تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 29
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






          جونگ مین پرسید:
  ـ چی شده کیو؟ کی بهت اس داد؟
  کیوجونگ که با اخم کوچیکی به فکر فرو رفته بود، گفت:
  ـ اوه؟ اِ... هدی بود. گفت با یونگ و هیون بیرونه. واسه شام نمیان...
  بعد همونطور که گل هایی که خریده بود رو روی صندلی عقب ماشین می گذاشت، ادامه داد:
  ـ هی جونگ مین! من یه کم کار دارم. قراره به دخترعموش کمک کنم. باهام میای؟
  جونگ مین چونه اش رو خاروند و گفت:
  ـ اومم... نه! حتما رها تنهاست.
  کیوجونگ با نگرانی پرسید:
  ـ پس شام چی؟
  جونگ مین ماشین رو روشن کرد و گفت:
  ـ تو راه یه چیزی می خرم. کجا میری؟ میرسونمت...
  کیوجونگ نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:
  ـ فروشگاه مرکزی سئول!
  15 دقیقه بعد کیو از جونگ مین خداحافظی کرد و وارد مرکز خرید بزرگی که همیشه ازش خرید می کرد شد. یه زنگ به فاطیما زد و جاش رو پیدا کرد. اون درست زیر تابلوی سبزیجات ایستاده بود و در جستجوی کیو اطراف رو نگاه می کرد. فاطیما به محض دیدن کیوجونگ به سمتش رفت و خودش رو معرفی کرد. چند دقیقه بعد اونا در حال راه رفتن بین قفسه ها بودن...
  کیو: خب، حالا چند نفرن؟
  فاطیما: اومم... حدود 20 – 30 نفر!
  کیو: همین؟!! ... خدای من! چه خبره؟
  فاطیما: هیچی! فقط کل خاندان شوهرم تصمیم گرفتن بعد از 5 سال یه سری به ما بزنن...!
  کیو: بـــــــــله! به هر حال... چی میخوای درست کنی؟
  فاطیما: خب... مشکل دقیقا همین جاست. نمیدونم!!
  کیوجونگ خندید و گفت:
  ـ ولی من میدونم!
  ـ چی؟
  ـ می فهمی...
  بعد چرخ دستی رو هل داد و به سمت بخش گوشت رفت. فاطیما که سردرگم شده بود، دنبال کیوجونگ دوید...
***
  یاسمین رو تخت مجللش نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت. تمام خاطراتی که با هیونگ داشت، دونه دونه جلوی چشاش ظاهر می شد. اون شب تو باغ... کنار اون درخت... وقتی تو بیمارستان بوسیدش... وقتی با شوق و ذوق در مورد رقص شون حرف می زد...
  یاد جیجو افتاد. یاد لبخندی که روی لبای هیونگ نشسته بود. یاد میزی که خودش واسه یاسمین چیده بود. یاد چشماش... و یاد اون شب بارونی. وقتی یاسمین همه چیزش رو به هیونگ داد...
  با به خاطر آوردن شب گذشته بین اشکاش لبخند زد. با این که مدت زیادی نگذشته بود، همه چیز مثل یه رویا به نظر می رسید. یه رویای شیرین. رویایی که حتی یه روز هم دووم نیاورده بود. چشم هاش رو بست. دلش واسه هیونگ تنگ شده بود.
  با وارد شدن یونگ چان یاس چشاش رو باز کرد. از اینکه ببیندش متنفر بود. از اینکه توی اتاقش راه می رفت متنفر بود. ولی هیچ کاری نمی تونست بکنه. لب های یاسمین از شدت گریه می لرزیدن. یونگ چان روی تخت یاس نشست و انگشت شستش رو روی لب هاش گذاشت. یاسمین خودش رو جمع کرد و عقب رفت. یونگ چان با دیدن این حرکت یاس عصبی شد. آهسته و با لحن تهدید آمیزی گفت:
  ـ چی شده؟ باز داری به اون عوضی فکر می کنی؟ ها؟
  یاسمین سرش رو با شدت تکون داد. کاملا مصمم بود هیونگ رو از این ماجرا دور نگه داره. یونگ چان گفت:
  ـ پس بالاخره فراموشش کردی؟ دیگه هیچ حسی بهش نداری؟
  یاسمین آب دهانش رو قورت داد و با صدایی که به زور صاف نگه داشته بود، گفت:
  ـ آره!
  یونگ چان شونه های یاس رو گرفت و زمزمه کرد:
  ـ پس بالاخره مال من شدی...
  بعد سرش رو جلو برد و لب های پوسته پوسته ش رو روی لب های یاس گذاشت. یاسمین که خیلی شوکه شده بود، دستاش رو محکم به سینه ی پیرمرد فشار می داد. اما بی فایده بود. امکان نداشت زورش به اون برسه. یاس با نا امیدی به یونگ چان مشت می زد ولی اون همچنان لب های یاس رو می بوسید. وحشت یاس با رفتن دست یونگ چان به زیر لباسش چند برابر شد. نمی تونست اجازه بده این اتفاق بیفته...
  یاسمین آروم گرفت. یونگ چان هم که فکر می کر تسلیم شده، دستش رو شل کرد. یاسمین هم لب هاش رو حرکت داد تا وانمود کنه میخواد باهاش همراهی کنه اما یهو لب های اون رو گاز گرفت. یونگ چان که شوکه شده بود، فریادی کشید و از یاس دور شد.
  یاسمین از جاش بلند شد و به طرف در اتاق دوید. اما درست قبل از اینکه بیرون بره، دست یونگ چان در رو بست. صدای تق آهسته ای که نشونه ی قفل شدن در بود، باعث شد یاسمین بیشتر از هر وقتی خودش رو در معرض خطر ببینه. با ترس روش رو برگردوند و با صورت خشمگین یونگ چان مواجه شد. پیرمرد دستاش رو دو طرف صورت وحشت زده ی یاسمین گذاشت و گفت:
  ـ پس چی شد؟ این فراموش کردنت بود؟ ها؟ جواب منو بده!!
  یاسمین که دیگه قدرت پنهان کردن چیزی رو نداشت، سرش رو پایین انداخت و گفت:
  ـ باشه... بهت میگم! من...
  یاس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
  ـ دوستش دارم. هنوز هم دوستش دارم. هرگز نمی تونم فراموشش کنم...
  بعد سرش رو بالا آورد و نگاهش رو تو چشای یونگ چان دوخت:
  ـ حتی اگه اون نبود، هرگز عاشق پیرمرد نفرت انگیزی مثل تو نمی شدم!!
  یونگ چان با شنیدن این حرف دیوونه شد. بازوی یاسمین رو گرفت و پرتش کرد روی تخت. یاسمین که درد شدیدی رو در پهلوش احساس می کرد، آهسته شروع به هق هق کرد. پیرمرد که با بی رحمی تمام به یاس نگاه می کرد، کمربندش رو در آورد و گفت:
  ـ گفتی دوستش داری؟ آره؟؟؟
  یاسمین با اینکه می ترسید حرفی بزنه، زبون باز کرد:
  ـ آره. دوسش دارم!
  یونگ چان عصبانی تر از قبل ضربه ای به پشت یاس زد و ادامه داد:
  ـ عاشقشی؟؟
  یاسمین با دومین ضربه احساس کرد ستون فقراتش داره دو تیکه میشه. یونگ چان داد زد:
  ـ هنوزم اونو می خوای؟ ها؟
  و ضربه ی دیگه ای نصیب یاسمین کرد. بعد بی توجه به اون که از درد ناله می کرد، گفت:
  ـ اینم واسه اینکه دیگه رو حرف من حرف نزنی!
  و یه بار دیگه کمربندش رو به حرکت درآورد... یاسمین که دیگه نمی تونست تحمل کنه، به نفس نفس زدن افتاده بود. یونگ چان که از اتاق بیرون می رفت، گفت:
  ـ دیگه نمی خوام اسم اون عوضی رو بشنوم!
  و یاسمین رو در همون حال تنها گذاشت...
***
  یونگ سنگ نگاهی به اطراف انداخت و با تعجب گفت:
  ـ اینجا کجاست؟
  سرم رو تکون دادم و با خوشحالی گفتم:
  ـ نمیدونم!!
  هیون جونگ که واسه استتار کلاه سوییشرتش رو تا نزدیک چشاش جلو کشیده بود، پرسید:
  ـ منظورت چیه؟ تو ما رو آوردی یه دکه ی خیابونی بعد نمیدونی اینجا کجاست؟!
  لپ هام رو یه لحظه باد کردم و بعد جواب دادم:
  ـ نه! همیشه دوست داشتم به یه همچین جایی بیام. اما کسی نبود که باهاش بیام...
  یونگ سنگ ناراضی به نظر می رسید. ولی هیون بی هیچ حرفی یکی از صندلی ها رو واسم عقب کشید. منم لبخند تشکر آمیزی زدم و نشستم. بعد به یونگی که هنوز مردد به نظر میومد، گفتم:
  ـ اگه ناراحتی می تونیم بریم یه جای دیگه...
  اما یونگ بی هیچ حرفی سر جاش نشست. با شوق و ذوق پرسیدم:
  ـ خب شما معمولا تو یه جایی مثل این چی می خورید؟
  هیون و یونگ نگاه معنا داری به هم انداختن. هیون جونگ با اشاره ی دست زنی که مسئول اونجا بود رو خبر کرد و گفت:
  ـ آجوما... برامون رامن بیار... با ودکا!
  اون زن سریع سفارش مون رو آورد. هیون جونگ و یونگ سنگ گیلاس هاشون رو پر کردن. اما به محض اینکه من خواستم بطری رو بردارم، هیون با چاپ استیکش محکم زد پشت دستم. آخ بلندی گفتم و تقریبا داد زدم:
  ـ چیکار میکنی؟
  هیون هم در حالی که بطری رو در دور ترین نقطه ی ممکن از من می گذاشت جواب داد:
  ـ کی گفته تو اجازه داری ودکا بخوری؟
  و گیلاسش رو در یه حرکت خالی کرد. میدونستم اعتراض من به هیچ نتیجه ای نمی رسه. پس فقط به نگاه خصمانه ای اکتفا کردم. ولی هیون انگار نه انگار من دارم با چشمام می خورمش، مشغول خوردن شد. یونگ سنگ هم نگاه کوتاهی به من انداخت و شروع کرد.
  یه ساعت بعد اونا در حال خالی کردن دومین بطری بودن...
  هیون: هیوووونگ! ( داداش! ) آخه چرا؟ چرا باید به خاطر من بمیره؟!
  یونگ: هه... چند بار بگم؟ تقصیر... تو... نبود!
  هیون: اون به خاطر من مرد.
  یونگ: نه! اون خودش مست کرده، خودش با اون حال رانندگی کرده، خودش تصادف کرده، خودش هم مرده. مگه نه؟
  هیون: اون دوستم بود. ولی به خاطر من مرد. بخاطر من... اگه فقط...
  یونگ سنگ که با حالت عجیبی به اطراف نگاه می کرد و یه کم گیج میزد گفت:
  ـ هی پسر! اون رو بیخیال... بیا آواز بخونیم!
  هیون جونگ بی توجه به یونگی که داشت Let it go رو زمزمه میکرد، زیرلب ادامه داد:
  ـ به خاطر من مرد. من... تقصیره منه!!
  به هر دو شون نگاه کردم. یونگ سنگ که همچنان درگیر آهنگش بود و بیهوده تلاش می کرد با یه دست رقصش رو انجان بده. هیون جونگ هم به صحبت زیر لبیش که ظاهرا مخاطبی جز خودش نداشت، ادامه میداد و خودش رو مقصر خطاب می کرد. آهی کشیدم و با دست به پیشونیم زدم. به نظر می رسید با دو تا پسر مست طرفم...
  یه بار دیگه بر اندازشون کردم. هنوز کنترل رفتارشون رو داشتن و هیون حتی هوشیار تر از یونگی به نظر می رسید. روی حرفایی که میزد تمرکز کردم:
  ـ چرا باید به خاطر من بمیره؟ ها؟ ...
  سعی کردم توجه اش رو به خودم جلب کنم. بهش گفتم:
  ـ هی! کیم هیون جونگ!! به خاطر اون دختره که مرده ناراحتی؟
  سرش رو بالا آورد و تو چشام زل زد. نمی تونستم چیزی رو از حالت نگاهش تشخیص بدم. چند ثانیه در سکوت بهم خیره شد و بعد با صدای گرفته ای جواب داد:
  ـآره. اون به خاطر من مرد!
  چشمام رو تنگ کردم و گفتم:
  ـ اما تو که دوستش نداشتی؛ داشتی؟
  یونگ سنگ که انگار آهنگش تموم شده بود، حالا به حرفای ما گوش می داد. هیون جونگ جواب داد:
  ـ نه! حتی یه ذره...
  یونگ سنگ سریع دنباله ی حرفم رو گرفت و با لحن کشداری به هیون گفت:
  ـ هیونگ نیم! ببین، حتی این کوچولوی 18 ساله هم فهمید... پس چرا تو نمیخوای قبول کنی؟
  بعد انگشتش رو به سمت من گرفت و گفت:
  ـ درست میگم؟!
  خنده ام رو خوردم و خیلی جدی سر تکون دادم. هیون که همچنان دپرس به نظر میومد، اخم کرد. بعد با کمی فکر گفت:
  ـ اون که دوستم داشت!
  یونگ گیلاس هاشون رو واسه چندمین بار پر کرد و مال خودش رو سریع بالا انداخت. بعد در حالی که قیافش از طعم تلخ اون در هم رفته بود، پوزخند زد و گفت:
  ـ اینم حرفیه!
  باید می دونستم یونگ سنگ با این حال نمی تونه اوضاع رو کنترل کنه. پس وسط پریدم و گفتم:
  ـ خب، اون تو رو دوست داشت، اما تو دوستش نداشتی. حالا اون مرده. اما... مطمئنی به خاطر تو بوده؟
  هیون که پیشونیش در تلاش برای درک حرف های من چین خورده بود، به فکر فرو رفت. اگه واقعا تقصیر اون نبود چی؟ آهسته به من نگاه کرد. اما قبل از اینکه بیشتر به مخش فشار بیاره و سعی کنه هوشیار شه، یونگ سنگ شروع به صحبت کرد:
  ـ میشه دیگه راجع به اون دختره حرف نزنیم؟ من ازش خوشم نمیومد!
  هیون جونگ که حواسش پرت شده بود، ودکای تلخش رو مزه مزه کرد و با تکون سر موافقتش رو اعلام کرد. تو دلم کلی از دست یونگ عصبانی شدم. چطور می تونست حالا که انقدر خوب پیش رفته بودم، همه چیز رو به هم بریزه؟ اما دو ثانیه بعد متوجه شدم چطور... اون اصلا نمی فهمید چیکار میکنه!
  یونگ سنگ که لبخند گل و گشادی روی لب هاش به چشم می خورد، یه دستش رو دور گردن من انداخت و به سمت خودش کشید. من هم که نزدیک بود تعادل خودم رو از دست بدم، به ناچار کت چرمش رو چسبیدم. یونگ سنگ که گونه اش به صورتم چسبیده بود، رو به هیون کرد و گفت:
  ـ بیا در مورد این حرف بزنیم...
  بعد با دست آزادش باز گیلاسش رو پر کرد و همون طور که انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفته بود، بریده بریده گفت:
  ـ نیگاش کن... خوشگل نیست؟
  نگاهم روی گیلاسی که تازه خالی کرده بود، بلند گفتم:
  ـ ولم کن...
  توجه نکرد. فقط حلقه ی دست چپش رو دور گردنم تنگ تر کرد و فاصله ی صورتش رو بیشتر. نگاهش به چشمام دوخته شده بود. یونگ سنگ بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره، به هیون گفت:
  ـ چشماش که درشته...
  بعد انگشت شست دست راستش رو آهسته روی لب هام کشید. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. یونگ سنگ ادامه داد:
  ـ لب هاش هم...
  حرفش رو ادامه نداد. به من خیره شده بود. جوری بهم نگاه می کرد که انگار اولین باره من رو می بینه. مسیر نگاهش مقصدی جز لب هام نداشت. لبخند کوچیکی گوشه ی لبش نشست. چقدر صورتش بانمک شده بود... ولی من صبر ندادم تا ذهنم از این افکار پر شه؛ خیلی سریع هلش دادم عقب و ازش جدا شدم. بعد همونطور که گردنم رو می مالیدم، گفتم:
  ـ هئو یونگ سنگ! تو مستی...
  هیون جونگ که بدجوری به گیلاسش خیره شده بود، سرش رو بلند کرد و پرسید:
  ـ منم مستم؟
  با ناباوری سرم رو تکون دادم. حالا دیگه جدی جدی با دو تا پسر مست طرف بودم و من حتی نمی تونستم از عهدی ی یکیشون بر بیام!
  یونگ سنگ یه گیلاس دیگه هم بالا انداخت و گفت:
  ـ خیلی وقت بود این همه نخورده بودم...
  بعد نگاه شیطنت آمیزی به من که به هیون نگاه می کردم انداخت و گفت:
  ـ هیون جونگ هیونگ!
  هیون که اسم خودش رو می شنید، آروم سرش رو بلند کرد و با نگاهی منتظر حرف یونگ شد. یونگ سنگ با سر به من اشاره کرد و گفت:
  ـ میدونستی این چقدر دوستت داره؟
  هیون جونگ با تعجب به من نگاه کرد. مونده بودم چی بگم که یونگ ادامه داد:
  ـ اون...
===============================
خماری! به نظرتون یونگ سنگ میخواد به هیون چی بگه؟
ممنون که خوندین! کوماوو...
منتظر قسمت بعدی باشید.
آنیو!


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ