تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 35
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






             همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که وقتی به خودم اومدم توی ون کنار یونگ سنگ نشسته بودم. اما چیزی که باعث تعجبم شد این بود که اون دستم رو در دست گرفته بود! نگاهش رو از پنجره به خیابون دوخته بود و ظاهرا هیچ توجهی به این موضوع نداشت. اصلا نمی تونستم بفهممش...
   خیلی ریلکس روی صندلیش لم داده بود! انگار اصلا واسش مهم نبود. خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم. ولی نمیدونم چرا نتونستم. یه نیروی غیرقابل درک جلوم رو می گرفت و مانع از جدا کردن حلقه ی انگشتام به دور دستش میشد. چند ثانیه با خودم کلنجار رفتم و بالاخره تسلیم شدم! به هر حال، وقتی خودش مخالفتی نمی کرد چرا من باید ازش دور می شدم؟!
   قبل از اینکه بیشتر از این با خودم درگیر شم، صدای رها رو شنیدم:
   ـ چه... چه اتفاقی افتاد؟!
   لحنش پر از شک و تردید بود. الان که بهش فکر می کردم، من هم مثل اون گیج شده بودم!! واقعا چی شده بود؟ چطوری بود که اونقدر راحت فرار کردیم و حتی حالا هیچ کس تعقیبمون نمی کرد؟!! خیلی عجیب بود... اصلا هیونگ جون رو کجا برده بودند؟ چجوری از دست اون بادیگارد ها در رفته بود؟! همه چیز خیلی گیج کننده بود!
   سنگینی نگاه پسرا رو حس می کردم. همه شون می خواستن بدونن چی شده و چجوری فرار کردیم. آهسته صدام رو صاف کردم و با درماندگی گفتم:
   ـ نمی دونم... واقعا نمی دونم!
   کیوجونگ همون طور که  رانندگی می کرد، صدای ضبط رو کم کرد و گفت: « فقط بگو از وقتی رفتین چه اتفاقایی افتاده... لازم نیست همه چیز رو توضیح بدی. »
   جونگ مین با کنجکاوی به من نگاه کرد و گفت: « آره... بگو چرا بردنت... »
   سرم رو پایین انداختم. واقعا توان اینکه تمام اتفاقای دو ساعت اخیر رو به یاد بیارم نداشتم... چه برسه به اینکه بخوام برای بقیه تعریف شون کنم! فشرده شدن دستم توسط یونگ سنگ رو احساس کردم. سرم رو بالا آوردم، اما اون به من نگاه نمی کرد... یونگ سنگ همون طور که به بیرون از پنجره چشم دوخته بود، فقط گفت:
   ـ اگه سختته مجبور نیستی تعریف کنی...
   با تعجب بهش نگاه کردم؛ اما هنوز هم نگاهش رو از من دریغ میکرد... دلیل این تغییر رفتار ناگهانیش رو نمی فهمیدم. اما خب، به نظر می رسید حالم رو درک می کنه. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم. بعد آهسته جواب دادم:
   ـ خب، فکر می کنم بهتره صبر بدین تا هیونگ جون شی خودش همه چیز رو تعریف کنه. چون... کسی که بادیگارد ها بردن... اون بود!
   ـ چـــــی؟؟؟
   جونگ مین که کاملا شوکه شده بود، این کلمه رو تقریبا فریاد زد. کیوجونگ هم از شدت شگفتی یه لحظه کنترل ماشین رو از دست داد! اما به سرعت خودش رو جمع و جور کرد و گوشه ی بزرگراه ایستاد. تنها کسی که تعجب نکرده بود، یونگ سنگ بود که همچنان از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. رها هم خودش رو روی صندلیش جمع تر کرد.
   کیوجونگ که به محض ترمز کردن به سمت من برگشته بود، با نگرانی واضحی که توی صداش موج میزد و بلندتر از حد معمول پرسید:
   ـ منظورت چیه؟!؟ اوه خدای من... الان حالش خوبه؟
   آهسته لبم رو گاز گرفتم. اشک توی چشمام حلقه زد. با اینکه من مقصر نبودم اما با موقعیتی که توش قرار گرفته بودم احساس گناه می کردم... جونگ مین با چشم های گرد شده بهم نگاه می کرد و ازم می خواست حرف بزنم؛ ولی وقتی سکوتم رو دید بدون این که تلاشی برای کنترل خودش بکنه با عصبانیت گفت:
   ـ دِ حرف بزن!!!
   خودم رو بیشتر به صندلی چسبوندم. بدون اینکه بخوام، یه قطره اشک از گوشه ی چشمم پایین چکید. سریع دستم رو از توی دست یونگ سنگ بیرون کشیدم و پاکش کردم. بعد با صدایی که می لرزید آروم گفتم:
   ـ ما سعی کردیم جلوش رو بگیریم. من و... رها... بهش گفتیم نیاد. اما... به حرف مون... گوش نداد... من... نمی خواستم... اینجوری بشه...
   دستی شونه م رو گرفت. یونگ سنگ که بالاخره عکس العملی از خودش نشون داده بود، چشم غره ای به جونگ مین رفت و با لحن سرزنش آمیزی گفت:
   ـ هی هی پسرا! نمی بینین چقدر ترسیده؟! خودتون که هیونگ جون رو دیدین، حالش خوبه! فکر نمی  کنم اینا هم چیز بیشتری بدونن...
   ابروهاش رو بالا داد و اضافه کرد:
   ـ فعلا درست ترین کار اینه که بریم خونه؛ کیوجونگ؟
   کیو یه لحظه مکث کرد و بعد انگار که قانع شده بود، سرش رو تکون داد و کمربندش رو دوباره بست. جونگ مین هم با وجود اینکه ناراضی به نظر می رسید، مخالفتی نکرد و نگاهش رو ازم گرفت. هنوز هم بغض گلوم رو فشار میداد. حس کردم دست یونگ سنگ دور شونه هام حلقه شد. سرم رو به طرفش برگردوندم، اون هم سرش رو کج کرد و با کنجکاوی به من خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و زیرلب پرسیدم:
   ـ چرا... اون حرفا رو... زدی؟
   شونه هاش رو بالا انداخت و با چشمک شیطنت آمیزی جواب داد:
   ـ کی میدونه؟ شاید...
   انگشت اشاره ی دست آزادش رو به صورت عمودی روی لبام کشید و ادامه داد:« می خوام فقط خودم طعم اذیت کردنت رو بچشم!! » و شروع به خندیدن کرد. با حرص نگاهش کردم و مشتی به پهلوش زدم. با تعجب بهم نگاه کرد و مچم رو گرفت:
   ـ هی! چجور دختری دستش انقدر سنگینه؟! واقعا دردم گرفت!!
   چشم غره ای بهش رفتم و جواب دادم: « اِ؟ خب، اصلا واسم مهم نیست!! » و روم رو برگردوندم. یونگ سنگ با چشمای تنگ شده براندازم کرد و بعد بدون اینکه دستش رو از دور شونه م برداره دوباره مثل قبل از پنجره به بیرون خیره شد! با ناباوری بهش نگاه کردم:
   ـ هئو یونگ سنگ!! ناراحت شدی؟؟؟
   بدون هیچ حرفی پوزخند زد. حتی بهم نگاه هم نکرد! اصلا این تغییر رفتار ناگهانیش رو درک نمی کردم. با تردید گفتم: « یونگ سنگ! من که چیزی نگفتم... » باز هم جوابم رو نداد.
   ـ یـــــا!!!
   جونگ مین و رها با تعجب به من نگاه کردن. کیوجونگ هم از توی آینه نگاهی به عقب انداخت. یونگ سنگ که هول شده بود، دستش رو روی دهنم گذاشت و جوری که فقط من بشنوم گفت:
   ـ اَه... چته؟!
   دستش رو از روی صورتم برداشتم و دوباره پرسیدم:
   ـ ناراحت شدی؟
   یونگ سنگ چرخشی به چشماش داد و با انگشت اشاره به پیشونیم زد. « پابو! » ( احمق ) نگاه عاقل اندر سفیـــــــهی بهم انداخت و ادامه داد: « معلومه که نه! »
   نگاه تردید آمیزی به چهره ی خونسردش انداختم و با من من پرسیدم:
   ـ پس... چرا یهو... اون جوری کردی؟
   ـ چجوری؟
   ـ یهویی عوض شدی... نمیدونم... خودت می فهمی منظورم چیه!!
   ـ خب، دیگه به هدفم رسیده بودم.
   ـ هدفت؟؟
   ـ اوهوم...
   ـ چه هدفی؟ ... حرص دادن من؟؟
   ـ نه... فقط می خواستم...
   یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:
   ـ از ناراحتی در بیای. همین!
   با تعجب بهش زل زدم. چرا این بشر امروز انقدر عجیب شده بود؟! یونگ سنگ که نگاه خیره م رو حس می کرد آهی کشید و با لحن حق به جانبی پرسید:
   ـ چیه؟!
   ـ قبلا از این کار ها نمی کردی... چرا امروز انقدر باهام خوب شدی؟!
   ـ هی! من که از سنگ نیستم... چرا باید ناراحتی تو به خاطر چیزی که در موردش مقصر نبودی رو تحمل کنم؟ البته مجبورم بگم این نکته که اذیت کردنت وقتی مظلوم میشی کیف نمیده رو هم در نظر گرفتم...
  و ریز ریز به قیافه ی من که بعد از شنیدن آخرین جمله ش مبهوت مونده بودم خندید. نفس عمیقی کشیدم و در حالی که سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم، شمرده شمرده گفتم:
   ـ هئو یونگ سنگ! یه سوال تخصصی داشتم. میشه لطفا با دقت بهش جواب بدی؟
   یه ابروش رو بالا داد و همون طور که هنوز آثار خنده روی لب هاش پیدا بود با سر تایید کرد. چند لحظه مکث کردم و بعد با حرص پرسیدم:
   ـ تو سرگرمی دیگه ای جز اذیت کردن من نداری؟!!
  تنها عکس العمل یونگ سنگ در مقابل پرسشم، قهقهه ای بود که باعث شد بقیه ی سرنشینای ماشین با تعجب بهمون نگاه کنن...
   ***
   هیونگ جون صدای ضبط رو بلند تر کرد و برای این که یاسمین بتونه صداش رو بشنوه، با فریاد گفت:
  ـ خوش می گذره؟
   یاسمین که کم کم داشت باور می کرد تونسته فرار کنه، سرخوشانه خندید و اونم داد زد:
   ـ آرررررررررررره!!!
   هیونگ جون که از رفتار یاس تعجب کرده بود و در عین حال خنده ش گرفته بود، سقف متحرک فراری رو باز کرد و پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد. بعد نگاهی به یاسمین که دستاش رو باز کرده بود انداخت و با خنده ی کوتاهی زیرلب گفت:
   ـ کاملا مشخصه!!
   بعد صداش رو بلند تر کرد و یاسمین رو مخاطب قرار داد: « هی! دختر خوشحال!! » یاسمین به سرعت به سمت هیونگ جون چرخید و با بالا دادن یکی از ابروهاش منتظر موند. « یعنی الان من رو بخشیدی؟ »
   هیونگ جون با لبخند عمیقی به یاسمین خیره شد تا جوابش رو بده. یاس دستش رو زیر چونه ش گذاشت و برای چند ثانیه ادای فکر کردن رو درآورد و بعد به صورت کاملا ناگهانی گفت:
   ـ جلوت رو ببین!
   هیونگ که هول شده بود به سرعت نگاهش رو از یاسمین گرفت و به جاده چشم دوخت. اما مسیر مستقیم بزرگراه مثل قبل خلوت و بدون دست انداز بود. حتی تو لاین مخالف هم هیچ ماشینی رد نمیشد! هیونگ جون که تعجب کرده بود خواست چیزی بگه که گرمی لب های یاسمین رو روی گونه ش حس کرد. گرمای آشنایی که در اون لحظه وجودش رو فراگرفت، حس خوشایندی بود که باعث شد لبخند بزرگی بزنه...
   ـ حالا دیگه من رو سر کار میذاری؟!
   یاسمین چشم هاش رو که ناخودآگاه بسته شده بودن باز کرد و صورتش رو عقب کشید. بعد با لبخند درخشانی شونه هاش رو بالا انداخت و صدای ضبط رو حتی بلند تر از قبل کرد!! هیونگ به یاسمین نگاه کرد و همون طور که به خوشحالی بیش از حدش می خندید، عینک آفتابی جواهرنشانش رو به چشم زد. بعد گفت:
   ـ پس معلومه هنوز هم دوستم داری...
   یاسمین با صدای بلند خندید و بازوی هیونگ رو نیشگون گرفت:
   ـ پررو نشو خوشگله!!
   هیونگ جون به سرعت از توی آینه ی بغل نگاهی به پشت سرشون انداخت و خیلی ناگهانی ترمز گرفت. درست وسط بزرگراه!! بعد ضبط رو خاموش کرد و با درآوردن عینکش از یاسمین پرسید:
   ـ تو... هنوز هم دوستم داری...؟!
   یاسمین که از لحن جدی هیونگ تعجب کرده بود، یه مقدار بهش نگاه کرد و بعد سرش رو پایین انداخت. قلبش تند تند میزد. واقعا نمی دونست چرا این جوری شده... نفس عمیقی کشید تا صداش نلرزه و بعد بدون این که به هیونگ جون نگاه کنه خیلی آهسته جواب داد:
   ـ آره...
   هیونگ جون لبش رو گاز گرفت تا نخنده و با همون لحن جدی ادامه داد:
   ـ خب، ولی من دوستت ندارم!
   یاسمین که انتظار هر چیزی جز این رو داشت به تندی سرش رو بالا آورد و وقتی اثری از شوخی توی چهره ی هیونگ ندید، با سردرگمی بهش خیره شد. هیونگ جون خیلی آروم طره ای از موهای یاسمین رو که کنار صورتش ریخته بود نوازش کرد و توی چشماش زل زد:
   ـ من عاشقتم!!
   موهای یاس رو از بین انگشتاش رها کرد و قبل از این که یاسمین به خودش بیاد و معنی حرفی که شنیده رو درک کنه، دوباره عینک آفتابیش رو به چشم گذاشت، پدال گاز رو تا ته فشار داد و صدای ضبط رو تا آخرین درجه بالا برد!! یاسمین که برخورد بادی که از رو به رو می وزید به صورتش رو حس کرده بود، تازه از شوک خارج شد و تونست با تردید لبخند نصفه نیمه ای به لب بیاره...
   هیونگ که دوباره مجبور بود برای شنیده شدن صداش فریاد بزنه، انگار نه انگار همین الان به عشقش اعتراف کرده پرسید:
   ـ خب، می خوای یه کم تو خیابون ها بچرخیم؟! هیون جونگ هر روز فراریش رو به این و اون قرض نمیده...
   یاسمین که با دیدن یه جسم کوچیک رگ شیطنتش بدجوری گرفته بود، سعی کرد مثل هیونگ ریلکس باشه و با خونسردی جواب داد:
   ـ نه!!
   هیونگ جون که به طور واضح ناامید شده بود، با تردید پرسید:
   ـ پس به همین زودی بریم خونه...؟
   چشم های یاسمین برقی زد و همون طور که نخودی می خندید دوباره جواب داد:
   ـ نه!!
   هیونگ جون که واقعا گیج شده بود، از بالای عینکش نگاه مشکوکی به یاسمین انداخت و در حالی که با یه دست فرمون رو گرفته بود، با دست دیگه ش عینکش رو برداشت و پرسید:
   ـ پس چی؟؟؟
   یاسمین خنده ی شیطنت آمیزی کرد و با لحن تحریک کننده ای گفت:
   ـ خب، ممکنه یه ذره خطرناک باشه؛ ولی ارزشش رو داره...
   هیونگ جون که حالا دیگه بدجوری کنجکاو شده بود، چشماش رو تنگ کرد و همزمان با بالا رفتن گوشه ی لبش از یاسمین پرسید:
   ـ چی تو سرت میگذره وروجک؟
   یاسمین از ته دل خندید و بعد به سادگی انگار داره در مورد خریدن یه خرس عروسکی صحبت می کنه، گفت:
   ـ بیا ماشین هیون جونگ رو کش بریم!!
   هیونگ جون یه لحظه با دهن باز مبهوت به یاسمین خیره شد و بعد در حالی که شیطنت جای تعجب رو توی چشماش می گرفت، چشمکی زد و گفت:
   ـ من پایه م!! خب، کجا فرار کنیم؟
   یاسمین که از موافقت هیونگ جون ذوق زده شده بود، به سادگی کلید خوشرنگی که روی داشبورد بود رو برداشت و همون طور که جلوی چشمای هیونگ تکون تکونش می داد، گفت:
   ـ بهش می خوره یه ویلا باشه... آدرسش رو داری؟!
   هیونگ جون خنده ای کرد و در جواب یاسمین سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد:
   ـ می بینم که فکر همه جاش رو کردی...! خب، با این که هیون بعدا می کشتمون ولی می برمت... بزن بریم!!
   بعد فرمون رو کاملا چرخوند و با یه دور 180 درجه در مسیر کاملا مخالف جهت حرکت بزرگراه شروع به حرکت کرد!!
   ـ فکر کنم دوربین ها یه جریمه ی درست و حسابی واسه هیون بِبُرن...!!
   ***
   با خستگی خودم رو روی مبل انداختم. خورشید کم کم داشت غروب می کرد و خط افق به رنگ نارنجی در اومده بود. کیوجونگ داشت ون رو پارک می کرد، جونگ مین غیبش زده بود و یونگ سنگ با گوشیش ور می رفت. رها هم به اتاقش پناه برده بود. سکوت خونه رو فراگرفته بود و این یه جورایی عجیب به نظر می رسید. نگاهی به سر و وضعم انداختم و متوجه شدم هنوز لباس مهمونی تنمه. ولی انقدر خسته بودم که حوصله م نمیشد برم عوضش کنم... همزمان با ورود کیوجونگ، هیون جونگ هم سر رسید. وقتی داخل شد، برای دو ثانیه نگاه مون با هم تلاقی کرد؛ اما اون به سرعت روش رو برگردوند و به طرف اتاقش رفت.
   یونگ سنگ که بالاخره دست از سر گوشیش برداشته بود، نگاهی به من انداخت و گفت:
   ـ پاشو برو لباست رو عوض کن.
   سرم رو تکون دادم و با چشمای نیمه باز بهش نگاه کردم:
   ـ بی خیال یونگی!! خستمه...
   ـ خب حداقل درست بشین! پاهات کامل پیداست...
   با اینکه نمی خواستم از جام تکون بخورم، سعی کردم بشینم. اما دل کندن از اون وضعیت لم داده و راحت واقعا کار سختی بود!! یونگ سنگ که دیگه چیزی نمونده بود طاقتش طاق بشه، بازدمش رو به شدت بیرون داد و از جاش بلند شد. کتش رو درآورد و روی پاهام انداخت و خواست بره که دستش رو گرفتم! با تعجب برگشت و پرسشگرانه بهم چشم دوخت. با صدای آرومی گفتم:
   ـ بشین اینجا...
   ـ چی؟ چرا؟!
   ـ اِ... اذیت نکن، بیا بشین کنارم!!
   یونگ سنگ که نمی دونست چه خبره، همونجا ایستاده بود تا اینکه دوباره دستش رو کشیدم. « بشین دیگه! نترس نمی خورمت... » یونگی که مطمئن نبود باید چیکار کنه، با تردید کنارم نشست. لبخندی از سر رضایت زدم و بازوش رو بغل کردم. یونگ سنگ که دیگه واقعا تعجب کرده بود، خواست چیزی بگه که سرم رو روی بازوش گذاشتم و چشمام رو روی هم گذاشتم... به طرز مبهمی صدای یونگ رو می شنیدم.
   ـ هی! هدی حالت خوبه؟! چیکار میکنی...؟
   اخم کوچیکی روی پیشونیم نقش بست. چقدر حرف میزد... آهسته گفتم:
   ـ هیــــــــــس!!!
   با اینکه چشمام رو بسته بودم، نگاه خیره ش رو روی صورتم حس می کردم. چند ثانیه در آرامش گذشت و بعد دوباره صدای یونگ سنگ به گوش رسید.
   ـ میشه بگی این کارا یعنی چی؟!
   با بی حوصلگی لب هام رو از هم باز کردم و بدون اینکه تغییر دیگه ای در وضعیتم بدم گفتم:
   ـ خب، شاید خیلی از اذیت کردن من خوشت بیاد... ولی واقعا هیچ کس نمی تونه بهتر از تو نقش یه بالش خوب رو ایفا کنه!!
   لبخندی روی لب هام نشست و آهسته زیرلب ادامه دادم:
   ـ گرم و... نرم و... راحت...
   هیچی نگفت! از سر کنجکاوی از لای پلک هام نگاهی بهش انداختم. داشت بی صدا می خندید... می خندید؟؟؟
   ـ یا!! چی انقدر خنده داره؟!!
   ـ افکار بچه گانه ی تو...
   ایـــــش! یه بار هم نشد بذاره حرص خوردنش رو ببینم!! این بشر کلا زیادی ریلکسه... خب، هر چی باشه هئو یونگ سنگه دیگه...!
   بیشتر به بازوش چسبیدم و سعی کردم بی توجه به خنده های ریز ریزش ذهنم رو خالی کنم... در این لحظه بود که کشف مهمی کردم! یونگ سنگ واقعا به عنوان بالشت مناسب بود!! انقدر نرم بود که سرم توی بازوی تپلش فرو می رفت...! مثل... مثل بادکنک میموند!! فقط خیلی لطیف تر بود... و البته چیزی که بهم آرامش میداد، حرکت آهسته انگشتاش روی صورتم و موهام بود. یونگ سنگ داشت خیلی ملایم نوازشم میداد... چی؟!
   چشمام رو تا آخرین حد باز کردم و به یونگ سنگ نگاه کردم. یونگی که متوجه نگاهم شده بود، همون طور که با موهام بازی می کرد با خونسردی بهم نگاه کرد. « چیه؟!! » جواب نگاه حق به جانب ش رو با زمزمه ی آهسته ای دادم:
   ـ هیچی؛ فقط تا حالا بالش متحرک ندیده بودم!!
   یونگ سنگ همون طور که با بی توجهی با موهام بازی می کرد، بی تفاوت شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
   ـ حوصله م سر رفت. اینا هم که نیومدن...
   دوباره چشمام رو بستم و همون طور که سرم رو بیشتر توی بازوش فرو می بردم گفتم:
   ـ نباید تا الان میومدن؟!
   ـ نمیدونم... اونا از یه مسیر دیگه رفتن.
   ـ شاید می خواستن یه کم تنها باشن.
   ـ ممکنه...
   ـ یونگ سنگ؟
   ـ هوم...؟!
   ـ من چجوری ام؟
   انگشتاش متوقف شدن. چند لحظه فقط سنگینی نگاهش رو حس می کردم و بعد دوباره بازی با موهام رو از سر گرفت. با یه مقدار مکث، شروع به صحبت کرد:
  ـ تو...
   دوباره ساکت شد. آهی کشیدم و بدون اینکه منتظر بمونم گفتم:
   ـ نمی خواد بگی... میدونم ـــ
   یونگ سنگ بی توجه به من حرفم رو قطع کرد و ادامه داد:
   ـ تو خوشگلی... و بامزه...
   مکث کرد. چشمام رو باز کردم و با برداشتن سرم از روی بازوش، چونه م رو به شونه ش تکیه دادم. به نیم رخ متفکرش خیره شدم. مشخص بود داره حرف هاش رو سبک سنگین می کنه... یونگ سنگ که به نظر می رسید به نتیجه رسیده باشه، خواست چیزی بگه که جونگ مین وارد سالن شد. با اومدن اون سریع بازوی یونگ سنگ رو ول کردم و ازش دور شدم. جونگ مین که با چشم های تنگ شده به این حرکت من نگاه می کرد، پوزخندی زد و گفت:
   ـ ببخشید که خلوت تون رو به هم زدم؛ اما...
   مستقیم به من خیره شد و گفت:
   ـ فکر نمی کنید تا الان باید می رسیدن؟!
   به سرعت سرم رو بالا آوردم و با ناباوری دیدم هوا تاریک شده. ناخودآگاه دلشوره ی عجیبی وجودم رو پر کرد... چرا هنوز نیومده بودن؟!! نگاهی به یونگ سنگ انداختم و خواستم حرفی بزنم که زنگ در به صدا در اومد. نفسم رو که حبس کرده بودم، بیرون دادم و لبخند زدم.
   صدای قدم های کیوجونگ رو شنیدم که به سمت آیفون می رفت. رها از توی اتاقش پرسید: « اومدن؟! » و با دو پشت سر کیوجونگ راه افتاد. چند ثانیه بعد به جای شنیدن تیک ناشی از باز شدن در، صدای رها رو شنیدم...
   ـ اون دیگه اینجا چیکار می کنه...؟!
   به سرعت سرم رو برگردوندم و تنها چیزی رو که در اون لحظه اصلا انتظار نداشتم دیدم...
   ... اون... اینجا بود... همون پسر جوونی که توی عروسی دیدیم... شین...


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ