تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 33
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






         
   ـ یونگ سنگ! تو که دوستش داری، پس چرا این همه اذیتش می کنی؟ اون هم قلب داره... اون هم احساسات داره... باهاش بازی نکن. قلبش راحت می شکنه!!
   چرا هیون این حرفا رو میزد؟ چرا؟! با مردمک های لرزون بهش خیره شدم. واقعا عشق چندین و چند ساله ی من، این کلمات رو به زبون میاورد؟ شاید فقط توهم زده بودم...
   اما با حرکت دوباره ی یونگ سنگ به سمتم شادی بی جهتی که وجودم رو به یکباره پر کرده بود، ناگهان از بین رفت. بعد از این حرفا هنوز هم قصد تلافی داشت؟ آهی از سر حسرت کشیدم و با چشمایی که به زمین زیر پام خیره شده بودن منتظر اومدنش شدم؛ ولی اتفاقی که افتاد من رو کاملا شوکه کرد.
   یونگ سنگ چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد آهسته سرم رو در آغوش گرفت. زمزمه ی نرمش رو کنار گوشم شنیدم:
   ـ این یکی دیگه نمایش نیست... هر چقدر دوست داری گریه کن!
   این حرفش برای من مثل تلنگری می موند که منتظرش بودم. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و به اشکام اجازه دادم شونه ش رو خیس کنن. یونگ سنگ همون طور که موهام رو نوازش می کرد، سعی در آروم کردنم داشت. نگاه خیره ی هیون جونگ رو حس می کردم. بی اختیار دستام رو دور کمر یونگ سنگ محکم تر کردم...
   چند دقیقه بعد، هق هق هام متوقف شده بود. با اینکه دیگه اشک نمی ریختم، بدنم رضایت جدا شدن از اون آغوش رو نمیداد. یونگ سنگ هم بدون هیچ حرفی همچنان من رو نگه داشته بود. میدونستم نمی تونم همون طوری بمونم. با جدا شدن دستام من رو رها کرد. نگاهش رد اشک هایی که روی گونه م خشک شده بود رو دنبال می کرد. با نوک انگشت شستش گونه م رو لمس کرد و بعد با لبخند قشنگی پرسید:
   ـ خوبی؟
   سرم رو پایین انداختم و آهسته جواب مثبت دادم. یونگ آروم جلوی موهام رو به هم ریخت و با خنده گفت:
   ـ هی! این جوری نباش... وقتی مظلوم میشی اذیت کردنت کیف نمیده!
   آهی کشیدم و با حرص نگاهش کردم. به محض بلند کردن سرم هیون رو دیدم. داشت به ما نگاه می کرد. وقتی متوجه من شد، جهت نگاهش رو عوض کرد و به طرف هیونگ رفت. متعجب از رفتارش به یونگ سنگ نگاه کردم و باز یه سوال تکراری تو ذهنم نقش بست: « چرا این پسر این قدر خوشگل می خنده؟! »
   ***
   رها متعجب از کارای جونگ مین از پشت شیشه ی ماشین به منظره ی بیرون که با سرعت از کنارش عبور می کرد چشم دوخت. جونگ مین بدون هیچ حرفی اون رو سوار ماشین کرده بود و حالا معلوم نبود داره کجا میره...؟! رها که کاری از دستش بر نمیومد، ترجیح داد در سکوت بغض کنه. این حقیقت که پارک جونگ مین کنارش نشسته بود، براش سنگین تر از اون بود که به راحتی بتونه باور کنه.
  بالاخره جونگ مین کنار یه پارک بزرگ متوقف شد. سریع ماشین رو پارک کرد و رها رو بیرون کشید. وارد محوطه ی پارک شد و کنار یه درخت ایستاد. هر چند مدت، صدای داد و جیغ از دوردست به  گوش می رسید. اما چون از منبع صدا ها فاصله داشتند، به زور می تونستند چند واژه ی نامفهوم رو بشنوند. جونگ مین جلوی رها ایستاد و گفت:
   ـ خودت رو خالی کن. جیغ بکش، داد بزن، گریه کن. هر چقدر صدات بلند باشه اشکال نداره. اینجا کسی جلوت رو نمی گیره...
   ( یه توضیح کوچولو: بچه ها، یه پارک هایی وجود داره که مردم می تونن توش هر چقدر می خوان جیغ بزنن و تخلیه شن. هر چند مطمئن نیستم توی کره هم همچین جایی باشه یا نه؟! )
   رها به اطرافش نگاه کرد. توی اون قسمت از پارک کاملا تنها بودند. نفس عمیقی کشید و همزمان با صداش، اشک هاش هم رها شدند. با صدای بلند گفت:
   ـ چرا؟ چرا باید این اتفاق ها واسه دوست من بیوفته؟ چرا اون پیرمرد وارد زندگیمون شد؟ چانگ یونگ چان!! ازت متنفــــــــــــــــــــــرم!!!
   یه لحظه نفس گرفت و به جونگ مین نگاه کرد. جونگیکه متوجه منطورش شده بود، از اونجا دور شد تا رها راحت هر چی دلش می خواد بگه. اما بعد از چند قدم بدون جلب توجه رها پشت یه درخت ایستاد تا حواسش باشه اون کار احمقانه ای انجام نده...
   رها ادامه داد:
   ـ پارک جونگ مین! چرا اینقدر باهام خوبی؟ چرا تا می خوام فراموشت کنم جلوی چشمام ظاهر میشی؟
   نفس عمیقی کشید و بلند تر گفت:
   ـ دوســــــــــــــــــــــــــــتت دارم!!
   صدای هق هقش مانع از ادامه دادن حرفاش شد. زیرلب زمزمه کرد:
   ـ ای کاش این رو می فهمیدی...
   ***
   بالاخره اون روز شوم فرا رسید. روز عروسی یاسمین... و ما هنوز هیچ راه حلی برای جلوگیری از این وصلت پیدا نکرده بودیم...
   کیم هیونگ جون از صبح به طرز وحشتناکی گوشه گیر و ساکت شده بود و  به هیچ کس جواب نمیداد. حتی وقتی که جونگ مین سر به سرش میذاشت و لاکپشت کوچولو صداش می کرد، اون بی توجه سر جاش نشسته بود. وقتی علاوه بر شوخی های جونگ مین، دلداری های کیوجونگ هم تاثیری نذاشت، همه به این نتیجه رسیدن که بهتره هیونگ رو به حال خودش رها کنن.
   سر میز صبحانه جو سنگینی بر فضا حاکم بود. هیونگ جون که حتی به غذاش نگاه هم نمی کرد؛ رها فقط به نون های تست خیره شده بود و من فقط می تونستم با غذام بازی کنم! جونگ مین هم ساکت شده بود و با کسی شوخی نمی کرد. یونگ سنگ در سکوت غذاش رو می خورد و کیوجونگ هم هر دو ثانیه یک بار سرش رو بلند می کرد و به هیونگ خیره می شد. این وسط تنها کیم هیون جونگ به من زل زده بود!!
   بالاخره کیوجونگ اون سکوت وحشتناک رو در هم شکست: « هیونگ...؟ »
   هیونگ جون آهسته به کیوجونگ نگاه کرد. کیو شمرده شمرده ادامه داد: « خب، نمی تونید فرار کنید؟ تا فردا ظهر؟ بعدش اون یارو دستگیر میشه و همه چیز حلّه! نمیشه این کارو انجام بدید؟ »
   هیونگ آروم گفت: « در واقع می خواستم این کارو بکنم. امّا اون این رو پیش بینی کرده... اونجا انقدر بادیگارد هست که جلومون رو بگیرن. نمی خوام اوضاع رو خراب تر کنم. »
   کیوجونگ دوباره ساکت شد. این دفعه هیون بود که شروع کرد:
   ـ هدی؟!
   با شنیدن اسمم که از میون لب هاش بیرون اومد، چنگاال از دستم افتاد. با نفس عمیقی سرم رو بلند کردم.
   ـ امم... تو... امشب... امشب می خوای بری؟
   چرا قلبم انقدر تند تند میزد؟ مگه چی گفته بود؟ هه... چرا عاشق بودت انقدر سخته؟! با سرم حرف هیون جونگ رو تایید کردم و در جوابش گفتم:
  ـ باید برم. وجود من و رها تنها چیزیه که حداقل یه ذره بهش آرامش میده! هر چند...
   سرم رو به سمت رها چرخوندم:
   ـ من مجبورت نمی کنم بیای!
   رها سریع جوابم رو داد:
   ـ هی! معلومه که میام. فکر کردی تو همچین موقعیتی می تونم تنهاش بذارم؟!
   شونه ای بالا انداختم و به هیون جونگ نگاه کردم. به نظر می رسید جواب سوالش رو گرفته باشه. همون طور به صورتش خیره شده بودم که صدای رها من رو به خودم آورد:
   ـ اهم اهم! هدی سوتی نده!! الان همه می فهمن عاشقشی... ( به فارسی )
   سریع نگاهم رو از چهره ش برداشتم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. چرا این قلب لعنتی دست بردار نبود؟! هیون جونگ تو با من چیکار کردی؟ سرم رو پایین انداختم. نمی خواستم کسی چشم های خیسم رو ببینه. اما بعد ها فهمیدم که همون موقع هم یه نفر من رو دیده بود.
   ـ خب، پس من می برمتون.
   این صدای هیونگ جون بود که باعث شد دوباره سرم رو بلند کنم. هیونگ بی توجه به نگاه های بهت زده ای که بهش دوخته شده بودن، با لحن قاطعانه ای ادامه داد:
   ـ به جز شما دو تا من تنها کس دیگه ای هستم که کارت دعوت دارم...
   به محض اینکه این حرف رو زد، جونگ مین از جاش بلند شد و با تحکم گفت:
   ـ هی! تو که قصد نداری بری!
   هیونگ جون لبخند تلخی زد و جواب داد:
   ـ جونگ مینا... خودت هم میدونی که این تنها کاریه که در حال حاضر میتونم انجام بدم. سعی نکن جلوم رو بگیری!
   هیونگ با این حرف از جاش بلند شد و به طرف اتاقش حرکت کرد. پسرا با ناامیدی نگاهی به هم انداختن. هیچ کس نمیدونست باید چیکار کنه؟! شاید تسلیم شدن در برابر خواسته ی هیونگ جون تنها راهی بود که در اون موقعیت داشتند...
   ***
   سالن بزرگی بود. همه جا با گل های سفید رنگ تزئین شده بود. چانگ یونگ چان نگاهش رو از مکان جشن گرفت و به طرف اتاقی که یاسمین توش بود حرکت کرد. به دم در که رسید لبخند چندش آوری زد. با وجود محافظ هایی که جاهای مختلف سالن و حتی توی محوطه بودن، حتی فکر فرار رو هم نمی تونست بکنه. امشب دیگه می تونست هر کاری دلش می خواد باهاش بکنه.
   وارد اتاق شد. یاسمین توی لباس سفید رنگش از همیشه زیباتر شده بود. یونگ چان نگاه هیزش رو به بدن یاس دوخت. یاسمین در مقابلش سکوت کرده بود. حتی یه قطره اشک هم نمی ریخت. صورتش از هر احساسی خالی بود. اون دختر بی هیچ تلاشی برای نجات خودش، اونجا نشسته بود و فقط به دیوار رو به رو زل زده بود.
   همون لحظه که یونگ چان به یاسمین خیره شده بود، صدای قدم هایی رو از پشت سرش شنید. چند ثانیه بعد صدایی اون رو مخاطب قرار داد:
   ـ پدر؟!!
   پیرمرد به محض تشخیص صدای پسر جوونی که پشت سرش ایستاده بود، به سرعت برگشت تا با اون رو در رو شه. برای لحظه ای از دیدن اون شخص شوکه شد و با حیرت بهش نگاه کرد. بعد به خودش مسلط شد و با لبخند دروغینی گفت:
   ـ چانگ شین! اینجا چیکار می کنی؟ فکر می کردم الان باید تو نیویورک باشی؟!
   شین با نیشخند آشکاری که بر روی لب هاش نقش بسته بود، گفت:
   ـ آب و هوای اونجا زیاد بهم نمی سازه. دلم واسه سئول تنگ شده بود! در ضمن...
   نگاه بیروحش رو به پیرمرد دوخت و ادامه داد:
   ـ مسلما انتظار نداشتین عروسی پدرم رو از دست بدم؟! اونم با یه همچین عروس زیبایی...
   یونگ چان که نگاه شین به یاسمین رو دیده بود، خنده ی کریهی کرد و بی توجه به یاس گفت:
   ـ حالا که این عروس زیبا چشمات رو گرفته، میتونم یه شب بهت قرضش بدم! البته اگه بعد از امشب چیزی ازش باقی بمونه...
   لرزشی که بدن یاسمین رو فرا گرفت، هیچ ارتباطی با سرمای هوا نداشت. البته نه این که هوای تابستون سرد باشه؛ ولی از این جمله باید به این نتیجه رسید که تمام موهای تن یاسمین با شنیدن اینکه پیرمرد نفرت انگیزی که به زودی باهاش ازدواج می کنه به سادگی اون رو به هر کسی قرض میده، راست شدن. یاسمین به این فکر افتاد که با این اوضاع تا چند مدت دیگه تبدیل به وسیله ای برای خوش گذرونی مردهای بی ارزشی مثل چانگ یونگ چان میشه...
   شین که کاملا خونسرد اونجا ایستاده بود، با شنیدن این حرف به طرف یاسمین رفت و رو به روش ایستاد. بعد بدون اینکه نگاهش رو از اون برداره، کمی خم شد و گفت:
   ـ باید ببینم به ذائقه م می خوره یا نه؟!
   و در کمال ناباوریِ یاسمین، سرش رو به طرف صورت اون برد. یونگ چان که پشت سر شین و رو به روی یاس ایستاده بود، متوجه شد که پسرش داره زیر گوش یاسمین رو می بوسه... این رو از تکون های سر شین فهمیده بود. چند ثانیه بعد شین عقب رفت و با لبخند نصفه نیمه ای گفت:
   ـ خوشمزه ست! حتما یه شب بفرستش پیشم...
   اون با این حرف به یاسمین که مثل کسایی که جن دیدن به شین خیره شده بود، چشمکی زد و بعد از خم کردن سرش از اونجا رفت. یونگ چان هم پس از نگاه گذرایی به یاسمین که به نظر می رسید تو هپروت باشه، پشت سر پسرش از اتاق خارج شد...
   ***
   از ماشین که پیاده شدیم، من و رها هر کدوم یه بازوش روگرفتیم و اون رو وادار به ایستادن کردیم. هیونگ جون که تعجب کرده بود، نگاهی به ما انداخت و سعی کرد ازمون جدا شه. اما من و رها محکم چسبیده بودیمش...
   هیونگ نفس عمیقی کشید و گفت:
   ـ میشه بگید شما دو تا چتون شده؟!
   رها نگاهی به من انداخت و شروع به صحبت کرد:
   ـ اوپا... مطمئنی می خوای بیای؟
   حرف رها رو با سر تاکید کردم و گفتم:
   ـ شاید زیاد ایده ی جالبی نباشه...
   رها ادامه داد:
   ـ در واقع ما فکر می کنیم اصلا ایده ی جالبی نیست!!
   همون طور که با سرم تند تند حرف های رها رو تایید می کردم، گفتم:
   ـ بهتر نیست همین جا بمونی؟
   رها سریع اضافه کرد:
   ـ در واقع ما فکر می کنیم بهتره همین جا بمونی!!
   قبل از اینکه هیونگ فرصتی برای حرف زدن پیدا کنه، ادامه دادم:
   ـ پس ما تنها میریم و خیلی زود بر می گردیم!
   رها به سرعت با من موافقت کرد و هر دو با هم هیونگ جون رو به سمت ماشین کشیدیم. هیونگ که کلافه به نظر می رسید، با پرخاش گفت:
   ـ همین الان تمومش کنید. توی خونه در این باره صحبت کردیم...
   رها وسط پرید و گفت:
   ـ اما اوــ
   هیونگ جون دستش رو روی لب های رها گذاشت و ساکتش کرد. بعد شمرده شمرده گفت:
   ـ کافیه! من هم به اندازه ی شما حق دارم اینجا حضور داشته باشم. حالا قبل از اینکه کسی شناساییم کنه، بریم تو!!
   رها نگاهی به من انداخت و من در جواب سرم رو با ناامیدی تکون دادم. چاره ای جز قبول کردن حرف هیونگ نداشتیم... با حرکت آهسته آستینش رو ول کردم. هیونگ جون که تا اون لحظه نگاه خشمگینش رو به من دوخته بود، با این حرکتم سرش رو برگردوند و چشم غره ی وحشتناکی تحویل رها که همچنان با لجبازی بازوش رو گرفته بود داد. رها نگاه پر از خواهشش رو به من دوخت؛ اما وقتی حمایتی ندید، تسلیم شد و حلقه ی دستاش رو از دور بازوی هیونگ جون باز کرد.
   هیونگ به طرز تهدید آمیزی انگشتش رو بالا آورد و گفت:
   ـ یه کلمه ی دیگه راجع به برگشتن یا منصرف شدن بشنوم، کل عروسی رو به هم میریزم! آراسو؟!
   من و رها ناامیدانه نگاهی رد و بدل کردیم و با ناراحتی درخواست هیونگ رو قبول کردیم. اون هم نفس عمیقی کشید و جلوتر از ما حرکت کرد.
   دست رها رو گرفتم و با همدیگه دنبال هیونگ راه افتادیم. درست با فاصله ی یک قدم پشت سرش حرکت می کردیم و به خاطر قدم های بلند و سریع اون مجبور بودیم با دوی آهسته خودمون رو بهش برسونیم.
   رها همون طور که تند تند قدم برمیداشت دم گوشم گفت:
   ـ هدی، این شوهرت روی بیبی تاثیر بد گذاشته ها...! جذبه رو دیدی؟؟!
   با زمزمه بهش جواب دادم:
   ـ هی! حواست باشه چی میگی. مثل این که همین لاکپشت عزیزی که جلوی رومونه بیشتر از همیشه با اون اسب هویج خوار خودت میگرده ها!!
   ـ هدی!! صد دفعه گفتم جونگ مینم رو اینجوری صدا نزن! در ضمن این دوست عزیز رو به رویی هیچ شباهتی به لاکپشت نداره... نگاه کن چطور تند تند راه میره!! الانه که نفسم بگیره...
   ـ تو این یه مورد باهات موافقم. خداییش پاهام درد گرفتن!
   ـ معلومه... مگه نمیدونستی همیشه حق با منه؟!
   ـ رها؟؟؟ هـــــــــی... هزار دفعه گفتم بیش از حد با این پارک جونگ مین نگرد! اینم از اثراتش... حداقل قبلا توهمش رو میزدی، قابل تحمل بود. حالا که با خود واقعیش ملاقات کردی خودشیفتگی کاذبت اود کرده!
   ـ اِ... بیچاره جونگ مین! من نمیدونم تو دیوار کوتاه تر از اون گیر نمیاری؟
   ـ کوتاه؟! گفتی کوتاه؟؟؟ تو به اون نردبون میگی کــــــــوتاه؟!!
   ـ هی! باز تو از اون واژه استفاده کردی؟ حالا نه که همین هیون جونگ جونِ خودت خیــــــــلی قدش کمه... کلا چند سانت با هم اختلاف دارنا...! حالا تو هی به شوهر جذاب من بگو نردبون!!!
   ـ شوهرجـــــــــذاب تو؟ بیخیال رها جان... به نظرم از شوک عروسی یاسمین زده به سرمون داریم چرت و پرت میگیم... بدو هیونگ رفت!!
   با این حرف من، هر دو سرعت مون رو بیشتر کردیم تا به هیونگ برسیم. هر کدوممون یه طرفش حرکت می کردیم و مواظب بودیم تا اگه خواست کار نادرستی انجام بده جلوش رو بگیریم. بالاخره به اون قسمت از ساختمون که عروسی توش بر پا بود رسیدیم. جلوی راهرویی که به سالن اصلی می رسید، دو تا مرد هیکلی که حتما از بادیگارد های چانگ بودن ایستاده بودن و مواظب بودن تا کسی بدون دعوت وارد نشه...
   کارت هامون رو که نشون دادیم بهمون اجازه ی عبور دادند. وقتی از کنارشون رد می شدیم، متوجه نگاه مشکوک یکی از مرد ها به هیونگ جون شدم. یه جور خاصی بهش نگاه می کرد و به محض اینکه فهمید من دیدمش، روش رو برگردوند. وقتی چند قدم ازشون دور شدیم، از گوشه ی چشم دیدم که همون مرد یه چیزی تو گوش بغل دستیش زمزمه کرد و اونم بعد از نگاهی به ما یه چیزی توی بی سیمی که دستش بود گفت.
   نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. با این حال خیلی ترسیده بودم. همون طور که توی راهرو پیش می رفتیم، با نگاه به یه در کوچیک که قبل از در سالن بود متوجه شدم که اونجا باید اتاقی باشه که یاسمین توش نشسته. آهسته این موضوع رو به رها گفتم. اما هیونگ که درست بین ما دو تا ایستاده بود، حرفم رو شنید و سر جاش خشکش زد. نگاه خیره ش رو به در اتاق دوخت و بی اختیار یه قدم به سمتش برداشت.
   من و رها نگاه وحشت زده ای رد و بدل کردیم و هر کدوم به یه آستین هیونگ چنگ زدیم. اما اون با عصبانیت چنان نگاهی بهمون انداخت که هر دو ناخودآگاه ولش کردیم. هیونگ دستش رو تکون داد تا چروک سر آستینش که بین انگشت های من مچاله شده بود، صاف شه. بعد با قدم های مطمئن به طرف در رفت.
   رها که با نگرانی به من نگاه می کرد، پرسید:
   ـ حالا چیکار کنیم؟ نمی تونستی الان چیزی نگی؟!
   به سختی گفتم:
   ـ فکر نمی کردم همچین عکس العملی نشون بده...
   رها سرش رو به نشونه ی تفهیم تکون داد و دوباره پرسید:
   ـ حالا چیکار کنیم؟
   گفتم:
   ـ فقط دعا کن شوهر یاس اون تو نباشه!!
   و با عجله در حالی که دست رها رو می کشیدم، بعد از هیونگ وارد اتاق شدم. پرده های قرمز و یه صندلی بزرگ از چوب و مخمل قرمز که یاسمین با لباس عروس روش نشسته بود اولین چیزایی بودن که توجه م رو جلب کردند.
   هیونگ که خیلی غمگین به  نظر می رسید بدون هیچ حرفی به یاسمین خیره شده بود. یاس که فکر می کرد دوباره اون پیرمرد مزاحم اومده پیشش، همون طور که سرش پایین بود با عصبانیت شروع به صحبت کرد:
   ـ نمی تونی همین 1 ساعت آخر دست از سرم بردا ـــ
   یاسمین که درست در این لحظه سرش رو بلند کرده بود، خیلی ناگهانی ساکت شد. با دیدن هیونگ جون بعد از چند وقت دوباره احساس آشنای فرو ریختن چیزی در قفسه ی سینه ش رو تجربه کرد. نگاهش برای حدود 30 ثانیه تو چشای هیونگ قفل شد. بعد در حالی که سعی می کرد به یاد بیاره چجوری باید نفس بکشه، هوا رو به درون ریه هاش کشید و چند بار تند تند پلک زد. بعد انگار نه انگار هیونگ درست رو به روشه، روش رو به طرف ما برگردوند و با لبخندی که کاملا مشخص بود ساختگیه، گفت:
   ـ بالاخره اومدین؟!
   من و رها برای لحظه ای با چشم های از حدقه در اومده به یاسمین خیره شدیم و بعد در حالی که سعی می کردیم تعجب مون رو بروز ندیم به سمتش رفتیم.
   رها حتی تند تر از من به طرف یاسمین دوید و در حالی که به طرز وحشتناکی محکم بغلش کرده بود، با بغض گفت:
   ـ دلم برات تنگ شده بود!!!
   یاسمین که از عکس العمل رها خنده ش گرفته بود، متقابلا اون رو در آغوش کشید و صادقانه گفت:
   ـ منم همین طور!
   رها بعد از چند ثانیه از یاسمین جدا شد و در حالی که بهش نگاه می کرد با نگرانی اظهار کرد:
   ـ واای! تو چرا این همه لاغر شدی؟ لپ هات هم که آب رفتن دختر...
   من که می خواستم جو رو از حالت خفقان در بیارم، با یه کم خنده گفتم:
   ـ ولی شکمت هنوز سر جاشه!!
   یاسمین با حرص بهم نگاه کرد و ترجیح داد وانمود کنه چیزی نشنیده. بعد باز هم بدون ذره ای توجه به هیونگ که قیافه ش در اون لحظه دل هر کسی رو به رحم میاورد، رو به رها کرد و خودش رو مشغول گفت و گو با اون نشون داد. دلیل این بی توجهی های یاسمین رو نمی فهمیدم. اما ترجیح دادم دخالت نکنم...
   هیونگ جون به من اشاره کرد تا بلند شم و سر جای من کنار یاسمین نشست. با این حال یاسمین حتی نیم نگاهی هم بهش ننداخت. هیونگ دستش رو روی دست یاس گذاشت و زمزمه کرد:
   ـ یاسمین...؟
   یاسمین با این حرکت هیونگ به تندی دستش رو از زیر دست اون بیرون کشید و باز با بی اعتنایی به رها که ساکت شده بود گفت:
   ـ داشتی می گفتی؟!
   رها که میدونست بهتره اوضاع رو واسه هیونگ سخت تر نکنه، فقط سرش رو تکون داد و گفت:
   ـ ببین اوپا چیکارت داره؟!
   یاسمین با ناراحتی لب هاش رو روی هم فشرد و گفت:
   ـ به اوپات بگو من کاری باهاش ندارم؛ بهتره بره...
   رها با ابروهای بالا رفته به یاسمین زل زد. اصلا نمی تونست درکش کنه. خب، من هم نمی تونستم. رها از جاش بلند شد و کنار من ایستاد. بعد با اشاره به یاسمین که نگاهش رو به دیوار رو به رو دوخته بود، پرسید:
   ـ این چش شده؟
   شونه هام رو بالا انداختم. هیونگ جون که دید یاسمین از نگاه کردن بهش امتناع می کنه، رفت درست جلوش نشست. یاسمین سرش رو چرخوند و نگاهش رو به جهت دیگه ای انداخت. ولی هیونگ با دست چونه ش رو گرفت و به زور سرش رو برگردوند. بعد به یاس گفت:
   ـ به من نگاه کن!
   یاسمین که واضح بود می خواد دستپاچگیش رو پنهان کنه، با لحنی عصبی پرسید:
   ـ چی می خوای؟
   هیونگ جون با نگرانی توی چشم های یاسمین خیره شده بود. انگار تو نگاهش دنبال چیزی می گشت. با صدای لرزونی گفت:
   ـ یاسمین بیا از اینجا بریم.
   تنها عکس العمل یاسمین پوزخند زدن بود.
   ـ بیا بریم. یه جوری بادیگارد ها رو می پیچونیم. اصلا خودم جلوشون رو می گیرم تا تو فرار کنی... بیا از اینجا بریم!
   یاسمین سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
   ـ بس کن کیم هیونگ جون. اصلا چه دلیلی دارم که بهت اعتماد کنم؟ از کجا معلوم تو یکی بدتر از چانگ یونگ چان نباشی؟!
   هیونگ از لای دندون های کلید شده گفت:
   ـ من رو با اون عوضی مقایسه نکن!!
   ـ پس چرا یه دلیل بهم نمیدی تا بتونم بهت اعتماد کنم؟!
   هیونگ با کلافگی دستش رو توی موهاش فرو برد:
   ـ من دوستت دارم! عاشقتم!!
   یاسمین پوزخند صداداری زد و به سختی گفت:
   ـ توی جیجو هم دقیقا همین فکر رو می کردم. قبل از اینکه منو مثل یه تیکه آشغال از خونه ت بیرون بندازی...
   ـ یاسمـــین!!!
   ـ میدونی چیه؟ الان فقط یه کلمه میتونم بهت بگم. همون کلمه ای که چند وقت پیش خودت بهم گفتی...
   یه لحظه مستقیم به عمق چشمای هیونگ خیره شد. سرش رو برگردوند و خیلی محکم گفت:
   ـ برو!
   من و رها با صدای بلندی نفس مون رو توی سینه حبس کردیم. شاید بعد از اون اتفاقا حق داشت این حرفا رو به زبون بیاره. اما ما میدونستیم که اون همه ی اینا رو به خاطر ناامیدیش میگه. با اینکه قبول داشتم به احساس هیونگ باور نداره، ولی کاملا مطمئن بودم تمام حرفاش به این خاطره که میدونست هیچ راه فراری باقی نمونده. یاسمین می خواست کاری کنه که هیونگ جون خیلی راحت فراموشش کنه... البته همه ی تلاش هاش بی نتیجه بود! چون کوچیکترین عضو گروه دابل اس واقعا عاشقش شده بود...
  هیونگ می خواست چیزی بگه که همه مون با صدای در از جا پریدیم! پنج تا مرد درشت اندام وارد اتاق شدند. همه شون کت و شلوار سیاه یکسان پوشیده بودند و عینک دودی سیاه به چشم زده بودند. هیونگ که تا اون لحظه روی زانو نشسته بود، سریع از جاش بلند شد و ایستاد. چهار مرد با آرایش منظم جلو اومدند و پنجمین نفر که سر دسته شون به نظر می رسید، جلوتر از اون ها ایستاد.
   با یه نگاه دقیق تر به چهره ش فهمیدم این همون بادیگارد سر راهروئه که خیلی بد نگاهمون می کرد. اون مرد رو به هیونگ کرد و با لحن رسمی گفت:
   ـ آقای کیم هیونگ جون؟
   هیونگ که اخماش توی هم فرو رفته بود، با سر حرف مرد رو تایید کرد و جواب داد:
   ـ خودم هستم.
   بادیگارد مشکی پوش که با چهره ی بی حالتی به هیونگ زل زده بود، با دست چپ به زیردستاش اشاره کرد.
   دو تا از مرد ها به سمت هیونگ جون اومدند و هر کدوم یکی از بازوهاش رو گرفتند. هیونگ که تا اون لحظه با تعجب به اونا نگاه می کرد، سعی کرد از اونا جدا شه ولی بی فایده بود. پس با صدای بلندی گفت:
   ـ دارین چیکار می کنین؟ ولم کنید!!
   اما اونا بی توجه به سروصدای هیونگ اون رو به سمت در کشوندند. در این بین دو تا سیاه پوش دیگه هم یکی جلو و یکی پشت سر هیونگ قرار گرفتن تا به هیچ عنوان نتونه فرار کنه. بادیگارد با همون چهره ی بی حالتش تعظیم کوتاهی به یاسمین کرد و رو به افرادش که منتظر دستور اون بودند، با لحن تندی گفت:
   ـ ببرینش!



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ