تبلیغات
Rain Bow Stories - I love my housemate 63
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 شهریور 1392 توسط MaI-I$A AD
سلام دوباره...
خوبین شما؟!!!
من بعد مدت ها اومدم...

نشد بیام...
مسافرت...تحریم...
شرمنده دیگه!!!
ولی خب 1 یا تهش 2 قسمت دیگه راحت میشیم از شرم!!
سعی می کنم پارت بعدو زود بذارم!!!

http://night-gallery.ir/images/gallery/Exis-aks%20ghalb-21573.jpg



نمی خواست دوباره چیزی باعث شود به هیون شک کند اما فکر اینکه این آخرین برخورد او با سوئه است باعث شد آدرس را از سوئه بگیرد... نمی خواست دیگر او را ببیند اما به خاطر هیون باید این کار را انجام می داد....به خاطر آرامش زندگیش...
می خواست همه چیز را تمام کند تا دیگر دل آشوبه نداشته باشد. .. نگاهی به ساعت انداخت... حدود 4 بود... قرارش با سوئه ساعت 5 بود...تلوزیون را خاموش کرد و همان طور که بلند می شد لیوان چای سرد شده اش را هم از روی میز برداشت... مسیری که سوئه گفته بود جای نسبتا دوری بود... طول می کشید تا خودش را به آنجا برساند...

                                                                          ***
نگاهی به دور و برش انداخت... تابلوی کافی شاپ را از فاصله دور دید... قدم هایش را تند تر کرد... نمی توانست دلهره اش را انکار کند اما تمام تلاشش  در مخفی کردنش بود... نفس عمیقی کشید و در لنگه ای کافی شاپ را به جلو هل داد... قدمی آهسته به درون برداشت و با نگاه کنجکاوش اطراف را کاوید... كافی شاپ تقریبا خالی بود... فقط دو یا سه میز اشغال شده بود... سوئه را روی میزی آخر كافی شاپ یافت... با قدم هایی كه تلاش می كرد محكم باشد به سمتش رفت... لبخند مسخره ای كه روی صورت سوئه نقش  بسته بود او را می ترساند... آهسته روی صندلی سوئه نشست و گفت:

ـ خب؟ حرفتو بزن.
پوزخند سوئه عمیق تر شد...
ـ چه عجله ای داری؟
دندان هایش را به هم فشرد و با حرص گفت:
ـ واسه دیدن تو نیومدم سوئه... اومدم كه واسه همیشه سایت از روی زندگیم برداشته شه!
سوئه نگاه تمسخرآمیزی به او انداخت و گفت:
ـ آخر حرفام سایه یكی كم میشه ولی خب حالا مشخص می شه كیه...
ـ مشخصه!
سوئه پاکتی را که زیر دستش بود را به طرف او سر داد و گفت:
ـ خیلی مطمئن نباش...
بی حوصله پاکت را در دست گرفت و باز کرد... نگاهی به داخل پاکت انداخت...انگار تنها چند عکس داخل پاکت بود...نگاه مشکوکی به سوئه که نیشخندی زده بود کرد و عکس ها را بیرون آورد...با دیدن اولین عکس برای چند لحظه خشکش زد... این بار عکس او بود... سرش روی شانه یونگ سنگ بود... همان زمانی که یونگ سنگ برایش آهنگ می خواند و او در آرامش ستاره ها را از زیر نظر می گذراند... نگاهش را به دومین عکس دوخت... عکسی از او و کیو در حال رقص بود... در شب جشن....

متعجب به سمت سوئه برگشت... متوجه منظور او نمی شد... اصلا چه دلیلی برای گرفتن آن عکس ها بود؟! سوئه در برابر نگاه متعجب او بلند خندید و با تمسخر گفت:

ـ انگار فقط توی دانشگاه شاگرد زرنگی...

اخم هایش را در هم کشید... کم کم به این نتیجه می رسید که آمدنش از اول اشتباه بود... خواست از جایش بلند شود که سوئه سریع گفت:

ـ بشین هنوز حرفمو نزدم...

نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:

ـ پس زودتر بزن...

پوزخند عمیقی روی لب های سوئه نقش بست و گفت:

ـ چه عجله ای هم داری... خیلی خب می گم... باید بدونی اگه این عکسا پخش بشه چی می شه نه؟

خشکش زد... کم کم همه چیز در ذهنش نقش می گرفت... پخش شدن عکس او با کیو و یونگ سنگ... نفسش بالا نمی آمد... تازه متوجه بازی سوئه می شد... سوئه که حالت او را دید کوتاه خندید و ادامه داد:

ـ و دنبالش خبر ازدواج تو و هیون... تیتر جالبی نمی شه؟! البته خب فک کنم باید دیگه برگشتن به کشورتو فراموش کنی، نه؟! البته تو کره هم فک نکنم جایی داشته باشی!

نچ نچی کرد و دوباره گفت:

ـ خیلی بد میشه نه؟!! حیفه واقعا!

قدرت حرف زدن نداشت... در واقع حرفی برای گفتن نداشت... حس می کرد حتی عضلاتش هم خشک شده... چقدر احمق بود که سوئه قصد تمام کردن همه چیز را دارد... البته داشت اما نه آنگونه که او تصور می کرد... سوئه دوباره دستش را داخل کیفش برد و  پاکتی دیگر بیرون آورد و با لبخند پلیدی به مهسا نگاه کرد....

به آرامی پاکت را باز کرد و برگه ی داخلش را به سمت مهسا سر داد... کلافه به سوئه نگاه کرد و گفت:

ـ جای برگه بازی حرفتو بزن...

سوئه نیشخندی زد و گفت:

ـ این برگه نشون می ده توی کره هم به جز هیاهو این خبر جایی نداری!

نگاه گنگش باعث شد سوئه دوباره بخندد... چقدر از این خنده های تمسخرآمیز متنفر بود... دلش می خواست زودتر این خنده های مسخره را تمام کند و حرفش ر ا بزند....

ـ چیز خاصی نیس عزیزم فقط نشون می ده کیم هیون جونگ خیلی آدم قابل اطمینانی نیس... احتمالا نمی دونستی که ارثیه رئیس کیم یه هفته ست به نام هیون شده،نه؟!

چند ثانیه طول کشیدن تا مغزش وقایع را هضم کند... ارثیه...دلیل ازدواج او و هیون... حالا این ارثیه به نام هیون بود... ارثیه ای که طبق قرارداد یک سومش متعلق به او بود... سرش را با ترس تکان داد... نه، فکر هایی که از سرش می گذشت حقیقت نداشت... هیون او را بازی نمی داد... به سرعت دستش را جلو برد و به برگه چنگ زد... به امید اینکه برگه خلاف حرف سوئه را ثابت کند... اما در برگه تنها لیست املاک و زمین هایی بود که به نام هیون زده شده بود... بی توجه به لیست بلند بالا به دنبال دلیلی برای رد حرف سوئه گشت...اما همه چیز حرف های او را تائید می کرد... با وجود اینکه نا امیدی تمام وجودش را فرا گرفته بود خود را نباخت:

ـ از کجا معلوم که درست می گی؟! شاید این برگه جعلی باشه...

سوئه که انگار از قبل منتظر همچین سوالی بود لبخندی زد و گفت:

ـ می تونی بری چک کنی... مال خودت.... گرون تموم شد واسم...

نیشخندی زد و آهسته در حالی که از جایش بلند می شد ادامه داد:

ـ ولی ارزششو داشت... دیگه تصمیم با خودته...3 روز وقت داری..

 

                                                           ***

 

ناامید از پله ها پائین آمد... همه جا مدرک سوئه را قانونی می دانستند... خسته و کلافه بود... بغض سنگینی در گلویش نشسته بود... سخت بود باور حرف همه... قلبش می گفت اگر همه برخلاف هیون بودند او باید باورش کند اما عقلش نه... عقلش او را وادار به باور حقیقت می کرد... حقیقت این بود که تمام آن املاک حالا دارایی کیم هیون جونگ به شمار می آمدند و هیون این را به او نگفته بود... چرایش را نمی فهمید...

صداهای دور و برش باعث شد سرش را بلند کند... جلوی باری بزرگ قرار داشت... بی اختیار و بدون درک اوضاع قدمی به جلو برداشت و داخل شد... انقدر خسته و کلافه بود که متوجه هیچ چیز نباشد... با قدم های آهسته خود را به میزی رساند و نشست... نگاه ماتش را به دختر ها و پسرهایی که وسط سالن در هم می لولیدند دوخت... چقدر خوش بودند...

ـ چی بیارم واستون؟!

با صدایی سراسر ناز و عشوه سرش را بلند کرد... دختری لوند کنار میز ایستاده بود و منتظر به او نگاه می کرد... بی حوصله شانه بالا انداخت و گفت:

ـ هر چی که ذهنمو پاک می کنه...

و بی توجه به نگاه متعجب دختر سرش را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست...دیگر کم آورده بود... مدت ها بود آرامش از زندگیش رفته بود و او دیگر تاب تحمل این همه درد را نداشت... از طرفی شک به هیون و از طرفی دیگر عکس ها او را به مرز جنون می رساند... نمی خواست شک کند اما همه چیز بر علیه او بود... نه هیونی که شب قبل را با او گذرانده بود همچین آدمی نبود... نمی خواست به او شک کند... شک کردن به او شک کردن به عشقی بود که تمام وجودش را گرفته بود... با صدای دختر بار دیگر سرش را بلند کرد... نگاه بی روحش را به سینی دوخت و بی توجه به دختر بطری را برداشت و سر کشید... هنوز چند قلپ پائین نداده بود که سوزن گلو و معده باعث شد بطری را روی میز بگذارد... نمی دانست دیگران چطور این زهرماری را به آسانی پائین می دهند... معده اش به شدت می سوخت... دستی به گلویش کشید و دوباره با سرسختی بطری را بالا داد... سعی کرد به سوزش گلویش بی اعتنا باشد... انگار می خواست به خاطر این همه عشق و حماقت خود را مجازات کند... با سوزش وحشتناک گلویش دوباره بطری را روی میز قرار داد و نگاه لرزانش را به بطری دوخت... تقریبا نیمی از آن خالی بود... سرش را عقب برد و مستانه خندید... خنده ای بلند که شاید بتواند اشک چکیده روی گونه اش پنهان کند...

 

                                                        ***

 

کلافه عرض سالن را می پیمود... برای بار هزارم نگاه مضطربش را به ساعت روی دیوار دوخت... از 12 هم گذشته بود... عصبی خود را روی مبل رها کرد سرش را بین دستانش گرفت... به هر کسی که می شناخت زنگ زده بود... عسل...میرا... هی جین... سوجین... حتی وویونگ و پسرها... اما هیچ کس خبری از او نداشت... سابقه نداشت تا این وقت شب بیرون باشد... مهسا همچین آدمی نبود... حتما برایش اتفاقی افتاده بود... دوباره از جا بلند شد و سوئیچ ماشین را از روی عسلی برداشت... حتی شده باید خیابان های سئول را تک به تک برای گشتنش زیر پا می گذاشت... با یک جا نشستن دیوانه می شد... کتش را برداشت و به سمت در دوید... ماشین هنوز جلوی در پارک بود... همان طور که کتش را به تن می کرد ، در را باز کرد و خواست از در خارج شود که جسمی کنار در توجهش را جلب کرد... چهره ی شخص معلوم نبود از بس در خود جمع شده بود...لباس هایش از بارانی که چند دقیقه پیش بند آمده بود خیس خیس بود...  آهسته روی زمین زانو زد و با صدایی که نگرانی از آن می بارید گفت:

ـ مهسا؟!

با شنیدن صدای آشنا سرش را بلند کرد... چهره آشنا بود... مستانه خندید و دستش را بر روی صورت مرد رو به رویش کشید... بی توجه به نگاه نگرانی که هر لحظه پریشان تر می شد:

ـ کجـــا بو...دی؟! انق...ده خـــــوش گذشت!

این لحن بریده برای هیون آشنا بود و این آشنایی  او را بیش از پیش می ترساند... این لحن با مهسا سنخیتی نداشت... با صدایی که لرزشش محسوس بود گفت:

ـ مهسا...تو...مستی؟!!!

ـ مــــن؟!!!من خوبم...

و دوباره صدای خنده اش بلند شد... در کنار این خنده قطره اشکی هم روی گونه اش چکید... هیون متعجب و بهت زده خم شد و او را از جا بلند کرد... مثل کودکی آرام به دنبالش راه افتاد... هر چند هنوز هم می خندید... خنده ای عصبی که دلهره ی هیون را بیش تر می کرد... آهسته او را روی مبل خواباند و خواست به سمت آشپزخانه برود که دست های مهسا دور کمرش حلقه شد... دستش را روی دستان او قرار داد و خواست این حلقه را باز کند اما مهسا محکم به او چسبیده بود...

ـ می دونــــی چ...چقد دوســـت دارم؟

خشکش زد... این دختر واقعا مهسا بود؟! مهسا به او ابراز علاقه کرده بود؟! قلبش برای لحظه ای آرام گرفت اما انقدر نگران و مضطرب بود که این اعتراف نمی توانست او را خیلی خوشحال کند... آهسته دستان مهسا را نوازش کرد و گفت:

ـ عزیزم الان باید استراحت کنی...

مصرانه خود را بیش از پیش به هیون چسباند و گفت:

ـ توئم دوسم داری نه؟!!! بگـــــــو...

این صدای لرزان دلش را به لرزه می انداخت...او کسی نبود که لب به مشروب بزند... چه چیزی او را به اینجا رسانده بود... صدایش اشفته بود و پر تردید... ترس و تردید را در صدایش حس می کرد...دستانش را به زور باز کرد و برگشت... در چشم هایش اشک حلقه زده بود... قلبش لرزید... او را در آغوش کشید و زمزمه کرد:

ـ معلومه که دوستت دارم عزیزم...

آرام شدن مهسا را در بین بازوانش حس می کرد... اما هنوز هم حالش خراب بود... می دانست برای اولین بار است که مهسا نوشیدنی الکلی خورده ... آهسته مهسا را از خود جدا کرد و خواست به آشپزخانه برود و آب عسل برایش درست کند که دست های مهسا دوباره دور  کمرش حلقه شد... حرکت دست هایش تنش را می لرزاند اما مهسا اجازه ی جدایی به او نمی داد... کتش را آهسته از تنش خارج کرد و شروع به بازی با دکمه های بلوزش کرد... نمی توانست تکانی به خود دهد چون می ترسید این عقب کشیدن مهسا را بدتر کند...دکمه های لباسش یکی پس از دیگری به دست مهسا باز شد و دست هایش روی سینه ی لخت او به حرکت در آمد.. نفس هایش بی اختیار تند می شد... او تشنه تر از مهسا بود... بی تاب تر بود... اما این را نمی خواست... عشق در مستی نمی خواست... در آشفتگی نمی خواست... مهسا مهسای همیشه نبود... قبل از اینکه کنترلش را از دست دهد خود را عقب کشید و از مهسا فاصله گرفت... مهسا با بهت نگاهش کرد... شاید هم بغض...

کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:

ـ الان وقتش نیس مهسا... تو حالت...

پیش از پایان جمله اش چشمان مهسا بسته شد و روی زمین افتاد... هراسان روی زمین نشست و او را در آغوشش کشید:

ـ مهسا... مهســــــــــــا...عزیزم... چشماتو باش کن

 

هول بود... نمی دانست باید چکار کند... مهسا را روی دست بلند کرد و دور خود می چرخید... نفس عمیقی کشید و این با ر به طرف اتاق دوید...او را روی تخت گذاشت... لباس هایش خیس خیس بود و به تنش چسبیده بود... شوفاژ را تا آخر زیاد کرد و از داخل کمد یک دست لباس تمیز در آورد... روی تخت نشست و با دست هایی لرزان لباس هایش را عوض کرد... لباس های خیس را گوشه ای انداخت ... سریع با دکترش تماس گرفت





طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ