تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 37
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 تیر 1392 توسط H.P ~ Hoda






             ـ هیون جونگ هیونگ، یه مشکلی داریم... مدیر برنامه هامون بود که زنگ زد. من... سعی کردم بپیچونمش... ولی گفت... گفت چند تا عکس از هیونگ که داشته وارد سالن عروسی می شده تو اینترنت پخش شده...
   با وحشت به هیون جونگ خیره شدم. نمیدونستم این یکی رو دیگه چجوری باید جمع کنیم. هر چند این خرابکاری از طرف هر کسی هم که باشه، مسئولیتش 50% پای هیون جونگ نوشته میشه... بعد از چند دقیقه سکوت مطلق نگاهی عصبی به بقیه انداختم. انگار بقیه هم شوکه شده بودن؛ حتی شین هم با جدیت نشسته بود و اخم هاش رو توی هم کشیده بود. رها هم با حالتی عصبی پاهاش رو تکون میداد. رنگش کاملا پریده بود. اما جونگ مین... خیلی عجیب بود!
   با اینکه در اون لحظه جونگ مین باید بیشتر از همه نگران میشد، ولی باز هم با اخم به رها زل زده بود. انگار داشت با این کارش براش خط و نشون می کشید. اون که از همه به هیونگ جون نزدیک تر بود! چطور می تونست در همچین موقعیتی به رها خیره بشه؟! رفتارش واقعا ضد و نقیض بود... اما به هر حال اون لحظه مسلما وقت مناسبی برای فکر کردن در مورد اخلاق عجیب پارک جونگ مین نبود؛ پس نگاهم رو ازش گرفتم و به کیوجونگ که از آشپزخونه بیرون دویده بود، خیره شدم.
   اون هم در سکوت فقط چهره ی متفکری به خودش گرفته بود و به نظر می رسید داره توی ذهنش با این مشکل کلنجار میره. نگاهم به یونگ سنگ افتاد که تا چند لحظه قبل با بی خیالی روی مبل لم داده بود و تنها کاری که انجام میداد این بود که هر چند وقت یه بار به من چشم غره بره! حالا صاف سر جاش نشسته بود و با نگرانی دستش رو توی موهاش فرو برده بود. چقدر این حالت به هم ریخته ی موهاش جذابش می کرد... واااای!! یعنی حالا چه بلایی سر هیونگ جون و یاسمین میاد؟! اصلا الان کجا هستن؟ نکنه واقعا افراد چانگ گرفته باشنشون؟! سرم رو به شدت تکون دادم تا این فکر رو از ذهنم بیرون کنم... مگه دستم به این دو تا موجود غیرطبیعی نرسه! هیونگ جون رو که دلم نمیاد، ولی میدونم با یاسمین چیکار کنم...!!!
   بالاخره این یونگ سنگ بود که سکوت رو شکست. یونگی همون طور که به هیون جونگ خیره شده بود، من رو با لحن آرومش متعجب کرد:
   ـ خب، الان باید چیکار کنیم؟
   واقعا نمیدونم این بشر چقدر به این نکته فکر کرده بود. اما واقعا سوال به جایی بود. در واقع این سوالی بود که توی ذهن همه مون نقش بسته بود، ولی به نظر می رسید هیچ کس جوابش رو نمیدونه... به خاطر همین همه مون در یه حرکت هماهنگ به هیون زل زدیم. اون هم دستش رو زیر چونه ش گذاشت و همون طور که با قیافه ی متفکری به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود، چند لحظه فکر کرد. بعد همه مون رو از زیر ذره بین نگاهش رد کرد و با قیافه ی حق به جانبی گفت:
   ـ بسه، چتونه؟! چرا اینجوری نگاهم می کنید؟ مگه من چقدر می تونم همه چیز رو درست کنم؟ همین جوری اون دیوونه رو بگیرین، شاید جواب داد!!
   حرفش که تموم شد، بدون توجه به ما رفت بیرون و در رو محکم پشت سرش بست!
   ذهنم خیلی درگیر بود. درگیر عصبانیت هیون، نگرانی یونگی، رها و جونگمین و حتی شین! و بیشتر از همه ی اینا نگران یاسمین کله شق...
   ***
   یاسمین همچنان با همون لباس عروس پر زرق و برقش روی کاناپه نشسته بود و فیلم میدید. هیونگ جون هم رفته بود دوش بگیره و البته یاسمین از این قضیه خیلی راضی بود!! یاس همون طور که توی لباس دست و پاگیرش جا به جا میشد تا راحت تر باشه، حسابی توی افکارش فرو رفته بود...
  " خدا رو شکر 10 دقیقه از شر این پسر مثلا بامزه راحتم!! اه چقدر هم که چشمام شوره؛ همین الان پیداش شد...! دیگه کنترل رو برندار!! اصلا حوصله ندارم باهات حرف بزنم... کانال رو هم که عوض کردی بچه!! نه، دیگه مجبورم باهاش یه برخوردی داشته باشم..."
   ـ کانال رو عوض نکن!
   ـ می خوام فوتبال ببینم؛ کره ی جنوبی و اون کشور گمنامه... ایران!
   با تموم شدن جمله ش تازه یادش اومد یاسمین ایرانیه! با یه مقدار ترس برگشت سمتش و یه نیشخند گنده زد!!
   ـ نه، من منظوری نداشتماااا! کشور شما کاملا قابل احترامه فقط تیم فوتبالش زیادی آبکیه ، همین!
   ـ هیووووووووووونگ! بدترش کردی. اون کنترل رو رد کن بیاد تا از بین میله های پنجره ردت نکردم!!
   ـ ببین، نمیدم! یعنی می خوام بهت بدماااا... ولی یه حسی بهم میگه باید این فوتبال رو نگاه کنم. اصلا نمی تونم ازش بگذرم...!
   یاسمین با شنیدن این حرف محکم زد رو پیشونیش:
   ـ واااای! دوباره دوز بیماریش بالا زد!!
   ـ تو از کجا میدونی؟
   ـ مگه تو هم میدونی؟
   ـ معلومه که میدونم! ناسلامتی بدن خودمه ها... انتظار داری مشکلات خودم رو ندونم؟!
   ـ واقعا میدونستی؟
  ـ گفتم که آره...
   ـ پس اگه میدونستی، واقعا نمی فهمی چرا من رو به قول خودت دیوونه وار می خوای؟
   هیونگ جون سرش رو کج کرد و به فکر فرو رفت:
   ـ تا حالا بهش فکر نکرده بودم... خب، راستش فکر نمی کردم ربطی داشته باشه؛ آخه هیچ وقت این موضوع رو جدی نمی گرفتم... هی! نگو که دلیل تغییر رفتارت باهام این بود که ازت زده بشم؟؟؟
   ـ خب... نه... یعنی آره... ولی نه برای خودم...! ببین این موضوع یه مقدار پیچیدست ...
   ـ جواب من رو بده!!
   ـ خب، ببین...
   ـ جوابم یه کلمه ست. آره یا نه؟
   یاسمین نفس عمیقی کشید: « آره... »
   هیونگ جون عصبی دستش رو توی موهاش فرو برد و با چشمای به خون نشسته به یاسمین خیره شد... یاسمین با استرس گوشه ی لباسش رو مچاله می کرد. حتی می ترسید بهش نگاه کنه، چه برسه به این که بخواد توضیحی بده!!
   ***
    با رفتن هیون جونگ همه مون نگران تر از قبل به حالت قبلیمون برگشتیم. من دوباره زانوهام رو بغل کردم و گوشه ی مبل کز کردم. کیوجونگ به آشپزخونه برگشت و سعی کرد خودش رو با درست کردن عصرونه سرگرم کنه. شین هم دوباره سر صحبت رو با رها باز کرد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن تا هر دوشون رو از اون حال و هوا دربیاره... در این بین انگار فقط من بودم که متوجه نگاه های عصبی جونگ مین به اون دوتا میشدم! یونگ سنگ هم دوباره روی کاناپه لم داد و بی هدف به عکس 5 نفره ی بزرگشون روی دیوار مقابلش خیره شد.
   آروم نگاهم رو به یونگ سنگ دوختم. اگه امروز اینقدر اذیتش نکرده بودم شاید الان می تونست آرومم کنه... اه! آخه چرا بهش گفتم دخترباز؟ اونم امروز که برخلاف همیشه انقدر باهام خوب بود... فکر کنم این بار دیگه واقعا ناراحتش کردم. نفس عمیقی کشیدم و از سر جام بلند شدم. چند لحظه این پا اون پا کردم و بعد همون طور که با دست راست انگشتای دست چپم رو محکم گرفته بودم به سمت یونگ سنگ رفتم. با تردید کنارش نشستم و بهش نگاه کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد! انگار اصلا اونجا وجود ندارم...!
   چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. نباید بغض می کردم. اما نگرانی برای یاسمین و از طرفی رفتار سرد یونگ سنگ داشت دیوونه م می کرد! تحمل این همه فشار رو نداشتم...
   چشمام رو باز کردم. نمی تونستم همین طور اینجا بشینم و هیچ کاری نکنم! به کارهایی که در اون لحظه می تونستم انجام بدم فکر کردم و بهترین انتخاب موجود رو در نظر گرفتم. خب، در واقع این تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم...!
   لبخند نامطمئنی زدم و رو به جونگ مین گفتم:
   ـ هنوز جواب نمیده؟
   جونگی سری به معنی  "نه" تکون داد و چشم غره ای به من رفت. به نظر می رسید هنوز من رو توی تمام این قضایا مقصر میدونه... وقتی چشم غره اش تموم شد، روش رو برگردوند و دوباره به رها و شین زل زد. زیرچشمی به یونگ سنگ که ذره ای به من توجه نمی کرد نگاه کردم. باید از دلش در میاوردم. اما شهامت عذر خواهی رو نداشتم! لب هام رو تر کردم و با نگاه کردن به جونگ مین گفتم:
   ـ حالشون خوبه... حتما دارن اذیت مون می کنن... من مطمئنم حالشون خوبه... مگه نه یونگ سنگ؟
   با نیمچه امیدی به سمت یونگ سنگ برگشتم و بهش چشم دوختم. اما تنها عکس العمل اون این بود که نیم نگاه کوتاهی به من بندازه و پوزخند بزنه!! شدت احساسم در اون لحظه وصف ناشدنی بود. سرم رو پایین انداختم. نمی خواستم به این زودی دست از تلاش بردارم. نباید می باختم...! آهسته صدام رو صاف کردم و شروع به صحبت کردم:
   ـ یونگ سنگ، باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم... متاسـ ــ
   یونگی بی توجه به من، بدون اینکه حداقل صبر بده تا حرفم تموم شه، به سمت کیوجونگ چرخید و بلند بهش گفت:
   ـ راستی کیو، شنیدی آلبوم جدید 2pm تو چارت  Mnet اول شده؟!
   دیگه همه فهمیده بودن یونگ سنگ بم بی محلی می کنه. آب دهنم رو قورت دادم و برای اینکه کسی متوجه اشک جمع شده توی چشمام نشه، با بیشترین سرعتی که می تونستم از سر حام بلند شدم و اونجا رو ترک کردم. به محض اینکهوازد اتاق شدم، چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم شم و بعد در رو بستم. احساس خفگی می کردم. پیراهن مهمونی رو که هنوز تنم بود در آوردم و نگاهی به لباس هام انداختم. الان فقط دلم می خواست یه چیز راحت بپوشم؛ اما از وقتی اومده بودیم پیش پسرا، سعی می کردم بیشتر لباس های پوشیده بپوشم. حالا هم که شین ...
   سرم رو تکون دادم. می خواستم این یه دفعه راحت باشم و اونجوری که خودم دوست دارم لباس بپوشم!
   یه شلوار سفید و یه تاپ دکلته به همون رنگ پوشیدم. موهام رو باز کردم و پشت سرم ریختم تا پشتم زیاد معلوم نباشه. خودم رو توی آینه نگاه کردم. خیلی هم بد نبود. فقط بالای قفسه ی سینه م و شونه هام مشخص بود...
   در رو باز کردم و بیرون رفتم. به هر حال باید یه جوری بی توجهی یونگ سنگ رو تلافی می کردم!!
   سعی کردم قبل از ورود به سالن لبخند بزنم. اما نتونستم... خودم هم نمی فهمیدم چرا یه دفعه بی محلی یونگ سنگ انقدر برام مهم شده...! فقط می دونستم که باید یه جوری حالش رو بگیرم. باز هم با یه نفس عمیق خودم رو آروم کردم و خیلی عادی وارد سالن شدم.
   بدون اینکه به یونگ سنگ نگاه کنم سمت دیگه ی کاناپه نشستم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم. یه لحظه یونگ سنگ رو دیدم که داشت با چشمای تنگ شده به من نگاه میکرد. اما به محض این که بهش نگاه کردم پوزخندی زد و بعد جوری که انگار سعی داره جلوی خنده ش رو بگیره روش رو برگردوند! نمی فهمیدم داره به چی فکر می کنه که اینجوری خنده ش گرفته. به هر حال هر چیزی بود، با صدای سوت کشدار شین از ذهنش بیرون رفت:
   ـ هی هدی! میدونم دوست پسر داری، ولی نظرت چیه دوباره در مورد من  فکر کنی؟! شاید...
   اما بقیه ی حرفش توی نگاه سرزش گر یونگ سنگ گم شد. یونگی چشم غره ای به شین رفت تا خفه شه و بعد دوباره بی تفاوت به رو به روش خیره شد. انگار به هیچ وجه قصد نداشت به من محل بذاره...
   آهی کشیدم و به کیوجونگ که معلوم نبود این همه وقت داره توی آشپزخونه چیکار می کنه انداختم. همون لحظه کیو که با یه حوله ی کوچیک دست هاش رو خشک می کرد بیرون اومد. سرش رو بالا آورد و چشمش به من افتاد. یه لحظه بهم خیره موند و بعد سرش رو پایین انداخت.
   متوجه نگاه خیره ی شین روی خودم بودم. انگار کیوجونگ هم اون رو دیده بود. چون اون هم مثل یونگ سنگ چشم غره ای به شین رفت و به طرف من اومد... کنارم نشست و بعد خیلی آروم، جوری که فقط من بتونم بشنوم، پرسید:
   ـ چیه؟ چرا بغض کردی؟
   با این حرفش سرم رو بالا آوردم. دوباره ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد... سرم رو به سینه ی کیوجونگ تکیه دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
   ـ خیلی نگرانم. همش فکر می کنم اگه بلایی سرشون بیاد تقصیر منه... اگه... شاید اگه... حرف یونگ سنگ رو گوش نمیدادم و ــ
   ساکت شدم. کیوجونگ نباید چیزی در مورد حقیقت دوستی من و یونگ سنگ می فهمید. دنباله ی حرفم رو عوض کردم:
   ـ حالا هم که یونگی... اوپا من میترسم. اصلا نمیدونم دوستم کجاست و اگه اتفاقی برای اون یا هیونگ جون شی بیوفته... تقصیر منه...!
   حالا که می دیدم یونگ سنگ نمی خواد باهام حرف بزنه، دوباره فکر و خیال به سراغم اومده بود و با گذشت هرلحظه بیشتر و بیشتر نگران می شدم. کیوجونگ که دید حالم خیلی بده، نگاه گذرایی به یونگ سنگ انداخت و آهسته صداش کرد:
   ـ هیونگ... نمی خوای آرومش کنی؟
   یونگ سنگ سرش رو برگردوند و با کنجکاوی به کیوجونگ نگاه کرد. وقتی من رو دید، دوباره پورخند زد و بعد با بی تفاوتی سرش رو تکون داد و با طعنه ای که فقط من منظورش رو فهمیدم، بهش جواب داد:
   ـ واقعا به نظرت وقتی به حرف اون گوش نداده، درخواست من ارزشی داره؟!
   کیوجونگ که نمی دونست یونگ سنگ داره از چی صحبت می کنه با گیجی به من نگاه کرد. اما من سرم رو بالا آوردم و با بهت به یونگ سنگ نگاه کردم... هنوز هم تنها عکس العملش در مقابل من پوزخند زدن بود. اما من واقعا از گفتن این جمله منظوری نداشتم! نمی خواستم این حرف رو بزنم. فقط نمی دونم چرا اون لحظه ناخودآگاه به زبون آوردمش... حالا که بهش فکر می کردم، حق داشت بهش بر بخوره... با این حال اصلا در موقعیتی نبودم که بتونم نگران ناراحت کردن یونگ سنگ هم باشم.
   گوشه ی لباس کیو رو گرفتم و توی دستم فشردمش. آهسته به کیوجونگ گفتم:
   ـ تقصیر منه... نباید اون حرف رو بهش میزدم...
   کیوجونگ که به نظر می رسید دیگه واقعا گیج شده، با کلافگی مچ دستم رو گرفت و مجبورم کرد توی چشماش زل بزنم. لحن نرمش از هر فریادی تهدید آمیز تر بود:
   ـ هدی میتونی واضح حرف بزنی یا نه؟! اون کیه؟ کدوم حرف؟ هیونگ ( برادر ) به تو چی گفته که حالا با گوش دادن به حرفش خودت رو توی تمام این چیزا مقصر میدونی؟ تو... تو با یونگ سنگ چیکار کردی؟
   گوشه ی لبم رو گاز گرفتم. نمی تونستم بهش بگم... نمی تونستم بگم اگه قبول نکرده بودم وانمود کنم دوست دختر اونم، هیونگ جون هیچ وقت عاشق یاسمین نمی شد که به خاطرش این همه دردسر درست شه. نمی تونستم بگم با تمام وجودم عاشق هیون جونگم اما حتی نمی تونم در این مورد با کسی صحبت کنم. نمی تونستم بگم چه جوری با حرفی که ناخواسته به زبون آوردم یونگ سنگ رو ناراحت کردم...
   فشارش رو مچ دستم رو بیشتر کرد:
   ـ نمی خوای جوابم رو بدی؟
   ـ کیوجونگ شی... من... واقعا نمی تونم برات توضیح بدم...
   دستم رو ول کرد. انگار از لحن صدام فهمیده بود تا چه حد داغونم... با لبخند کمرنگی گفت:
   ـ باشه... آروم باش.
   آهی کشید و به طرف یونگ سنگ برگشت. بعد خیلی عادی شروع به صحبت در مورد آلبوم گروه جدیدی که خیلی سر و صدا کرده بود کرد. انگار نه انگار همین چند لحظه پیش تا مرز انفجار پیش رفته بود...
   سرم رو به دستم تکیه دادم و با افسردگی به تلویزیون خاموش زل زدم. هیونگ جون هنوز جواب نداده بود...
   ***
   یاسمین عصبی توی اتاق راه می رفت. هیونگ جون حتی بهش فرصت حرف زدن هم نداده بود. اون لحظه واقعا می خواست می تونست به هیونگ جون بفهمونه واسه ی اون که یه دختره، چقدر سخته که بدونه یه نفر دوستش نداره و باهاش باشه. بدونه و با این حال همه چیزش رو به اون بده.
   حالش از لباس عروسی که تنش بود به هم می خورد. انگار داشتن توش خفش می کردن... ولی نمی دونست چی بپوشه. در جستجوی کمد لباس ها اطراف اتاق رو از نظر گذروند تا شاید لباس های هیون اونجا باشه. بازم واسش بهتر از هیچی بود... در کمد رو که باز کرد به دو دست لباس دخترونه برخورد! ناخودآگاه لبخندی روی لب هاش نشست:
   ـ چشمت روشن هدی!
   یه دستش که لباس نسبتا بازی به حساب میومد رو برداشت و روی تخت گذاشت. لباس عروسش رو از تنش در آورد. به زور موهاش رو از شر تور مسخره و گیرهای توش خلاص کرد و به حمام پناه برد. آب گرم که به بدنش می خورد انگار همه ی خستگی هاش رو توی خودش حل می کرد و می برد. آرایشش رو شست و سریع از حمام بیرون اومد و لباس هایی که پیدا کرده بود رو پوشید.
   توی آینه ای که اونجا بود نگاهی به خودش انداخت. برای تو خونه بد نبود. شاید حتی خوب بود. ولی خیلی وقت بود که بدون آرایش نبود. وقتی خونه ی یونگ چان بود...
   سریع فکر اون پیرمرد نفرت انگیز رو قبل از اینکه حالش رو بد کنه از سرش بیرون کرد و به سمت هال حرکت کرد. باید هرجور شده بود همه چیز رو برای هیونگ جون توضیح می داد...
   ***
   هیون جونگ با عجله وارد خونه شد. به محض اینکه پاش رو توی سالن گذاشت، انگشت اشارش رو به سمت شین گرفت:
   ـ این اینجا میمونه! حوصله ی دردسر جدید ندارم... در ضمن هیچ کس هم حق مخالفت نداره!!
   همه ساکت شدن. به هیون جونگ نگاه کردم. از چشماش می شد ترس و نگرانی رو همراه با مقدار فوق العاده زیادی عصبانیت خوند. شاید به خاطر این بود که کسی حرفی نزد.... اما انگار اون هم از این سکوت خوشش نمیومد و حس میکرد این یعنی نه! به همین دلیل با تردید به شین خیره شد:
   ـ منظورم رو که فهمیدی؛ نه؟! تو از اینجا نمیری تا وقتی من بگم! روشن شد؟
   شین که انگار دوباره روحیه ش رو به دست آورده بود، خنده ای کرد و دست هاش رو بالا گرفت:
   ـ باشه بابا، چته؟ من که خودم می خواستم بمونم...
   این رو که گفت همه نفس راحتی کشیدن. هیون جونگ نگاهش رو از شین برداشت و به بقیه نگاه کرد. انگار تازه من رو دیده باشه، یه لحظه بهم خیره شد. چند بار پلک زد و بعد سرش رو تکون داد. لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم. وقتی دوباره بهش نگاه کردم، با چشمای تنگ شده به یونگ سنگ نگاه می کرد... کیوجونگ که می خواست حال و هوا رو عوض کنه، لبخندی زد و گفت:
   ـ ناهار رو که درست نخوردین. بیاین سر میز لااقل یه عصرونه بهتون بدم ضعف نکنید...
   ***
   هیونگ جون روی مبل وسطی حال نشسته بود و داشت با بطری ویسکی می خورد.
   ـ هیونگ... هیونگ جون... هیونگم...
   برگشت و به یاسمین نگاه کرد. چشماش اصلا آروم نبود. عصبانی هم نبود. فقط ترس داشت. انگار می ترسید یاسمین رو از دست بده. با این نگاهی که هیونگ جون به یاسمین انداخت، یاس دیگه نمی تونست حرفی بزنه. بغض گلوش رو گرفته بود. کل توانش رو جمع کرد:
   ـ باید باهات حرف بزنم.
   ـ نیازی به توضیح تو ندارم.
   ـ اما من نیاز دارم که برات توضیح بدم!
   هیونگ جون پوزخند زد:
   ـ لباس عروست رو در آوردی. فکر نمی کردم هیچ وقت اون نشونه رو از خودت جدا کنی... خانم چانگ!
   این رو گفت و دوباره جرعه ای از بطری توی دستش خورد. با اینکه یاسمین با این حرف دیگه به مرز انفجار رسیده بود، آرامشش رو حفظ کرد. جلوی هیونگ ایستاد. به زور بطری رو از دستش بیرون کشید و روی میز گذاشت و کنارش روی مبل نشست. سعی می کرد با این کارش بیشترین تماس رو با هیونگ جون داشته باشه. با احتیاط سرش رو به شونه ش تکیه داد و دستش رو روی دست اون گذاشت. توقع داشت پسش بزنه، اما هیونگ این کار رو نکرد. ناخودآگاه لبخندی روی لبش نشست. با صدای آهسته ای شروع به صحبت کرد:
   ـ همه چیز از اون روز که رفتیم بیمارستان شروع شد. یعنی در واقع اونجا بود که فهمیدم... با اینکه می دونستم واقعا من رو دوست نداری، می خواستم کمکت کنم! نمی خواستم به خاطر من عذاب بکشی. میدونی چقدر سخته با یکی باشی و مطمئن باشی که اون مال تو نیست؟! مثل یه رابطه ست که طرفت هر روز و هر لحظه بهت بگه ازت بدش میاد و تو باز هم خودت رو در اختیارش بذاری. تا حالا فکر کردی اینکه 9 سال عاشق کسی باشی که همه بهت میگن یه هوس بچه گانست و وقتی پیشش هستی و ادعا می کنه دوستت داره بدونی اینطور نیست چقدر می تونه سخت باشه؟ هیونگ جون من از کل زندگیم زدم تا باهات باشم. دیگه نمی تونم برگردم به کشورم چون احتمالا اونجا می خوان بگیرنم. فکر کنم حتی خانواده م هم دیگه قبولم نکنن... اونا من رو فرستادن اینجا تا با چانگ باشم، ولی الان این ها اصلا مهم نیست...
   یهو هیونگ جون از جاش بلند شد:
   ـ نه،  مهمه! مهمه که تو زندگیت رو ول کردی. مهمه! حتما اون پیرمرد زندگیت بود؛ نه؟! یا اون پسر خوشگلش؟ حالا فهمیدم چرا کمکم کرد که تو رو فراری بدم. چون خودش تو رو می خواست و پدرش مانعش بود!
   یاسمین فقط تونستبا حالت گیجی به هیونگ جون نگاه کنه. اصلا درک نمی کرد که این فکر رو از کجای مغزش در آورده!! به خاطر همین دیگه طاقت نیاورد و همون طور که مثل هیونگ جون از سر جاش بلند میشد، داد زد:
   ـ هی پسره ی خودخواه احمق بی شعور!! دارم بهت میگم دوستت دارم، می فهمی؟!! خب عوضی چرا چرت میگی؟؟
   با این که تن صدای یاسمین به شدت بالاتر از حد طبیعی بود، ولی هیونگ جون حتی برنگشت تا بهش نگاه کنه و این خشم یاسمین رو 2 برابر می کرد.
   ـ هیــــــــا کیم هیونگ جون با تواما!! بیبی ازت متفرم!!! این رو واقعا می گم!!
   با این حرف هیونگ جون برگشت و یه نگاه غضبناک که واقعا از بیبی خندون و بامزه ی دابل اس بعید بود، به یاسمین تحویل داد. یاسمین که دیگه نمی تونست این وضع رو تحمل کنه، شیشه ی ویسکی رو از روی میز برداشت و به سرعت به طرف اتاق رفت. لباس عروس پف پفیش رو به دست گرفت و به هیونگ جون اشاره کرد تا دنبالش بیاد؛ اون هم که نمی دونست چه خبره، برای ارضای کنجکاویش هم که شده دنبال یاس رفت...
   تقریبا به وسط حیاط که رسیدند، یاسمین ایستاد. لباس عروس رو با شدت روی زمین انداخت و تمام ویسکی توی شیشه رو روش خالی کرد. بعد فندکی که موقع بیرون اومدن با عجله برداشته بود رو روشن کرد و با بی حواسی روی لباس انداخت! شعله های آتیش به سمتش هجوم آوردن... اگه هیونگ جون فقط چند ثانیه دیرتر عقب می کشیدش، مطمئنا لباس های خودش هم مثل اون لباس لعنتی طعمه ی حریق می شدند!
   تازه تو بغل هیونگ آروم گرفته بود که اون با بی تفاوتی پسش زد. بعد آهسته به طرف مخالف یاسمین و آتیش رفت و وقتی فاصله شون رو زیاد کرد، بالاخره روش رو بگردوند:
   ـ دقیقا منظورت از این کار چی بود؟! این که خودت رو به آتیش بکشی یا خونه ی هیون جونگ رو؟!!
   یاسمین یه نفس عمیق کشید تا میلش به کندن کله ی هیونگ جون رو خفه کنه و بعد لباس هاش رو صاف کرد و گفت:
   ـ این یعنی حتی اگه همه ی دنیا هم آتیش بگیره، من با تو میمونم. حتی اگه تو نخوای... برام مهم نیست باور کنی یا نه!! راستی... اون نامه هنوز همراهته؟
   هیونگ بدون هیچ حرف اضافه ای نامه رو از جیبش بیرون آورد و به دست یاس داد. یاسمین با دیدن گوشه های کاغذ نامه که حسابی کثیف و لوله شده بودند، حدس زد هیونگ جون توی این مدت باید بیشتر از هزار بار اون رو خونده باشه... آروم گفت:
   ـ چرا میدیش به من؟ به دور دیگه بخونش. این بار با توجه به این دلیلی که بهت گفتم... بعد اگه خواستی می تونی نامه رو بسوزونی و از اینجا بری. اما اگه باورم کردی، دیگه حق نداری بهم شک کنی! چون من هرگز به تو دروغ نگفتم و نخواهم گفت...
   با اینکه به خاطر اشک جمع شده توی چشماش نمی تونست درست تغییر حالات صورت هیونگ رو ببینه، ولی تعجبش رو کاملا احساس می کرد...! به هر حال بیخیال این قضیه شد و سریع از اون جا دور شد. با دو به طرف خونه رفت و خودش رو به داخل پرتاب کرد.
   به محض این که در رو بست، فقط تونست بشینه و به حال خودش و بدبختی هاش گریه کنه. خیلی خوب می دونست که این بار اگه ترکش کنه دیگه برگشتی وجود نداره. و دقیقا به همین دلیل بود که دلشوره ی وحشتناکی بند بند وجودش رو فراگرفته بود...
   ***
   کیوجونگ دستم رو کشید و به زور سر میز نشوند. بعد همون طو رکه خودش رو به روم می نشست، گفت:
   ـ نمی تونی همون طور اونجا بشینی و ناخونات رو بجوی.  اینجوری هیچی درست نمیشه! انقدر نگران نباش و یه چیزی بخور. تو که نمی خوای خودت رو به کشتن بدی؟!!
   اما با تمام این حرف ها هنوز هم نمی تونستم آروم باشم. دست از جویدن ناخن هام برداشتم و به غذاهای روی میز زل زدم. کیوجونگ دوباره شروع کرد: « هدی... » سرم رو به سرعت بالا آوردم و با نگاه بی حالتی بهش خیره شدم. لبخند نصفه نیمه ای زدم و آروم گفتم:
   ـ وقتی برای اون مهم نیست، تو چرا نگرانی؟! ( ببینید دوستان، این جمله به دو فرد عزیز، لیدر و پرنس ایهام داره! )
   کیو نیم نگاهی به یونگ سنگ که بی توجه به من عصرونش رو می خورد انداخت و باعث شد بی اختیار لبخند تلخی بزنم... کسی که من توجه ش رو می خواستم هیون جونگ بود؛ اما با شرایطی که داشتم حتی نمی تونستم در موردش حرف بزنم! از گوشه ی چشم نگاه گذرایی به یونگ سنگ انداختم. حتی تظاهر به نگرانی هم نمی کرد!!
   کیوجونگ با شنیدن جوابم ترجیح داد سکوت کنه و دیگه چیزی نگه. دوباره سرم رو پایین انداختم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم. دستام رو دورشون حلقه کردم و به تزئینات پایه ی میز زل زدم. با دیدن این عکس العمل من، همه به خوردن ادامه ی عصرونه شون مشغول شدن و رها و شین که با ورود من صحبت شون رو قطع کرده بودن، دوباره شروع به حرف زدن کردند...
   نگاه خیره ی کسی رو روی خودم احساس می کردم. اول اهمیتی ندادم، اما با گذشت چند دقیقه نتونستم تحمل کنم؛ پس قبل از این که کلافه شم سرم رو بلند کردم... خشکم زد! هیون جونگ بود که اون طوری بهم خیره شدم بود...! نون تستی که روش مربا مالیده بود، به سمتم گرفت و منتظر شد. قدرت هر جور عکس العملی رو از دست داده بودم. به نظر می رسید هیچ کس توجهی به این اتفاق نداره... رها و شین که گرم صحبت بودن و شک داشتم حتی متوجه باشن دارن چی می خورن. جونگ مین هم با صورت بی حالتی نگاه خشمگینش رو به رها دوخته بود. اصلا سر در نمی آوردم باز چیکار کرده... کیوجونگ همون طور که تند تند می خورد، اخم هاش رو توی هم کشیده بود و به نظر می رسید فکرش حسابی مشغوله... یونگ سنگ هم دو لپی مشغول غذا خوردن بود و ظاهرا هیچ توجهی به اطراف نداشت! به نظر می رسید تصمیم گرفته من رو نادیده بگیره...
   هیون جونگ آهسته یه ابروش رو بالا داد و به سادگی گفت:
   ـ بگیرش!
   بدون اینکه بفهمم چطور، به حرفش گوش دادم. انگار کنترل اعضای بدنم دست خودم نبود. به نون تستی که حالا تو دستای من بود خیره شدم. اون... هیون جونگ... این رو به من داده بود؟!! ... خودش ... ؟! نمی تونستم این رو هضم کنم. ناباورانه بهش نگاه کردم. انگار سوالم رو تو چشمام دیده بود؛ چون گفت:
   ـ تو این اوضاع اصلا حوصله ی مریض داری ندارم. بخورش!
   نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط شم. آروم سرم رو تکون دادم و گازی زدم. هنوز انقدر شوکه بودم که نمی تونستم چیزی بگم! یه لحظه نگاهم به نگاه یونگ سنگ تلاقی کرد. اون که تا اون لحظه با کنجکاوی بهم نگاه می کرد، پوزخندی زد و دوباره سرش رو توی کاسه ش فرو برد.
   با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم. این رفتارش رو دوست نداشتم... ترجیح میدادم اذیتم کنه و حرصم رو در بیاره؛ اما این که اینجوری بهم بی اعتنایی کنه... سرم رو تکون دادم. اصلا چرا باید بهش فکر کنم؟!! هنوز هم از رفتار هیون جونگ گیج بودم! اما قبل از اینکه بخوام درست بهش فکر کنم دوباره فکر یاسمین مثل خوره افتاد به جونم... دختره ی کله شق معلوم نبود کجاست! اگه می فهمیدم بدون اینکه بهمون خبر بده با هیونگ جون رفته پی خوشگذرونی، خودم دو دستی خفه ش می کردم!! کاش حداقل یه زنگ می زد تا خیالم از زنده بودنش راحت می شد...!
   دوباره نگاهم به جونگ مین افتاد. همون لحظه کیوجونگ خواست چیزی بهش بگه که جونگ مین با شدت اون رو پس زد و به تندی از جاش بلند شد و با قدم های محکم از اونجا بیرون رفت. کیو که شوکه شده بود، با ناباوری سرش رو تکون داد و پرسید:
   ـ این دیگه چش بود؟!
   یونگ سنگ شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت؛ هیون جونگ هم همون طور که به مسیر رفتن جونگی خیره شده بود، زیرلب گفت: « اگه فهمیدی به منم بگو! » اما واکنش رها چیزی بود که اصلا انتظارش رو نداشتم! اون چند ثانیه به صندلی خالی جونگ مین زل زد و بعد لبخند کوتاهی زد که یه لحظه بعد کاملا محو شد و هیچ اثری از خودش باقی نذاشت...
   اصلا سر در نمی آوردم! به نظر می رسید امروز همه قاطی کردن. دوباره صدای هیون جونگ رشته ی افکارم رو پاره کرد:
   ـ هی! می خوای همون طور به اون تیکه نون زل بزنی؟! اگه این طوری ادامه بدی جدی جدی مریض میشیا!!
   ناخودآگاه لرزیدم. اون داشت این حرفا رو به من می زد؟ البته عادی بود که بخواد از دردسر اضافی جلوگیری کنه و نگران... فنش؟ یا شاید... دوستش؟ واقعا من برای هیون جونگ چی بودم؟ با اینکه بارها ثابت کرده بود توجه خاصی بهم نداره، اما به نظر می رسید من رو دوست خودش میدونه! اون باهام درد و دل کرده بود و امروز... جلوی سالن عروسی اومده بود دنبالمون... انقدر بهم عادت کرده بود که حالا براش بی اهمیت نباشم! با اینکه کارش خیلی عادی بود، باعث میشد قلبم انقدر تند بزنه که حالت تهوع بگیرم. دستام یخ زده بود. مطمئن بودم اگه قدرت حرف زدن رو داشتم، صدام می لرزید. چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم یه کم دیگه بخورم؛ ولی هیچ کدوم اینا آرومم نکرد!
   تند تند نونی که هیون جونگ بهم داده بود رو تموم کردم و با لبخند بی جونی گفتم:
   ـ فکر کنم باید یه کم استراحت کنم.
   و با بیش ترین سرعت ممکن از آشپزخونه خارج شدم. تو اون لحظه واقعا دلم می خواست همونجا بشینم و نگاهش کنم؛ به خاطر همین وقتی بر خلاف میل باطنیم از اونجا بیرون رفتم، با تمام وجود از خودم متنفر شدم!!
   به اتاق یونگ سنگ پناه بردم و خودم رو اونجا قایم کردم. به محض اینکه در رو بستم، بهش تکیه دادم و بی اختیار روی زمین افتادم. مشت بی جونم رو بالا آوردم و چند بار به سینه م کوبیدم. اما انگار قلب بی تابم قصد آروم شدن نداشت...
   چند دقیقه بعد یه ذره آروم تر شده بودم. با اینکه دست و پام هنوز می لرزید، اما هر جوری بود از جام بلند شدم و خودم رو به تخت رسوندم. لحاف سفید رنگ یونگ سنگ که از جنس پشم شیشه و مسلما خیلی گرون قیمت بود رو با بی توجهی کنار زدم و روی تشک خوش خوابش ولو شدم. دستام رو زیر بالشت نرمش گذاشتم و سرم رو توش فرو بردم. یه لحظه یاد چند ساعت پیش که سرم رو روی بازوی یونگی گذاشته بودم افتادم... واقعا دلم می خواست اون هم توی این لحظه پیشم بود. توی این مدت عادت کرده بودم هر وقت به خاطر هیون جونگ اینجوری شدم، یونگ سنگ کنارم باشه و سر به سرم بذاره تا همه چیز رو فراموش کنم. اما تنها کاری که من کرده بودم این بود که ناراحتش کنم!! سرم رو بیشتر توی بالشتش که درست برعکس بازوهای گرمش به سردی یخ بود فرو بردم... اما این کار فقط باعث شد بیشتر از خودم بدم بیاد! من حتی تختش رو هم اشغال کرده بودم!!
   با کلافگی سر جام جا به جا شدم. اصلا دلم نمی خواست به اینا فکر کنم... دوباره یاد هیون جونگ افتادم. با اینکه عاشق احساسم بودم، ولی یه لحظه آرزو کردم کاش اینقدر دردناک نبود...! سرم رو کمی به سمت چپ چرخوندم و به رو به روم خیره شدم. درکشویی اتاق لباسای یونگی درست جلوم بود...
   حدود 10 ـ 15 دقیقه همین طور به رو به روم خیره شده بودم و ذهنم بی هدف چیزهای مختلفی رو به خاطر میاورد. بعد صدای دستگیره ی در به گوش رسید و چند ثانیه بعد صدای قدم های کسی رو شنیدم که هر لحظه نزدیک تر میشد. اهمیتی ندادم. حتی سرم رو برنگردوندم که ببینم کی هست! فقط همون طور مستقیم به رو به روم زل زده بودم. انگار توان انجام هیچ کار دیگه ای رو نداشتم...
   چند لحظه بعد یونگ سنگ در محدوده ی دیدم قرار گرفت. نیم نگاهی به من انداخت و روش رو برگردوند. در کشویی بزرگ اتاق پروش رو کامل باز کرد. جوری که می تونستم همه جاش رو ببینم... تا حالا اونجا رو درست ندیده بودم. همیشه هر وقت یونگی می خواست لباسش رو عوض کنه، من از اتاق بیرون می رفتم و وقت هایی که نبود هم جرئت وارد شدن نداشتم.
   اتاق نسبتا بزرگی بود. همه ی دیوار هاش سیاه بودن و همه چیز خیلی باسلیقه چیده شده بود. یه ضلع کامل دیوار رو فقط جواهرات و گوشواره هاش پرکرده بودن. بدون اینکه بخوام سرم رو بچرخونم می تونستم ردیف لباس هاش رو ببینم. برای یه لحظه تعجب کردم... پسره ی عوضی! از من هم بیشتر لباس داشت!!! اما تعجبم زیاد طول نکشید. دوباره به یاد لحظه ای که هیون جونگ بهم خیره شده بود افتادم و لرزش دست و پام رو احساس کردم... هه! یعنی واقعا قرار نیست به این چیزا عادت کنم؟! از دست خودم خسته شدم. خسته شدم که با کوچیکترین حرفش خوشحال میشم. خسته شدم که هر دفعه ازم می پرسه حالت چطوره ذوق مرگ میشم... چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم؟!
   فکر کنم شدت ناراحتیم از قیافم معلوم بود. چون وقتی یونگ سنگ برگشت و من رو دید یه لحظه با بهت بهم خیره شد و اخم هاش رو توی هم کشید. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، پوزخندی زد و نگاهش رو از روم برداشت. بی توجه به من دستش رو به سمت پیراهنش برد و دو تا دکمه ی اولش رو باز کرد. چشمام گرد شد. داشت چیکار می کرد؟! وقتی دکمه ی سومش رو هم باز کرد، تازه به خودم اومدم! الان باید جیغ میزدم یا حداقل نگاهم رو از روش بر میداشتم؛ اما واقعا قدرت تکون خوردن رو نداشتم...
   باید سرم رو بر می گردوندم. باید اینکار رو می کردم. اما نتونستم... دیدن عضلات سینه ش رو رنگ متفاوت پوستش ناخودآگاه توجهم رو جلب می کرد. حتی نمی تونستم نگاهم رو از بدنش جدا کنم. نمی دونستم چه حسی دارم... انگار فقط... شوکه شده بودم!!
   دستش رو که روی چهارمین دکمه گذاشت، آب دهنم رو قورت دادم. با این حال هنوز نمی تونستم تکون بخورم! خشکم زده بود... با این که خیلی شوکه شده بودم، اما هنوز انقدر ناراحت بودم که نتونم کاری کنم. خودم هم احساس می کردم که صورتم هیچ حالتی نداره. حتی تعجبم رو هم نشون نمیداد! مثل این میموند که تمام اراده م از بین رفته باشه. می دونستم باید چیکار کنم، ولی اختیار اعضای بدنم دست خودم نبود. کاملا می فهمیدم چه خبره؛ اما هیچ کنترلی روی اوضاع نداشتم...
   نگاهم روی دکمه ش ثابت مونده بود که دستش رو پایین آورد. با چشم های تنگ شده بهم خیره شد و گفت:
   ـ می خوای همین طوری به من زل بزنی؟



طبقه بندی: You are my heaven، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ