تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 28
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






            توی اتاق یونگ سنگ نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم. واقعا چه بلایی سرم اومده بود؟ حالا باید چیکار می کردم؟ اگه میدیدمش... باید چی می گفتم؟ اگه...
  اما همه چیز خیلی زودتر از اون چیزی که انتظار داشتم اتفاق افتاد. چند دقیقه بعد تقه ی آهسته ای به در خورد و یونگ سنگ وارد شد. نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. ولی یونگی خودش قبل از من شروع کرد. اون کنار من که روی تخت نشسته بودم، نشست و گفت:
  ـ قصد نداری بزنی تو گوشم؟
  با تعجب بهش نگاه کردم. یونگی پوزخندی زد و ادامه داد:
  ـ یا شاید باید یه تو گوشی به هیون بزنی... چون وقتی اون بوسیدت من رو زدی!
  با به یاد آوردن اون اتفاق تمام تنم به لرزه افتاد. حس لب های هیون چیزی نبود که به این سادگی فراموشش کنم. دهنم خشک شده بود. نمی فهمیدم منظورش از گفتن این حرف ها چیه؟! یونگ سنگ بهم نزدیک تر شد و گفت:
  ـ نمی خوای چیزی بگی؟
  آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم حرف بزنم. اما با وجود باز و بسته شدن دهنم صدایی از گلوم خارج نمیشد. یونگ سنگ دستم رو گرفت و گفت:
  ـ آروم باش!
  دستم رو از دستش بیرون کشیدم. چرا این طوری شده بودم؟ با صدایی که به سختی شنیده می شد، گفتم:
  ـ چرا اون کارو کردی؟
  سرش رو تکون داد و گفت:
  ـ مطمئنم که قبلش بهت اخطار دادم. تو چرا این جوری شدی؟ اون که فقط یه بوسه بود...
  با ناباوری گفتم:
  ـ من تمام این سال ها تو رو مثل برادر خودم میدیدم. و حالا تو...
  صورتش رو جلوتر آورد و توی چشمام زل زد. بعد پرسید:
  ـ حالا چی؟ دیگه من رو... مثل برادرت نمی بینی؟!
  با این که خودم هم به جوابم اطمینان نداشتم، اما گفتم:
  ـ البته که نه. من هنوز هم مثل قبلم. چرا باید تو رو جور دیگه ای ببینم؟ فقط خیلی شوکّه شدم!
  ـ انقدر که ممکنه من رو به چشم دیگه ای ببینی؟
  سرم رو تکون دادم. چرا این حرف ها رو می زد؟ یونگ سنگ انگشت شستش رو آهسته روی لب هاش کشید و گفت:
  ـ اگه مطمئن نیستی، می خوای یه بار دیگه امتحان کنی؟
  از روی تخت بلند شدم و گفتم:« دیوونه!!! » اما اون فقط خندید...
***
  " جیجو... صبح روز بعد "
  یاسمین چشم هاش رو باز کرد. نگاهی به هیونگ انداخت و لبخند تلخی زد. کاملا می تونست حدس بزنه چه اتفاقی در شرف وقوعه. اما با تمام وجود آرزو می کرد اشتباه کرده باشه. خیلی بی سر و صدا از جاش بلند شد. بدون اینکه هیونگ رو بیدار کنه، از تخت پایین اومد. فقط واسه احتیاط یه ملافه جلوی خودش گرفته بود. احساس ضعف می کرد؛ اما مجبور بود اینکارو انجام بده...
  بعد از یه دوش خیلی سریع به اتاقش رفت. همه چیز رو جمع کرد و توی چمدونش ریخت. لباس های بیرونش رو پوشید و وسائلش رو جلوی در گذاشت. بعد با ترس وارد اتاق هیونگ شد.
  چشمای هیونگ جون کاملا باز بود. ولی هنوز روی تخت دراز کشیده بود. دست چپش رو زیر سرش گذاشته بود و به سقف خیره شده بود. یاسمین که با بند بند وجودش آرزو داشت اشتباه کرده باشه، بغضش رو قورت داد و به سختی پرسید:
  ـ بیدار شدی؟
  هیونگ بدون اینکه کوچکترین نگاهی به یاس بندازه، فقط و فقط یه کلمه گفت. کلمه ای که یاسمین امیدوار بود هرگز از دهن اون نشنوه. کلمه ای که شروع همه ی اتفاق های هفته ی بعد بود. هیونگ فقط گفت:
  « برو! »
  یاسمین سرش رو تکون داد. می دونست این اتفاق می افته. ولی بازم انتظار این همه دردی که به یکباره به قلبش هجوم آورده بود رو نداشت. یاس به قفسه ی سینه اش چنگ زد و سعی کرد نفس های عمیق بکشه. صداش کاملا می لرزید. اون با دست های لرزون نامه ای که از قبل آماده کرده بود رو کنار تخت هیونگ گذاشت و گفت:
  ـ بخونش... دلم برات تنگ میشه. متاسفم!
  و بی هیچ حرفی از خونه بیرون رفت...
***
  " بعد از ظهر همان روز... خونه ی خوشگل دابل اس "
  توی سالن نشسته بودم و یه مجله رو ورق می زدم که کیوجونگ گفت:
  ـ به من اسبت امروز که یکشنبه است، می خوام براتون یه شام خوشمزه درست کنم که انگشتاتون رو هم باهاش بخورید. الان هم دارم میرم خرید. هیچی تو خونه نداریم. کی باهام میاد؟
  جونگمین ستش رو بالا برد و گفت:
  ـ فقط 5 دقیقه بهم وقت بده تا ماشین رو بیارم.
  کیو سری تکون داد و گفت:
  ـ منتظرم!
  و از در بیرون رفت. با نگاهی به رها اشاره کردم اون هم بره. اما با سر مخالفت کرد. منم بیشتر اصرار نکردم و دوباره مشغول ورق زدن مجله ام شدم. چند دقیقه بعد صدای یونگ سنگ رو شنیدم و برای دومین بار سرم رو بلند کردم. یونگ سنگ به هیون جونگ گفت:
  ـ حالا که بعد از مدت ها یکشنبه آزادیم، چرا نریم بیرون؟ لیدر... بیا دیگه!
  بعد با سر به من و رها اشاره کرد و ادامه داد:
  ـ دخترا رو هم می بریم... اومم؟
  رها که به طرف اتاقش می رفت گفت:
  ـ اگه می خوای خودت برو.
  لبخندی زدم و از جام بلند شدم. کنار هیون نشستم و بهش گفتم:
  ـ بیا دیگه! به خاطر من...
  هیون بدون هیچ حرفی تو چشمام خیره شد. تعجب تو تک تک اجزای صورتش کاملا مشهود بود. تند تند گفتم:
  ـ اگه تو نیای، منم نمیام. اون وقت یونگی هم مجبور میشه تو خونه بمونه. بعد حوصله اش سر میره. در نتیجه من رو اذیت می کنه. بیا دیگه!!
  هیون جونگ که از پر حرفی من خنده اش گرفته بود، با سر قبول کرد و گفت:
  ـ باشه...
  یونگ سنگ که با نگاه گنگش به من خیره شده بود، به طرف اتاقش رفت تا آماده شه. نمی دونستم نظرش راجع به این عکس العمل من چیه... وقتی یونگی رفت هیون نگاهی به من انداخت و پرسید:
  ـ گفتی "
یونگی" ؟
  و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از اون جا رفت. من هم به سمت اتاقی که رها توش بود رفتم و بدون در زدن وارد شدم. رها روی تخت نشسته بود و صدای هق هق آهسته اش به سختی به گوش می رسید. آهسته رفتم کنارش و گفتم:
  ـ هی! باز چی شده؟
  آهسته بهم جواب داد:
  ـ دیروز...
  ـ اما تو که گفتی دیروز خیلی خوش گذشته!
  ـ آره؛ ولی وقتی داشتیم بر می گشتیم... توی... ماشین...
  ـ رها! میگی چی شده یا از خودش بپرسم؟
  ـ نه! بهت میگم... اون گفت... گفت هنوز هم منو مثل خواهر کوچیکترش می بینه. فقط... فقط همین!
  آهی کشیدم و گفتم:
  ـ هی! همین که اونا ما رو می شناسن و اصلا می دونن که توی این دنیا وجود داریم هم خیلیه! این طور فکر نمی کنی؟
  سرش رو به شدت تکون داد و گفت:
  ـ نمیدونم. شاید باید ... میشه تنهام بذاری؟
  لبخندی بهش زدم و از اتاقش بیرون رفتم. چطور می تونستم بهش کمک کنم؟ سعی کردم فعلا روی چیزای مهم تر تمرکز کنم. مثل اینکه واسه ی بیرون رفتن با یونگی و هیون باید چی بپوشم...
***
  یاسمین با احتیاط دستش رو روی زنگ گذاشت و با تردید فشار داد. چند ثانیه بعد صدای خشک و خشن کسی که ازش نفرت داشت بالاخره به گوش رسید. اون صدای خش دار گفت:
  ـ بالاخره اومدی!
  در باز شد. یاسمین که هرگز فکر نمی کرد خودش با پای خودش وارد این خونه بشه، با ترس وارد شد. یه کم بعد پیرمردی 56 ساله که موهای خاکستری رنگش به سفیدی می زد، جلوی اون ظاهر شد. یاس که هر لحظه تلاش می کرد تا بغضش نشکنه، آهسته گفت:
  ـ یونگ چان! امیدوار بودم دیگه هرگز نبینمت.
  پیرمرد نیشخند زشتی زد و جواب داد:
  ـ اما از این به بعد هر روز من رو می بینی... چون یه هفته ی دیگه تا ابد مال من میشی!
  بعد دستش رو جلو برد و با انگشت چروکش گونه ی یاس رو نوازش کرد. یاسمین که یه قطره اشک روی گونه اش خودنمایی می کرد، خودش رو عقب کشید و به تندی گفت:
  ـ به من دست نزن!
  ـ شاید الان بتونی این حرف رو بزنی، ولی...
  ـ پس بذار از فرصتم استفاده کنم... گمشو...


  " جیجو... ویلای دابل اس "
  هیونگ جون توی اتاقش نشسته بود و با احساساتش کلنجار می رفت.
  فقط یه حس گناه... شاید اصلا واسش مهم نبود که یاسمینی وجود داشته یا داره یا خواهد داشت... ولی احساس گناه چیزی بود که آزارش می داد و بغضی که گلوشو گرفته بود هم مال همین حس بود. نمی دونست چی کار کنه، فقط می دونست نباید دنبال یاسمین بره. حسی بهش نداشت که بخواد برش گردونه...
  نیم نگاهی به نامه ای که یاسمین براش گذاشته بود انداخت و برش داشت. در پاکت رو که باز کرد یه کاغذ و یه کارت سفید بیرون افتاد. کاغذ با احتیاط باز کرد و شروع کرد به خوندنش:
  « سلام!
  خب، نمی دونم چجوری نامه رو شروع کنم، کاره سختیه. باور کن. امیدوارم هیچ وقت توی این وضعیت قرار نگیری؛ وقتی که داری این رو می خونی من رفتم، یعنی تو خواستی که برم... متاسفم... متاسفم که...
  تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا اخلاق من بعد از روز بیمارستان عوض شد؟ واسه ی دلیل این موضع متاسفم. ولی بدون فقط به خاطر خودت بوده. اگه بعد ها فهمیدی که چرا اینکارو کردم، بدون که اگه دوستت نداشتم یا برام مهم نبودی هیچ وقت این کارو انجام نمی دادم...
  اون کارتی که برات گذاشتم واسه یه هفته ی دیگست. امیدوارم بیای... جای یه اسم توش خالیه. می تونی هر کسی رو بیاری. نمیگم واسه چیه، چون ازش وحشت دارم.
  آخرین حرفم اینه که من همیشه دوستت دارم، بیادتم و دلم برات تنگ میشه. خوشحالم که اولین بار با تو بودم و بدون هر وقت که بخوای میتونی من رو به دست بیاری.
یاسمین! »
  وقتی هیونگ نامه رو تموم کرد وحشتی وجودش رو فرا گرفت که تا اون موقع هرگز تجربه نکرده بود. وحشتی که وقتی اون کارت رو دید... باورش نمیشد به همین راحتی یاسمین رو از دست داده...
***
  ـ بذار من امتحان کنم.
  هیون جونگ این رو گفت و به من اشاره کرد دست از سر یونگ سنگ بردارم. باورم نمیشد می خواد اینکارو انجام بده. یونگی که حرصش گرفته بود زیرلب به من گفت:
  ـ آخرش کار خودت رو کردی... هی هیون جونگ! نمی خواد زحمت بکشی. خودم براش می گیرم.
  هیون سرش رو برگردوند و با لبخند کوچیکی به من نگاه کرد. بعد به یونگ سنگ گفت:
  ـ دو ساعت داشت بهت التماس می کرد، چرا الان که من اومدم قبول می کنی؟ اصلا نمی فهمم واسه چی تحملت می کنه...
  یونگ سنگ که زیرلب غرولند می کرد، به سمت مسئول باجه رفت و 5 تا توپ گرفت. بعد کنار هیون که آماده ی اولین پرتاب بود ایستاد و بهش گفت:
  ـ شرط می بندی؟
  هیون اولین توپ رو برداشت و مستقیم توی حلقه ی 100 امتیازی انداخت و جواب داد:
  ـ چرا که نه؟ اونم وقتی که کاملا مشخصه کی می بره...
  یونگی ابروهاش رو بالا داد و توپش رو خیلی ساده توی حلقه ی 150 امتیازی انداخت. بعد با لبخند کجی گفت:
  ـ مطمئنی؟
  هیون در جواب با دومین توپش 200 امتیاز گرفت و همون طور که سومی رو توی دستش می چرخوند پرسید:
  ـ سر چی؟
  یونگ سنگ با گرفتن 150 امتیاز دیگه با هیون مساوی شد و با نیش باز جواب داد:
  ـ هر چیزی که تو بگی...
  هیون جونگ که با سومین پرتاب 500 امتیازی شده بود، با بی تفاوتی گفت:
  ـ هر کس برد مسیر بعدیمون رو انتخاب کنه.
  ـ قبوله!
  این رو یونگی همزمان با یه پرتاب 300 امتیازی گفت. مجموع امتیاز هاشون تا اینجا 600 به 500 به نفع یونگ سنگ بود. من که از اول اصرار داشتم این بازی رو انجام بدیم، حالا با نگرانی به اون دو تا نگاه می کردم و نمیدونستم کدومشون برنده میشن. هر نفر 2 پرتاب دیگه داشت و با اینکه یونگی صد امتیاز جلوتر بود اما هیون خیلی مطمئن به نظر می رسید. یونگ با چهارمین پرتابش 300 امتیاز دیگه نصیب خودش کرد اما هیون فقط 200 تا گرفت. یونگ سنگ که خیلی به خودش ایمان داشت با آخرین پرتاب مجموع امتیازاتش رو به 1200 رسوند و به نظر می رسید دیگه چیزی جلوش رو نمیگیره. ولی هیون جونگ در یه حرکت غیر منتظره توپش رو توی بالاترین حلقه که 500 امتیاز داشت انداخت و هر دو مساوی شدند.
  من که تا اون لحظه نفسم رو در سینه حبس کرده بودم، خنده ای کردم و به سمت اون دو تا که نفری یه عروسک دستشون بود رفتم. هیون جونگ خرسی رو که برده بود، دستم داد و با مهربونی گفت:
  ـ اینم از جایزه ای که می خواستی.
  باورم نمیشد. اون خود کیم هیون جونگ بود که داشت یه خرس عروسکی به من میداد. یه خرس قهوه ای رنگ با چشمای درشت و صورت بامزه. چیزی نمونده بود همونجا از خوشحالی جیغ بکشم و بالا و پایین بپرم! ولی این اتفاق نیافتاد. من فقط ساکت و بی حرکت سر جام خشکم زده بود. یونگ سنگ که حدس می زد خیلی شوکّه شده باشم، آهی کشید و اون دستم رو که چیزی توش نبود گرفت. بعد انگشتام رو دور گردن زرافه ای که برده بود حلقه کرد و گفت:
  ـ سر من رو به خاطر این بردی دیگه؟! بیا... مال تو! حالا ولم می کنی؟
  هیون که تعجب کرده بود گفت:
  ـ یونگ سنگ! من فکر می کردم تو وقتی کسی رو دوست داشته باشی خیلی مهربون میشی. اون دوست دخترته...
  یونگی چرخشی به چشماش داد و گفت:
  ـ آخه خیلی اذیت می کنه...
  من که بالاخره یادم افتاده بود چجوری باید حرف بزنم، گفتم:
  ـ این تویی که همیشه من رو اذیت می کنی! ولی به هر حال...
  زرافه ام رو بالا گرفتم و ادامه دادم:
  ـ به خاطر این ممنون!
  بعد به طرف هیون رفتم و روبروش ایستادم. روی پنجه ی پا بلند شدم و خیلی سریع گونه اش رو بوسیدم. بعد به خرسم اشاره کردم و گفتم:
  ـ قول میدم همیشه مراقبش باشم... ممنون!
  هیون جونگ که یه مقدار تعجب کرده بود، با تردید لبخندی به من زد و به یونگ سنگ نگاه کرد. یونگی که احساس می کرد داریم لو میریم، سریع بازوم رو گرفت و من رو کشید به سمت خودش و با چشم غره ای گفت:
  ـ یـا! چیکار می کنی؟ دوست پسرت اینجا ایستاده، اون وقت تو...
  بعد جوری که انگار خیلی ناراحته زیرلب شروع به غرغر کرد. به طرف هیون رفتم و عروسکام رو دستش دادم و گفتم:
  ـ یه لحظه اینا رو نگه دار!
  بعد رفتم جلوی یونگ سنگ و با خیره شدن به چشاش دستم رو دور گردنش حلقه کردم. سعی کردم وجود هیون رو فراموش کنم و صورتم رو جلو بردم. لب هام رو به گونه اش چسبوندم و چشمام رو بستم. عطر نفس های یونگ سنگ وجودم رو پر کرد. گرمای پوستش بهم آرامش میداد. چند ثانیه همون طور موندم و بعد خیلی سریع ازش جدا شدم. خنده ای زورکی کردم و خواستم عقب برم که محکم بغلم کرد. بعد بلند گفت:
  ـ آشتی؟
  نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو آروم کنم و گفتم:
  ـ آره!!
  ولم کرد. احساس می کردم تازه از خواب بیدار شدم. عروسکام رو از دست هیون گرفتم و صورتم رو که از خجالت سرخ شده بود پایین انداختم. هیون جونگ در تلاش برای عوض کردن جو حاکم بر فضا صداش رو صاف کرد و گفت:
  ـ خب، حالا کجا بریم؟
  یونگ سنگ که ظاهرا قصد داشت در عوض کردن حس و حال به هیون جونگ کمک کنه، گفت:
  ـ مساوی شدیم. پس... کی باید تصمیم بگیره؟
  مشتاقانه سرم رو بلند کردم تا فکری که به سرم زده بود رو عملی کنم که گوشیم زنگ خورد. فاطیما بود. با نگاه عذر خواهانه ای به اون دو تا جواب تلفنم رو دادم: ( مکالمه ی بین ما فارسیه. )
  ـ بله؟
  ـ هدی!! بدبخت شدم! امشب باید واسه یه ایل غذا درست کنم، اما حتی نمیدونم باید چی بپزم!
  ـ آخی... باید بگم خیلی بد موقع مزاحم شدی... با عشقم و دوست پسرم بیرونم.
  ـ ایش. لوس! نمی تونی حداقل پیشنهاد بدی چی بپزم؟
  ـ نه!
  ـ مرسی.
  ـ خواهش. حالا واسه کی هست؟
  ـ کل خاندان آقامون! اگه من کله ی این مین جائه رو نکندم!! پسره ی...
  ـ هی! توهین نکن. پسر به این گلی، آقایی، جیگری...
  ـ هدی!!!
  ـ باشه باشه. منو نزن!! میگم که... اگه سکته نمی کنی یکی رو می فرستم کارت رو راه بندازه!
  ـ جون من؟ حالا کی هست؟
  ـ کیم کیو جونگ!!
  ـ جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! فرت شدم! چرا باید سکته کنم؟ من که تو نیستم...
  ـ آورین! آدرست رو اس کن. بقیه ش با من...
  ـ پس فعلا!
  اس ام اسش رسید. سریع آدرس رو همراه با یه پیام کوتاه به کیو اس کردم. میدونستم کمکش می کنه... همون موقع صدای سرفه ی یونگی من رو به خودم آورد. اون و هیون جونگ با تعجب به من نگاه می کردن. خندیدم و گفتم:
  ـ حالا که هیچ کدومتون شرط رو نبردین، من میگم کجا بریم!
  بعد هر کدوم از دستام رو دور بازوی یکیشون حلقه کردم و همون طور که می کشیدمشون با خوشحالی گفتم:
  ـ کاجا! ( بیایید بریم! )
==============================
  پایان این پارت !



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ