تبلیغات
Rain Bow Stories - i love my housemate final ep
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 تیر 1393 توسط MaI-I$A AD
اینم پست دوم...

همان طور که به حرف های عسل گوش می داد کلید را از کیفش در آورد. اگر می گفت هیچ چیزی از حرف های عسل نفهمیده بود دروغ نبود. ذهنش آشفته تر از آن بود که متوجه حرف های عسل باشد. نا امیدانه برای آخرین بار گفت:


ـ مطمئنی نمی شه بریم خوابگاهتون؟!


صدای نفس های عصبی عسل نشان از اطمینان کاملش بود!


ـ مهسا صد بار گفتم بچه ها جشن گرفتن! مگه نگفتی می خوای با هم حرف بزنیم؟


کلافه کلید را در قفل در فرو برد و همان طور که با آن ور می رفت گفت:


ـ آره خب. بیخیال بیا بریم داخل


حالا کاملا مطمئن بود یا شانس وجود ندارد یا او سهمی از آن نداشته... تمام هدف او این بود یک شب را خارج از خانه ای که برایش فقط درد و عذاب داشت بگذراند اما حالا باز هم به همان خانه برگشته بود...بی حوصله قدمی به داخل برداشت... چراغ های خانه باز هم خاموش بود... در این 2 روز به ندرت هیون را دیده بود و انگار امشب هم قرار نبود او را ببیند... عسل همان طور که دستش را دور شانه ی او انداخته بود و  او را جلو هل می داد گفت:


ـ خب قراره راجع به چی حرف بزنیم؟!


نمی دانست او این همه انرژی را از کجا می آورد... با بی حالی در ورودی را باز کرد و همان طور که وارد می شد گفت:


ـ راجع به ....


صدای تولدت مبارک و جیغ و سوت و همان طور روشن شدن ناگهانی  برق باعث شد برای لحظه ای با ترس چشمانش را ببندد. با کمی مکث چشم هایش را باز کرد. میرا و وویونگ... سوجین... هی جین... کیو جونگ... جونگ مین... هیونگ جون... یونگ سنگ و در آخر و عقب تر از همه هیون ایستاده بود و با خنده نگاهش می کردند... مغزش هنوز نتوانسته بود اتفاقات را آنالیز کند... نگاه خیره اش روی هیون مانده بود که جمع را دور زد و کنارش ایستاد... گیج نگاهش کرد... دست هیون که دور شانه اش حلقه شد او را کمی از بهت بیرون آورد... صدای آرامش را شنید:


ـ تولدت مبارک عزیزم


احمقانه بود اما با همین یک جمله تمام وجودش غرق آرامش شد... همه چیز از یادش رفت و لبخندی عمیق روی لبش نشست...دلش این آرامش را دوست داشت... حالا می فهمید یک نگاه هیون هم برای فراموش کردن تمام حرف های سوئه کافی است... قبل از اینکه حرفی بزند عسل بلند گفت:


ـ خب با معذرت از همه این خانومه زشتو ببریم خوشگل کنیم تحویلتون بدیم!


همه خندیدند... با حرص به عسل نگاه کرد و دنبالش راه افتاد... بیحالی دقایقی قبل جایش را به انرژی غیر قابل وصفی داده بود... طوری که لبخند به سختی از روی لب هایش محو می شد... قبل از ورود به اتاق برگشت و باز هم نگاهی به هیون انداخت... از نگاه خیره اش احساس آرامش کرد... باقی دختر ها هم به دنبالشان وارد اتاق شدند... با کمی ترس نگاهشان کرد و گفت:


ـ هی ... 4 نفری که قرار نیست منو درست کنین؟


میرا خندید و گفت :


ـ دقیقا همینه.... حالام انقد حرف نزن بشین روی صندلی


هی جین همان طور که روی تخت می نشست خندید و گفت:


ـ میرا بیچاره از تصور اینکه تو درستش کنی وحشت زده شد... نگران نباش سوجین آرایشت می کنه منم موهاتو درست می کنم


بعد از حدود نیم ساعت آماده بود... همه از تمام سرعتشان استفاده کرده بودند... در آینه نگاهی به خودش انداخت... پیراهن ساده ی سفیدش را دوست داشت...



 


با صدای در نگاهش را از آینه برداشت... اتاق خالی بود... دختر ها رفته بودند... نفس عمیقی کشید و در را باز کرد... همان کسی که انتظارش را می کشید پشت در بود...



 لبخندی که روی لب هیون نشسته بود لبخند را به لب های او هم آورد...


ـ مثل همیشه زیبا!


خوش حال از این تعریف خندید دستش را دور بازوی هیون که به سمتش گرفته شده بود حلقه کرد... با هم به سمت سالن رفتند... تازه متوجه تغییرات خانه شد... از آن همه بادکنک و وسیله تزئینی خنده اش گرفت... انگار به یکی از تولد های دوران کودکی اش برگشته بود... اما... هیچ کسی در سالن نبود... با تعجب به سمت هیون برگشت که با لبخندی معنی دار نگاهش می کرد...


ـ چرا.. هیچ کسی تو سالن نیست؟


هیون همان طور که او را به طرف در راهنمایی می کرد گفت:


ـ چون قرار نبود کسی اینجا باشه... من و تو فعلا به تنها بودن نیاز داریم


نگاه پرسش گرش به به او دوخت و گفت:


ـ تنها بودن؟! خب الان داریم کجا می ریم؟


هیون خندید و گفت:


ـ دو دقیقه سوال نپرس دختر...


به ناچار بدون حرف دنبال هیون راه افتاد. فکر می کرد از خانه خارج می شوند ولی هیون به سمت حیاط رفت... با دیدن شمع های روشن و بادکنک های دور تاب  سرخوش خندید و به سمت تاب دوید... خودش را روی تاب انداخت و سعی کرد با پا تاب را عقب و جلو کند... هیون خندان از حالت کودکانه او کنارش نشست و همان طور که او را در آغوش کشید با پایش تاب را به حرکت در آورد... سرخوش سرش را در سینه ی هیون فرو برد... آهسته زمزمه کرد:


ـ ممنونم...


صدای هیون باعث شد سرش را بلند کند:


ـ اگه ازت ... بخوام... اینجا... می مونی؟


برای چند ثانیه مغزش قفل کرد... نگاه بهت زده اش را به هیون دوخت...


ـ ب...بمونم؟


هیون همان طور که با پایش تاب را تکان می داد  گفت:


ـ آره خب... نمی...نمی خوام دیگه اون پسره بهت زنگ بزنه...


صورت آرامش حالا عصبی نشان می داد... با تعجب گفت:


ـ منظورت کمیله؟ اون فقط.... فقط دوسته منه...


هیون نفسش را عصبی بیرون داد و گفت:


ـ ولی من شوهرتم!


شنیدن این جمله از زبان هیون حس عجیبی به او می داد... متعجب نگاهی به او کرد و آهسته گفت:


ـ  قرارمون...


هیون عصبی از جایش بلند شد و ایستاد:


ـ هی اون قرارو یاد من نیار... اون موقع خیلی چیزا فرق می کرد... حسا فرق می کرد می فهمی؟


لبخندی روی لبش نقش بست... بالاخره هیون... به زحمت جلوی خودش را گرفت تا از خوش حالی جیغ نزند... قیافه ی خونسردی به خود گرفت و گفت:


ـ چه حسی؟


کلافگی را در قیافه ی هیون می دید... و او در نهایت بدجنسی از این کلافگی لذت می برد...


ـ اینکه ... من...


ابروهایش را بالا انداخت و با شیطنت گفت:


ـ تو؟!


هیون با دیدن صورت اون خندید و همان طور که دوباره می نشست او را در آغوش کشید و آهسته گفت:


ـ اینکه من می دونم تو دوستم داری


نگاهی حرصی به او انداخت و همان طور که مشت هایش را حواله سینه اش می کرد گفت:


ـ کی اینو گفته؟


هیون اخمی کرد و گفت:


ـ یعنی نداری؟


با دیدن اخم هیون آرام گرفت... برای چند لحظه خیره نگاهش کرد و آهسته گفت:


ـ نه خب... ولی...


صدای خنده ی هیون بلند شد:


ـ ولی چی؟


سرش را به سینه ی هیون فشرد و آهسته گفت:


ـ تو اول بگو...


مکثی چند ثانیه ای برقرار شد... بوسه ای روی موهایش نشست و صدای دلنشین هیون در گوش هایش پیچید:


ـ خیلی دوستت دارم...


هیچ وقت انقدر آرامش را تجربه نکرده بود... دلش می خواس فریاد بزند او هم عاشق است... عاشق مردی که کنارش نشسته... عاشق لحظه ای که می خواست برای همیشه در خاطرش بماند... عاشق این هم خانگی... این بار با آرامش...بدون ترس... جمله ای که مدت ها کنج گلویش جا خوش کرده بود به زبان آورد:


ـ منم خیلی دوستت دارم مرد من...()


دست دیگر هیون هم دورش حلقه شد و صدای خنده های سرخوش هر دو بلند... حالا می فهمید هیون از اول هم به او تعلق داشته... و همیشه این او بوده که اشتباه می کرد... با صدای سوت و جیغ بچه ها هر دو با ترس از جایشان بلند شدند...  حالا متوجه شده بود همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود و او چقد این همدستی را دوست داشت...


                                                                   ***

خسته از دست اذیت های بچه ها و رقصیدن خود را روی تخت رها کرد...خوش حال از دوستی عسل و جونگ مین نفس راحتی کشید...از قیافه های هر دو علاقه شان مشخص بود...  هیون هنوز به اتاق نیامده بود...نمی دانست این همه استرس از کجا آمده اما قلبش تند تند می زد... سریع پتو را روی خودش کشید و خودش را به خواب زد... بهترین تولد عمرش را کنار هیون و بقیه گذرانده بود اما حالا استرسی شدید همه وجودش را گرفته بود... صدای قدم های هیون باعث شد چشم هایش را محکم تر از قبل روی هم بفشارد... فرو رفتن تخت را حس کرد... و دستی که به نرمی روی صورتش کشیده شد... مقاومت برای باز نکردن چشم هایش خیلی سخت بود... دراز کشیدن هیون را حس کرد و بعد به آغوشش کشیده شد...

ـ چرا انقد چشاتو فشار میدی خانوم کوچولو؟ می ترسی مگه از من؟

 آهسته چشم هایش را باز کرد...سرش را در گردن هیون فرو برد و گفت:

ـ مگه تو ترس داری؟

با یاداوری حرفی که هنوز نزده بود  گفت:

ـ من... چند روز پیش سوئه رو دیدم...

هیون همان طور که دستش را نوازش وار روی کمر او می کشید گفت:

ـ چرا؟

نمی دانست چطور حرف بزند... دیگر برایش هیچ یک از حرف های سوئه مهم نبود... اما نمی دانست چطور به هیون بگوید....

ـ چیزه... راجع به ارثیه حرف زد...

حر کت دست هیون متوقف شد...

ـ ارثیه؟ منظورت ارث پدر بزرگه؟

ـ اوهوم... تو چی می دونی ازش؟

ـ هیچی اینکه چند روزه به ناممون کرده! امروز زنگ زد بهم گفت... می خواست تولد تو بهمون خبر بده!

متعجب سرش را بلند کرد:

ـ چرا به من نگفتی؟!

هیون لبخندی زد و گفت:

ـ چون قرار بود فردا به ناممون کنه می خواستیم سوپرایز باشه...

بغض گلویش را گرفته بود... از این همه حماقت...

ـ سوئه ...گفت...تو...تو می دونی...

هیون متعجب از بغضش، او محکم در آغوشش فشرد و گفت:

ـ توئم باور کردی؟

ـ نه ... آخه اون... یه سری عکس دیگه هم نشونم داد...

ـ از من و خودش؟

با این حرف هیون بهت زده سرش را بلند کرد...

ـ چی گفتی؟ یعنی ...

هیون کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:

ـ چند لحظه صبر می کنی حرفمو بزنم؟

سرش را با بغض تکان داد...

هیون نفس عمیقی کشید...

ـ من با سوئه یه سال قبل از شروع کار حرفه ایم دوست شدم... من 17-18 ساله بودم اونم یه دختر 14 ساله... با این حال تو هر چیزی آزادم گذاشت...متوجه منظورم میشی دیگه.. و این منجر به یه وابستگی بیخود شد.... بعد یه مدت ولم کرد... فهمیدم عادتشه.... بعدش اذیت شدم... خیلی اشتباها کردم اما فقط به خاطر غرورم نه علاقه ای که حالا می دونم هیچ وقت نبود... اون عکس هم واسه همون سالا بود... امیدوارم متوجه شی

سرش را به آرامی تکان داد... قبول رابطه هیون و سوئه آسان نبود اما خودش از قبل می دانست... همین که هیون آن حس را علاقه هم خطاب نمی کرد آرامش می کرد...

هیون نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:

ـ بازم یه عکس قدیمی بود؟!

سرش را تکان داد:

ـ نه از من با یونگ سنگو کیو بود... تو مهمونی یا اون موقع که با یونگ سنگ بیرون بودیم... گفت... گفت اگه پخششون کنه...

هیون عصبی در جایش نشست و گفت:

ـ از شما؟! هیچ غلطی نمی تونه بکنه...

نگران نگاهی به او انداخت و گفت:

ـ ولی آخه...

هیون با دست هایش صورت او را قاب گرفت و گفت:

ـ به من اعتماد نداری عزیزم؟ اگه ازدواج ما منتشر بشه اونا مثه برادرای تو میشن! کسی نمی تونه چیزی بگه... من نمی ذارم...

جمله ی آخر هیون تمام نگرانیش را از بین برد... مطمئن بود او نمی ذارد پس همین کافی بود... آرام از بر طرف شدن سوءتفاهم ها سرش را به سینه ی هیون تکیه داد و گفت:

ـ ممنونم هیون...

دست هیون دور شانه اش حلقه شد:

ـ برای چی؟

ـ برای اینکه هستی...

حلقه ی دست هیون تنگ تر شد... و چقدر این فشار ها به او آرامش می داد... آرام خودش را بالا کشید و بوسه ای روی لب هیون نشاند... به عمق علاقه ای که مدت ها پنهانش کرده بود... همراهی هیون او را بی قرار تر از قبل کرد... دستش را در موهای همسرش فرو برد و نوازشش کرد... حالا می توانست از تک تک این بوسه ها لذت ببرد... چون چیزی به نام اطمینان تمام وجودش را پر کرده بود... هیون او را روی تخت خواباند و همان طور که رویش خیمه می زد تا با  بوسه ای دیگر او را بی تاب کند زمزمه کرد:

ـ دوستت دارم همخونه ی من...

 

 




طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ