن کردن. چند ثانیه بعد به جای نم نم بارون، این رگبار بود که روی سر و روشون می ریخت. یاسمین دستش رو بالای سرش گرفت و برای اینکه صداش توی جر جر بارون به گوش برسه، داد زد:
ـ هی! الان یخ می زنیم. نمیای بریم تو؟
و خواست برگرده که هیونگ جلوش رو گرفت. اون هم با صدای آرومی گفت:
ـ چیه؟ تو سردت نیست؟
هیونگ کاپشنش رو در آورد و روی شونه ی یاسمین انداخت. بعد آهسته اون رو از پشت بغل کرد و سرش رو به گون اش چسبوند و زمزمه کرد:
ـ الان دیگه نه.
چند دقیقه در همون حالت موندن و بعد یاسمین دستش رو روی دستای هیونگ گذاشت و گفت:
ـ هیونگ جون؟
ـ هوم؟
ـ حوصله ات سر نرفته؟
هیونگ دستاش رو دور کمر یاس محکمتر کرد. یاسمین ادامه داد:
ـ می خوای بازی کنیم؟
اما حتی قبل از تموم شدن حرفش هیونگ شروع کرده بود. اون بین بوسه هاش به گردن یاس گفت:
ـ مطمئنی؟!
یاسمین از صبح خیلی به این موضوع فکر کرده بود. اون تصمیم خودش رو گرفته بود. می دونست به هر حال تا 8 روز دیگه همه چیزش رو از دست میده. پس بهتر بود قبل از اون روز ــ و در واقعا اون شب ــ وحشتناک هر کاری می خواد انجام بده. یاسمین خیلی خیلی آروم لب های هیونگ رو در بر گرفت و با اینکارش اون رو حتی بیشتر از قبل تحریک کرد. بعد در جواب آخرین حرفش گفت:
ـ تا آخرش...
هیونگ با شنیدن این حرف سرش رو عقب کشید و با تعجب به یاس نگاه کرد. اما یاسمین با در برگرفتن لب هاش جلوی مخالفتش رو گرفت. هیونگ هم که دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه، دستش رو زیر زانوهای اون گذاشت و بلندش کرد. بعد همون طور که می بوسیدش به سمت ویلا رفت...
هیونگ یاس رو روی تخت انداخت و خودش هم کنار اون دراز کشید. یاسمین همون طور که دکمه های لباس هیونگ رو باز می کرد، گردنش رو می بوسید. هیونگ جون هم دست چپش رو آهسته زیر باسن یاس برد و دامنش رو پاره کرد. یاسمین که نمی تونست تحمل کنه، گردن هیونگ رو گرفت و به سمت خودش کشید. هر دوشون گر گرفته بودن و نفس نفس می زدن. یاسمین گرمای آتیش عشقی رو که توی رگ هاش جریان داشت و قلبش رو به تپش واداشته بود در تمام وجودش کاملا احساس می کرد. ولی هیونگ هر لحظه بیشتر احساس گناه می کرد. نمی دونست چرا همچین حسی داره. اما هر بار می خواست جلوی خودش رو بگیره، یاس با یه حرکت وسوسه انگیز اون رو وادار به ادامه دادن می کرد.
بالاخره هیونگ تسلیم شد و بقیه ی لباس های یاس رو هم در آورد...
دو ساعت بعد بارون همچنان در حال باریدن بود. هیونگ کنار یاس روی تخت افتاده بود و نفس های تند و کوتاه می کشید. هیونگ جون نگاهی به یاس انداخت و لبخندی زد. همون موقع یه چیز گرم با دستش برخورد کرد. هیونگ جون که تعجب کرده بود، دستی روی ملافه کشید و باز همون رو حس کرد. هیونگ با وحشت دستش رو بالا آورد و تو نور مهتاب که از پنجره ی بارون خورده وارد اتاق می شد، بهش نگاه کرد. صدای قطره هایی که به سقف می خورد کل خونه رو پر کرده بود. هیونگ به مایع قرمز رنگی که از دستش سرازیر شده بود، نگاه کرد و به یاسمین که چشم هاش رو بسته بود، گفت:
ـ تـ... تو... اَ... اولین بارته؟
یاس با چشای بسته پوزخندی زد و با چهره ای که از درد تو هم فرو رفته بود، گفت:
ـ تو درباره ی من... چه فکری کردی؟!
هیونگ سرش رو تکون داد و زمزمه کرد:
ـ بـ... با..ورم ... نمیشه!
=======================

دوستان من رو نکشین! من رو اغفال کردن! اینجانب بی گناهم!!


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ