تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 34
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






            هیونگ می خواست چیزی بگه که همه مون با صدای در از جا پریدیم! پنج تا مرد درشت اندام وارد اتاق شدند. همه شون کت و شلوار سیاه یکسان پوشیده بودند و عینک دودی سیاه به چشم زده بودند. هیونگ که تا اون لحظه روی زانو نشسته بود، سریع از جاش بلند شد و ایستاد. چهار مرد با آرایش منظم جلو اومدند و پنجمین نفر که سر دسته شون به نظر می رسید، جلوتر از اون ها ایستاد.
   با یه نگاه دقیق تر به چهره ش فهمیدم این همون بادیگارد سر راهروئه که خیلی بد نگاهمون می کرد. اون مرد رو به هیونگ کرد و با لحن رسمی گفت:
   ـ آقای کیم هیونگ جون؟
   هیونگ که اخماش توی هم فرو رفته بود، با سر حرف مرد رو تایید کرد و جواب داد:
   ـ خودم هستم.
   بادیگارد مشکی پوش که با چهره ی بی حالتی به هیونگ زل زده بود، با دست چپ به زیردستاش اشاره کرد.
   دو تا از مرد ها به سمت هیونگ جون اومدند و هر کدوم یکی از بازوهاش رو گرفتند. هیونگ که تا اون لحظه با تعجب به اونا نگاه می کرد، سعی کرد از اونا جدا شه ولی بی فایده بود. پس با صدای بلندی گفت:
   ـ دارین چیکار می کنین؟ ولم کنید!!
   اما اونا بی توجه به سروصدای هیونگ اون رو به سمت در کشوندند. در این بین دو تا سیاه پوش دیگه هم یکی جلو و یکی پشت سر هیونگ قرار گرفتن تا به هیچ عنوان نتونه فرار کنه. بادیگارد با همون چهره ی بی حالتش تعظیم کوتاهی به یاسمین کرد و رو به افرادش که منتظر دستور اون بودند، با لحن تندی گفت:
   ـ ببرینش!
   تا وقتی که هیونگ جون و اون پنج نفر پشت در سیاه رنگ اتاق ناپدید نشدن، هیچ کدوم نتونستیم عکس العملی نشون بدیم. اما به محض اینکه از محدوده ی دیدمون خارج شدن، از شک در اومدیم.
   رها با ترس به من نگاه کرد. با نگاهش ازم می خواست بگم این اتفاق نیافتاده. اما من هم مثل اون وحشت کرده بودم. همه مون میدونستیم که هر کاری از اون پیرمرد دیوونه برمیاد...
   ـ هـ... هیونگ...
   این صدای ضعیف یاسمین بود که مثل نجوایی در کولاک به گوش می رسید. یاسمین همون طور که تند تند سرش رو تکون میداد، زیر لب شروع به صحبت کرد. صداش اون قدر آهسته بود که به زور می شنیدم چی میگه!
   ـ کـ... کجا بردنش؟! مـ... من... هیونگ جون... آخه... نه!!
   کنارش نشستم و سعی کردم آروم باشم. باید یه کاری می کردیم. با صدایی که می لرزید به رها که هق هق می کرد گفتم:
   ـ میتونی زنگ بزنی به پسرا؟! شاید اون ها بتونن کاری کنن...
   رها با سر حرفم رو تایید کرد. به دنبال گوشیش شروع به گشتن توی کیفش کرد. من هم سعی کردم یاسمین رو آروم کنم. یاسمین همون طور که با عجله حرف های نامفهومی زمزمه می کرد، با حالتی عصبی با انگشتاش بازی می کرد. بدنش کمی می لرزید. آهسته دستم رو روی شونه ش گذاشتم و خواستم چیزی بگم که رها به حرف اومد:
   ـ نیست! موبایلم نیست. فکر کنم تو ماشین جا مونده...
   گوشیم رو به رها دادم و گفتم:
   ـ شماره ی کیوجونگ رو دارم. به اون زنگ بزن!
   سرش رو تکون داد و مشغول گرفتن شماره ی کیو شد. دوباره به سمت یاسمین برگشتم.
   ـ هی دختر! آروم باش...
   یاسمین با وحشت سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد. با صدایی که به طرز شدیدی می لرزید بهم گفت:
   ـ تـ... تقصیرمنه! نـ... نه؟!
   ـ معلومه که نه!!
   ـ چـ... چرا اومد؟! اصلا چرا گـ...گذاشتین بیاد؟! اون... به خاطر من که نیومده... حتما... شاید... عذاب وجدان؟؟؟ ولی... وای نه! هیونگ جون رو بردن! چیکار کنم؟!؟! همش به خاطر منه...
   دستش رو گرفتم و با لحنی که سعی داشتم آرامش بخش باشه گفتم:
   ـ یاسمین بس کن! آروم باش... اگه بخوای خودت رو سرزنش کنی به جایی نمی رسی.
   نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
   ـ اون به خاطر تو اومده. هیونگ همه چیز رو به ما گفت. پسرا می دونن. اون گفت که توی جیجو... گفت که... اونجا چه اتفاقی افتاده! با این که خیلی غیر قابل باوره، اما من فکر می کنم اون دوستت داره!! و تو باید... این رو قبول کنی!
   یاسمین گیج شده بود. نمی تونست باور کنه که این اتفاق واقعا افتاده. حتی تمام روزهایی که با هیونگ جون گذرونده بود براش بیشتر مثل یه رویا میموند. یه خواب شیرین که نمی تونست حقیقت پیدا کنه!
   تصمیم گرفتم کمی تنهاش بذارم تا با خودش کنار بیاد. رفتم پیش رها که دوباره داشت گریه می کرد و منتظر بود کیوجونگ گوشی رو برداره. بهش اشاره کردم که میرم بیرون و زود برمیگردم. با تکون سرش به سمت در برگشتم. احساس می کردم مغزم به یه مقدار هوای آزاد احتیاج داره. از کنار یاسمین که سرش رو بین دستاش گرفته بود گذشتم و بیرون رفتم.
 ***
   کیوجونگ روی کاناپه نشسته بود و مدام با انگشت هاش بازی می کرد.  باا اینکه نمی دونست چرا اما دلش بدجوری شور میزد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش رو آروم کنه. « هیچ اتفاق بدی نمی افته! »
  یونگ سنگ که کنار اون نشسته بود، مثل همیشه در سکوت فکر می کرد. فکری که باعث شده بود اخماش رو توی هم بکشه. با گذشت هر لحظه اخم یونگ سنگ غلیظ تر و غلیظ تر می شد. تا این که کیو که تعجب کرده بود ازش پرسید:
   ـ چیزی شده هیونگ؟
   یونگ سنگ جوری که انگار سعی داره از شر افکارش خلاص شه، دستش رو در هوا تکون داد و گفت:
   ـ نه، فقط یه فکر احمقانه به سرم زده بود. یه چیز مسخره...
   کیوجونگ با این که کنجکاو شده بود اما چیزی نپرسید. همون موقع جونگ مین از آشپزخونه بیرون اومد و با نگرانی گفت:
   ـ من میترسم این پسره ی کله شق کار دست خودش بده! کاشکی یکی مون باهاش میرفتیم...
   کیوجونگ به جونگ مین نگاه کرد و جواب داد:
   ـ منم نگرانم. اما نمی تونیم کاری انجام بدیم... این تصمیم خودش بود. باید بهش احترام بذاریم.
   جونگ مین خواست مخالفت کنه که یونگ سنگ به حرف اومد:
   ـ به هر حال ما نمی تونیم کاری انجام بدیم. فقط امیدوار باشید حماقت نکنه...
   کیو با تکون سر حرف یونگ رو تایید کرد. اما به نظر می رسید جونگ مین هنوز قانع نشده. قبل از اینکه بحث بیشتر ادامه پیدا کنه، هیون جونگ که جلوی تلویزیون نشسته بود و به نظر می رسید مثل همیشه داره به مرگ هایونگ فکر می کنه، با صدای بلندی گفت:
   ـ گوشیت زنگ می خوره.
  همه با تعجب به طرف هیون که همچنان به صفحه ی تلویزیون زل زده بود برگشتن. هیون جونگ بی توجه به نگاه های خیره ی اونا تی وی رو خاموش کرد و به سمت کیوجونگ برگشت و گفت:
   ـ بهتره به جای ادامه دادن این بحث مسخره ببینی کی داره بهت زنگ میزنه. هر چقدر هم صحبت کنید به جایی نمی رسید. برو ببین کی باهات کار داره... الان قطع میشه!
   کیوجونگ چند ثانیه بی حرکت موند و بعد بلند شد و رفت دنبال گوشیش بگرده. ولی یونگ سنگ و جونگ مین همون طور با بهت به هیون جونگ خیره شده بودند. بعد از مدت ها که توی خودش فرو رفته بود، حالا داشت دوباره تو حرف هاشون دخالت می کرد و مثل گذشته سعی در آروم کردنشون داشت. بالاخره داشت به موضوعی علاقه نشون میداد.
   جونگ مین و یونگ سنگ بدون اینکه نگاهی بهم بندازن می دونستن که هر دوشون دارن به یه چیز فکر می کنن. یعنی ممکن بود هیون جونگ همیشگی دوباره برگرده؟!
   با بازگشت کیوجونگ که اخماش رو توی هم کشیده بود به سالن، افکار هر دوشون ناتموم موند. کیو در حالی که موبایلش رو در دست گرفته بود و بی توجه به صدای زنگش به صفحه ی گوشیش زل زده بود با حواس پرتی سر جاش کنار یونگ سنگ نشست و رو به اون گفت:
   ـ یونگ سنگ هیونگ... دوست دخترته!!
   یونگ سنگ که داشت به هیون جونگ نگاه می کرد، با شنیدن این حرف با شگفتی سرش رو برگردوند و با ابروهای بالا داده به کیوجونگ نگاه کرد. جونگ مین هم اخماش رو توی هم کشید و با چهره ی متفکری گفت:
   ـ چرا داره به تو زنگ میزنه؟! مگه...
   اما صدای قاطع هیون جونگ و نگاه عاقل اندر سفیهش حرف جونگ مین رو قطع کرد:
   ـ هی! نمی خواین جواب بدین؟
   با این حرف کیوجونگ به خودش اومد و با اشاره ی یونگ سنگ زد روی اسپیکر. لحظه ای بعد صدای هق هق شدیدی از اون طرف خط به گوش رسید. کیوجونگ که هر لحظه بیشتر مضطرب میشد، با تردید پرسید:
   ـ بله؟!
   هق هق آهسته تر شد و بین صدای گریه، کلمات به صورت بریده بریده به گوش رسیدند.
   ـ کـ... کیو... کیوجونگ... شی... کیو.. جونگ...
   ـ رها؟! تویی...؟
   ـ آ..ره... من... کیو جونگ...
   ـ چی شده رها؟ چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟
   ـ کیو... او.. اونا...
   گریه ش شدید تر شد. کیوجونگ که داشت عصبی میشد و استرسش هر لحظه افزایش پیدا می کرد، به تندی گفت:
   ـ آروم باش! چند تا نفس عمیق بکش و سعی کن بگی چی شده؟
   ـ کیو..جونگ... من... می ترسم... اگه... اون ها... اون... اون بادیـ...گارد ها...
   کیوجونگ که چیزی از حرف های رها نمی فهمید، با کلافگی پرسید:
   ـ میتونی گوشی رو بدی به هدی؟! شاید اون بتونه بگه چی شده! اصلا چرا تو با گوشی اون زنگ زدی؟
   اما رها بی توجه به حرف های کیوجونگ، انگار که اصلا صداش رو نمی شنید به صحبت  کردن ادامه داد:
   ـ اونا... اونا بردنش... اون بادیگارد ها... بردنش... کیوجونگ... چیکار کنیم؟! ... اگه... بلایی... سرش... بیاد...
   ارتباط قطع شد. همه بهت زده به گوشی کیوجونگ زل زده بودن. چند ثانیه بعد جونگ مین که از شوک در اومده بود، با صدای بلندی کیوجونگ رو مخاطب قرار داد و گفت:
   ـ منتظر چی هستی؟؟! دوباره بهش زنگ بزن!!!
   کیوجونگ که هنوز نمی تونست حرف هایی که شنیده بود رو هضم کنه، با دستپاچگی دوباره زنگ زد. اما با صدای زنی که می گفت " تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد " مواجه شد... همه گیج شده بودن تا اینکه جونگ مین دوباره به حرف اومد:
   ـ زنگ بزن به هیونگ جون. یا شماره ی رها رو بگیر...!
   کیوجونگ که با نا امیدی به صفحه ی گوشیش زل زده بود، با صدای گرفته ای گفت:
   ـ فکر کردی از وقتی رفتن به هیونگ جون زنگ نزدم؟! گوشیش اینجاست!!
   با دست به گل میز کوچیکی گوشه ی سالن اشاره کرد و با نشون دادن موبایل مشکی رنگ هیونگ ادامه داد:
   ـ شماره ی رها رو هم ندارم...
   ـ یونگ سنگ... تو چی؟
   یونگ با کلافگی سرش رو تکون داد و گفت:
   ـ نه...
   دوباره سکوت سنگینی فضا رو در برگرفت. بعد از چند ثانیه کیوجونگ جراتی به خودش داد و محتاطانه پرسید:
   ـ رها گفت، بادیگارد ها اون رو... بردن. منظورش... هدی بود؟!
   یونگ سنگ سرش رو به سرعت بالا آورد و به کیوجونگ خیره شد. اگه حرف اون حقیقت داشت... اون وقت... چی میشد؟! قبل از اینکه کسی بخواد کاری کنه، هیون جونگ با عجله از جاش بلند شد و با برداشتن کت و سوییچش بدون اینکه منتظر بقیه بمونه از در خارج شد. یونگ سنگ که با تعجب و یه مقدار اضطراب به مسیر رفتن هیون نگاه می کرد، در حالی که سعی داشت خونسرد باشه از جاش بلند شد و گفت:
   ـ منظورش هر چیزی که بوده، الان بهتره بریم اونجا!
   و با قدم های بلند به طرف در دوید. مطمئن بود استرسی که باعث شده ته دلش خالی شه، نتیجه ی خوبی نداره...
 ***
   می دونستم دیگه وقت چندانی تا شروع مراسم نمونده. باید برمیگشتم داخل... فقط امیدوار بودم بلایی سر هیونگ جون نیاورده باشن. حتی تصور اینکه اون به خاطر ما چیزیش بشه باعث میشد از خودم متنفر شم!!
   برگشتم داخل اتاق. وضعیت دو نفر دیگه هم تفاوتی با قبل از بیرون رفتنم نداشت. یاسمین بدون این که بتونه حرف بزنه فقط به یه نقطه خیره شده بود و رها بی اختیار گریه می کرد. اون همون طور که سعی داشت اشکاش رو متوقف کنه، گوشیم رو به سمتم گرفت و به زور گفت:
   ـ شارژش... تموم شد...
   لب هام رو تر کردم و در تلاش برای حرف زدن با صدای گرفته ای گفتم:
   ـ بهشون گفتی...؟
   قبل از اینکه رها دوباره بخواد از میون هق هق هاش زبون باز کنه یاسمین زمزمه کرد:
   ـ فکر نکنم چیزی فهمیده باشن... اما احتمالا متوجه شدن که یه مشکلی پیش اومده...
   بعد نگاهی به رها انداخت و با تردید ادامه داد:
   ـ شاید... بهتر باشه باهاش حرف بزنم. اگه... لازم باشه... هر شرطی رو قبول می کنم!
   رها با وحشت به یاسمین نگاه کرد و در حالی که از شوک این حرف گریه ش بالاخره بند اومده بود، گفت:
   ـ نه! تو این کار رو نمی کنی!! نمی تونی این کار رو بکنی...
   ـ اما اگه این جوری بشه هیونگ جون رو نجا ـــ
   ـ نه!! من نمیذارم! تو حق نداری به اون عوضی نزدیک شی.
   لحن قاطع رها هر دومون رو به تعجب واداشت. انگار واقعا مصمم بود تا هر جوری میشه جلوی یاسمین رو بگیره!! به هر حال من هم در این مورد باهاش موافق بودم. دخالت یاسمین فقط می تونست اوضاع رو از اون چیزی که بود خراب تر کنه... اما باید برای هیونگ جون چیکار می کردیم؟!
   قبل از اینکه فرصت کنیم بحث رو بیشتر از این ادامه بدیم، در باز شد و پسر جوونی وارد اتاق شد. هر سه نفرمون با دیدن اون سکوت کردیم. پسر که به نظر می رسید از دیدن من و رها تعجب کرده، مثل شاهزاده ها (!!) تعظیمی کرد و گفت:
   ـ من شین ام... شما خوشگلا کی هستین؟!
   رها با تعجب به شین خیره شد. " این دیوونه دیگه از کجا پیداش شد...؟ " این فکری بود که با دیدن چشمک شیطنت آمیز شین به خودش به ذهنش اومد. یاسمین که با عصبانیت به پسر زل زده بود، بهش گفت: « تو گفتی کمکم می کنی!! اما حالا... » اشک تو چشاش حلقه زده بود. « هیونگ رو... بردن... »
   شین آهسته شونه ای بالا انداخت و با بی خیالی جواب داد:
   ـ هنوزم سر حرفم هستم. به هر حال، الان دیگه باید بری داخل سالن.
   بعد هم بی توجه به قیافه های بهت زده ی ما خیلی ریلکس از اتاق بیرون رفت. با ناامیدی نگاهی به هم انداختیم. شاید بهتر بود تسلیم می شدیم... ظرف چند دقیقه ی آینده، تمام اراده مون رو جمع کردیم و بالاخره از اون اتاق خارج شدیم. پشت در سالن ایستادیم و به دستگیره های نقره ای رنگش خیره شدیم. هیچ کدوم جرئت بازکردنش رو نداشتیم. بعد از گذشت چند ثانیه ی کشدار، بالاخره یاسمین دستش رو بلند کرد تا در رو باز کنه که صدایی مانعش شد!
   یاس که با شنیدن آهنگ آشنای صدا دستش رو پایین انداخته بود، با ناباوری به سمت اون برگشت. کیم هیونگ جون نفس نفس زنان به سمت مون میومد! یاسمین که با دیدن این که هیونگ سالمه خیالش راحت شده بود، نفسی از سر آسودگی کشید.
   هیونگ جون کنار یاس توقف کرد و دستش رو گرفت. بعد بدون اینکه به ما فرصتی برای اظهار شگفتی بده، به تندی شروع به صحبت کرد:
   ـ وقت زیادی نداریم... باید بریم!
   هر سه تامون با حیرت بهش خیره شدیم. اصلا سر در نمی  آوردم چه خبره؟!! چند لحظه وضعیت رو تجزیه و تحلیل کردم و با بهت پرسیدم:
   ـ او.. پا... اونا کجا بردنت؟! باهات چیکار کردن...؟! مگه ـــ
   هیونگ جون با عجله حرفم رو قطع کرد و با حالتی شبیه به التماس گفت:
   ـ زود باشید. الان فرصت ندارم توضیح بدم... فقط باید بریم!!
   سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم. با اینکه نمیدونستم چه خبره، ولی ترجیح میدادم بهش اعتماد کنم. هیونگ هم در جواب لبخند تشکر آمیزی زد. تازه اون موقع بود که یاسمین به خودش اومد! سریع دستش رو از دست هیونگ بیرون کشید و سرش رو تکون داد:« نه! » هیونگ جون به سمت یاسمین چرخید و نگاه ناامیدش رو به اون دوخت. نفس عمیقی کشید و با اینکه خیلی واسش سخت بود این حرف ها رو جلوی من و رها بزنه، شروع به صحبت کرد:
   ـ یاسمین! خواهش می کنم... من... واقعا متاسفم. به خاطر تموم اون اتفاق ها و... رفتار احمقانه م! تو حق داری که بهم اعتماد نداشته باشی. اما... اگه هنوز یه ذره، حتی یه ذره ی کوچولو دوستم داری، باهام بیا. توی نامه ت گفته بودی هر وقت بخوام می تونم به دستت بیارم... نمی خوای سر حرفت بمونی؟
   دوباره دست یاسمین رو گرفت و ادامه داد:
   ـ یادته با همدیگه یه قراری گذاشتیم؟! اگه اشتباه نکنم، هنوز یه درخواستم مونده... نمیشه این یه دفعه رو باهام بیای؟!
   لبخندی به چهره ی مردد یاسمین پاشید و منتظر عکس العملش شد. یاسمین که هنوز توی شوک حرف های هیونگ جون بود، چند ثانیه بی حرکت موند و بعد با صدایی که به زور به گوش می رسید گفت:
   ـ اما... بادیگارد ها...
   هیونگ جون که به خاطر عدم مخالفت یاسمین لبخند کوچیکی گوشه ی لبش نقش بسته بود، دستش رو کشید و در حالی که نمی تونست نیشش رو ببنده تند تند گفت:
   ـ نگران اونا نباش... بهتره عجله کنیم!
   بعد با قدم های بلندی که به دویدن بی شباهت نبود، به سمت درب ورودی تالار حرکت کرد. من و رها هم نگاهی به هم انداختیم و با گام های سریع پشت سرش راه افتادیم. وقتی از سر راهرو می گذشتیم، جای خالی بادیگارد ها توجهم رو جلب کرد. سرم رو کج کردم و با اخم کوچیکی به هیونگ جون نگاه کردم. به هیچ وجه نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده؟! هیونگ رو کجا برده بودن؟ چیکارش داشتن؟ چه اتفاقی براش افتاده بود؟ به نظر نمی رسید صدمه دیده باشه... پس فرار کرده بود؟! با توجه به عجله ای که داشت این حدس می تونست درست باشه... اما چجوری؟؟! اصلا بادیگارد ها کجا بودند؟ چرا هیچ کس نبود که جلومون رو بگیره...؟!
   افکارم رو کنار زدم. موقع مناسبی برای فکر کردن به این چیزا نبود. به وقتش همه چیز معلوم میشد... با دیدن یاسمین که با اون کفش های پاشنه بلند و لباس پفی چجوری دست در دست هیونگ می دوید، لبخندی روی لب هام نشست. اونا لیاقت همدیگه رو داشتن...
   بالاخره از ساختمون خارج شدیم و تونستیم ماشین هیونگ رو ببینیم. اما قبل از اینکه از خیابون رد بشیم، با شنیدن صدای ترمز بلندی که خیلی بهمون نزدیک بود متوقف شدیم. با ترس سرم رو بالا آوردم. انتظار داشتم هر لحظه بادیگارد های چانگ رو ببینم که جلومون رو میگیرن... اما با فراری مشکی رنگ هیون جونگ رو به رو شدم!!
   ماشین درست وسط خیابون متوقف شده بود. قبل از اینکه بخوام از شوک این اتفاق خارج شم، در راننده باز شد و هیون جونگ به سرعت پیاده شد. چیزی نگذشته بود که یونگ سنگ هم از سمت دیگه ی ماشین بیرون پرید. هیچ کدومشون حتی استتار هم نکرده بودن! همون طور سر جام ایستاده بودم که متوجه شدم هیون جونگ داره به سمت من میدوه... لحظه ای بعد دستای گرمی محکم دو طرف صورتم رو گرفته بودن و من رو وادار می کردن توی چشم های عسلی هیون زل بزنم!! اون همون طور که بهم خیره شده بود، تند تند شروع به صحبت کرد:
   ـ حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاد؟! اذیتت که نکردن...؟ هوم؟! اصلا چرا باید تو رو می گرفتن؟!!
   همون طور که سعی می کردم به یاد بیارم چجوری باید نفس بکشم، تمام قدرتم رو جمع کردم و با صدای ضعیفی که مطمئن نبودم کسی بشنوه پرسیدم:
   ـ کیا...؟!
   قلبم انقدر تند تند میزد که مطمئن بودم همه می تونن صدای کوبیده شدنش به در و دیوار سینه م رو بشنون. فاصله م از هیون به قدری کم بود که هر بازدمش روی پوست صورتم به جریان در میومد. فقط می تونستم امیدوار باشم که همونجا غش نکنم...!!
   صدایی درست از بغل گوشم جواب داد:
   ـ بادیگارد ها... مگه تو رو نگرفته بودن؟!
   هیون جونگ دست هاش رو از صورتم جدا کرد و یه قدم عقب رفت. بعد با نگاه پرسش گری منتظر جوابم شد. سرم رو به سمت چپم چرخوندم و یونگ سنگ رو در یک قدمی خودم دیدم. قیافه ش برعکس همیشه اصلا خونسرد به نظر نمی رسید. تند تند نفس کشیدنش هم مثل احساسی که توی صداش بود یه چیز جدید به حساب میومد. اما نمی تونستم تشخیص بدم اینا چه معنایی دارن...؟! استرس؟ نگرانی؟ یا شاید... خشم؟!
   نمیدونستم. و در اون لحظه ی خاص که هنوز تو شوک گرمای دست های هیون بودم، این موضوع چندان توجهم رو جلب نمی کرد! ولی کاری که بعدش انجام داد، باعث شد به خودم بیام... یا شاید هم باعث شد بیشتر قاطی کنم!!
   یونگ سنگ بغلم کرد. محکم. خیلی محکم... و در تمام مدت قلبم همچنان مثل یه گنجشک تند تند میزد. نمی دونستم این اتفاق هنوز هم به خاطر کار هیونه، یا آغوش گرم یونگ سنگ که بی رحمانه اسیرم کرده بود... ؟!
   ـ کسی هدی رو نگرفته بود. من رو برده بودن... اما شما از کجا شنیدین؟
   این صدای هیونگ جون بود. یونگ سنگ آهسته از من جدا شد و با تعجب به هیونگ نگاه کرد. هیون جونگ هم با حیرت بهش خیره شد و پرسید:
   ـ چی؟؟؟ اونا... باهات چیکار کردن؟ بلایی که سرت نیاوردن؟! ها؟
   قبل از اینکه هیون بخواد بیشتر از این ادامه بده، یونگ سنگ که توجهش به یاسمین و البته لباس عروسش جلب شده بود، با وحشت وسط حرفش پرید و گفت:
   ـ شما... یعنی الان داشتین فرار می کردین؟! هیونگ جون نگو که...
   هیونگ با بالا آوردن دستش حرف یونگ رو قطع کرد و گفت:
   ـ الان نمی تونم توضیح بدم. فقط بیاید قبل از اینکه دیر بشه از اینجا بریم. خواهش می کنم...
   هیون جونگ به سرعت اوضاع رو بررسی کرد و بعد با سر حرف هیونگ رو قبول کرد. همون لحظه ون مشکی رنگ پسرا هم رسید و کیوجونگ سرش رو از پنجره ی راننده بیرون آورد. وقتی دید همه هستن و خیالش راحت شد، چشمش به یاسمین افتاد و با چشمای گرد شده به هیونگ جون خیره شد! بعد به زور لبخندی زد و بدون اینکه بخواد چیزی بپرسه، فقط گفت:
   ـ توی خونه حرف میزنیم.
   و با سر به در ون اشاره کرد. هیون سوییچ فراری رو به هیونگ داد و با چشمکی در حالی که کلیدای ماشین اون رو ازش می گرفت، گفت: « واسه رد گم کنی شما دو تا با ماشین من برید. من مال تو رو میارم... » و به سرعت به سمت دیگه ی خیابون دوید. هیونگ جون چند لحظه به سوییچ توی دستش نگاه کرد و بعد همون طور که کمک می کرد یاسمین سوار شه، با شیطنت بهش گفت:
   ـ ممکنه این اولین و آخرین باری باشه که این فرصت نصیبت میشه... بیا نهایت استفاده رو ببریم!
   همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که وقتی به خودم اومدم توی ون کنار یونگ سنگ نشسته بودم. اما چیزی که باعث تعجبم شد این بود که اون دستم رو در دست گرفته بود...


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ