تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 31
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ جمعه 21 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






            وقتی آروم شدم، رها رو صدا کردم. می خواستیم بریم که هیونگ جون بالاخره به حرف اومد:
  ـ من می رسونمتون!
  ***
  ـ یاسمین... این فوق العاده ست!
  رها این رو با بغض گفت. حرفش حقیقت داشت. لباسی که اون انتخاب کرده بود، خیلی زیبا بود. یه لباس دکلته ی شیک که کاملا معلوم بود خیلی گرونه. آهی کشیدم و دستی به چین های دامنش کشیدم. ای کاش می تونست فرار کنه... ولی به نظر می رسید هیچ انگیزه ای برای این کار نداره! یاسمین که سعی می کرد ناراحتیش رو بروز نده، به زور لبخندی زد و برای عوض کردن جو پرسید:
  ـ چقدر زود رسیدین...
  رها جواب داد:
  ـ آره. هیونگ جون اوپا آوردمون. می خواست بیاد تو... اما فکر کردیم شاید تو نخوای. برم بگم بیاد؟!
  یاسمین که انتظار همچین چیزی رو نداشت یه لحظه سکوت کرد و بعد به تندی گفت:
  ـ نه! من... نمی خوام ببینمش!
  اشکهاش دوباره آمده ی فروریختن بودن. آهسته شونه اش رو فشار دادم و گفتم:
  ـ شاید بهتر باشه یه کم تنها باشی. رها... بیا بریم!
  از اونجا بیرون رفتیم و یاس رو تنها گذاشتیم. به محض خارج شدن ما یاسمین به اشکهاش اجازه ی جاری شدن داد. نمی تونست باور کنه هیونگ پشت همین ساختمونه. چی میشد اگه هیونگ دوستش داشت؟ چند تا نفس خیلی عمیق کشید که باعث شد تمام بدنش به لرزه بیوفته. وقتی آروم تر شد، اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد و خواست لباسش رو در بیاره اما دستش به زیپش نمی رسید...
  آهی کشید و سرش رو پایین آورد. بعد بلند گفت:
  ـ آجوما! میشه کمکم کنی این رو در بیارم؟
  در اتاق آهسته باز شد و صدای قدم هایی به گوش رسید. یاسمین که پشتش به در بود، همون طور منتظر موند. صدای قدم ها متوقف شد. یاسمین نفس های گرمی رو که به گردنش می خورد احساس می کرد. یه نفر یه دستش رو روی شونه ی چپش گذاشت و با اون یکی زیپ لباسش رو باز کرد. یاسمین که هر گز نمی تونست احساس اون دست ها رو فراموش کنه، سر جاش خشکش زد...
  با اینکه هیونگ رو نمی دید اما وجودش رو کاملا احساس می کرد. زیپ لباسش تا نزدیک باسن ادامه داشت. وقتی کاملا باز شد، هیونگ خواست درش بیاره که یاسمین جلوی لباسش رو گرفت. با اینکه حرفی نزده بود، اما هیونگ کاملا منظورش رو می فهمید. یاسمین بدون اینکه برگرده منتظر شد.
  هیونگ جون دستش رو روی بازوی راست یاسمین گذاشت و آهسته فشار داد. برای اولین بار یه حس جدید بهش دست داد. تازه می فهمید چقدر دوستش داره. آروم از پشت بغلش کرد. یاسمین که به سختی نفس می کشید لب پایینش رو گاز گرفت. نباید کنترل خودش رو از دست می داد...
  هیونگ صورتش رو جلو برد و بوسه ی ملایمی به گردن یاسمین زد. وقتی یاس عکس العملی از خودش نشون نداد، هیونگ دوباره کارش رو تکرار کرد. یاسمین که می دونست همه ی اینا به کجا ختم میشه، دستش رو مشت کرد. بعد در حالی که توی دل به خودش فحش میداد، هیونگ رو به عقب هل داد. هیونگ جون بدون اصرار از یاس جدا شد. یاسمین چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. بعد با صدایی که مثل یخ سرد بود، گفت:
  ـ چی می خوای؟
  هیونگ آهسته جواب داد:
  ـ تو رو!
  یاسمین به جای جواب پوزخند صدا داری زد. ولی حرفی که از میون لب های هیونگ بیرون اومد کاملا شوکه اش کرد.
  ـ من... دوستت دارم.
  چشم های یاسمین گشاد شدن. نفس عمیقی کشید. نمی تونست باور کنه. حتی اگه حقیقت داشت، دیگه خیلی دیر شده بود. یاس هیچی نگفت. وقتی سکوت طولانی شد، هیونگ جون با نا امیدی نگاهی به یاسمین انداخت. اون موقع بود که کبودی های پشتش رو دید. هیونگ با وحشت گفت:
  ـ پشتت چی شده؟ ... اون... تو رو میزنه؟
  یاسمین بغضش رو قورت داد. باید قبل از اومدن یونگ چان از اونجا می رفت. اگه اون هیونگ رو میدید... سریع فکری کرد و بلند گفت:
  ـ آجوما!
  چند ثانیه بعد صدای قدم های دیگه ای شنیده شدن. زنی که وارد اتاق شده بود، با دیدن هیونگ به طرف یاس دوید و رو به روش ایستاد. یاسمین که اشک تو چشماش جمع شده بود، گفت:
  ـ میشه کمک کنی لباسم رو در بیارم؟
  زن سری تکون داد و بعد با پرخاش به هیونگ گفت:
  ـ منتظر چی هستی؟ برو بیرون!
  و با دست در رو نشون داد. هیونگ جون که چاره ای نداشت، به سمت در خروجی حرکت کرد. اما قبل از اینکه بیرون بره، یه لحظه مکث کرد. اون بدون اینکه روش رو برگردونه، گفت:
  ـ برگرد پیشم!
  و از در خارج شد...
  ***
  به رها گفتم:
  ـ بهتره برگردیم داخل. حتما تا حالا آروم شده...
  سری تکون داد و گفت:
  ـ آره. این هیونگ هم که پیداش نشد. یعنی کجا رفته؟
  می خواستم شونه هام رو بالا بندازم که دیدمش. داشت از در بیرون میومد. محکم زدم تو پیشونیم و به سمتش دویدم. عصبانی به نظر می رسید. من رو که دید، ایستاد. منتظر بود تا حرف بزنم. با ناراحتی پرسیدم:
  ـ پیش یاسمین بودی؟
  جواب داد:
  ـ آره...
  ـ اوپا! اون اصلا در شرایط خوبی نیست. چرا رفتی پیشش؟
  ـ اون یکی از طرفدارای همیشگیم بود. انتظار داشتم از دیدنم خوشحال شه.
  ـ ... اون... ولی...
  هیونگ منتظر بقیه ی حرفم نشد. صداش رو صاف کرد و گفت:
  ـ بهتره برگردیم. نمی خوای باهاش خداحافظی کنی؟
  با تعجب به هیونگ نگاه کردم. یه جای کار می لنگید. اصلا چرا اصرار داشت یاسمین رو ببینه؟! همون موقع یاسمین هم بیرون اومد. لباسش رو عوض کرده بود. هیونگ که با دنبال کردن مسیر نگاه من اون رو دیده بود، یه قدم به سمتش برداشت. اما من بازوش رو گرفتم. پشت سر یاسمین، پیرمردی که مسلما شوهر آینده ش بود، بیرون اومد. لب هام رو محکم به هم فشار دادم و گفتم:
  ـ اوپا! لطفا برو تو ماشین. اگه اون تو رو ببینه...
  نتونستم جمله م رو کامل کنم. چی می گفتم؟ چطور می گفتم تو عشق چندین ساله ی دوستمی و اگه شوهرش تو رو اینجا ببینه می کشتت؟ آهی کشیدم و گفتم:
  ـ خواهش می کنم برو!
  هیونگ جون که اصرار من رو دید، سوار ماشین شد و روی صندلی راننده نشست. به سمت یاسمین که کنار رها یستاده بود رفتم و درست روبروی یونگ چان ایستادم. امیدوار بودم نقشه م جواب بده. بهش گفتم:
  ـ بذار بیاد پیش ما. حداقل این چند روز آخر زندانیش نکن!
  یونگ چان پوزخندی زد و گفت:
  ـ هه... ولش کنم که دوباره با اون بچه سوسول بگرده؟ حتما...
  ابروهام رو بالا دادم و با تعجب پرسیدم:
  ـ منظورت چیه؟!
  ـ فکر کردین من خبر ندارم؟ نکنه خیال کردین نمیدونم این چند روز قبل کجا بوده؟
  یاسمین به سرعت سرش رو بلند کرد. ترس تو چشاش موج میزد. سر در نمی آوردم. مگه کجا بوده...؟ یونگ چان که خنده ی زشتی رو لب هاش نشسته بود، از توی جیب داخلی کتش یه پاکت بیرون آورد و محتویاتش رو توی دستاش خالی کرد. با گیجی به عکس ها نگاه کردم. یاسمین و هیونگ تو ساحل بودن...
  ـ یاسمین تو... جیجو بودی؟
  رها این رو گفت. یاسمین به جای جواب دادن عکس ها رو گرفت. وقتی مطمئن شد هیچکدوم از اون ها مال ویلا و ساحل پشتش نیستن، نفس راحتی کشید. اگه یونگ چان می فهمید اون ها همدیگه رو بوسیدن، هیونگ رو می کشت. چه برسه به اینکه...
  سرم رو تکون دادم و گفتم:
  ـ پس باز زندانیش می کنی؟ می خوای این چند روز آخر رو هم اذیتش کنی؟
  به جای اینکه جوابم رو بده، بازوی یاسمین رو کشید و جلوی چشم های وحشت زده ی ما به سمت ماشین هلش داد. نا خود آگاه به هیونگ نگاه کردم. اگه جلوش رو نمی گرفتم پیاده میشد... دست رها رو کشیدم و به سمت ماشین دویدم. سریع سوار شدیم. محکم شونه ی هیونگ رو گرفتم و قاطعانه گفتم:
  ـ میریم خونه!
  ***
  کیوجونگ محتاطانه به هیونگ که روی کاناپه نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود، نگاهی انداخت. بعد از من پرسید:
  ـ بالاخره می خوای بگی چی شده یا نه؟! این هیونگ جون چش شده؟
  آهسته نگاهی به بقیه انداختم. یونگ سنگ کنارم نشسته بود و هیون جونگ با کنجکاوی منتظر بود. جونگ مین با نگرانی به هیونگ نگاه می کرد و چیزی نمونده بود که از کوره در بره... شروع به صحبت کردم:
  ـ راستش... منم چیز زیادی نمیدونم. یاسمین دوستمه! از وقتی شناختمش عاشق هیونگ جون اوپا بوده...
  یه لحظه مکث کردم. به جز هیونگ همه غافلگیر شدن. هیچ کدوم انتظار این رو نداشتن. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
  ـ اون روز که شما خونه ی ما بودین، یاسمین و هیونگ با هم بودن. نمیدونم کجا. نمیدونم چرا... در واقع می خواستم خودش بگه!
  همه به هیونگ نگاه کردن. اون هم به تک تک ما خیره شد و گفت:
  ـ خب، از اون روز ما با هم دوست شدیم. من می خواستمش. یه حس عجیب داشتم... چون حاضر نبود با من باشه، می خواستمش. خب، نمیدونم چطور توضیح بدم... به هر حال، با هم بودیم.
  آهی کشید و ادامه داد:
  ـ بعدش هم که رفتیم جیجو. اونجا بهم اعتراف کرد... که خیلی وقته دوستم داره! بعد ما... ما...
  ساکت شد. کیو که سعی داشت خونسردی خودش رو حفظ کنه پرسید:
  ـ شما چی؟ هیونگ...؟
  هیونگ جون آهسته گفت:
  ـ ما شب رو با هم بودیم.
  همه با بهت به هیونگ جون خیره شدن. هیچ کس قدرت صحبت کردن نداشت. نمی تونستم معنی حرفی رو که شنیدم درک کنم. انگار ذهنم نمی خواست قبولش کنه. همه در سکوت محض سعی می کردن این اتفاق رو تجزیه و تحلیل کنن که رها زد زیر خنده و وقتی همه بهش نگاه کردن با لحن سردی گفت:
  ـ اوپا... اصلا شوخی جالبی نیست! نزدیک بود سکته کنم...
  وقتی هیچ کس بهش توجه نکرد، ادامه داد:
  ـ شما... شما که حرفش رو باور نمی کنید... ها؟
  جونگ مین که تحمل نداشت هیونگ رو تو اون حال ببینه، پرسید:
  ـ چجوری راضیش کردی؟
  یونگ سنگ با تردید گفت:
  ـ نکنه مست بودین؟
  هیون به سرعت سرش رو بالا آورد. هیونگ جون که به سختی حرف می زد، زیرلب چیزی گفت. کیوجونگ که کنارش نشسته بود، با تعجب بهش نگاه کرد. هیون پرسید:
  ـ چی گفت؟
  کیو که خودش هم درک نمی کرد چطور ممکنه، جواب داد:
  ـ میگه...
  آب دهنش رو قورت داد و با مکث کوتاهی ادامه داد:
  ـ خودش خواسته!
  دیگه نمی تونستم تحمل کنم. بلند شدم و جلوی هیونگ جون زانو زدم. دستش رو گرفتم و گفتم:
  ـ تو... آخه... چطور ممکنه؟! اون... اون که همچین کسی نیست. اون به این راحتی...
  صدام کم کم خاموش شد. همه چیز درست بود. اگه از زاویه دید یاسمین نگاه می کردم، هیچ چیز غیرقابل درکی وجود نداشت. بدون اینکه متوجه باشم، افکارم رو به زبون آوردم:
  ـ همه چیز منطقیه!
  همه به من خیره شدن. سنگینی نگاه هیون رو بیشتر از همه حس می کردم. ادامه دادم:
  ـ اون در کمتر از یه هفته ی دیگه با کسی که ازش متنفره ازدواج می کنه. به هر حال همه چیزش رو از دست میداده. پس...
  به هیونگ که کلافه به نظر می رسید نگاه کردم و با زل زدن تو چشاش گفتم:
  ـ می خواسته اولین تجربه ش با تنها عشقش باشه.
  دستم رو توی موهام فرو بردم. جونگ مین آروم گفت:
  ـ بعد؟ ولت کرد تا با یه پیرمرد ازدواج کنه؟
  هیونگ سرش رو تکون داد و در جواب گفت:
  ـ من ولش کردم. صبح که بیدار شدم، دیگه نمی خواستم ببینمش! اونم قبل از بیدار شدن من همه ی وسایلش رو جمع کرده بود. وقتی بهش گفتم برو، فقط یه پاکت دستم داد و از اونجا رفت. انگار از قبل انتظارش رو داشت...
  هیون جونگ آهسته پرسید:
  ـ یه پاکت؟
  هیونگ با سر حرف اون رو تایید کرد و گفت:
  ـ یه نامه با این...
  کارت عروسی یاسمین رو از جیبش بیرون آورد. بعد گفت:
  ـ نمی فهمم چطور می دونست. همه چیز به اون روز که باهاش بیمارستان بودم برمیگرده. تا قبل از اون روز اصلا بهم محل نمی گذاشت؛ ولی یهو عوض شد. نمیدونم چه اتفاقی افتاده...
  جونگ مین که دیگه کاملا گیج شده بود، پرسید:
  ـ بیمارستان؟
  هیونگ بی توجه به جونگ مین ادامه داد:
  ـ تمام این مدت من یه ذره هم دستش نداشتم. فقط می خواستم...
  نفس عمیقی کشید و اولین قطره ی اشک روی گونه ش فرو چکید. کیوجونگ شونه ی هیونگ رو گرفت تا آرومش کنه. هیونگ که صداش می لرزید گفت:
  ـ اما الان دوستش دارم. من واقعا دوستش دارم. بعد از همه ی این چیزا من... عاشقش شدم.
  یونگ سنگ که خیلی با دقت کلماتش رو انتخاب کرده بود، پرسید:
  ـ هیونگ ( داداش )... تو... مطمئنی؟
  هیونگ جون با تکون دادن سرش حرف یونگ رو تایید کرد. یونگ سنگ ادامه داد:
  ـ خوب بهش فکر کن... اون 6 سال از تو کوچیکتره. پشیمون نمیشی؟
  هیونگ جون پوزخندی زد و گفت:
  ـ من کاملا مطمئنم. تازه... چطور میتونی به من بگی اون 6 سال از من کوچیکتره وقتی دوست دختر خودت بیشتر از 10 سال باهات اختلاف سنی داره؟
  قبل از اینکه یونگ سنگ بخواد چیزی بگه، من جواب دادم:
  ـ قضیه ی ما فرق داره!
  ـ چه فرقی؟
  ـ اوپا این... چیزی نیست که الان بخوایم در موردش حرف بزنیم.
  صدام رو صاف کردم و برای اینکه موضوع رو عوض کنم، گفتم:
  ـ اگه می خوای کاری کنی بهتره عجله کنی. چون فقط 6 روز دیگه وقت داری!
  ***
  هیونگ جون با ناامیدی سرش رو تکون داد و گفت:
  ـ اینجوری نمیشه. الان 4 روزه دارم در به در دنبال یه راه حل می گردم. اما حتی یه نقطه ضعف هم پیدا نکردم...
  کیوجونگ که سعی داشت به هیونگ دلداری بده، گفت:
  ـ ناراحت نباش داداش کوچولو! همه ی ما پشتتیم... ما ازت حمایت می کنیم.
  هیونگ لبخند بی رمقی زد و گفت:
  ـ فقط اگه یه جوری می تونستم سوابقش رو در بیارم...
  فاطیما که در اون لحظه تازه وارد سالن شده بود، پرسید:
  ـ سوابق کی رو؟
  همه سرشون رو بلند کردن. کیوجونگ که با دیدن فاطیما از جا پریده بود، با لبخند خیره کننده ای گفت:
  ـ سلام نونا!
  رها که خیلی از دیدن فاطیما در اون لحظه تو سالن خونه ی دابل اس تعجب کرده بود، با خوشحالی پرسید:
  ـ فاطیما... تو اینجا چکار می کنی؟ چجوری اومدی داخل؟
  من که از همه به فاطیما نزدیک تر بودم،پریدم بغلش و محکم گرفتمش. بعد با بغض گفتم:
  ـ دلم برات تنگ شده بود...!
  فاطیما لبخندی زد و سعی کرد من رو از خودش جدا کنه. اما من سفت چسبیده بودمش. در این فاصله کیو به پسرها گفت فاطیما کیه و اون شب پسرا رو رسونده خونه. با گذشت نیم دقیقه من همچنان با لجبازی دختر عموم رو گرفته بودم. پسرا که از این عکس العمل من حسابی تعجب کرده بودن و در عین حال خنده شون گرفته بود، نمیدونستن چیکار کنن. هیون جونگ که با نگاه عجیبش من رو زیر نظر گرفته بود، به طعنه گفت:
  ـ هدی! تو حتی دوست پسرت رو هم اینجوری که نونا رو بغل کردی، بغل نمی کنی.
  با این حرف من بالاخره از فاطیما جدا شدم و چشم غره ای به هیون رفتم. بعد رو به یونگی کردم و گفتم:
  ـ یونگ سنگ!!!
  یونگ که دوباره برق شیطنت چشماش رو پر کرده بود، جواب داد:
  ـ چیه؟
  ـ هیچی بهش نمیگی؟!
  یونگ سنگ کمی روی مبل جا به جا شد و با خنده ی موزیانه ای گفت:
  ـ خب، راست میگه دیگه!
  حرصم گرفته بود. ولی چیزی نگفتم و سر جام نشستم. فاطیما هم کنارم نشست و گفت:
  ـ کیوجونگ شی گفتن می تونم بیام دیدنتون. بد موقع که مزاحم نشدم؟
  جونگمین سرش رو تکون داد و گفت:
  ـ اصلا نونا! راحت باش...
  فاطیما لبخند تشکر آمیزی به جونگ مین زد و پرسید:
  ـ خب، حالا سوابق کی رو می خواین در بیارین؟
  رها سریع جواب داد:
  ـ چانگ یونگ چان. شـ... شوهر یاسمین. اما نمیدونیم چطوری...؟
  فاطیما یه لحظه فکر کرد و بعد با لبخند کوچیکی که گوشه ی لبش نشسته بود، جواب داد:
  ـ این که کاری نداره. مین جائه حتما بهمون کمک می کنه!
  با تعجب اخم کردم. مین جائه چطور می تونست کمکمون کنه؟! پسرا که حتی نمی دونستن مین جائه کیه، با سردرگمی به فاطیما خیره شدن. فاطیما که قیافه های ما رو دید زد زیر خنده و از من پرسید:
  ـ تا حالا نگفته بودم شوهر من یه پلیسه؟



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ