تبلیغات
Rain Bow Stories - i love my housemate 64
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 تیر 1393 توسط MaI-I$A AD
سلام...
با آخرین قسمتای این داستان اومدم...
شرمنده که به خاطر کنکورم نمی تونستم بیام...
امیدوارم خوشتون بیاد...

سعی می کنیم تا چند روز دیگه وبم راه بندازیم...
خودمم با یه داستان جدید میام!
البته فک نکنم این دفعه تاخیر باشه چون از شر کنکور خلاص شدیم به سلامتی دیگه از تحریم خبری نیست!
اگه هنوز کسایی هستن که میان بگن من همین جا اون داستانو شروع کنم...

سریع با دکترش تماس گرفت... بعد از حدود 30 دقیقه زنگ در به صدا در آمد... هراسان به طرف در دوید و در را باز کرد.. بعد از چند ثانیه دکتر در چارچوب در ظاهر شد...با دیدن چهره ی نگران هیون چهره در هم کشید و گفت:

-         چه مشکلی دارین آقای کیم؟!

در حالی که دکتر را به طرف اتاق راهنمایی می کرد، گفت:

-         من مشکلی ندارم... همسرم حالش خوب نیست.

-         خب چه چیزی اذیتشون می کنه؟!

کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:

-         بیش از حد مشروب خورده...

دکتر صندلی میز آینه را به سمت تخت کشید و روی آن نشست. هیون هم لبه ی تخت نشست و نگاه نگرانش را به مهسا دوخت... دکتر نگاه موشکافانه ای به صورت مهسا انداخت و دستش را در دست گرفت... اخمی بین ابروهایش نشست و گفت:

-         چرا تنش انقدر سرده؟!

عصبی لبش را جوید و گفت:

-         زیر بارون اومد خونه... خیس خیس بود وقتی رسید.

دکتر دست مهسا را رها کرد و گفت:

-         ظرفیتش پائینه؟!

نگاهی به صورت غرق فکر دکتر انداخت و آرام گفت:

-         بار اولش بوده.

دکتر متعجب نگاهش کرد و گفت:

-         بار اول؟!

سرش را به نشانه پاسخ مثبت تکان داد و گفت:

-         الان چطوره؟

دکتر نگاه دیگری به مهسا انداخت و گفت:

-         مشکل خاصی نباید باشه.... فقط چون بدنش عادت نداره اینطور شده... احتمالا فشار زیادی روش بوده... فکر کنم یکی از دلایل بیهوش شدنش همین بوده باشه... البته با اون چیزی که گفتین باید سرما هم خورده باشه...

حرف های دکتر او را کلافه تر می کرد. تا قبل از خروج او از خانه مهسا خوب بود. خوب خوب. نمی فهمید چرا به این حال افتاده. مهسا کسی نبود که لب به الکل بزند. حتی وقتی پسر ها اصرار می کردند او با خنده جواب رد می داد و حالا...

صدای دکتر رشته ی افکارش را پاره کرد:

-         بهشون سرم زدم... آمپول های لازم رو هم به سرم تزریق کردم... جای نگرانی نیست... اگه هنوزم گلودرد داشتن از قرص سرما خوردگی استفاده کنید... من می رم... مشکلی پیش اومد خبرم کنین...

سری به نشانه تشکر تکان داد و دکتر را تا دم در همراهی کرد. خسته از کار های شرکت و حال مهسا به اتاق برگشت. لباس هایش را با تی شرت و شلوار راحتی عوض کرد و نگاهی به ساعت انداخت .  نزدیک به دو بود. از ساعت نه صبح درگیر کار های آلبوم و سر و کله زدن با آقای لی بود و بعد هم درگیر مهسا... نمی دانست باید چه کار کند...

موبایلش را برداشت تا با عسل تماس بگیرد اما با یادآوری ساعت ، نفسش را با حرص بیرون داد و موبایل را روی میز انداخت. کلافه به آشپزخانه رفت تا سوپی درست کند. در یخچال را باز کرد و نگاهی به داخل آن انداخت. از داخل قفسه 2 بسته سوپ آماده و باقی وسایل را برداشت. خودش هم از تنبلیش خنده اش گرفته بود. خمیازه ای کشید و با چشمانی تقریبا بسته مشغول درست کردن سوپ شد. بعد از یک ساعت با رضایت نگاهی به ظرف انداخت و بعد از کم کردن شعله سوپ از آشپزخانه خارج شد. می دانست مهسا با ان حال به زودی به هوش نمی آید اما برای اطمینان یافتن از حالش دوباره به اتاق رفت. مهسا مثل همیشه آرام بود و چشمانش بسته... همان طور که به چارچوب در تکیه داده بود و نگاه شیفته اش را به صورت زیبای او دوخته بود ، متوجه قطره اشکی شد که از گوشه ی چشم مهسا سر خورد. آهسته قدم برداشت و کنار مهسا لبه ی تخت نشست . با انگشت اشاره قطره اشک را از روی صورت مهسا برداشت و با پشت دست صورتش را نوازش کرد. بی اختیار سرش را جلو برد و بوسه ای روی پیشانی اش نهاد. بوسه ای عمیق... عطر تن مهسا که در بینیش می پیچید او را وسوسه می کردکه تن ظریفش را میان بازوان محکمش بگیرد... سخت و محکم... بدون هیچ نرمشی...

 با صدای ناله ی مهسا سریع سرش را عقب کشید و با نگرانی به او نگاه کرد. ابروهایش در هم گره خورده بود و صورتش در هم بود. با انگشت شست گره ی بین ابروهای مهسا را باز کرد و دست ظریفش را در دست گرفت. تنش از آن سردی اولیه در آمده بود. نگاهی به سرم تمام شده کرد و به آهستگی سوزن سرم را از دستش خارج کرد. بی اختیار خم شد و بوسه ای روی کبودی کم رنگ ناشی از سوزن سرم نشاند. چقدر این دختر ظریف و شکننده را دوست داشت. هیچ زمان فکر نمی کرد دختری اینگونه بی تابش کند. حتی 8 سال پیش هم همچین حسی  را تجربه نکرده بود. شاید دلیل آن حس ها اولین بودن سوئه بود... سوئه با وجودیکه آن زمان فقط 14سال سن داشت در همه چیز هیون را آزاد گذاشته بود و این روابط و نزدیکی ها هیون را وابسته کرده بود. حالا که با مهسا آشنا شده بود ، معنی علاقه و عشق حقیقی را می فهمید... معنی وابستگی را می فهمید... تازه می فهمید تمام آن 8 سال بیش از همه غرور زخم خورده اش او را آزار  می داد نه درد عشق...

تخت را دور زد و کنار مهسا روی تخت جا گرفت. تختی که عاشقانه ترین عاشقانه هایش دیشب آنجا رقم خورده بود. نفس عمیقی کشید. تی شرتش را از تن در آورد و روی زمین انداخت. کلافه بود. فکر اینکه شاید خاطرات دیشب خاطر مهسا را تا این حد آزرده، مثل خوره به مغزش افتاده بود. به پهلو چرخید و نگاهش را به صورت رنگ پریده و مریض همسرش دوخت. چقدر چهره ی ساده اش به نظرش دوست داشتنی می آمد. دستش را از زیر سر او رد کرد و او را در آغوش کشید. محکم محکم... انگار می خواست او را جرئی از خود کند. دلش می خواست هرچه زودتر تمام درگیری ها و دودلی ها از بین برود. ... که آنها هم بالاخره شبیه بقیه زن و شوهر ها شوند...  نه هر یک جدا از هم... برای اولین بار دلش می خواست کلمه ی "ما" را تجربه کند. از دو "من" جدا از هم خسته شده بود. بوسه ای روی موهای مهسا نشاند و دستش را نوازش وار روی کمر او کشید. با صدای ناله ی دوباره اش خود را عقب کشید. دوباره اخم هایش در هم گره خورده بود. انگشت اشاره اش را نرم روی صورت مهسا کشید و گفت:

ـ خوبی؟!

مهسا با همان چشم های بسته نالید:

ـ گرممه.

با وجود اینکه برای چند روز هوا سرد شده بود هنوز هم آگوست بود. اما او به خاطر حرف دکتر شوفاژ را تا ته زیاد کرده بود. خودش هم گرمش بود اما می ترسید حال مهسا بدتر شود. بوسه ای به پیشانیش زد و گفت:

ـ سرما خوردی عزیزم نمی تونم شوفاژ کم کنم.

دست مهسا بالا آمد و کلافه یقه ی بلوزش را کشید:

ـ گرممه! درش بیار

ریز خندید و همان طور که در جایش می نشست گفت:

ـ شیطون شدیا دختر! بذار شوفاژ کم کنم.

دست مهسا دستش را گرفت و با همان صدای خمار گفت:

ـ نرو!

لبخندی به لب نشاند و دست مهسا را آرام بوسید:

ـ فقط می خوام شوفاژ کم کنم. از اتاق بیرون نمی رم

مصرانه گفت:

ـ نمیخواااااام! نــــرو!

دست آزادش را به موهایش کشید و گفت:

ـ مگه گرمت نیست؟ خب شوفاژ باید کم بشه دیگه

مهسا یکی از چشمان خمارش را باز کرد و لجوجانه گفت:

ـ تو می خوای منو تنها بذاری!

صدای کشیده اش نشان می داد هنوز هم آثار مستی کامل از سرش نپریده. به طرف مهسا که حالا صورتش درهم رفته بود چرخید:

ـ من فقط می خوام...

لرزش لب های مهسا و به دنبالش اشک های روان روی صورتش هیون را وادار به سکوت کرد. بهت زده به او خیره شد. گریه اش کم کم شدت گرفت. با بلند شدن صدای گریه ی مهسا ، از بهت در آمد و او را محکم در آغوش کشید. تنگ تنگ... سر مهسا روی سینه اش بود و اشک هایش سینه ی برهنه ی او را خیس کرده بود. هیون هنوز هم در بهت حرکت او بود اما آرام و نوازش وار دست هایش را به موها و کمر مهسا می کشید. نمی دانست چقدر مشروب خورده که هنوز هم کامل هوشیار نشده. آهسته زیر گوشش زمزمه کرد:

ـ چیزی شده عزیزم؟! آخه گریه چرا؟

مهسا چشمان اشک آلود و مظلومش را به او دوخت و با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفت:

ـ آخه می خوای ولم کنی!

دوباره سرش را به سینه چسباند:

ـ آخه دختر دیوونه کی اینو بهت گفته؟ مگه من می تونم؟

مثل بچه ها بینیش را بالا کشید و گفت:

ـ پس چرا می خواستی بری؟

به حالت مظلوم و کودکانه اش خندید و گفت:

ـ خواستم شوفاژ کم کنم.... مگه تو گرمت نبود؟

دوباره لجوجانه گفت:

ـ نمی خوام ! نمی ذارم بری! 

کلافه گفت:

ـ پس چی کار کنم دختر؟

شانه بالا انداخت و گفت:

ـ خب بلوزمو در بیار.

متعجب خندید و گفت:

ـ از این به بعد باید خودم مشروب به خوردت بدم!! بیا ببینم

مهسا خود را کمی عقب کشید و با لب های برچیده به او خیره شد:

ـ یعنی دیگه نمی ری؟

حالت معصومانه اش دلش را برد. بی طاقت سرش را بین دست هایش گرفت و بو سه ی محکمی به لب هایش زد. این دختر با هر حرکتش او را بی قرار می کرد. دستانش را پائین برد و همان طور که او را در آغوش داشت ، بلوزش را بالا کشید و در آورد. آن را مثل تی شرتش گوشه ای انداخت. کنترل کردن خودش در برابر این دختر نیمه هوشیار و لجباز که تمام وجودش او را می پرستید ، سخت بود. پوست سفید و نرم تنش، دستان او را به لرزه وا می داشت. برای اینکه خود را نبازد طاق باز خوابید و در همان حال سر مهسا را روی سینه اش گذاشت. قلبش تند تر از همیشه به قفسه ی سینه اش می کوبید و می دانست مهسا هم این تپش تند را به خوبی می شنود. نفس عمیقی کشید. عطر موهای مهسا را به درون ریه هایش فرستاد.  تمام وجودش غرق لذت شد. نفس های داغ مهسا روی قفسه ی سینه اش حالش را خراب تر می کرد. نفسش را کلافه  بیرون داد. حلقه شدن دست های مهسا دور کمرش ، تلاش او را برای کنترل بی نتیجه تر می کرد. بی اختیار دست های او هم دور تن ظریف مهسا حلقه شد و به آهستگی دست هایش را روی تن او نوازش وار به حرکت در آورد. نمی خواست امشب هم خود را ببازد. تا حالا هم حس می کرد کمی تند پیش رفته. همین طور نمی خواست وقتی مهسا هنوز هوشیار نیست کنترلش را از دست دهد. به خصوص تا وقتی که دلیل این آشفتگی ها را بفهمد. مهسا گونه اش را به سینه ی او مالید و بوسه ای روی قفسه ی سینه ی او که به تندی بالا و پائین می شد، نشاند. چشمانش را به هم فشرد. نمی دانست چگونه هنوز مستی از سر مهسا نپریده... می دانست اگر مهسا باز هم ادامه دهد دیگر قدرت کنترل ندارد. مهسا دستش را روی سینه ی محکم او کشید و گفت:

ـ هیون؟!

چقدر شنیدن نامش  با صدای نازک و ظریف مهسا آرامش بخش بود. بوسه ای به لاله ی گوشش زد و آرام زمزمه کرد:

ـجونم؟!

مهسا سرش را در گودی گردن او پنهان کرد و خود را بیش تر پیش به او چسباند. احساس نا امنی او را حس می کرد. آهسته او را از خود جدا کرد و به چشمان پر از شک و تردیدش نگاه کرد. لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:

ـ نگرانیت از چیه؟

مهسا نگاه پر از بغضش را به او دوخت و با تردید گفت:

ـ هیون... اگه.... اگه من برم... چیکار می کنی؟

لبخندش جمع شد و اخم هایش در هم پیچید. چیزی از حرف های مهسا و بی قراری هایش نمی فهمید. نمی فهمید چرا اینگونه شده و چرا این حرف ها را به زبان می آورد. نگاه گرفته و خیس مهسا آزارش می داد. نمی دانست چرا نمی تواند هیچ کاری برای غم درون چشمانش کند. کلافه بود. از اینکه حس می کرد غم درون چشم هایش به خاطر اوست ، کلافه و عصبی بود. انگار هیچ وقت عاشقی کردن یاد نمی گرفت. نفسش را با حرص بیرون داد و مهسا را با خشونت به سمت خود کشید. تمام صورتش را غرق بوسه کرد. بی قرار و عصبی... خسته و کلافه... می خواست به تمام این آشفتگی ها پایان دهد... مهسا دستش را در موهای هیون فرو کرد و آهسته گفت:

ـ اگه....من....رفتم...

عصبی او را به خود فشرد و گفت:

ـ تو هیچ جا نمی ری! فهمیدی؟ هیچ جا!

با نهایت خودخواهی، خوش حال و راضی از عصبانیت هیون به او نگاه کرد. هیون که نگاه خیره ی او را دید کمی آرام شد. نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ جای تو همین جاست. پس دیگه از این حرفا نزن...

سرش را آرام تکان داد و حرفی نزد. هیون لبخند محوی زد و گفت:

ـ هنوز نمی خوای بهم بگی مشکلت چیه؟

مهسا دوباره بغض کرد و عصبی گفت:

ـ نه....نمی خوام....نمی گم

سرش را به سینه فشرد و گفت:

ـ باشه عزیزم... هر طور خودت می خوای....

نمی خواست حالش را خراب تر از قبل کند... برای همین دیگر اصرار نکرد. مهسا هم در سکوت سعی کرد تمام خاطرات را به خاطر بسپارد. برای فردا هایی که ممکن بود به این خاطرات نیاز داشته باشد...

...بغض گلویش را گرفته بود... قطره اشکی از گوشه ی چشمش روی سینه ی هیون چکید... سرش را بالا کشید و گفت:

ـ هیون؟

هیون نفس کلافه ای از این همه نزدیکی کشید و گفت:

ـبله؟

ـ تو...چیزی رو از من...مخفی نمی کنی، نه؟!

هیون خنده ی کوتاهی کرد و گفت:

ـ این فکرا از کجا میان تو ذهنت دختر؟!

با صدای بیخیال هیون کمی احساس آرامش کرد... سعی کرد دیگر حرفی نزند و فقط به صدای تپش های نامنظم هیون گوش دهد...

*** 




طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ