تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 30
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






         
یونگ سنگ نگاهی به اطراف انداخت و با تعجب گفت:
  ـ اینجا کجاست؟
  سرم رو تکون دادم و با خوشحالی گفتم:
  ـ نمیدونم!!
  هیون جونگ که واسه استتار کلاه سوییشرتش رو تا نزدیک چشاش جلو کشیده بود، پرسید:
  ـ منظورت چیه؟ تو ما رو آوردی یه دکه ی خیابونی بعد نمیدونی اینجا کجاست؟!
  لپ هام رو یه لحظه باد کردم و بعد جواب دادم:
  ـ نه! همیشه دوست داشتم به یه همچین جایی بیام. اما کسی نبود که باهاش بیام...
  یونگ سنگ ناراضی به نظر می رسید. ولی هیون بی هیچ حرفی یکی از صندلی ها رو واسم عقب کشید. منم لبخند تشکر آمیزی زدم و نشستم. بعد به یونگی که هنوز مردد به نظر میومد، گفتم:
  ـ اگه ناراحتی می تونیم بریم یه جای دیگه...
  اما یونگ بی هیچ حرفی سر جاش نشست. با شوق و ذوق پرسیدم:
  ـ خب شما معمولا تو یه جایی مثل این چی می خورید؟
  هیون و یونگ نگاه معنا داری به هم انداختن. هیون جونگ با اشاره ی دست زنی که مسئول اونجا بود رو خبر کرد و گفت:
  ـ آجوما... برامون رامن بیار... با ودکا!
  اون زن سریع سفارش مون رو آورد. هیون جونگ و یونگ سنگ گیلاس هاشون رو پر کردن. اما به محض اینکه من خواستم بطری رو بردارم، هیون با چاپ استیکش محکم زد پشت دستم. آخ بلندی گفتم و تقریبا داد زدم:
  ـ چیکار میکنی؟
  هیون هم در حالی که بطری رو در دور ترین نقطه ی ممکن از من می گذاشت جواب داد:
  ـ کی گفته تو اجازه داری ودکا بخوری؟
  و گیلاسش رو در یه حرکت خالی کرد. میدونستم اعتراض من به هیچ نتیجه ای نمی رسه. پس فقط به نگاه خصمانه ای اکتفا کردم. ولی هیون انگار نه انگار من دارم با چشمام می خورمش، مشغول خوردن شد. یونگ سنگ هم نگاه کوتاهی به من انداخت و شروع کرد.
  یه ساعت بعد اونا در حال خالی کردن دومین بطری بودن...
  هیون: هیوووونگ! ( داداش! ) آخه چرا؟ چرا باید به خاطر من بمیره؟!
  یونگ: هه... چند بار بگم؟ تقصیر... تو... نبود!
  هیون: اون به خاطر من مرد.
  یونگ: نه! اون خودش مست کرده، خودش با اون حال رانندگی کرده، خودش تصادف کرده، خودش هم مرده. مگه نه؟
  هیون: اون دوستم بود. ولی به خاطر من مرد. بخاطر من... اگه فقط...
  یونگ سنگ که با حالت عجیبی به اطراف نگاه می کرد و یه کم گیج میزد گفت:
ـ هی پسر! اون رو بیخیال... بیا آواز بخونیم!
هیون جونگ بی توجه به یونگی که داشت Let it go رو زمزمه میکرد، زیرلب ادامه داد:
ـ به خاطر من مرد. من... تقصیره منه!!
به هر دو شون نگاه کردم. یونگ سنگ که همچنان درگیر آهنگش بود و بیهوده تلاش می کرد با یه دست رقصش رو انجان بده. هیون جونگ هم به صحبت زیر لبیش که ظاهرا مخاطبی جز خودش نداشت، ادامه میداد و خودش رو مقصر خطاب می کرد. آهی کشیدم و با دست به پیشونیم زدم. به نظر می رسید با دو تا پسر مست طرفم...
یه بار دیگه بر اندازشون کردم. هنوز کنترل رفتارشون رو داشتن و هیون حتی هوشیار تر از یونگی به نظر می رسید. روی حرفایی که میزد تمرکز کردم:
ـ چرا باید به خاطر من بمیره؟ ها؟ ...
سعی کردم توجه اش رو به خودم جلب کنم. بهش گفتم:
ـ هی! کیم هیون جونگ!! به خاطر اون دختره که مرده ناراحتی؟
سرش رو بالا آورد و تو چشام زل زد. نمی تونستم چیزی رو از حالت نگاهش تشخیص بدم. چند ثانیه در سکوت بهم خیره شد و بعد با صدای گرفته ای جواب داد:
ـآره. اون به خاطر من مرد!
چشمام رو تنگ کردم و گفتم:
ـ اما تو که دوستش نداشتی؛ داشتی؟
یونگ سنگ که انگار آهنگش تموم شده بود، حالا به حرفای ما گوش می داد. هیون جونگ جواب داد:
ـ نه! حتی یه ذره...
یونگ سنگ سریع دنباله ی حرفم رو گرفت و با لحن کشداری به هیون گفت:
ـ هیونگ نیم! ببین، حتی این کوچولوی 18 ساله هم فهمید... پس چرا تو نمیخوای قبول کنی؟
بعد انگشتش رو به سمت من گرفت و گفت:
ـ درست میگم؟!
خنده ام رو خوردم و خیلی جدی سر تکون دادم. هیون که همچنان دپرس به نظر میومد، اخم کرد. بعد با کمی فکر گفت:
ـ اون که دوستم داشت!
یونگ گیلاس هاشون رو واسه چندمین بار پر کرد و مال خودش رو سریع بالا انداخت. بعد در حالی که قیافش از طعم تلخ اون در هم رفته بود، پوزخند زد و گفت:
ـ اینم حرفیه!
باید می دونستم یونگ سنگ با این حال نمی تونه اوضاع رو کنترل کنه. پس وسط پریدم و گفتم:
ـ خب، اون تو رو دوست داشت، اما تو دوستش نداشتی. حالا اون مرده. اما... مطمئنی به خاطر تو بوده؟
هیون که پیشونیش در تلاش برای درک حرف های من چین خورده بود، به فکر فرو رفت. اگه واقعا تقصیر اون نبود چی؟ آهسته به من نگاه کرد. اما قبل از اینکه بیشتر به مخش فشار بیاره و سعی کنه هوشیار شه، یونگ سنگ شروع به صحبت کرد:
ـ میشه دیگه راجع به اون دختره حرف نزنیم؟ من ازش خوشم نمیومد!
هیون جونگ که حواسش پرت شده بود، ودکای تلخش رو مزه مزه کرد و با تکون سر موافقتش رو اعلام کرد. تو دلم کلی از دست یونگ عصبانی شدم. چطور می تونست حالا که انقدر خوب پیش رفته بودم، همه چیز رو به هم بریزه؟ اما دو ثانیه بعد متوجه شدم چطور... اون اصلا نمی فهمید چیکار میکنه!
یونگ سنگ که لبخند گل و گشادی روی لب هاش به چشم می خورد، یه دستش رو دور گردن من انداخت و به سمت خودش کشید. من هم که نزدیک بود تعادل خودم رو از دست بدم، به ناچار کت چرمش رو چسبیدم. یونگ سنگ که گونه اش به صورتم چسبیده بود، رو به هیون کرد و گفت:
ـ بیا در مورد این حرف بزنیم...
بعد با دست آزادش باز گیلاسش رو پر کرد و همون طور که انگشت اشاره اش رو به سمت من گرفته بود، بریده بریده گفت:
ـ نیگاش کن... خوشگل نیست؟
نگاهم روی گیلاسی که تازه خالی کرده بود، بلند گفتم:
ـ ولم کن...
توجه نکرد. فقط حلقه ی دست چپش رو دور گردنم تنگ تر کرد و فاصله ی صورتش رو بیشتر. نگاهش به چشمام دوخته شده بود. یونگ سنگ بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره، به هیون گفت:
ـ چشماش که درشته...
بعد انگشت شست دست راستش رو آهسته روی لب هام کشید. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. یونگ سنگ ادامه داد:
ـ لب هاش هم...
حرفش رو ادامه نداد. به من خیره شده بود. جوری بهم نگاه می کرد که انگار اولین باره من رو می بینه. مسیر نگاهش مقصدی جز لب هام نداشت. لبخند کوچیکی گوشه ی لبش نشست. چقدر صورتش بانمک شده بود... ولی من صبر ندادم تا ذهنم از این افکار پر شه؛ خیلی سریع هلش دادم عقب و ازش جدا شدم. بعد همونطور که گردنم رو می مالیدم، گفتم:
ـ هئو یونگ سنگ! تو مستی...
هیون جونگ که بدجوری به گیلاسش خیره شده بود، سرش رو بلند کرد و پرسید:
ـ منم مستم؟
با ناباوری سرم رو تکون دادم. حالا دیگه جدی جدی با دو تا پسر مست طرف بودم و من حتی نمی تونستم از عهدی ی یکیشون بر بیام!
یونگ سنگ یه گیلاس دسگه هم بالا انداخت و گفت:
ـ خیلی وقت بود این همه نخورده بودم...
بعد نگاه شیطنت آمیزی به من که به هیون نگاه می کردم انداخت و گفت:
ـ هیون جونگ هیونگ!
هیون که اسم خودش رو می شنید، آروم سرش رو بلند کرد و با نگاهی منتظر حرف یونگ شد. یونگ سنگ با سر به من اشاره کرد و گفت:
ـ میدونستی این چقدر دوستت داره؟
هیون جونگ با تعجب به من نگاه کرد. مونده بودم چی بگم که یونگ ادامه داد:
ـ اون عاشـ ـــ
به محض اینکه فهمیدم می خواد چی بگه جلوی دهنش رو گرفتم. با نگذانی به هیون نگاه کردم. اما ظاهرا اون گیج تر از این حرفا بود که بخواد چیزی بفهمه!! آهی کشیدم و دستم رو از روی دهن یونگ سنگ برداشتم. یونگی که فراموش کرده بود میخواد چی بگه، موهاش رو با دست به هم ریخت و گیلاس بعدی رو بالا انداخت. بعد نگاهی به بطری که خالی شده بود انداخت و خواست یکی دیگه سفارش بده که جلوش رو گرفتم. باید برشون می گردوندم...
***
هیونگ توی اتاق یاسمین نشسته بود و تمام خاطراتشون دونه دونه جلوی چشاش زنده میشد. از عصر تا حالا حس عجیبی داشت. به هر جای خونه که نگاه می کرد، یاسمین رو میدید. شکل گرفتن یه حس جدید رو توی وجودش حس می کرد. یه چیز جدید. چیزی که تا اون موقع وجود نداشت...
قبلا هر وقت یاس رو میدید، یه جور حس اشتیاق پیدا می کرد. یه حس رقابت تو وجودش زنده میشد. انگار وارد یه مسابقه شده بود که باید به هر قیمتی شده توش برنده شه. مقاومت های یاسمین براش مثل یه حریف سرسخت می موندن.
وقتی یاسمین اعتراف کرد که عاشقشه خیلی شوکه شد. بعد وقتی امروز صبح از خواب بیدار شد، فهمید که مسابقه تموم شده. میدونست هیچ وقت یاسمین رو دوست نداشته! هیونگ جون آهی کشید و از اتاق بیرون اومد. از خونه خارج شد و به ساحل نگاه کرد. به همونجایی که با یاس پشت میز نشسته بود. حالا کم کم می فهمید باید چیکار کنه. اون یاسمین رو دوست داشت. اما خیلی دیر عاشق شده بود. به کارت عروسی یاسمین که توی دستش بود نگاه کرد. نمی تونست وقت رو از دست بده. گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و با تنها کسی که ممکن بود بتونه کمکش کنه تماس گرفت. باید به موقع می رسید...
***
جونگ مین بعد از رسوندن کیوجونگ، شام گرفت و به سمت خونه راه افتاد. وقتی در خونه رو باز کرد، فهمید یه چیزی عجیبه. چراغا خاموش بودند و فقط صدای گریه و ناله ی آهسته ای توی خونه پیچیده بود. از ترس نمی دونست چیکار کنه. حس می کرد یه بلایی سر رها اومده. چیزایی که دستش بود رو روی زمین گذاشت و به سمت صدا حرکت کرد. توی تاریکی رها رو دید که به دیوار تکیه داده و سرشو روی پاهاش گذاشته.
ـ رها؟ رها چته؟ اتفاقی افتاده؟
ـ پارک جونگ مین تویی؟ آره. اتفاقی افتاده... من نمی خوام فقط خواهرت باشم!
ـ تـ... تو الان مستی؟
ـ آره. میدونی؟! حس خوبیه...
ـ الان نمیدونی داری چی میگی. بلند شو ببرمت تو اتاق.
ـ نه... بیا تو هم بشین پیش من. یکم از بطری مونده. بیا بخور!
ـ تو واقعا نمی فهمی چی میگی...
جونگ مین با این حرف چراغ رو روشن کرد و وقتی بطری خالی رو کنار رها دید تازه فهمید چقدر خورده.
ـ یـــــــــــــا! دختره ی دیوونه تو یه بطری کامل مشروب خوردی؟
ـ اوهوم...
ـ نمی ترسی بمیری؟ بلند شو... پاشو ببرمت تو اتاق.
جونگ مین به رها نزدیک شد و با گرفتن دستاش بلندش کرد. رها با این که مست بود ولی وقتی جونگ مین دستاشو لمس کرد، حس خیلی خوبی داشت. دلش می خواست واسه ی همیشه این دست ها رو نگه داره. چشماش رو بست و خوشو روی جونگ انداخت. جونگ مین ایستاد. رها که بی دلیل می خندید، اون رو بغل کرد و گفت:
ـ فقط چند لحظه...
جونگ مین آهی کشید و ثابت ایستاد. دیگه نمی دونست چیکار کنه. دست های رها شل شدند و آهسته پایین افتادند. بیهوش شده بود... جونگی که فکرش بدجوری مشغول شده بود، فقط رها رو بلند کرد و به سمت اتاقش رفت...
***
روی نیکت گوشه ی خیابون نشسته بودیم و منتظر بودیم کیو بیاد دنبالمون. ساعت از 1 گذشته بود. من بین یونگ سنگ و هیون جونگ نشسته بودم که یهو سنگینی چیزی رو روی شونه ام احساس کردم. هیون جونگ بود. خوابش برده بود. به صورتش خیره شدم. تمام احساسی رو که این همه وقت قایم کرده بودم توی نگاهم ریختم. یونگ سنگ که از لای چشای نیمه بازش بهم نگاه می کرد، پرسید:
ـ خیلی دوستش داری؟
با تعجب بهش نگاه کردم:
ـ آره... چطور؟
یونگ سنگ مستقیم توی چشمام زل زد و گفت:
ـ مگه من BF تو نیستم؟! ... پس چرا... اون رو دوست داری؟ چرا من رو دوست نداری؟
جواب دادم:
ـ جدی جدی زده به سرت ها...!
اصرار کرد:
ـ چرا من رو دوست نداری؟!
سرش رو کج کرده بود و منتظر جوابم بود. موهای توی صورتم رو کنار زدم و گفتم:
ـ من تو رو مثل... مثل داداشم دوست دارم!
با تردید این جمله رو گفتم. نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده. وقتی جوابی نداد با تعجب بهش نگاه کردم. خواب بود. خنده ام گرفت. مگه انتظار چه چیزی رو داشتم؟
یونگ سنگ که تکیه گاهی نداشت روی بازوم افتاد. یه لحظه به صورتش نگاه کردم. چقدر با نمک بود. دلم می خواست گازش بگیرم... به خودم نهیب زدم: " هی! تو چت شده؟ " قبل از اینکه به خودم بیام، یونگ سنگ یه وری روی پام افتاد. انتظار همچین چیزی رو نداشتم. چشم هام رو به موهای قهوه ای رنگش که نصف صورتش رو پوشونده بود دوختم. با تردید دستم رو جلو بردم... داشتم چیکار می کردم؟ قبل از اینکه بفهمم انگشت هام موهاش رو کنار زدن. پوست سفیدش بدجوری خودنمایی می کرد. نا خود آگاه شروع به نوازش سرش کردم. چرا انقدر داغ شده بودم؟
یاد سوالش افتادم: " چرا من رو دوست نداری؟! " همین طور که موهاش رو لمس می کردم فکر کردم: " کی گفته دوستت ندارم؟ من دوستت دارم یونگ سنگ. همون طور که برادرم رو دوست دارم! " به پلک های بسته اش نگاه کردم. چرا مطمئن نبودم؟ چرا ته دلم این موضوع رو باور نداشتم؟ انگشتام نا خود آگاه با موهاش بازی می کردن...
ـ هیون جونگ؟ یونگ سنگ؟
سرم رو بلند کردم. یه نفر با یه عینک آفتابی گنده و کلاه کج داشت بهمون نگاه میکرد. به محض اینکه من رو دید، عینکش رو برداشت و نفس راحتی کشید. با دیدن کیوجونگ به خودم اومدم. اصلا یادم رفته بود قراره بیاد دنبالمون. کیو با دیدن اون تا که هر کدوم از یه ور روم ولو شده بودن، اخم کرد. بعد با لحن عذرخواهانه ای گفت:
ـ معمولا انقدر نمی خوردن... نمیدونم چه اتفاقی افتاده.
خندیدم و گفتم:
تقصیر خودم بود. من آوردمشون اینجا.
کیو که به دکه نگاه می کرد، پرسید:
ـ اصلا اینجا کجاست؟
سری تکون دادم و گفتم:
ـ نمیدونم!!
کیو ابروهاش رو بالا برد و به من نگاه کرد. لبخند تردید آمیزی زدم و برای اینکه از زیر نگاه کیوجونگ فرار کنم، بحث رو عوض کردم: " میشه کمکم کنی ببرمشون؟ "
کیو حرفم رو با سر تایید کرد. به هیون جونگ که نفس های عمیق می کشید نگاه کردم و صداش زدم. وقتی جواب نداد، با دست تکونش دادم. چند لحظه بعد هیون چشم هاش رو باز کرد. برای یه ثانیه به هم خیره شدیم. بعد اون با خستگی چشم هاش رو مالید و گفت:
ـ ساعت چنده؟
من که هنوز تو شوک اون یه ثانیه بودم، جوابی ندادم. هیون سرش رو از روی شونه ام براداشت و دستاش رو روی صورتش گذاشت. معلوم بود که هنوز گیج خوابه. رو به کیو کردم و گفتم:
ـ میشه یونگ سنگ رو بیاری؟ بیدارش نکن... تازه خوابیده.
کیو سری تکون داد و به سختی یونگی رو بلند کرد. به موهای قهوه ایش که دوباره توی صورتش پخش شده بود خیره شدم. در حقیقت واسه این نذاشتم کیو بیدارش کنه که می ترسیدم دوباره سوال هاش رو از سر بگیره. یونگ سنگ همیشه... گیجم می کرد. وقتی پیشم بود، گاهی همه چیز رو فراموش می کردم. حتی اینکه...
ـ این که باز خوابید!
صدای کیو تمرکزم رو از بین برد. اول متوجه منظورش نشدم. اما با دیدن هیون که به نیمکت تکیه داده بود و دوباره چشم هاش رو بسته بود، فهمیدم چی میگه. با دست زدم تو پیشونیم. چطور فکر کرده بودم ممکنه این خرس قطبی رو به همین سادگی بیدار کرد؟ شونه هام رو بالا انداختم و کار رو به کیو سپردم. اون هم دست هیون رو عین یونگی دور گردنش انداخت و بلندش کرد. من هم بلند شدم و دنبال کیو راه افتادم. اما وقتی ماشین آبی رنگی رو که سوارش شده بود دیدم، سر جام خشکم زد. با چشمایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنند، به فاطیما که از روی صندلی راننده به من چشمک میزد نگاه کردم. کیوجونگ که من رو دید، خنده ای کرد و گفت:
ـ داشت منو می رسوند خونه که بهم زنگ زدی.
با تعجب سوار شدم و کنار هیون که هنوز خواب بود نشستم. فاطیما که از توی آینه منو نگاه میکرد، سوال نپرسیده ام رو جواب داد:
ـ فامیل های مین جائه ندیدنش. نذاشتم بیان تو آشپزخونه. نگران نباش... مشکلی پیش نیومد!
بعد به کیو که چیزی از حرف هاش نفهمیده بود خندید و گفت:
ـ فارسی بود... ممنون که کمکم کردی. بدون تو هیچ کاری نمی تونستم بکنم...
کیو که گونه هاش گل انداخته بود، سرش رو تکون داد و با لبخند گفت:
ـ خواهش می کنم نونا! وظیفه بود...
باورم نمیشد. یعنی به همین سرعت با هم دوست شدن؟ تصمیم گرفتم تا خونه یه کم بخوایم.
***
احساس می کردم یه چیز خنک با گوشم برخورد می کنه. قلقلکم میداد... غلت زدم و پشتم رو بهش کردم. بازم حسش کردم. سرم رو تکون دادم تا شاید ولم کنه، اما ادامه داشت. با کلافگی از جام بلند شدم و دستم رو لای موهام فرو بردم. بعد به زور چشمام رو باز کردم و با منظره ای مواجه شدم که باعث شد خواب از سرم بپره!
توی اتاق یونگ سنگ روی تختش نشسته بودم و به خودش که با یه نی پلاستیکی تو گوشم فوت می کرد نگاه می کردم. سریع به لباس هام نگاه کردم. همونایی بودن که دیشب پوشیده بودم. دیشب...
آخرین چیزی که یادم میومد این بود که توی ماشین نشسته بودم. حالا اینجا چیکار می کردم؟ یونگی گفت:
ـ بالاخره بیدار شدی؟ دیشب هر چی صدات کردیم بلند نشدی. کیو مجبور شد بغلت کنه.
یونگ سنگ پوزخندی زد و ادامه داد:
ـ هر چند اصلا ناراحت نبود...
پرسیدم: « هیون جونگ؟ »
یونگ سنگ که با حالت عجیبی به من نگاه می کرد، جواب سر بالا داد:
ـ چرا همیشه اول سراغ اون رو میگیری؟ اگه همین طور ادامه بدی...
یه لحظه مکث کرد و بعد جوری که معلوم بود آخر جمله ش رو عوض کرده، ادامه داد:
ـ ممکنه لو بریم! تو که نمی خوای کسی بفهمه... مخصوصا هیون!! درست نمیگم؟
سرم رو تکون دادم. حتی از فکر کردن به این که هیون بفهمه سر گیجه می گرفتم. یونگ سنگ منتظر بود. مطیعانه گفتم:
ـ راحت خوابیدی؟ سرت درد نمی کنه؟
بعد به یونگ سنگ که ظاهرا راضی به نظر می رسید، نگاه کردم و گفتم:
ـ خب، نگفتی هیون چی شد؟!
یونگی سر تکون داد و گفت:
ـ هنوز خوابه. تو که انتظار نداری اون ساعت 8:30 صبح بیدار شه؟!
ـ چی؟ ساعت هشت و نیمه؟ پس چرا من رو صدا کردی؟
ـ اولا: دلم خواست! دوما: دوست دخترمی، اختیارت رو دارم. سوما: هیونگ برگشته!
من که از شنیدن دو جواب اول یونگی اخم کرده بودم، یهو از جا پریدم و به سمت در دویدم. داشتم بیرون می رفتم که یونگی من رو از پشت گرفت و گفت:
ـ وایسا! نکنه می خوای اینجوری بیای پیشش؟ بدو لباست رو عوض کن... تازه چهارمی رو نشنیدی. گوشیت از نیم ساعت پیش تا حالا حداقل 20 بار زنگ خورده...
بدون اینکه زیاد به حرفش اهمیت بدم، گوشیم رو گرفتم و به طرف کمد رفتم. درش رو باز کردم و یکی از لباس هام رو برداشتم. بعد یه لحظه مکث کردم و روی پاشنه ی پا چرخیدم تا با یونگ سنگ رو به رو شم. اون توی فاصله ی دو قدمیم ایستاده بود و من رو نگاه میکرد. نگاه معنا داری بهش انداختم و گفتم:
ـ نکنه می خوای همونجا وایسی و من رو تماشا کنی؟
یونگ سنگ که باز برق شیطنت تو چشاش دیده میشد، یه قدم جلو اومد و گفت:
ـ اگه بخوام چی؟
چشمام و تنگ کردم و سر راست جواب دادم:
ـ نمی خوای! جرئت نداری بخوای...
با تردید منتظر جوابش شدم. یونگ سنگ یه قدم دیگه هم جلو اومد و رو به روم ایستاد. بعد با یکی از دستاش یقه ام رو گرفت و همون طور که با اون یکی با دکمه های بالایی لباسم بازی می کرد، گفت:
ـ چرا نخوام؟ تو دوست دخترمی...
داغ شده بودم. چرا نمی تونستم تکون بخورم؟ موهای قهوه ای رنگ یونگ باز توی صورتش ریخته بود. چرا وقتی اینجوری می خندید، هیچ جای دیگه ای رو نمیدیدم؟ به چشماش نگاه کردم. برق شیطنتی که توشون موج میزد باعث شد به خودم بیام. با وحشت هلش دادم عقب و بلند گفتم:
ـ برو بیرون!
خندید و بی هیچ حرفی بیرون رفت. سریع لباسم رو عوض کردم و بی توجه به گوشیم که باز زنگ می خورد، بیرون رفتم. هیونگ جون روی کاناپه نشسته بود و پسرا دور تا دورش ایستاده بودن. به طرفش دویدم و گفتم:
ـ اوپا... تنها رفته بودی؟
هیونگ که از دیدن من جا خورده بود، به جای جواب دادن به سوالم پرسید:
ـ تو اینجا چیکار می کنی؟
یونگ سنگ به جای من جواب داد:
ـ اون ها یه مدت اینجا می مونن.
هیونگ جون که نفس هاش نامنظم شده بود، بلند تر از حد عادی گفت:
ـ می... می مونن؟ دوستات هم اومدن؟
کلماتم رو خیلی با دقت انتخاب کردم و گفتم:
ـ فقط من و رها. یاسمین سه روز پیش صبح زود رفت. از اون موقع ازش خبر ندارم...
هیونگ نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد. اون پشت این لبخندش تمام غصه هاشو پنهان کرده بود. با تعجب بهش نگاه می کردم که صدای یونگ سنگ من رو به خودم آورد:
ـ نمی خوای گوشیت رو جواب بدی؟ خوشو کشت از بس زنگ خورد...
با حواس پرتی نگاهی بهش انداختم. آهسته گفتم:
ـ یاسمینه!
هیونگ با شنیدن این حرف سرش رو به سرعت بالا آورد. وقت نداشتم به این رفتارش فکر کنم. سریع جواب دادم:
ـ بلی؟
ـ سلام.
ـ به! سلام یاسمین خانوم بی معرفت...
ـ هه! میگم میشه بریم بیرون؟
ـ حالت خوبه؟ یه جوری صحبت می کنی...
ـ خوبم دارم میرم لباس عروس بگیرم.
یه لحظه هنگ کردم. وقتی چند بار واژه ی لباس عروس رو تو ذهنم تکرار کردم، فهمیدم بالاخره وقتشه... صدای یاسمین که کم کم می شد بغض رو توش تشخیص داد رشته ی افکارمو پاره کرد.
ـ هدی کجایی؟ میای؟ میشه رها رو هم بیاری؟
ـ آره؛ چرا که نه؟ فقط بگو کجا.
ـ آدرس رو برات اس می کنم.
نمی خواستم این همه ناراحت باشه. البته کاری هم از دستم بر نمیومد. اون از الان تا آخرش مجبور بود این زجر رو تحمل کنه. برای اینکه یه خورده حالش رو عوض کنم، گفتم:
ـ میدونستی هیونگ جون اوپا برگشته؟
لرزش صداش کاملا محسوس بود؛ اما نمی خواستم ازش بپرسم چه اتفاقی افتاده. صدای دختری که 1 روز هم از دستش آرامش نداشتیم، حالا حتی به زور شنیده میشد. به سختی گفت:
ـ اِ واقعا؟ خوش حالم. خوش بگذره... من میرم آماده شم.
ـ باشه. خداحافظ.
بدون خداحافظی قطع کرد. میدونستم دیگه اشکاش جاری شدن که حرفش رو تموم نکرد. نگاه کنجکاو هیونگ جون و بقیه رو روی خودم احساس می کردم... ترجیح دادم جریان رو براشون بگم.
***
به محض قطع شدن گوشی، اشکایی که به زور جلوشون رو گرفته بود، سرازیر شدن. گوشیش رو توی بغلش گرفت. با شنیدن اسم هیونگ جون تمام خاطراتش براش زنده شد. هیونگ ... هیونگ ... هیونگ ... . این اسم توی ذهنش تکرار میشد. با باز شدن در اتاق به زور خودشو آروم نشون داد.
ـ آماده ای؟
ـ اوهوم.
ـ به دوستات زنگ زدی؟
ـ آره.
ـ پس سریع سوار ماشین شو، وقت ندارم!
یاسمین نگاهی لبریز از نفرت به پیرمرد انداخت و دنبالش راه افتاد.
***
هیون جونگ با تعجب پرسید:
ـ ولی... اون که تازه 21 سالشه... واسه ازدواج زیادی جوون نیست؟!
لبخند تلخی به چهره ی متعجبش زدم و همون طور که اشکم رو پاک می کردم، با ناراحتی گفتم:
ـ همش به خاطر شرکت باباشه. اون مجبوره ازدواج کنه...
کیوجونگ که عصبی به نظر می رسید گفت:
ـ حالا طرف کی هست؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ درست نمیدونم. تا حالا ندیدمش... اما اسمش چانگ یونگ چانه!
جونگ مین که سعی داشت خوش بین باشه، گفت:
ـ خب، شاید خوش قیافه باشه. خیلی از بچه پولدار ها هم بدک نیستن؛ البته اضافه کنم که کسی به پای من نمیرسه!
آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. همون موقع چیزی یادم اومد و گفتم:
ـ جونگمین تو دیگه زیادی خوش خیالی! یادم اومد یه عکس ازش دارم. یاسمین گفته بود برام میل می کنه... آها! نگاه کن.
عکس یونگ چان رو بهشون نشون دادم. همشون شوکه شدن. یونگ سنگ با نا باوری پرسید:
ـ گفتی چند سالشه؟
با صدای گرفته ای جواب دادم:
ـ هنوز نگفتم... اون 56 سالشه!
همه با وحشت بهم نگاه کردن. سرم رو پایین انداختم تا آروم گریه کنم. از گوشه ی چشم هیونگ رو دیدم. برعکس بقیه اون حتی یه کلمه هم حرف نزده بود. صورتش هیچ احساسی رو منعکس نمی کرد. اما دست مشت شده ش همه چیز رو فاش می کرد.
هیون جونگ با سر به یونگی اشاره کرد بیاد من رو آروم کنه. اما یونگ سنگ همون طور ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. هیون که دید اشاره هاش فایده ای نداره، آهسته به سمت من اومد و شونه هام رو از پشت گرفت. اون همون طور که پشتم رو نوازش می کرد، تو گوشم زمزمه کرد:
ـ هیـــــــــــس... آروم باش. آروم... من واقعا به خاطر دوستت متاسفم. کاری نیست که ما بتونیم انجام بدیم؟
بریده بریده جواب دادم:
ـ نـ... نمی دونم. اون... شاید...
گریه م شدت گرفت. هیون جونگ به من نزدیک تر شد و موهام رو نوازش کرد. گرمای وجودش آرومم می کرد. هیون هم در حالی که اشک هام رو پاک می کرد، گفت:
ـ باشه باشه. هیچی نگو...
وقتی آروم شدم، رها رو صدا کردم. می خواستیم بریم که هیونگ جون بالاخره به حرف اومد:

ـ من می رسونمتون!

================================

   ممنون که خوندید!!

   تو نظرا منتظرتونم...

   اگه دوست دارین بگین تا از پارت بعد باز در آینده خواهید خواند بذارم...

   فعلا!


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ