تبلیغات
Rain Bow Stories - I love my housemate 62
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 مرداد 1392 توسط MaI-I$A AD
سلـــــــــــــام!
اینم از پارت 62... احتمالا 2-3 قسمت دیگه مونده!
به زودی از شر مهسا راحت میشین!
با تموم شدن این داستان که خودمم باورم نمی شه داره تموم می شه منم می رم ایشالا تا تیر سال بعد!!!
اون موقع با یه داستان دیگه در خدمتتون هستم!
یه داستانی که هم شخصیتاش زمین تا آسمون با این داستان فرق داره هم موضوعش هم سبکش!
مسلما خیلی پخته تر از این داستان میشه!!!
که با ساغری گلم قراره بنویسیم!
البته اگه تا اون موقع منو یادتون مونده باشه!
این پارتم دیگه کم شده چون نتمو گرفتن قاچاقی می نویسم!!!

گله نکنین ازم!(مخصوصا غزل عزیـــــــــزم!!!)





عطر تنش در بینیش پیچید... چقدر بی رحمانه با او بازی می کردند... و او قدرتی نداشت... با عطر تنش تمام بدنش نام او را صدا می زد... دست های محکمش دور او پیچید.... چقدر دلش می خواست قدرت پس زدن آن آغوش را داشت... سردرگمی رهایش نمی کرد... از حرف های سوئه مشخص بود روابط برای گذشته است اما نمی توانست جلوی حس حسادتش را بگیرد...

هیون را فقط برای خودش می خواست... تمام وجودش را برای خودش می خواست. نمی خواست او را با کسی شریک باشد... آغوش گرمش... لب های سوزانش... دستان محکمش.... همه و همه را برای خودش می خواست. دستانش را دور کمرش حلقه کرد سرش را روی شانه اش گذاشت. نمی خواست به سوئه ببازد. ثابت می کرد. به خودش و همه که هیون تنها مال اوست. تنها به او تعلق دارد. همان طور که در آغوش هیون بود سرش را بلند کرد و در چشمان نگرانش نگاه کرد. شاید خود خواهی بود ولی این نگرانی را دوست داشت! نگاه نگران و مضطرب هیون را دوست داشت. دستش را نوازش گونه روی صورت هیون کشید و لبخندی بی اختیار روی لب هایش نقش بست. نمی دانست از کجا و از کی دل داده ولی می دانست دیوانه وار دوستش دارد. نگاه هیون با شک روی موبایل بود و خواست دستش را جلو ببرد که مهسا مانع شد.  نگاه هیون رنگ تعجی گرفت اما او خودش را بالا تر کشید و همان طور که دستانش را دور گردن هیون حلقه می کرد، لب های بی تابش را به لب های او رساند.لب پائینش را بین لب هایش گرفت و بوسید... تند...بی قرار... بدون حتی ثانیه ای مکث... از تصمیمش مطمئن بود. دیگر نمی خواست صبر کند... می خواست خودش ثابت کند که هیون جز او به کسی تعلق ندارد.

یکی از دست های هیون در موهایش فرو رفت و دست دیگرش پشت گردنش قرار گرفت. همراهیش او را مطمئن تر از قبل کرد. با عمیق تر شدن بوسه ها دستانش را از دور گردن هیون باز کرد و نوازش وار روی کمرش کشید. بی اختیار دستش را زیر پیراهن هیون فرو برد و نرم روی سینه اش کشید... سر هیون در گردنش فرو رفت واز این نزدیکی تمام بدنش به لرزه در آمد... سوئه...کمیل....همه فراموش شدند... فقط او بود و هیون...فقط او بود و کسی که عاشقانه می پرستیدش...بی قرار تر هیون را بوسید ...مهسا را آرام بلند کرد و روی پاهای خود نشاند. مثل یک کودک خودش را در آغوش هیون جمع کرد و سرش را روی سینه اش گذاشت... هرم نفس های تندش که به سینه ی هیون می خورد باعث شد لبخندش جمع شود. سرش را به سر او تکیه داد و آهسته گفت:

ـ داری یه کاری می کنی همه چی از دستم در بره ها خانومی!

سرش را بلند کرد و پشت چشمی برای هیون نازک کرد:

ـ از دست بره چی می شه؟!

بی تاب سرش را در گردن مهسا فرو کرد و بوسه ای به آن زد:

ـ کنترل یه مرد از دستش در بره خیلی چیزا میشه شیطون!

نفس عمیقی کشید و عطر تن مهسا را به درون کشید:

ـ مخصوصا وقتی طرفت همسرت باشه

چقدر دلش می خواست جای همسر کلمه عشق قرار می گرفت...اما باز هم عقب نکشید....خودخواه تر از آن بود که به سادگی از هیون بگذرد... هیون تردید داشت و او این تردید را از دست های لرزانش حس می کرد... از سردی دست های همیشه گرمش این حس را می فهمید اما هنوز هم حسی به او می گفت هیون هم دوستش دارد... چشم هایش نمی توانست به او دروغ بگوید... تنها به چشمان زیبایش نگاه کرد... چقدر عسل چشمانش را دوست داشت... هیون او را محکم به خود چسباند و سرش را روی موهایش گذاشت... بعد از چند ثانیه او را از خود جدا کرد و صورتش را غرق بوسه کرد... مهسا زیر باران بوسه ها دل نشین خندید...با قرار گرفتن دست های هیون زیر زانو و کمرش و بلند شدن ناگهانیش جیغی ناگهانی کشید که هیون را به خنده وا داشت. از ترس افتادن سریع دست هایش را دور گردن هیون حلقه کرد و نفس عمیقی کشید:

ـ وای دلم ریخت هیون!

هیون  همان طور که به طرف اتاق خواب می رفت با شیطنت زیر گوش مهسا زمزمه کرد:

ـ فدای دلت بشم خوشگلم!خودم هواشو دارم...

با ضربه ی هیون به در، در باز شد و وارد اتاق شدند. دلش نمی خواست حلقه ی دستانش را باز کند اما هیون او را روی تخت قرار  داد و او مجبور به باز کردن دستانش شد... چشمانش را بست و سریع زیر پتو فرو رفت...انگار از اتفاقات دقایق قبل خجالت می کشید...

از تکان خوردن تخت متوجه شد هیون هم دراز کشیده...دست هایی از پشت دورش حلقه شد و او را به خود چسباند...این بار دیگر تاب مقاومت نداشت... نمی توانست از آغوش هیون دل بکند...  سریع برگشت و خود را در آغوش هیون انداخت. حرکتش هیون را به خنده وا داشت...  دستش را محکم دور کمر هیون حلقه کرد و سرش در گردنش فرو کرد... باز هم نفس های داغش نفس های هیون را تند تر از قبل کرد. چرخی زد و روی مهسا خیمه زد... نگاه خمارش را به چشمان لرزان مهسا دوخت... هر دو میلرزیدند... با حرکت نرم دست مهسا روی گونه اش چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید...با هر حرکتش او را بی تاب تر از قبل می کرد...چشمانش را باز کرد و نگاه بی تابش را به مهسا دوخت... مهسا که در آن لحظه هیچ چیز دیگری را نمی فهمید لبخندی به نگاه منتظر هیون زد... و این لبخند جواب مثبتی شد به خواسته ی هیون...

***

 

 

 

با سستی لای چشمانش را باز کرد...دستانی که دورش حلقه شده بودند به او اجازه ی تکان خوردن ندادند... کمی سرش را تکان داد... هیون همان طور که او را سخت در آغوش گرفته بود غرق خواب بود.... معصوم تر از همیشه...لبخندی روی لب هایش نقش بست... دستش را بالا برد و آرام روی لب های هیون کشید... لب هایی که دیشب او را غرق بوسه کرده بود...لب هایی که مهر عشق را روی تن خسته ی او زده بودند...چشمانش را بست و سرش را روی قفسه ی سینه ی هیون گذاشت که به /ارامی بالا و پائین می شد... تنها چیزی که می خواست مالکیت همین ضربان ها بود... همین قلب.... همین مرد...

دردی که به یک باره در کمرش پیچید باعث شد آخ آرامی بگوید... صدای نگران هیون را از کنار گوش هایش شنید:

ـ خوبی عزیزم؟

لبش را گزید و از خجالت سرش را بیش از پیش در سینه هیون فرو برد...می دانست هیون با صدای او بیدار نشده... پس حتما از دقایقی قبل بیدار بود... صدای مهربان و پر شیطنت هیون دوباره بلند شد:

ـ می گما خوشگله، نکنه تو هنوز از من خجالت می کشی؟!ما که با هم از این حرفا نداریم!

مشتی به پهلوی هیون زد و حرفی نزد...لبخندی کنج لبش جا خوش کرده بود اما هنوز خجالت می کشید...بوسه ای روی شانه ی لختش نشست و متعاقب با آن دوباره صدای هیون بلند شد:

ـ حالت خوبه مهسا؟

لبخند محوی زد و سرش را به نشانه تائید تکان داد...قبل از اینکه هیون حرفی بزند صدای موبایلش بلند شد. عمان طور که او را در آغوشش داشت دستش را دراز کرد و موبایلش را از روی میز برداشت...

ـ بله؟

ـ ...

ـ نمی شه یه امروز بیخیال من بشین؟

ـ ...

ـ رئیـــــــــــــــس ســـــــــــو!

ـ ...

ـ خیلی خب...با این برنامه ریزی های فوق العادتون!

ـ ...

ـ هــــــی! اگه یه روز گذاشتین من پیش زنم بمونم!

ـ ...

ـ چاره دیگه ای دارم؟ میام الان...

ـ ...

ـ اوکی طرحارو هم میارم.

سرش را بلند کرد و پرسشگر به هیون نگاه کرد... لبخند شرمگینی زد و گفت:

ـ ببخش عزیزم... چاره ای ندارم! با آقای لی جلسه گذاشتن امروز

با این که دلش نمی خواست از او جدا شود، لبخندی زوری به لب نشاند و گفت:

ـ نه بالاخره باید بری...

هیون همان طور که بلند می شد، بوسه ی کوتاهی از لب های او گرفت و گفت:

ـ شرمنده دیگه! به جاش شب زود میام...


با لبخند سری تکان داد...با رفتن هیون او هم به آرامی و با احتیاط از جا بلند شد ... به شدت احتیاج به وان آب گرم داشت!
                                      
                                                                     ***


بدون اینکه متوجه سریال باشد، به صفحه تلوزیون خیره شده بود. ذهنش درگیر بود... درگیر شب گذشته که با وجود فوق العاده بودنش از نظرش چیزی کم داشت... حد و حدود زمزمه ها و جملات عاشقانه هیون ذهنش را آشفته کرده بود... زمزمه هایی که شامل هر چیزی بود جز جمله ی دوستت دارم!

نمی دانست چرا....شاید هم او حساس شده بود اما نمی توانست جلوی افکارش را بگیرد... هرچه سعی در فراموشی داشت، هم چنان اسم لی سوئه با همان پررنگی و قدرت در صدر افکار آشفته اش قرار داشت... شاید او هم باید مثل هیون صریح از او راجع به سوئه می پرسید...  مسلما هیون حقیقت را به او می گفت...درست هم همین بود... تصمیم گرفت شب با هیون در این باره صحبت کند...

صدای موبایلش او را از فکر بیرون آورد... کمی صدای تلوزیون را کم کرد و موبایل را از روی میز برداشت... با دیدن نام سوئه اول قصد داشت جواب ندهد اما نخواست ضعیف جلوه کند... نباید خود را می باخت... نفس عمیقی کشید و تماس را برقرار کرد:

ـ بله؟

صدای پر عشوه سوئه در گوشش پیچید:

ـ سلام عزیزم! خوبی؟

برای چند ثانیه به سلامتت گوشش شک کرد! واقعا خود سوئه بود؟! بعد از مکث کوتاهی رک گفت:

ـ خودت می دونی نه من عزیز توئم نه تو عزیز من! پس بهنره حرفتو بزنی

صدای خنده ی سوئه باعث شد چهره اش را در هم بکشد:

ـ خیلی خب دختر چقدر خشن! با هیون هم انقدر خشن برخورد می کنی؟!

نفسش را پرحرص بیرون داد و گفت:

ـ فکر نمی کنم لازم باشه روابطم با همسرمو برات تشریح کنم... حرفتو بزن

سوئه با تمسخر گفت:

ـ اوه اونم چه همسری! می خواستم راجع به همین همسر نمونه یه ملاقاتی داشته باشیم!

کلافه دستی به موهایش کشید... نمی دانست این بار دیگر می خواهد راجع به چه موضوعی صحبت کند... عصبی گفت:

ـ دلیلی واسه صحبت باهات نمی بینم! نمی خوام دیگه وقتمو هدر کنم

ـ مطمئنی هدر میره؟ شاید عمر هدر رفتتو نجات بده!

ـ دیگه چه مزحرفاتی می خوای بگی؟

نمی خواست باز هم مثل بار قبل به هم بریزد... اما حرف بعدی سوئه او را به فکر فرو برد:

ـ فقط همین یه بار؟! باور کن اگه بیای بار آخریه که می بینیم... دیگه با هیونم هیچ کاری ندارم...

یعنی واقعا با یک ملاقات شر سوئه از سر زندگیش کم می شد؟! شاید این گونه فراموش کردن گذشته هیون آسان تر می شد... نمی خواست دوباره چیزی باعث شود به هیون شک کند اما فکر اینکه این آخرین برخورد او با سوئه است باعث شد آدرس را از سوئه بگیرد... نمی خواست دیگر او را ببیند اما به خاطر هیون باید این کار را انجام می داد....به خاطر آرامش زندگیش...

 

چطور بود؟!
می دونم که اصلا به خونم تشنه نیستین
خــــــــــــب پس پیش به ســــــوی نظــــــــــرات!
حتــــــــی شما دوست عزیز!



طبقه بندی: I love my housemate، 
نمایش نظرات 1 تا 30

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ