تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 32
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






          
   ـ خب، حالا سوابق کی رو می خواین در بیارین؟
   رها سریع جواب داد:
   ـ چانگ یونگ چان. شـ... شوهر یاسمین. اما نمیدونیم چطوری...؟
   فاطیما یه لحظه فکر کرد و بعد با لبخند کوچیکی که گوشه ی لبش نشسته بود، جواب داد:
   ـ این که کاری نداره. مین جائه حتما بهمون کمک می کنه!
   با تعجب اخم کردم. مین جائه چطور می تونست کمکمون کنه؟! پسرا که حتی نمی دونستن مین جائه کیه، با سردرگمی به فاطیما خیره شدن. فاطیما که قیافه های ما رو دید زد زیر خنده و از من پرسید:
   ـ تا حالا نگفته بودم شوهر من یه پلیسه؟
   ***
   یاسمین پاورچین پاورچین وارد اتاق شد و خیلی آهسته در رو بست. امیدوار بود کسی صداش رو نشنوه. گوشش رو به در چسبوند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. وقتی یه کم خیالش راحت تر شد، بی سر و صدا شروع به گشتن کرد. میدونست وقت زیادی نداره. کشوهای میز رو دونه دونه بیرون کشید و شروع به گشتن کرد. اما تنها چیزی که بعد از ربع ساعت پیدا کرد، یه مشت کاغذ و اسناد دفتری بود. با ناامیدی از جستجو دست کشید و روی تخت یونگ چان نشست. همون موقع چشمش به پاتختی کوچیکی افتاد که کنار تخت قرار داشت. سریع از جاش بلند شد و کشوی اون رو زیر و رو کرد. چند لحظه بعد با خوشحالی چیزی رو که می خواست پیدا کرد. فرصت زیادی نداشت. گوشیش رو از توی کشو برداشت و نگاهی بهش انداخت. توی این چهار روز بیشتر از 50 بار بهش زنگ زده بودند. نفس عمیقی کشید و به سرعت شماره ی هیونگ رو گرفت. اما پشیمون شد. هنوز آمادگی صحبت با اون رو نداشت. پس به جای اینکار با دوستاش تماس گرفت...
   ***
   هیون جونگ گفت: « هیچ جوری نمی تونید بفهمید اون کجاست؟ »
   فاطیما سرش رو تکون داد و گفت: « فکر نمیکنم... » همون لحظه گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. با دیدن اسم یاسمین عین روانی ها به سمتش هجوم بردم. جواب دادم و تند تند شروع به صحبت کردم:
   ـ  هی دختر کجایی؟ چرا 4 روزه هر چی زنگ می زنیم جواب نمیدی؟ میدونی چقدر نگرانت بودیم؟ تو که ما رو جون به لب کردی! میشه بگی چه خبره؟ ما...
   ـ هدی!
   ـ ... فکرمون هزار راه رفت. نمیدونستیم باهات چیکار کرده. اگه بلایی سرت میاورد چی؟ اگه اون تو رو...
   ـ هدی!!!
   ساکت شدم.
   ـ یه نفس عمیق بکش وآروم باش. هیچ اتفاقی نیافتاده. گوشیم رو قایم کرده بود تا مطمئن شه به هیونگ زنگ نمیزنم. الان هم یواشکی پیداش کردم. وقت زیادی ندارم. پس زود برو سر اصل مطلب! هیونگ خوبه؟ دلم براش تنگ شده... هی! به خودش چیزی نگیا!
   ـ چرا؟
   ـ فقط نگو!
   ـ باشه؛ هر طور تو بخوای.
   ـ چی شد؟ به نتیجه ای رسیدین؟
   ـ راستش... یاسمین! تو چرا مجبوری با اون ازدواج کنی؟ همه چیز رو کامل بگو.
   یه لحظه فقط صدای نفس هاش رو می شنیدم. انگار نمی خواست جواب بده. اما چند ثانیه بعد شروع به حرف زدن کرد:
   ـ به خاطر شرکت بابام. اون ها با هم شریک تجاری هستند. البته اگه میدونستیم چجور آدمیه هرگز اینکارو نمی کردیم. ولی این چیزا که دست من نیست. اون باهامون بازی کرد. کاری کرد که کلی بدهی بالا بیاریم. این جوری می تونست همه چیز رو بالا بکشه...
   نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
   ـ اما بعد منو دید. اون بابا رو وادار کرد در قبال پرداخ قرض ها، من رو بهش بده. هیچ کاری از دست مون بر نمیومد. اگه قبول نمی کردیم، علاوه بر زندان رفتن بابا، همه ی اموالمون هم مصادره میشد!
   میدونستم بغض کرده. لرزش صداش کاملا محسوس بود. گفتم:
   ـ یعنی هیچ راهی نیست که از شرش خلاص شیم؟
   ـ چرا! اگه بمیره یا بره زندان، اختیار همه ی دارایی هاش میوفته دست ما. اما هیچ کدوم از این دو تا ممکن نیست. چون من نه شهامت کشتنش رو دارم، نه میتونم قصر در برم. راه دوم هم کاملا غیر ممکنه. درسته که دست اون به همه جور خلافی آلوده ست؛ ولی هرگز مدرکی از خودش باقی نمیذاره.
   ـ هی، پس میگی چیکار کنیم؟
   ـ بهتره تسلیم بشین. هیچ راه حلی وجود نداره. من رو فراموش کنین! فکر کنم باید قطع کنم...
   ـ صبر کن!
   ـ چیه؟
   ـ ما سوابق اون رو در آوردیم. چانگ یونگ چان یه زن و یه پسر داره. جای زنه معلوم نیست. اما پسره تو آمریکاست. تو چیزی درباره شون نمیدونی؟
   یاسمین که خیلی شوکه شده بود، گفت:
   ـ من حتی نمیدونستم زن و بچه داره!
   صدای باز و بسته شدن دری به گوش رسید و بعد یاسمین با دستپاچگی گفت:
   ـ اومد خونه. باید قبل از اینکه پیدام کنه از اینجا برم. گودنو!
   قبل از اینکه بتونم چیز دیگه ای بگم قطع کرد. آهی کشیدم و نشستم تا چیزهایی که گفته بود رو واسه بقیه تعریف کنم. وقتی حرف هام تموم شد همه با قیافه های ناراحت و درب و داغون نگاهم می کردن. هیون جونگ که چهره ی فوق العاده متفکری به خودش گرفته بود، بعد از چند لحظه سکوت وحشتناکِ فضا رو شکست. اون با صدای نرمش آروم شروع به صحبت کرد:
   ـ خب، اگه نمی تونیم بکشیمش... چرا نندازیمش زندان؟!
   همه با تعجب به هیون جونگ خیره شدن که کاملا جدی این جرفا رو زده بود. جونگ مین یه ابروش رو بالا داد و زد زیر خنده:
   ـ هه هه هه... خیلی بامزه بود! آخه هیونگ... اگه زیاد به اون کله ی افسرده ت فشار نیاری دیگه این فکر های پوچ هم به سرت نمیزنه!! هه هه...
   اما چند لحظه بعد با صدای یونگ سنگ و کیوجونگ دست از خندیدن برداشت. اون دو تا همزمان گفتن:
   ـ من هم با هیون جونگ موافقم!!
   جونگ مین ناباورانه به یونگ سنگ و کیوجونگ زل زد. من و رها و فاطیما هم با تردید سرمون رو بلند کردیم. تنها کسی که ظاهرا اصلا تو باغ نبود، هیونگ جون بود. به نظر می رسید اون که سرش رو بین دستاش گرفته و با نا امیدی به یه نقطه خیره شده، توی جمع ما حضور نداره... جونگ مین که از اظهار نظر ناگهانی دو نفر جا خورده بود، آهسته از کیوجونگ پرسید:
   ـ میشه بگی دقیقا چجوری اینکارو انجام بدیم؟
   کیو جونگ سرش رو خاروند و جواب داد:
   ـ خب، دیگه به اینجاش فکر نکرده بودم!! ( شما اصولا خیـــــــــلی زحمت کشیدید!! )
   جونگ مین آهی کشید و به سمت یونگ سنگ چرخید. یونگی با لبخندی جواب داد:
   ـ ولی من فکر کردم! از هیونگ به عنوان طعمه استفاده می کنیم. کافیه با یاسمین هماهنگ کنیم. اگه هیونگ جون جلوی چشمای اون مرد یاسمین رو ببوسه، مشکلمون حل میشه.
   نگاهی به چهره های متعجب ما انداخت و ادامه داد:
   ـ این طور که فهمیدم، به محض اینکه این اتفاق بیوفته اون هیونگ رو می کشه. میتونیم به جرم اقدام با قتل بندازیمش زندان! خیلی هوشمندانه ست؛ نه؟
   یونگ سنگ که تا اون لحظه با خوشحالی نقشه ش رو برامون تشریح می کرد، با دیدن نگاه های عصبانی ما ساکت شد. در حالی که با یه حس خیلی قوی در مورد زدن یونگ سنگ مبارزه می کردم، چشم غره ای بهش رفتم. جونگ مین نگاه غضبناکی به یونگ انداخت و گفت:
   ـ به جای اینکه وقت مون با ایده های احمقانه تلف کنی، یه ذره اون مخت رو به کار بنداز! آخه وقتی هیونگ رو بکشه، دیگه همه ی این کار ها چه فایده ای داره؟! بعدش هم... به نظرت این موقعیت رو که هیونگ و یاسمین همدیگه رو ببوسن از کجا پیدا کنیم؟ ما اصلا وقت داریم؟ پس فردا شب یاسمین ازدواج می کنه!
   کیوجونگ ، جونگ مین رو آروم کرد و به یونگ سنگ گفت:
   ـ هیونگ ( داداش ) خودت رو ناراحت نکن! احتمالا یه کم زیادی رمان پلیسی خوندی... سیم پیچی هات قاطی کردن! میدونی...
   کیوجونگ با شنیدن صدای هیون بقیه ی حرفش رو خورد. هیون بلند گفت:
   ـ فهمیدم!
   بعد با حالت خود پسندانه ای رو به همه گفت:
   ـ زنش... من مطمئنم اون رو کشته! تنها کاری که ما باید انجام بدیم اثبات این موضوعه!
   ـ اما چطوری؟
   ـ اول باید اطلاعات پرواز های خارج از کشور اون روزی که ناپدید شده رو بگیریم. مطمئنم اسمش تو لیست هیچکدوم نیست. شوهر نونا میتونه این اطلاعات رو برامون گیر بیاره. بعد از اینکه ثابت کردیم از کشور خارج نشده، خیلی راحت می تونیم گیرش بندازیم!
   امیدوارانه به ما نگاه کرد. وقتی کسی چیزی نگفت، تصمیم گرفتم به حرف بیام:
   ـ خب، امتحانش که ضرر نداره!! حداقل یه کاری انجام دادیم...
   کیوجونگ که کنار من نشسته بود، دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
   ـ منم هستم!
   از این حرکت ناگهانیش غافلگیر شدم. خیلی بهش نزدیک بودم. هیون جونگ با چشمای تنگ شده به کیو خیره شده بود. جونگ مین به دیوار زل زده بود و فکر میکرد. هیونگ هم با حسر به گوشی من نگاه می کرد و اصولا تو باغ نبود. و یونگ سنگ... کاملا بیخیال سر جاش نشسته بود. زیر چشمی به کیو نگاه کردم. از اون فاصله ی نزدیک خوشگلتر از همیشه بود. یونگ سنگ که رو به روی من نشسته بود، با چشم غره ی رها از جاش بلند شد و سمت دیگه ی من نشست. بعد آهسته دست کیوجونگ رو برداشت و به جاش شونه م رو گرفت و من رو به خودش چسبوند. بعد با لبخند قشنگی، بی توجه به من که داغ شده بودم گفت:
   ـ من هم هستم!
   نفس عمیقی کشیدم. چند لحظه بعد بقیه هم دونه دونه موافقت شون رو اعلام کردن. هیونگ جون که امیدوار به نظر می رسید، گفت:
   ـ نونا...؟
   فاطیما آهسته سرش رو بلند کرد و به چشمای مردد هیونگ نگاه کرد. هیونگ جون که هنوز تردید داشت گفت:
   ـ اومم... میشه با شوهرت تماس بگیری؟ وقت زیادی نداریم!
   فاطیما با شنیدن این حرف خندید و با دست موهای هیونگ رو به هم ریخت. بعد با صدای آرومی جواب داد:
   ـ با اینکه الان سر کارشه، ولی فقط به خاطر تو بهش زنگ میزنم. لازم هم نیست این قدر خجالت بکشی... با من راحت باش!
   هیونگ جون که از لحن صمیمی و این همه راحتی فاطیما تعجب کرده بود، نا خود آگاه به صورتش خیره موند. هنوز هم عبور انگشتای کشیده ی این زن لا به لای موهاش رو حس می کرد. هیونگ که این روزا خیلی زود حواسش پرت می شد، به یه نقطه از صورت فاطیما زل زد.
   چند دقیقه بعد همه بی صبرانه به گوشی فاطیما چشم دوخته بودن. با اینکه مین جائه گفته بود این کار ممکنه مدتی طول بکشه، ولی همه هر لحظه منتظر بودن زنگ موبایل به صدا در بیاد. فا، ولی فقط به خاطر تو بهش زنگ میزنم. لازم هم نیست این قدر خجالت بکشی... با من راحت باش!
   هیونگ جون که از لحن صمیمی و این همه راحتی فاطیما تعجب کرده بود، نا خود آگاه به صورتش خیره موند. هنوز هم عبور انگشتای کشیده ی این زن لا به لای موهاش رو حس می کرد. هیونگ که این روزا خیلی زود حواسش پرت می شد، به یه نقطه از صورت فاطیما زل زد.
   چند دقیقه بعد همه بی صبرانه به گوشی فاطیما چشم دوخته بودن. با اینکه مین جائه گفته بود این کار ممکنه مدتی طول بکشه، ولی همه هر لحظه منتظر بودن زنگ موبایل به صدا در بیاد. فاطیما که برعکس بقیه بیخیال نشسته بود، با دیدن چهره های نگران ما گفت:
   ـ خیال تون راحتباشه. مین جائه کارش رو خیلی خوب بلده! انقدر هم به گوشی من خیره نشین!! با چشم هاتون خوردینش... یه مقدار ریلکس باشید. ( آخه عزیزم! همه که مثل تو خدای خونسردیَّت نیستن که!! )
   با این حرفا جو یه ذره از اون حالت سنگین خارج شد. یونگ سنگ که باز رگ شیطنتش گرفته بود، دستش رو که روی شونه م بود، آروم آروم پایین تر آورد تا روی کمرم قرار گرفت. اون اینکارو مخصوصا جوری انجام داد که کیوجونگ هم متوجه بشه. بعد دستش رو نرم نرم پایین تر آورد و روی باسنم جا داد. به محض اینکه انگشتاش با باسنم تماس پیدا کردن، نگاه تندی به یونگ سنگ انداختم. اون هم در کمال ناباوری من، شونه هاش رو بالا انداخت و با حالتی متعجب به چشمام خیره شد.
   من که حرصم گرفته بود، سرم رو بالا بردم و توی گوشش زمزمه کردم:
   ـ هئو یونگ سنگ! همین الان تمومش کن!!
   و چشم غره ی جانانه ای رفتم. یونگی نیش خند کوچیکی زد و باسنم رو با دستاش فشار داد. بعد مثل من سرش رو جلو آورد و جوری که لب هاش موقع صحبت کردن با گوشم برخورد می کردن گفت:
   ـ اگه نکنم چی؟!
   متوجه شدم تلاشم بی فایده ست. هر برخورد لب هاش با پوستم باعث میشد تمام بدنم گر بگیره. حسی شبیه اضطراب وجودم رو پر کرده بود. میدونستم کیو و هیون و جونگ مین حواسشون به دست یونگ سنگ و فشار ملایمی که به من وارد می کنه هست. اگه خودم رو کنار می کشیدم شاید خیلی عجیب میشد...
   نگاه یونگ سنگ منظر عکس العمل من بود. دو ثانیه صبر کردم و وقتی به کارش ادامه داد، با دستم نیشگون محکمی از پهلوش گرفتم. یونگ سنگ آخ بلندی گفت و منو ول کرد. دست راستش رو روی پهلوی چپش گذاشت و نگاه خشمگینش رو به من دوخت. از جام بلند شدم و در حالی که پشت کیو سنگر می گرفتم، براش زبونک انداختم.
   یونگی که زیرلب فحش می داد، نگاه خشمگینی به من انداخت. بعد سرشو برگردوند و چشم غره ای به کیو و جونگ مین که بهش می خندیدن رفت. همون طور که با دستام کمر کیوجونگ رو گرفته بودم، یواشکی از زیر بغلش نگاهی به یونگ انداختم. یه لحظه با دیدن قیافه ش ترسیدم. واقعا عصبانی به نظر می رسید.
   همون موقع گوشی فاطیما شروع به زنگ خوردن کرد. همه مون با شنیدن این صدا سرمون رو برگردوندیم و به اون خیره شدیم. اسم مین جائه روی صفحه ی گوشی خودنمایی می کرد. فاطیما دستشو جلو برد و جواب داد:
   ـ بهله عچقم؟!
   ـ ...
   ـ دل منم واست یه ریزه شده، از صبح تا حالا ندیدمت!! نومو نومو بوگوشیپّو!
   ـ ...
   ـ هه هه هه... بی ادب! آخه الان وقت اظهار نظر در مورد رنگ لباس خواب منه؟ این بیچاره ها تلف شدن...
   ـ ...
   ـ باشه باشه. حالا زود بگو به کجا رسیدی تا اینا با چشماشون منو نخوردن...!
   ـ ...
   ـ چی؟ خب، باشه. فقط چند لحظه صبر پیشه بدار عجیجم!!
   فاطیما گوشی رو از گوشش جدا کرد و بی توجه به ما که مات و مبهوت هنوز در کف مکالمه ش با مین جائه بودیم، Speaker رو فعال کرد. صدای مین جائه از بلندگو توی سالن پخش شد. اون با صدای مردونه ش شروع به صحبت کرد:
   ـ اهم اهم! 1، 2، 3، امتحان می کنیم... صدا میاد؟ ... بوق بوق بوق! الو؟! یه ندایی بدین خب!
   ـ شوهرم صدا واضحه! تو حرفت رو بزن.
   ـ اوکی عزیزم. خب... با تشکر از توجه شما دوستان عزیز، باید بگم که شما غلط می کنین با چشاتون زن منو می خورین!! که که که... دونگدامیا! ( شوخی کردم! ) خب، حالا جدی می شیم!
   صداش رو با سرفه ی کوتاهی صاف کرد و ادامه داد:
   ـ آقای کیم، به شما تبریک میگم. حدستون درست بود. چانگ جی سو، همسر چانگ یونگ چان هرگز از کشور خارج نشده. با توجه به شناختی که از شخصیت اون مرد به دست آوردیم میشه گفت فرضیه تون درسته. اون حتما بلایی سر همسرش آورده. هر چند با مدارک فعلی، ما فقط می تونیم دروغش رو ثابت کنیم؛ اما تیم تحقیقمون اطمینان دادن که تا سه روز دیگه ما مدارک کافی برای دستگیر کردن اون رو داریم. با توجه به وقتی که برای صدور حکم جلب اون لازمه، میشه گفت ما صبح روز 21 ام اون رو دستگیر می کنیم.
   یه بار دیگه صداش رو صاف کرد و بعد با لحن شادی گفت:
   ـ پایان اخبار! عسلم، گوشی رو بردار...
   فاطیما گوشی رو برداشت و در حالی که می خندید از مین جائه خداحافظی کرد. وقتی تماس رو قطع کرد، نگاهی به چهره های نیمه بهت زده و نیمه خوشحال ما انداخت و بعد هیونگ رو دید. با وجود این خبر خوب، اون قیافه ی فوق العاده ناراحتی به خودش گرفته بود. فاطیما که تعجب کرده بود، کنار هیونگ جون نشست و پرسید:
   ـ هی! تو چرا پکری؟ خوشحال نشدی؟
   هیونگ جون آهسته توی چشمای فاطیما خیره شد. برق اشک تو چشاش خودنمایی می کرد. با بغض گفت:
   ـ نونا... یاسمین... اون... اون شب قبل از دستگیری یونگ چان باهاش ازدواج می کنه!!
   ـ نـــــــــه!
   این صدای رها بود. هیچکدوممون به این نکته توجه نکرده بودیم. هیونگ سرش رو پایین انداخت تا کسی اشکهای روی گونه ش رو نبینه. فاطیما که خودش هم از شنیدن این خبر شوکه شده بود، فقط تونست هیونگ جون رو در آغوش بگیره. هیونگ هم که در اون لحظه واقعا به جایی واسه  تکیه کردن احتیاج داشت، اون رو محکم بغل کرد و سرش رو روی شونه ش گذاشت. فاطیما که قدرت صحبت کردن نداشت، در سکوت موهای هیونگ رو نوازش می کرد. شاید در اون لحظه تنها چیزی که هیونگ رو آروم می کرد، حرکت انگشتای این زن بر روی سرش بود...
   نگاهم رو از هیونگ برداشتم. حال رها خیلی خراب بود. می خواستم به طرفش برم که کسی با سرعت از کنارم رد شد و قبل از من خودش رو به رها رسوند. جونگ مین بود. مچ دست رها روگرفت و همون طور که می کشیدش از اونجا دور شد. خیلی تعجب کرده بودم. خواستم برم دنبالشون برم که یه نفر جلوم رو گرفت. با دیدن کیوجونگ چشمام رو تنگ کردم. کیو با خونسردی من رو مخاطب قرار داد:
   ـ دوسش داره؛ نه؟
   با تعجب بهش نگاه کردم. سرش رو کج کرد و جوری که فقط من بشنوم ادامه داد:
   ـ دوستت... اون جونگ مین رو دوست داره!
   چشمام گرد شد. کیوجونگ چطور می دونست؟! لازم نبود من جوابش رو بدم. چون تو اون لحظه همه چیز از چشم هام پیدا بود. کیوجونگ که لبخند نصفه نیمه ای رو لبهاش ظاهر شده بود، بدون هیچ حرف دیگه ای از اونجا رفت.
   قبل از اینکه فرصت فکر کردن به این موضوع رو داشته باشم، یونگ سنگ رو دیدم که به طرفم میاد. توی این وضعیت فقط همین یکی رو کم داشتم... میدونستم می خواد تلافی اون حرکت رو سرم در بیاره. مونده بودم به کدوم مشکلم برسم! به یاسمین که داره از دست میره؟ یا شاید به کیوجونگ که راجع به رها فهمیده؟ هر چند یونگ سنگ از هر مشکلی به من نزدیک تر بود...
   با چهره ی غمگینی منتظر اومدنش بودم که هیون جونگ شونه ش رو گرفت. اون خطاب به یونگ سنگ گفت:
   ـ الان نه!
   یونگ سنگ به سمت هیون برگشت و آهسته آهسته یه ابروش رو بالا داد. هیون جونگ ادامه داد:
   ـ هیونگ! ( داداش! ) سعی کن یه کم درکش کنی... مگه دوستش نداری؟! اون الان به تو واسه آروم شدن احتیاج داره. بعدا هم می تونید دعوا کنید!!
   سرم رو بلند کردم. کیم هیون جونگ داشت این حرفا رو می زد؟!! با عجب به صورت هیون خیره شدم. اما تنها جواب اون لبخند محوی بود که روی لب هاش نشست. یونگ سنگ نگاهی به من و نگاهی به هیون انداخت و دست اون رو از شونه ش جدا کرد. نمی تونستم چیزی از حالت صورتش بفهمم... چه حسی داشت؟! ناراحتی...؟ عصبانیت...؟ کلافگی...؟ یا شاید... ترحم؟
   سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم. به هر حال تا چند لحظه ی دیگه می فهمیدم. هیون جونگ باز گفت:
   ـ یونگ سنگ! تو که دوستش داری، پس چرا این همه اذیتش می کنی؟ اون هم قلب داره... اون هم احساسات داره... باهاش بازی نکن. قلبش راحت می شکنه!!
   چرا هیون این حرفا رو میزد؟ چرا؟! با مردمک های لرزون بهش خیره شدم. واقعا عشق چندین و چند ساله ی من، این کلمات رو به زبون میاورد؟ شاید فقط توهم زده بودم...
   اما با حرکت دوباره ی یونگ سنگ به سمتم شادی بی جهتی که وجودم رو به یکباره پر کرده بود، ناگهان از بین رفت. بعد از این حرفا هنوز هم قصد تلافی داشت؟ آهی از سر حسرت کشیدم و با چشمایی که به زمین زیر پام خیره شده بودن منتظر اومدنش شدم؛ ولی اتفاقی که افتاد من رو کاملا شوکه کرد.
   یونگ سنگ چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد آهسته سرم رو در آغوش گرفت. زمزمه ی نرمش رو کنار گوشم شنیدم:
   ـ این یکی دیگه نمایش نیست... هر چقدر دوست داری گریه کن!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ