تبلیغات
Rain Bow Stories - You are my heaven.PT 38
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 مرداد 1392 توسط H.P ~ Hoda
   سلام!
   بعد از مدت ها برگشتم با پارت جدید داستان!! اونم توی وبلاگ جدید!! نگران نباشید بچه ها. من هم همین حس رو دارم... اصلا باورم نمیشه!!
   همه ی این ها رو مدیون محدثه ی عزیزم هستم که پست های من رو تا آخرین پارت برگردوند! واقعا ممنونم!
   یه تشکر گنده به خواننده هایی که هنوز منتظر پارت جدید موندن! واقعا کار سختیه!
   زیاد چیزی نمی گم، این پارت قرار بود طولانی تر باشه! نوشته م، چند صفحه بیشتر بود. اما چون نمی خواستم دیر بشه و فرصت نداشتم تایپ کنم یه مقدار کمتر گذاشتمش...
   این عکسی که مشاهده می کنید هم پوستر جدید داستانه، که من خیلی زحمت کشیدم با گوشی درستش کردم!
   و لطفا نظر بذارید... منم قول میدم برای گذاشتن پارت قبل احتیاجی به چند ماه صبر کردن نباشه...

  

   ـ فکر کنم باید یه کم استراحت کنم.
   و با بیش ترین سرعت ممکن از آشپزخونه خارج شدم. تو اون لحظه واقعا دلم می خواست همونجا بشینم و نگاهش کنم؛ به خاطر همین وقتی بر خلاف میل باطنیم از اونجا بیرون رفتم، با تمام وجود از خودم متنفر شدم!!
   به اتاق یونگ سنگ پناه بردم و خودم رو اونجا قایم کردم. به محض اینکه در رو بستم، بهش تکیه دادم و بی اختیار روی زمین افتادم. مشت بی جونم رو بالا آوردم و چند بار به سینه م کوبیدم. اما انگار قلب بی تابم قصد آروم شدن نداشت...
چند دقیقه بعد یه ذره آروم تر شده بودم. با اینکه دست و پام هنوز می لرزید، اما هر جوری بود از جام بلند شدم و خودم رو به تخت رسوندم. لحاف سفید رنگ یونگ سنگ که از جنس پشم شیشه و مسلما خیلی گرون قیمت بود رو با بی توجهی کنار زدم و روی تشک خوش خوابش ولو شدم. دستام رو زیر بالشت نرمش گذاشتم و سرم رو توش فرو بردم. یه لحظه یاد چند ساعت پیش که سرم رو روی بازوی یونگی گذاشته بودم افتادم... واقعا دلم می خواست اون هم توی این لحظه پیشم بود. توی این مدت عادت کرده بودم هر وقت به خاطر هیون جونگ اینجوری شدم، یونگ سنگ کنارم باشه و سر به سرم بذاره تا همه چیز رو فراموش کنم. اما تنها کاری که من کرده بودم این بود که ناراحتش کنم!! سرم رو بیشتر توی بالشتش که درست برعکس بازوهای گرمش به سردی یخ بود فرو بردم... اما این کار فقط باعث شد بیشتر از خودم بدم بیاد! من حتی تختش رو هم اشغال کرده بودم!!
   با کلافگی سر جام جا به جا شدم. اصلا دلم نمی خواست به اینا فکر کنم... دوباره یاد هیون جونگ افتادم. با اینکه عاشق احساسم بودم، ولی یه لحظه آرزو کردم کاش اینقدر دردناک نبود...! سرم رو کمی به سمت چپ چرخوندم و به رو به روم خیره شدم. درکشویی اتاق لباسای یونگی درست جلوم بود...
حدود 10 ـ 15 دقیقه همین طور به رو به روم خیره شده بودم و ذهنم بی هدف چیزهای مختلفی رو به خاطر میاورد. بعد صدای دستگیره ی در به گوش رسید و چند ثانیه بعد صدای قدم های کسی رو شنیدم که هر لحظه نزدیک تر میشد. اهمیتی ندادم. حتی سرم رو برنگردوندم که ببینم کی هست! فقط همون طور مستقیم به رو به روم زل زده بودم. انگار توان انجام هیچ کار دیگه ای رو نداشتم...
   چند لحظه بعد یونگ سنگ در محدوده ی دیدم قرار گرفت. نیم نگاهی به من انداخت و روش رو برگردوند. در کشویی بزرگ اتاق پروش رو کامل باز کرد. جوری که می تونستم همه جاش رو ببینم... تا حالا اونجا رو درست ندیده بودم. همیشه هر وقت یونگی می خواست لباسش رو عوض کنه، من از اتاق بیرون می رفتم و وقت هایی که نبود هم جرئت وارد شدن نداشتم.
   اتاق نسبتا بزرگی بود. همه ی دیوار هاش سیاه بودن و همه چیز خیلی باسلیقه چیده شده بود. یه ضلع کامل دیوار رو فقط جواهرات و گوشواره هاش پرکرده بودن. بدون اینکه بخوام سرم رو بچرخونم می تونستم ردیف لباس هاش رو ببینم. برای یه لحظه تعجب کردم... پسره ی عوضی! از من هم بیشتر لباس داشت!!! اما تعجبم زیاد طول نکشید. دوباره به یاد لحظه ای که هیون جونگ بهم خیره شده بود افتادم و لرزش دست و پام رو احساس کردم... هه! یعنی واقعا قرار نیست به این چیزا عادت کنم؟! از دست خودم خسته شدم. خسته شدم که با کوچیکترین حرفش خوشحال میشم. خسته شدم که هر دفعه ازم می پرسه حالت چطوره ذوق مرگ میشم... چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم؟!
   فکر کنم شدت ناراحتیم از قیافم معلوم بود. چون وقتی یونگ سنگ برگشت و من رو دید یه لحظه با بهت بهم خیره شد و اخم هاش رو توی هم کشید. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، پوزخندی زد و نگاهش رو از روم برداشت. بی توجه به من دستش رو به سمت پیراهنش برد و دو تا دکمه ی اولش رو باز کرد. چشمام گرد شد. داشت چیکار می کرد؟! وقتی دکمه ی سومش رو هم باز کرد، تازه به خودم اومدم! الان باید جیغ میزدم یا حداقل نگاهم رو از روش بر میداشتم؛ اما واقعا قدرت تکون خوردن رو نداشتم...
   باید سرم رو بر می گردوندم. باید اینکار رو می کردم. اما نتونستم... دیدن عضلات سینه ش رو رنگ متفاوت پوستش ناخودآگاه توجهم رو جلب می کرد. حتی نمی تونستم نگاهم رو از بدنش جدا کنم. نمی دونستم چه حسی دارم... انگار فقط... شوکه شده بودم!!
   دستش رو که روی چهارمین دکمه گذاشت، آب دهنم رو قورت دادم. با این حال هنوز نمی تونستم تکون بخورم! خشکم زده بود... با این که خیلی شوکه شده بودم، اما هنوز انقدر ناراحت بودم که نتونم کاری کنم. خودم هم احساس می کردم که صورتم هیچ حالتی نداره. حتی تعجبم رو هم نشون نمیداد! مثل این میموند که تمام اراده م از بین رفته باشه. می دونستم باید چیکار کنم، ولی اختیار اعضای بدنم دست خودم نبود. کاملا می فهمیدم چه خبره؛ اما هیچ کنترلی روی اوضاع نداشتم...
   نگاهم روی دکمه ش ثابت مونده بود که دستش رو پایین آورد. با چشم های تنگ شده بهم خیره شد و گفت:
   ـ می خوای همین طوری به من زل بزنی؟
   اون لحظه دلم می خواست اگه نمی تونم تکون بخورم، حداقل نامرئی شم تا مجبور نباشم نگاه خیره ی یونگ سنگ رو تحمل کنم! بازم سکوت. وجود زبونم رو کاملا حس می کردم، اما انقدر سنگین به نظر می رسید که احساس می کردم نمی تونم حتی 1 میلی متر جا به جاش کنم... چه برسه به اینکه بخوام چیزی بگم! می خواستم بهش بگم. می خواستم بگم نمی تونم. می خواستم بگم دیگه حتی قدرت بستن پلک هام رو هم ندارم. می خواستم با نگاهم بهش بفهمونم تا چه حد احساس درموندگی می کنم... اما نتونستم! حتی قدرت اینکه به نگاهم حالتی ببخشم رو هم نداشتم...
   منظره ای که یونگ سنگ داشت می دید، یه دختر 18 ساله بی تحرک بود که نگاهش هیچ حالتی نداشت و به اون زل زده بود. شاید اگه بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه م در اثر نفس کشیدن رو نمی دید فکر می کرد داره به جنازه م نگاه می کنه! با این فکر یه لحظه به یاد تاپ دکلته ای که پوشیده بودم افتادم. احتمالا این طوری که من دراز کشیده بودم، تمام قسمت بالای سینه م مشخص بود. خواستم دستم رو بالا بیارم و جلوی لباسم رو بپوشونم... اما باز هم نتونستم!! آره... یه جنازه که نفس می کشه... این همون چیزی بود که یونگ سنگ می دید!!
   و چیزی که من می دیدم؟! هئو یونگ سنگ که 3 تا از 5 تا دکمه ی لباسش رو باز کرده بود و باعث شده بود عضلات سینه ش کاملا به چشم بیاد. چیزی که هم از دیدنش می ترسیدم، هم با یه مقدار کنجکاوی دوست داشتم بیشتر ببینم... بیش تر؟!! احتمالا دیوونه شده بودم!! اما حقیقت این بود که جدا از عدم تواناییم برای برداشتن نگاهم، ته قلبم زیاد هم از این قضیه ناراضی نبودم...
   یونگ سنگ که سکوت من رو دید، یه ابروش رو بالا داد و با پوزخند گفت:
   ـ چیه؟ خیلی خوشگلم؟
   باز هم چیزی نگفتم. در واقع نمی تونستم چیزی بگم! یونگ سنگ با یه مقدار تعجب بهم نگاه کرد؛ اما بعد یه دفعه یه طرف لبش شروع به بالا رفتن کرد... انگار از این که هنگ کردم و جلوش کم آوردم خوشش اومده بود!! با بی خیالی یه قدم به سمتم برداشت. آب دهنم رو قورت دادم... خب، این تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم! انتظار داشتم وقتی عکس العملی از من ندید، دست از سرم برداره. اما یونگ سنگ با گذشت هر لحظه به من نزدیک تر میشد! وقتی به لبه ی تخت و روبروم رسید، ایستاد. دوباره آب دهنم رو قورت دادم و این دفعه مطمئن بودم که متوجه شده! ولی یونگ سنگ  بدون اینکه کوچیکترین اهمیتی به این اتفاق بده، دو تا دکمه ی آخرش رو هم باز کرد...
   حالا دیگه کاملا می تونستم بدنش رو ببینم. هئو یونگ سنگ، پسری که همیشه فکر می کردم برام مثل یه دوست عادی می مونه، حالا جلوی روم ایستاده بود و عضلات شکمش رو برام به نمایش می گذاشت! حتی اگه ذره ای قدرت توی وجودم مونده بود، با این حرکت یونگ سنگ به طور کامل از بین رفت...
   یونگ دست راستش رو به کمرش زد. یه ابروش رو بالا داد و با بدجنسی گفت:
   ـ عــــزیزم! میری بیرون یا تا آخرش رو دربیارم؟!
   باز هم تکون نخوردم. یونگ سنگ که کلافه شده بود، چند ثانیه صبر کرد و بعد یهو داد زد:
   ـ دِ برو دیــــــگه!!!
   سرم داد زد. اون سرم داد زد. یونگ سنگ سرم داد زد! عذاب وجدانم بابت هیونگ جون، احساساتم در مورد هیون و رفتاری که یونگ سنگ باهام داشت، همگی دست به دست هم دادن تا من رو از پا در بیارن. من هم که انگار منتظر یه تلنگر بودم، با داد یونگ سنگ ناخودآگاه به گریه افتادم. انگار با اشک هام می خواستم فوران احساساتم رو تخلیه کنم...
   یونگ سنگ که اصلا انتظار همچین عکس العملی رو از من نداشت، با همون لباس بازش به من زل زد. داشتم زیر فشار نگاهش له می شدم. نمی خواستم جلوش کم بیارم، اما دیگه کنترل اشکام رو از دست داده بودم! یونگ سنگ بعد از چند لحظه که میدید دارم اینجوری زار میزنم، لبش رو گاز گرفت و بعد خیلی آروم و با تردید کنارم روی تخت نشست. یه ثانیه دهنش رو باز کرد و بعد دوباره بست. چند لحظه همون طور ساکت نشسته بود و به گریه ی بی صدای من نگاه می کرد، اما بعد از یه مدت یه کم سر جاش جا به جا شد و با تردید بهم نزدیک تر شد... عکس العملی نشون ندادم. دیگه کنترلی روی خودم نداشتم! یونگ سنگ چند لحظه ی دیگه هم صبر کرد و وقتی دید نمی تونم تمومش کنم نفسش رو با شدت بیرون داد‌؛ دستش رو توی موهای خوش حالتش فرو برد و به همشون ریخت و بعد از یه مکث کوتاه، خیلی ناگهانی بغلم کرد.
   هنوز دکمه هاش باز بودن. هنوز داشتم سینه ی برهنه ش رو می دیدم... و حالا برخورد سرم به سینه ی لختش و تماس کامل شونه های بازم با پوست نرمش باعث شد از اون حالت شوک بیرون بیام و بلافاصله توی یه شوک دیگه فرو برم! یه لحظه از این همه نزدیکی و احساس لمسش با تک تک سلول هام داغ شدم. انقدر داغ که احساس می کردم روی یه کپه ذغال در حال سوختن نشستم...!
   به محض اینکه بازوهاش رو دور بدنم حلقه کرد و دستش رو توی موهام فرو برد، گریه م قطع شد. حرکت آهسته ی دستش روی کمرم و احساس سنگینی سرش روی شونه م باعث شده بود اشک ریختن رو فراموش کنم و توی اون لحظه فقط و فقط به حبس شدن توی آغوش یونگ سنگ فکر کنم. نفس های آرومش همزمان با پخش کردن موهام، پوستم رو قلقلک می داد... یونگ سنگ قبلا هم من رو بغل کرده بود، اما این بار... فرق داشت... این بار فاصله ی لب هام با سینه ی لختش کمتر از یه نفس بود... و این باعث شده بود گر بگیرم!! دست خودم نبود. میدونستم اون هم گرمای نفس هام رو که روی پوستش پخش می شد کاملا احساس می کنه...
   چند لحظه بعد یونگ سنگ که دید آروم شدم، خیلی ریلکس ولم کرد. آرنجم رو تکیه گاه بدنم کردم تا دوباره نیوفتم و با گیجی سر جام نشستم. رفتار خونسرد و بی تفاوت یونگ سنگ مثل همیشه من رو شگفت زده کرد. انگار نه انگار تا چند لحظه پیش تمام وجودم رو توی آغوشش اسیر کرده بود... سرش رو کمی کج کرد و با بی خیالی همیشگی بهم نگاه کرد و پرسید:
   ـ حالا میگی چی شده؟!
   شاید من این طور فکر می کردم. حتی شاید لبخند کمرنگی که روی لب های خوش فرمش نقش بسته بود هم زائیده ی تخیل من بود. اما... هنوز هم احساس می کردم لحنش مهربون تر از قبل شده...
   بهش گفتم. دیگه نمی تونستم همه چیز رو توی دلم نگه دارم؛ پس با وجود بغضی که گلوم رو پر کرده بود، بالاخره به حرف اومدم:
   ـ دیگه... دیگه نمی تونم... احساس می کنم همه چیز تقصیر منه... یونگ سنگ... همش تقصیر منه!! اگه... اگه قبول نمی کردم باهات دوست شم... هیونگ جون هیچ وقت با یاسمین آشنا نمیشد و این همه دردسر به وجود نمی اومد... به خاطر تصمیم من... حالا حتی معلوم نیست اون دو تا کجا هستن!!
   یونگ سنگ خواست چیزی بگه، اما قبل از اینکه حرفی بزنه ادامه دادم:
   ـ و هیون جونگ... اون... هر دفعه بهم لبخند می زنه، گُر می گیرم... و حتی نمی تونم بهش بگم چقدر دوستش دارم...!! وقتی بهم توجه می کنه... فقط به خاطر اینکه دوست دختر برادرشم... دیوونه می شم! ... یونگ سنگ... میدونی، حتی وقتی ازم می پرسه خوبی یا نه... تمام وجودم داغ میشه... سرخ میشم... قلبم تند تند می زنه... انقدر هیجان زده میشم که صدام هم میلرزه!! و من نمی تونم بهش بگم با تک تک سلول هام عاشقش شدم... این چیزیه که دیوونم می کنه!!!
   نفس عمیقی کشیدم تا مانع شکستن بغضم شم و سرم رو پایین انداختم. آروم تر از قبل ادامه دادم:
   ـ بعد هم که تو...
   ساکت شدم. بعد هم که یونگ سنگ بهم محل نمیذاشت و بی توجهیش واقعا کلافه م کرده بود. آهسته موهام رو از روی شونه هام عقب زدم. یه مقدار خم شدم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم. اما اون موقع نفهمیدم این کارم باعث میشه قسمت باز لباسم بیشتر معلوم باشه...
   یونگ سنگ که حرفام رو شنید، دهنش رو باز کرد تا دلداریم بده، اما... چیزی نگفت! از گوشه ی چشم می دیدم که همون طور با لب های نیمه باز به من زل زده، ولی اهمیتی ندادم. یونگی چند ثانیه به من خیره موند و بعد آب دهنش رو قورت داد. همون طور که نگاهش رو به من دوخته بود، بی اراده دستش رو بلند کرد و از بین موهام روی پشتم گذاشت...
   دلم می خواست دوباره بغلم کنه. دوست داشتم دوباره بازوهاش رو دورم حلقه کنه و با انگشتای کشیده ش موهام رو بازی بده. وقتی دستش رو پشتم گذاشت، هنوز هم یه کم داغ بودم. تماس دستش با پوستم باعث شد ناخودآگاه سرم رو به شونه ی برهنه ش تکیه بدم. تکون آهسته یونگ سنگ رو احساس کردم، اما اهمیتی ندادم. گونه م رو با ملایمت روی پوست صافش که گرم تر از همیشه بود کشیدم و به صدای نفس هاش گوش دادم. تندتر از حالت عادی نفس می کشید. حرکت آهسته ی انگشتاش که ذره ذره از روی کتفم به سمت ستون فقرات و بعد گردنم می رفت رو به وضوح احساس می کردم. یونگ سنگ با شیطنت ذاتی که توی تک تک حرکاتش مشخص بود، فاصله ی انگشتاش با پوستم رو حفظ کرده بود و سطح تماس دستش با بدنم رو به حداقل رسونده بود. نه کامل نوازشم می کرد و نه کامل ازم جدا میشد؛ فقط سر انگشتاش بود که روی پوستم حرکت می کرد. انگار می دونست با این کارش دیوونه م می کنه...
   با انگشت اشاره ش نیم دایره ای روی کتفم کشید و به سمت ستون فقراتم رفت. چهار انگشتش رو روی مهره هام گذاشت و آهسته بالا برد. انگار می خواست تک تک مهره هام رو تا گردنم لمس کنه... به گردنم که رسید، یه لحظه متوقف شد. دستش رو بالاتر آورد و با نرمی تمام موهای پشت گردنم رو نوازش کرد و بعد با ملایمت به موهام چنگ زد. حرکت انگشتاش بین موهام رو دوست داشتم. انگار با این کارش آروم می شدم... با صدایی که بی شباهت به زمزمه نبود گفتم:
   ـ یونگ سنگ؟
   جوابی نداد. اما حرکت دستش رو متوقف کرد. ادامه دادم:
   ـ تو... وقتی امروز من رو دیدی... از چی خندیدی؟!
   حتی بدون اینکه سرم رو بلند کنم می تونستم شکل گیری لبخند روی لب هاش رو احساس کنم. یه لحظه مکث کرد و بعد با صدایی که به نظر می رسید به سختی کنترلش کرده، جواب داد:
   ـ حرفم رو پس می گیرم... امروز که با این لباس دیدمت... خب، از چیزی که فکر می کردم... بزرگتره...
   لحنش جدی بود. انگار این دفعه نمی خواست... اذیتم کنه... وقتی آخرین کلمه رو گفت، انگار صداش می لرزید! چرا...؟! آروم پیشونیم رو از شونه ش جدا کردم. یه ذره سرم رو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم...
   ... نگاه خیره ش رو به من دوخته بود. یه جو خاصی بهم نگاه می کرد. یه جوری که تا حالا ندیده بودم... اون لحظه تازه متوجه حرارت غیرعادی دستش روی پوستم شدم. داغ کرده بود...! یه ثانیه متوجه موقعیت مون شدم. یونگ سنگ با دکمه های باز درست رو به روم نشسته بود و من تقریبا توی بغلش بودم! نگاهش داغ بود... خیلی داغ... جوری که من رو هم آتیش میزد... نمیدونستم چطور، اما وقتی به خودم اومدم تمام وجودم می سوخت!
   یونگ سنگ دوباره دستش رو بین موهام جا به جا کرد. ناخودآگاه چشمام رو بستم. برخورد نفس های گرمش به لب هام بهم فهموند فاصله مون به حداقل رسیده... پلک هام رو کمی از هم باز کردم. سرش رو کج کرده بود و از لای چشماش نگاه خمارش رو به صورتم دوخته بود. احساس گرمای شدید همراه با تپش دیوانه وار قلبم باعث شده بود نتونم به هیچ چیزی فکر کنم!
   یونگ سنگ با همون نگاه خمارش که بدجوری داشت دیوونه م می کرد، به لب هام خیره شده بود. مثل مسخ شده ها لب هاش رو کمی از هم باز کرد و بازدم داغش رو روی لب های من پخش کرد. بی اختیار تند تند نفس می کشیدم. انگار همین کارم اون رو بیشتر از قبل تحریک کرده بود... چون چند لحظه بعد همون طور که با یه دستش کمرم رو فشار می داد و با اون یکی پشت گردنم رو گرفته بود، سرش رو نزدیک تر آورد...
   برخورد لب های داغش با لب هام همزمان با آتیش گرفتنم بود. درست مثل این می موند که تو یه لحظه به وسط یه کوره ی داغ پرت شده باشم. تک تک اجزای بدنم گر گرفته بودن، جوری که احساس می کردم هر لحظه ممکنه منفجر شم!! یونگ سنگ چند لحظه مکث کرد و بعد یه بوسه ی کوتاه از لب هام گرفت... ازم جدا شد، اما عقب نرفت. دوباره نگاه خمارش رو به چشم هام دوخت. این بار هر دومون نفس نفس می زدیم. با اینکه فقط یه بوسه ی آروم بود، اما هر دومون به هیجان اومده بودیم... تحمل اون نگاه داغش رو نداشتم. بدون اینکه بفهمم دارم چیکار می کنم، چشمام رو بستم... نفس هامون مخلوط شده بود. دوباره نرمی لب هاش رو حس کردم. این بار مکث نکرد. بوسه ی اول رو بدون تاخیر زد. خیلی کوتاه و بی نهایت داغ. فرصتی برای لمس به لب هامون نداد؛ اما با گرفتن دومین بوسه فرصت جدایی رو هم گرفت... بدون مکث، تند تند، پشت سر هم. حتی بهم فرصت نفس کشیدن هم نمی داد! بعد از دو تا بوسه ی دیگه حرکت دستش روی کمرم رو احساس کردم. نمیدونستم دارم چیکار می کنم، اما من هم اون رو بوسیدم. لب پایینش رو بین لب هام گرفتم و آروم بوسیدمش. نمیدونستم چه احساسی دارم. دست هام می لرزیدن، اما هنوز دور کمر لختش حلقه شون کرده بودم. یونگ سنگ دستش رو از روی کمرم پایین تر برد... وقتی پهلوم رو بین انگشت هاش فشار داد، تازه فهمیدم دستش زیر لباسمه! اما به جای اینکه به خودم بیام، فقط بیشتر و بیشتر داغ شدم!!
   یونگ سنگ لب بالام رو بین لب هاش گرفت. دست هام رو بالاتر آوردم و روی ماهیچه ی شکمش گذاشتم، آهسته فشار دادم. یه لحظه زبونش رو به انحنای لب بالام زد و بعد آهسته مکیدش. ناخودآگاه لرزیدم. قبل از این حتی فکرش رو هم نمی کردم که چقدر از تحریک این نقطه لذت می برم... همون لحظه دست یونگ سنگ از کنار سوتینم به سینه م برخورد کرد... ایستاد! نفسم بند اومد. احساس می کردم زمان متوقف شده. هردو نفر خشکمون زده بود و حتی نفس هم نمی کشیدیم!!
   فقط چند ثانیه... چند ثانیه در عین ناباوری توی اون وضعیت موند و بعد ازم جدا شد. چشم هام رو باز کردم. یونگ سنگ با چشمای گرد شده نگاهم می کرد. از جا پرید. ایستاد و با ناباوری به خودش نگاه کرد. انگار نمی تونست قبول کنه اختیارش رو از دست داده! بالاخره به خودم اومدم. من از اون بدتر بودم. با وحشت دستم رو بالا آوردم و روی لبم گذاشتم. داشتم چیکار می کردم؟! خیسی گونه هام بهم فهموند باز هم اشکام سرازیر شدند. هیچ صدایی ازم در نمیومد. حتی نفسم هم هنوز توی سینه حبس شده بود. با این حال نمی تونستم گریه ی بی صدام رو متوقف کنم...
   یونگ سنگ یه لحظه دهنش رو باز کرد، اما انگار صداش در نمیومد. هنوز هم نفس نفس می زد و صورتش از شدت گرما سرخ شده بود. نگاه کوتاهی به من انداخت و بعد با بیشترین سرعت ممکن خودش رو به در رسوند و با خارج شدن از اتاق در رو محکم پشت سرش بست.
   خودم رو روی تخت مچاله کردم. من واقعا داشتم چیکار می کردم؟!! چطورتونستم یونگ سنگ رو بغل کنم؟؟! چطور تونستم... ببوسمش؟!!! من.. چطور ممکن بود اون کسی که برای اولین بار به لب هاش بوسه می زنم.. یونگ سنگ باشه؟!
   پیش خودم چه فکری کرده بودم؟! من عاشق کیم هیون جونگ بودم... با تک تک سلول های وجودم... می پرستیدمش! اما الان... با این کارم... احساس می کردم بهش خیانت کردم! احساس می کردم به اون و خودم و بدتر از همه عشقی که تمام وجودم رو تسخیر کرده بود خیانت کردم!! اینکه یونگ سنگ من رو بوسیده بود زیاد اذیتم نمی کرد. این که لب هام رو به بازی گرفته بود ناراحتم نمی کرد. چیزی که داشت نابودم می کرد این بود که جواب بوسه ش رو داده بودم... من هم... یونگ سنگ رو بوسیده بودم... شاید همه ی این چیزا به خاطر داغ کردنمون بود... شاید همه چیز انقدر غیرقابل کنترل بود که کار دیگه ای از دستم بر نمیومد... اما باز هم نمی تونستم خودم رو ببخشم...!
   این فکر که برای چند دقیقه عشق چندین ساله م رو فراموش کرده بودم داشت دیوونم می کرد...
   ***
   صدای در یاسمین رو از جا پروند. اون که تا چند لحظه پیش تو کنج دیوار روی زمین سرد نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود، حالا با قدم های لرزون به سمت در ورودی می رفت. هیونگ جون رو دید. جلوی در ایستاده بود و به صورت بی حالت یاسمین خیره شده بود. یاسمین با دست های مشت شده و قیافه ای که هیچ احساسی رو منعکس نمی کرد به پسری که رو به روش ایستاده بود زل زد. دیگه گریه نمی کرد. نمی خواست هیونگ رو از دست بده، اما می دونست اشک ریختن فایده ای به حالش نداره.
   هیونگ جون لبخند بی حالی زد و بی هیچ حرفی سرش رو به نشونه ی «نه» تکون داد. یاسمین نمی دونست این چه معنایی داره. شاید هم فقط نمی خواست باورش کنه... هیونگ که اشک توی چشماش جمع شده بود، جلو اومد و یاسمین رو در آغوش گرفت. آهسته و با صدایی که از زور بغض می لرزید، اون رو مخاطب قرار داد:
   ـ متاسفم...
   یاسمین که هنوز نمی دونست باید چه برداشتی از رفتار هیونگ داشته باشه، با صدای گرفته ای پرسید:
   ـ من رو... می بخشی؟!
   هیونگ جون لبش رو گاز گرفت و بعد از چند لحظه سکوت با همون حال جواب داد:
   ـ یاسمین... من... نمی تونم...
=======================================
   ممنونم که خوندید! ممنونم که الان میرید نظر میذارید!

   همتون رو دوست دارم...
   تا پارت بعد!



طبقه بندی: You are my heaven، 
نمایش نظرات 1 تا 30

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ