تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 36
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda





             صدای قدم های کیوجونگ رو شنیدم که به سمت آیفون می رفت. رها از توی اتاقش پرسید: « اومدن؟! » و با دو پشت سر کیوجونگ راه افتاد. چند ثانیه بعد به جای شنیدن تیک ناشی از باز شدن در، صدای رها رو شنیدم...
   ـ اون دیگه اینجا چیکار می کنه...؟!
   به سرعت سرم رو برگردوندم و تنها چیزی رو که در اون لحظه اصلا انتظار نداشتم دیدم...
   ... اون... اینجا بود... همون پسر جوونی که توی عروسی دیدیم... شین...
   برای یک دقیقه قدرت تفکرم رو از دست دادم. یعنی اومده بود تا یاسمین رو ببره؟! اما... اونا که هنوز نیومده بودن... یعنی ممکن بود گرفته باشن شون...؟ سعی کردم قبل از اینکه این فکر به طور کامل تو ذهنم نقش ببنده، جلوش رو بگیرم. با وحشت از روی کاناپه بلند شدم.
   کیوجونگ که خیلی تعجب کرده بود از رها پرسید:
   ـ تو می شناسیش؟
   رها سرش رو تکون داد و تند تند گفت:
   ـ تو سالن عروسی دیدیمش... اون... پسرِ چانگ یونگ چان ئه...
   هیون جونگ که تازه از اتاقش بیرون اومده بود که ببینه چه خبره، با کنجکاوی پرسید:
   ـ کی پسر چانگ یونگ چانه؟
   همون لحظه دوباره زنگ در به صدا در اومد. کیوجونگ با سر به صورت شین که روی صفحه ی آیفون به چشم می خورد اشاره کرد و جواب داد:
   ـ این! چیکار کنم؟ به بادیگارد ها بگم بگیرنش؟ میدونی، هیونگ جون هنوز برنگشته...
   کیو با نگرانی آخرین جمله رو اضافه کرد. هیون جونگ چند ثانیه به لبخند بزرگی که روی لب های شین به چشم می خورد خیره شد و بعد به سادگی گفت:
   ـ بذار بیاد تو.
   جونگ مین که عصبی به نظر می رسید، بلند گفت:
   ـ اما هیونگ...
   هیون جونگ دستش رو بالا آورد و جونگ مین رو ساکت کرد. بعد مستقیم توی چشمای من زل زد و با لحن قاطعی بهم گفت:
   ـ برو توی اتاق. رها رو هم ببر...
   با اینکه از عکس العمل هیون می ترسیدم، اما نمی تونستم حرفش رو قبول کنم. آهسته گفتم:
   ـ نمیرم. من هم می خوام بمونم...
   هیون جونگ برای یه لحظه چشماش رو بست؛ نفس عمیقی کشید و کاملا جدی تکرار کرد:
   ـ گفتم برو!
   می خواستم دوباره مخالفت کنم که یونگ سنگ از جاش بلند شد و دست به سینه رو به روم ایستاد. بعد با سر به اتاق اشاره کرد و گفت:
   ـ برو هدی! زودباش...
   من که دیگه کاملا مصمم شده بودم همونجا بمونم، پوزخندی زدم و زیرلب جوری که فقط یونگ سنگ بتونه صدام رو بشنوه گفتم:
   ـ واقعا فکر می کنی وقتی به حرف اون گوش ندادم، درخواست تو فایده ای داره؟!
   یونگ سنگ یه لحظه با ناباوری بهم نگاه کرد و بعد با بی تفاوتی گفت:« باشه! » صداش هیچ احساسی رو منعکس نمی کرد. دوباره زنگ در به صدا در اومد. کیوجونگ که مونده بود صبر کنه یا نه، بعد از چند لحظه تردید در رو باز کرد. هیون جونگ چشم غره ای به من رفت و به طرف در ورودی حرکت کرد. با دیدن این حرکتش لبم رو گاز گرفتم تا جلوی خودم رو بگیرم و به سمتش نرم... در عوض به طرف یونگ سنگ برگشتم و با قدم های مردد به سمتش رفتم.
   یونگی که من رو دید، فقط پوزخند بی رحمانه ای زد و بدون ذره ای توجه به نگاه پشیمونم نشست. آهی کشیدم و دوباره گوشه ی کاناپه کز کردم. آهسته کتش رو که با بلند شدنم افتاده بود، روی پاهام گذاشتم و به اون که از عمد اون سر کاناپه نشسته بود خیره شدم. فکر کنم نباید اون حرف رو میزدم...
   ورود سرخوشانه ی شین باعث شد این موضوع رو از یاد ببرم. با دیدن نیشخند مرموزی که روی لب هاش نشسته بود، دوباره ترس وجودم رو پرکرد.
   ـ تو... تو... تو اینجا چیکار می کنی؟
   این تنها جمله ای بود که تونستم با جمع کردن تمام قدرتم بگم؛ اما لرزش صدام ضعفم رو لو میداد. شین که ظاهرا اصلا تو این باغ ها نبود، با بی خیالی یه دونه سیب از ظرف میوه ی روی میز برداشت و بالا انداخت. ناخودآگاه چرخش میوه توی هوا رو با چشمام دنبال کردم و وقتی شین به سادگی اون رو قاپید، بی اختیار سرعت و مهارتش رو پیش خودم تحسین کردم! شین گازی به سیب سرخ رنگش زد و با زل زدن توی چشمام یه ابروش رو بالا داد:
   ـ برای دیدن تو که نیومدم... دوستت کجاست؟
  نفسی از سر آسودگی کشیدم. پس یعنی یاسمین و هیونگ رو نگرفته بودن، وگرنه نمیومد اینجا دنبالش بگرده. اما... نکنه آدمای باباش گرفته باشن شون و این هنوز خبردار نشده باشه...؟ رها که پشت سر شین ایستاده بود، چشماش رو تنگ کرد و با بدگمانی پرسید:
   ـ کدوم دوستش؟!
   شین با شنیدن صدای رها، نگاه خیره ش رو از صورت من برداشت و با یه چرخش 180 درجه رو به روی اون قرار گرفت. یه لحظه طول کشید تا رها رو به خاطر بیاره و بعد خیلی جنتلمنانه خم شد و بوسه ای بر پشت دستش زد. انقدر سریع این کار رو انجام داد، که فرصت هرجور عکس العملی رو از رها گرفت. لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
   ـ سلام خوشگله! همون دوستتون که قرار بود با دَدی ازدواج کنه دیگه... اسمش چی بود؟! یاس... سـ... سـ... امم...
   رها که از طرز تلفظ شین خنده ش گرفته بود، پرسید:
   ـ یاسمین؟!
   شین بشکنی زد و جوری که انگار یه چیز خیلی مهم رو کشف کرده جواب داد: « آره. مامان یاسمین... »
   یونگ سنگ با شنیدن این حرف یه لبخند خوشگل که باعث میشد چال لپاش دیده بشه، زد و سعی کرد با یه سرفه جلوی خنده ش رو بگیره. ولی انتظارم برای دیدن خنده ی دخترکش هیون جونگ بی فایده بود. تنها عکس العمل هیون خیره شدن به شین با چشم هایی پر از سوال و یه قیافه ی متفکر بود. انگار سعی داشت از حرف ها و حالت های این پسر یه چیزی دستگیرش بشه... کیوجونگ هم که ظاهرا بهتر می دونست بقیه ی ماجرا رو همزمان با پخت ناهار دنبال کنه، به آشپزخونه پناه برد. و جونگ مین... خب اگه یه روز اینجوری به من نگاه می کرد در جا سکته می کردم!! خیلی ترسناک شده بود...
   هیون جونگ روی مبل نشست و بعد از چسبوندن سر انگشتاش به همدیگه گفت:
   ـ خب، می بینی که اون اینجا نیست!
   شین با سر حرف هیون رو تایید کرد و گفت:
   ـ آره دیگه. حتما تو اتاقه؛ نه؟
   این دفعه انگار هیون هم فهمید این پسر کلا یه تختش کمه!! پس با لحن ملایم تری گفت:
   ـ نه خب، توی اتاق هم نیست.
   شین سرش رو خاروند: « پس کجاست؟ آخه کی با اون لباس پفی و کفش پاشنه 10 سانتی گم میشه؟! » هیون جونگ اضافه کرد: « و با یه فراری مشکی که مال منه... » شین که این رو شنید چشم هاش رو تنگ کرد و گفت:
   ـ آهان، پس گم نشده... با عشقش جیم شدن؟
   رها دوباره به حرف اومد: « نه جیم واسه چی؟ مگه اون دو تا دیگه واقعا با هم نیستن؟ پس جیم شدن نداره دیگه، داره؟ حتما الان تو راه خونه ن... »
   شین که دوباره نگاهش به رها افتاده بود، چشمکی به اون زد و متفکرانه گفت:
   ـ چه میدونم! مثلا دوست شماست، اون وقت از من می پرسین؟!
   انگار جمع یه مقدار باهاش راحت تر شده بود. صدای زنگ گوشی جونگ مین به گوش رسید. فقط همین قدر فهمیدم که زیرلب به هیون گفت مدیره و بعد رفت توی اتاق...
   دوباره به شین نگاه کردم. خب، هم خوش صحبت بود و هم خوش قیافه... ولی به هر حال یه ضرب المثل تریپل اسی هست که میگه " کی به پای دابل اس میرسه؟! " به هر حال با همه ی این چیزا من هنوز بهش اعتماد نداشتم. به نظر می رسید یونگ سنگ هم در این مورد با من تفاهم داره، چون داشت با شک بهش نگاه می کرد و یهو گفت:
   ـ نکنه بادیگارد های چانگ گرفته باشن شون؟
   شین بدون رودرواسی خودش رو روی یکی از مبل های سالن پرت کرد و با خونسردی تمام در حالی که بقیه ی سیبش رو می خورد جواب داد:
   ـ نه بابا، با کدوم بادیگارد؟ بنده حسابشون رو رسیدم...
   رها تا این رو شنید با هیجان کنار شین نشست و با ذوق پرسید:
   ـ شما؟
   ـ قبلا که عرض کردم، شین هستم!
   ـ نه، یعنی شما این کار رو کردید؟
   ـ آره دیگه! نکنه توقع داشتین همون دوست تون که بالفرض بهش می گیم رومئو بتونه از پس اون 5 تا غول بیابونی بربیاد؟!!
   ـ پس شما تونستید؟!
   ـ نچ!
   با این جوابش همه مون به جز رها که با لب و لوچه ی آویزون نگاهش می کرد زدیم زیر خنده! زود با آدما صمیمی میشد... مثل جونگمین... من هم کم کم باهاش راحت شدم... با کنجکاوی پرسیدم:
   ـ پس چه جوری بهش کمک کردین؟
   شین نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و جواب داد:
   ـ به سادگی!
   هیون خودش رو کنترل کرد و با لحنی که هنوز هم خنده توش موج میزد، گفت:
   ـ خب همین به سادگیش رو تفسیر کن که بفهمیم چه جوری بود؟
   شین متفکرانه به هیون نگاه کرد و جوری که انگار داره در مورد خریدن یه خرس عروسکی صحبت می کنه، گفت:
   ـ هیچی. چند تا تیکه استیک براشون گذاشتم دم در، وقتی اومدن بخورنشون من رومئو رو فراری دادم...
   با شنیدن این حرف هیون جونگ کنترل خودش رو از دست داد و از خنده از روی مبل افتاد پایین! فقط می خندید...! واقعا که عکس العملش به همین حرف ساده خیلی شدید بود!! چیزی نبود که انتظارش رو نداشته باشم؛ به هر حال وصف خنده ی های غیرعقلانی هیون رو شنیده بود... ولی این دیگه واقعا زیادی بود!!!
   بالاخره وقتی هیون آروم شد، رها از شین پرسید:
   ـ نه، واقعا چیکارشون کردین؟!
   شین این دفعه جدی شد. یه مقدار صاف تر نشست و جواب داد:
   ـ راستش من که نه، ولی بادیگاردای خودم رو که دَدی بهم داده بود، فرستادم حساب غول بیابونی ها رو برسن. آخه میدونین، از یه نژادن! هه هه... و این گونه بود که رومئو آزاد شد! راستی الان کجاست؟
   هیون جونگ سریع گفت:
   ـ با ژولیت... اِ... چیز... یعنی با یاسمینه دیگه!!
   شین با خنده ی شیطنت آمیزی گفت:
   ـ پس یعنی با هم رفتن... بــــــــله!!
   رها گفت:
   ـ نه بابا! امکان نداره...
   یونگ سنگ که تا اون موقع ساکت بود، خنده ای کرد و گفت:
   ـ چرا امکان نداره؟! دقیقا مثل اون دفعه که یاسمین و هیونگ همزمان غیب شدن و بعد سر از جیجو در آوردن و بعد همین که این پسره میگه دیگه... بــــــــــــله!!
   همه با شنیدن این حرف یونگ سنگ تا دو سه دقیقه ساکت بودیم که با صدای بلند هیون به خودمون اومدیم.
   ـ نــــــــــــه! یعنی با فراری عزیز مـــــن؟!!
 ***
   یاسمین به مسیر حرکت زل زده بود، اما تنها چیزی که میدید جاده ی تکراری بود... دوباره جاده ی تکراری... و بازم جاده ی تکراری!! پیش خودش فکر کرد از هیون بعیده که همچین جای دوری ویلا خریده باشه! اصلا یعنی چی اینجا اینقدر دوره؟!! بالاخره حوصله ش سر رفت...
   ـ رسیدیم؟
   ـ نه!
   ـ هنوز نرسیدیم؟
   ـ نه!
   ـ حالا چی؟
   ـ نه!
   ـ الان؟
   ـ یاســـــــــــمین!! می دونی چیه؟ دارم احساس می کنم کنار خر شرک نشستم...!
   ـ هیوووووونگ؟!
   ـ خب چیه؟
   ـ اصلا برگرد من می خوام عروسی کنم! یعنی چی اومده منو فراری داده، بعد هم بهم میگه خر شرک!!
   ـ یاسمین؟ این چه حرفیه؟!
   ـ همون شوهرم خیلی بهتر از تو بود، باید میذاشتی باهاش ازدواج کنم!!
   ـ قراره تا آخر زندگی مون هر وقت دعوامون شد این موضوع رو بکشی وسط؟
   ـ آره دقیقا همین طوره!
   ـ باشه... بچرخ تا بچرخیم... آره فکر خوبیه!! باید می ذاشتم کنار همون پیرمرد 70 ساله بمونی تا بپوسی!
   ـ 56 ساله...
   ـ چی؟
   ـ سن اون پیرمرد رو عرض کردم!
   ـ حالا هر چی...! یا شایدم بهتره بری با همون پسر جوونش ازدواج کنی که من رو نجات داد!
   یاسمین با شنیدن این حرف هیونگ جون یه لحظه هنگ کرد! منظورش چی بود؟ یعنی شین نجاتش داده بود...؟ بدون این که بفهمه کاملا از فکر دعوا بیرون اومد.
   ـ اون تو رو نجات داد؟
   ـ آره دیگه. نکنه فکر کردی من سوپر منم؟!
   ـ نه، می خواستم حتما برم باهاش دعوا که به چه اجازه ای عروسی من رو به هم زده!
   هیونگ نفسش رو با حرص بیرون داد: « آره، حتما این کار رو بکن! »
   و تا آخر راه هر دو شون سکوت کردن. بعد از حدود نیم ساعت رسیدن جلوی یه ویلای جمع و جور و خوشگل که کلی پله داشت!! یاسمین تا چشمش به پله ها افتاد اخم هاش رو تو هم کشید. حالا چجوری با این لباس و کفش های پاشنه بلندش از این همه پله بالا می رفت؟ حتی نمی تونست به هیونگ بگه بغلش کنه... همون طور که پایین پله ها ایستاده بود، با حرص به هیونگ جون که خیلی ریلکس داشت می رفت بالا و اصلا حواسش به اون نبود نگاه کرد. اونم به ناچار از دو سه تا از پله ها بالا رفت؛ اما بیشتر از این نمی تونست. با خودش فکر کرد اگه بخواد همین جوری پیش بره بعد از 5 سال میرسه بالا! البته اگه تا اون موقع فسیل نشده باشه...
   تقریبا 5 دقیقه بعد هیونگ جون رو دید که داره از پله ها پایین میاد. احتمالا فهمیده بود یاسمین نیست. شاید هم یه چیزی توی ماشین جا گذاشته بود و حالا اومده بود برش داره... اما در اون لحظه این چیزا اصلا مهم نبود. مهم این بود که یاسمین رو دید اما به جای این که بهش بگه عزیزم تو چرا تنها و بدبخت اینجا نشستی، خیــــــلی به خودش فشار آورد تا نزنه زیر خنده!!
   هیونگ که آثار خنده ی خفه شده ش روی صورتش مشهود بود، به یاسمین گفت:
   ـ نتونستی بیای بالا؟
   ـ نه بابا ایستادم اینجا هوا بخورم. تو برو راحت به کارت برس!
   ـ آخه عزیز من کار من تویی...
   ( اوووووووووق... بله... یاسمین خودش این واژه رو بعد از نوشتن این تیکه به کار برد!! همراه با این اظهار " شرمنده دوستان اینو نمی گفتم دق می کردم "  اهم... شما به ادامه ی داستان برسین... )
   ـ پیداست چقدر هم من رو یادته! اصلا هیونگ می دونی من کیم؟! یا دوباره قصد کردی بهم بگی برو؟
   ـ بابا من غلط کردم اون حرف رو زدم؛ خوبه؟
   ـ حالا اون یه چیزی... خر شرک؟ نه، خر شرک؟!!
   هیونگ جون ناخودآگاه زد زیر خنده و برای جمع کردن این خرابکاریش مجبور شد دست به دامن تک سرفه ای بشه که به موقع به دادش رسید! بعد لبخندی زد و گفت:
   ـ عزیزم از بُعد خوب بهش نگاه کن! خر شرک پر طرفدار ترین شخصیت اون کارتونه!!
   ـ هیووووووونگ؟!!!
   ـ خب باشه، واسه اونم غلط کردم؛ حله دیگه؟!
   ـ آره حله. ولی اصلا فکرشم نکن بذارم بغلم کنی از پله ها ببریم بالا...
   ـ کی گفت می خوام همچین کاری کنم؟
   یاسمین با کلافگی به هیونگ خیره شد. این بشر چرا اینجوری شده بود؟ باید حتما یه امروز که اصلا حوصله ی شوخی نداشت سر به سرش میذاشت؟!
   ـ باشه، پس دست از سرم بردار برو دیگه...
   ـ دختره ی لجباز!
  هیونگ جون این رو گفت و دولا شد. یاسمین رو بلند کرد و محکم بغلش کرد. بعد از یکی دو پله که بالا رفتند، اون رو بیشتر به خودش چسبوند. یاسمین هم سرش رو به شونه ی هیونگ تکیه داد...
   ـ یاسمین؟
   ـ هوم؟
   ـ یاسمین جان؟
   ـ بله؟
   ـ یاسمین عزیزم؟
   ـ بله عزیزم؟
   ـ خانم خوشگلم؟
   ـ جونم هیونگم؟
   ـ میدونستی خیلی سنگین شدی؟! نفسم داره بند میاد...
   یاسمین با حرص سرش رو از رو شونه ی هیونگ برداشت. نه مثل اینکه این پسر حالش اصلا خوب نبود، دلش یه دعوای حسابی می خواست. حتما می خواست یاسمین دوباره سرش رو بزنه تو دیوار تا حالش جا بیاد... اینا افکاری بودن که یکی بعد از اون یکی تو ذهن یاسمین شکل می گرفتن.
   ـ کیم هیونگ جون همین الان من رو بذار زمین!!
   یاسمین با گفتن این جمله شروع به تکون خوردن تو بغل هیونگ کرد.
   ـ اِ... یاسمین شوخی کردم. انقدر تکون نخور الان جفت مون با هم میافتیما!!
   ـ مهم نیست، همون بهتر که بیافتم بمیرم از شر تو راحت شم...!
   ـ یاسمین عزیزم من اشتباه کردم شوخی کردم، لجبازی نکن یاسمین!!!
   ـ یاسمین و درد! هی یاسمین یاسمین من رو بذار زمین هیونگ. میگم با اعصاب من بازی نکن!!
   هیونگ جون که دید چاره ای نداره، یاسمین رو گذاشت زمین و باعث شد این فکر تو ذهنش نقش ببنده " حالا من گفتم، تو چرا گوش میدی!! " اما دیگه برای پشیمونی دیر بود. اولین پله رو که بالا رفت پاش تیر کشید. اما سعی کرد بهش توجه نکنه...
   ـ آخه تو چرا انقدر لجبازی...؟ ... هر چند اگه این طوری نبودی که عاشقت نمی شدم ...
   یاسمین با خودش فکر کرد ای کاش به حرفی که هیونگ زد توجه می کرد، آخه به نکته ی ظریفی اشاره کرد...! اما نکته ی ظریف تر این بود که در اون لحظه چجوری بره داخل ویلا... آخه کلیدا که دست اون نبود...
   ـ دختر آخه تو که کلید نداری، چرا اینقدر عجله می کنی؟!
   ـ هیونگ هیچی نگو! فقط در رو باز کن که اصلا حوصلت رو ندارم...
 ***
   رها دستش رو زیر چونه ش گذاشت و همون طور که به شین خیره شده بود پرسید:
  ـ یه سوال، بابات نفهمید که تو به یاسمین کمک کردی؟
   شین با بی خیالی لبخند زد و آهسته انگشت شستش رو روی لبای رها کشید:
   ـ خب چرا، واسه همین من رو از خونه انداخت بیرون! من که مرض ندارم پاشم بیام دوستت رو ببینم...
   رها که از این حرکت شین شوکه شده بود، چند بار تند تند پلک زد و بعد کمی عقب تر رفت تا ازش فاصله بگیره... یونگ سنگ که تا اون موقع اون سر کاناپه نشسته بود، اومد کنار من نشست و آهسته گفت:
   ـ به نظر پسر بدی نمیاد...
   با صدایی به همون آرومی جوابش رو دادم:
   ـ آره، پسر خوبیه.
   ـ فکر کنم بشه بهش اعتماد کرد.
   ـ شاید... چرا که نه؟!
   ـ اما دختربازه ها!
   خندیدم:« اوهوم. خیلی... مشخصه حرفه ایه! »
   یونگ سنگ با تعجب بهم نگاه کرد. گفتم:
   ـ چیه؟! مگه همه ی دخترباز ها بدن؟!!
   ـ خب، آره!
   ـ پس تو هم بدی!!
   این رو گفتم و به سرعت از سر جام بلند شدم. بعد همون طور که تقریبا می دویدم، به سمت هیون رفتم و کنارش نشستم. برای اطمینان بیشتر گوشه ی بلوزش رو هم گرفتم و در حالی که ریز ریز به چشم غره های پی در پی یونگی می خندیدم، سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم. هیون جونگ که با نگاه موشکافانه ش به من خیره شده بود، زیرلب  پرسید:
   ـ باز چی کار کردی وروجک؟
   یه لحظه قلبم ایستاد. وروجک... یعنی چی...؟ هیون جونگ بود که این رو گفت؟ خودش بود؟ اون به من گفت وروجک...؟!! وقتی هیون با دست گرمش اون دستم رو که به لباسش چنگ زده بود گرفت، تازه به خودم اومدم... اون که ظاهرا از رفتارم تعجب کرده بود، یه ابروش رو بالا داد و گفت:
   ـ هی! لباسم رو ول کن... چروک شد!!
   انگشتام آروم پارچه ی پیراهنش رو ول کردند. هیون جونگ هم حلقه ی انگشتاش رو از دور مچم باز کرد. اما من هنوز هم گرمای وحشتناکی که وجود رو فراگرفته بود احساس می کردم...
   صدای یونگ سنگ من رو به خودم آورد. وقتی در جواب صدا زدن اسمم فقط براش سر تکون دادم، تونست وضعیتم رو حدس بزنه. پس برای پرت کردن حواس من، یا شاید هم برای پرت کردن حواس بقیه رو به شین کرد و گفت:
   ـ ما با پلیس هماهنگ کردیم. فردا صبح بابات رو دستگیر می کنن... بعدش می تونی بری خونه.
   شین چند ثانیه به یونگ سنگ زل زد و بعد گفت:
   ـ اوه، آره. هیونگ بهم گفت. ولی یه مشکل دیگه پیش میاد... خونه ی ما مصادره میشه! من مجبورم تا 4 یا 5 روز آینده یه جایی بمونم تا بعد برم آمریکا...
   رها پرسید:
   ـ هی مگه تو چقدر با هیونگ حرف زدی؟
   شین چونه ش رو خاروند و گفت:
   ـ دقیق تایم نگرفتم، ولی یادمه چیا گفتیم... می خواین واسه شما هم تعریف کنم؟!
   همه مون ساکت شدیم تا حرف بزنه...
   « لحظه ای که خبرش بهم رسید، خیلی دلم می خواست بیام ببینم دختره کیه. آخه بابای من عادت داشت که با دخترا بپره و متاسفانه وقتی مامان زنده بود هم این کار رو می کرد. راستش می دونستم مامان دیگه نیست، ولی نمی خواستم باور کنم. بعد هم اونقدرا فرقی به حالم نداشت... دقیقا وقتی که 14 سالم بود، مامانم من رو از خونه انداخت بیرون و بعد از 2 روز آوارگی کارمند های بابام بودن که توی انبار شرکت پیدام کردن. بعد از اون بهم گفتن باید از خونه برم؛ چون نمی خواستن آبرو ریزی بشه گفتن برای تحصیله و این کارشون فقط باعث شد خرج یه Good Bye گردنشون بیوفته... تازه دلیل اینکه از خونه شوتم کردند بیرون هم این بود که با دَدی به خاطر دفاع از مامانم دعوا کرده بودم؛ اما مامانم به جای طرفداری از من طرف اون لاشخور پیر رو گرفت! البته شاید چندان هم غیرقابل پیش بینی نبود. اون هم یکی بود مثل بابا با این تفاوت که خیانت نمی کرد. اما اصلا براش مهم نبود پدر داره چیکار می کنه. تنها چیزی که اون می خواست پول بود! اون حتی هیچ وقت ذره ای علاقه به پدرم نداشت. اما عاشق پول هاش بود... »
   « از اون به بعد از جفت شون بدم میومد!! واسه همین تا 21 سالگی دیگه پیش شون نیومدم. یه وقت هایی که میومدم کره، اما به اونا سر نمی زدم. 21 سالم بود که با دوست دخترم اومدم. اما بعد از 2 هفته که می خواستم برگردم، دختره گفت باهام نمیاد! بعد ها فهمیدم بابام باهاش رابطه داشته و یه خونه ی مجلل و یه ماشین آخرین سیستم خرجش کرده. اما ازدواج؟!! پدر کسی نبود که دم به تله بده. مگه اینکه دختره یا زیادی چرب زبون و خوشگل و کاربلد باشه یا اینکه فقط یه زبون تند داشته باشه و بخواد پیرمرد رو بچزونه... آخه اون عاشق رام کردنه... اما راه رام کردن پدر ازدواج نیست. همیشه پوله! پس احتمال فکر اولی بیشتر بود... »
   « وقتی وارد عروسی شدم و پدر عروس زیباش رو بهم تعارف کرد، فهمیدم علاقه ای بهش نداره. آخه متنفره از اینکه کسی به چیزاش دست بزنه... و خب، وقتی چشمای اشک آلود دختره رو دیدم، دیگه 100% از این ماجرا مطمئن شدم. اما هنوز نمی دونستم چرا باید با اون ازدواج کنه...؟! تا اینکه پای یه پسر دیگه هم به این جریان باز شد که البته کسی نیست جز رومئو! »
   « وقتی بردنش دنبالش رفتم و با هزار بدبختی تونستم برم پیشش و بفهمم قضیه چیه. این رو هم فهمیدم که پیرمرد یاسمین رو به عنوان بدهی ناحقش طلب کرده... خب، دیگه جوش آوردم!! یه دعوای سوری راه انداختم تا بادیگارد هایی که مواظب رومئو بودن با غولای من که از یه نژادن بزن بزن راه بندازن و بعد در رفتیــــــم!!! اووووووووووووف یه لیوان آب بدین دستم، گلوم خشک شد! من انقدر ور زدم شما سردرد نگرفتید؟! »
   بدون توجه به سوالش با خوشحالی تمام بهش نگاه کردم و بدون ذره ای فکر گفتم:
   ـ خب تو اینجا بمو ـــ
   ولی یهو فهمیدم دارم چی میگم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم... به زور لبخند زدم و ادامه دادم:
   ـ امم... یعنی، خب، من خودم هم اینجا مهمونم ولی شاید اگه از اینا بپرسی...
   با سر به هیون جونگ و یونگ سنگ اشاره کردم. قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه، صدای جونگمین توی سالن پیچید و باعث شد همه مون به اون نگاه کنیم.
   ـ هیون جونگ هیونگ، یه مشکلی داریم... مدیر برنامه هامون بود که زنگ زد. من... سعی کردم بپیچونمش... ولی گفت... گفت چند تا عکس از هیونگ که داشته وارد سالن عروسی می شده تو اینترنت پخش شده...


طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ