تبلیغات
Rain Bow Stories - lovely lie
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 تیر 1392 توسط MaI-I$A AD
   آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ،
غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و
 تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی
که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …



اینم از داستان کوتاهی که قبلا گذاشته بودم...




این هیون شباهتی به هیون واقعی نداره... فقط اسم شخصیت تو ذهنمو گذاشتم هیون همین
با احتیاط و به آرامی سرش را از بین در داخل کرد و سریع نگاهش را دور اتاق چرخاند. با ندیدن پرستار نفس راحتی کشید و لبخند به لب وارد اتاق شد. با دیدنش که پشت به او به بیرون از پنجره خیره شده بود لبخند تلخش عمیق تر شد و بی صدا به طرفش رفت. بدون حرفی پشتش ایستاد. آرام دست هایش را از پشت دور کمرش حلقه کرد و خودش را به او چسباند. چشم هایش را بست و عطر تنش را به درون ریه هایش فرستاد. هنوز هم مثل تمام این 5 ماه عطر تنش مرهم تمام درد هایش بود. هنوز هم صدای نفس هایش او را به آرامش از دست رفته اش می رساند. با قرار گرفتن دست های مردانه اش روی دست های خود چشم های خسته اش را به آرامی باز کرد. هیون آرام دست های او را از دور کمرش باز کرد و به طرفش برگشت. لبخند زیبایش لبخند را به روی لب های او هم نشاند. هیون او را به سمت خود کشید و در آغوش گرمش گرفت. مقاومتی از خودش نشان نداشت. دلیلی هم برای مقاومت نبود. او همه چیزش بود، عشقش، تنها کسش...
دست هایش را دور کمر هیون حلقه کرد و خود را بیش تر در آغوش او جا داد. هیون آرام خندید و گفت:
ـ باز سویون من از چی ناراحته که اینجوریه؟
سعی کرد بغضش را مخفی کند. اما صدای گرفته اش بغضش را به خوبی نشان می داد:
ـ هیچی نشده. فقط... فقط...
ـ فقط چی عزیزم؟
با صدایی گرفته تر از قبل گفت:
ـ فقط دلم واست تنگ شده بود.
هیون او را بیش تر به خود فشرد و گفت:
ـ مگه ما همین امروز صبح همو ندیدیم؟
باصدای که حالا از بغض و حرص دو رگه شده بود گفت:
ـ صبح صبح بود الان ساعت دو شبه. حالا من دلم واست تنگ شده. مشکل داری؟
هیون بوسه ای به موهای کوتاهش زد و گفت:
ـ نه عزیز دلم مگه من دیوونم وقتی دختر به این ماهی و خوشگلی دلش واسم تنگه ناراحت بشم. خب انگار منم باید یه چیزی بگم.
ـ چی؟
هیون او را از خود جدا کرد و در چشم هایش خیره شد:
ـ سویون؟
در حالی که مست نگاه داغش شده بود به سختی دهانش را حرکت داد:
ـ هوم؟
ـ هم خیلی دلم واست تنگ شده بود هم...
صورتش را جلوی صورت او قرار داد و با لبخند جذابی ادامه داد:
ـ هم خیلی دوست دارم.
با این حرف او دیگر کنترل چشم های خسته و بی قرارش را از دست داد و قطره اشکی روی صورتش لغزید. هیون با پشت انگشت اشک روی صورت سویون را پاک کرد و گفت:
ـ حالا بهم می گی چرا دلت گرفته خانومی؟
خودش را در آغوش گرم هیون رها کرد و گفت:
ـ خسته شدم هیون. می خوام مثه بقیه باشم. می خوام مثه همه ی دخترا با عشقم کنار رودخونه هان قدم بزنم. می خوام قفل عشقم با تو رو بالای نامسان ببندم. می خوام مثه همه باشم هیون چرا نباید بتونم؟ از این دستگاهای لعنتی که هر روز به تنم وصل می کنن متنفرم. زوره؟ می خوام... می خوام وقتی چشمامو باز می کنم تو بغل تو باشم. می خوام با ترس با هم از بیمارستان فرار نکنیم.
صورتش از قطرات اشک خیس خیس شده بود. با صدایی بغض آلود ، زمزمه وار ادامه داد:
ـ می خوام مال تو باشم... می خوام مال من باشی
فشار دست های هیون را روی تن ظریفش حس می کرد.
ـ من مال توئم تو مال منی عزیزم. این همه عذاب واسه چیه؟ منو توئم یه روزی از اینجا راحت میشیم.
 ـ اون روز کی میاد؟ اصلا میاد؟ من دیگه طاقت ندارم. نمی کشم به خدا نمی کشم
ـ اگه بخوای می تونی سویون. مثه من. تو قوی تر از این حرفا بودی ازت توقع این همه ضعفو نداشتم.
ـ تا کی قوی باشم؟
ـ تا وقتی که دست تو دست هم از این بیمارستان خارج بشیم.
سویون خودش را از آغوش او بیرون کشید و چشم های خیسش را به او دوخت. هیون قدرت برداشتن نگاهش را نداشت. یعنی او نمی فهمید چشم های خیسش با او چه می کند؟ صدای ترک های قلب خسته اش را نمی شنید؟ پرده های اشک را در چشم هایش حس نمی کرد؟ بیش تر از همه دروغش آزارش می داد. واقعا روزی بود که دست در دست هم از آن بیمارستان خارج شوند؟ می دانست که آن روز نمی آید. به خوبی و با اطمینان. اما ای کاش سویون هم می دانست. ای کاش او هم همه چیز را می دانست. سویون آهسته زمزمه کرد:
ـ هیون جونگ؟
خیره به چشم هایش، مثل خودش با صدایی ارام گفت:
ـ جونم؟
ـ قول می دی تا آخر... تا ته راه... با هم بمونیم؟ تنهام نمی ذاری؟
خواست پاسخ مثبت دهد اما لب هایش می لرزید. می دانست رفیق نیمه راه است. می دانست تا ته راه نمی توانند با هم باشند. سویون می توانست به زندگی برگردد . سویون هنوز هم زمان داشت اما او...
مهلتش به پایان رسیده بود. نمی دانست تا چند ساعت دیگر مهلت با او بودن را دارد اما می دانست این مهلت طولانی نیست. راهشان از هم جدا بود. سویون حق او نبود. صدایی از اعماق قلبش فریاد می زد:
ـ پس حق تو از این زندگی چیه؟
خودش هم جوابی برای قلبش نداشت. او خسته تر و بی قرار تر از سویون بود. حتی فکر گذشتن از او مثل تیری قلبش را نشانه می گرفت. رابطه ی ان دو از اول هم اشتباه بود. اشتباهی که باعث و بانیش او بود. سویون با دیدن سکوت و تردیدی که در نگاهش موج می زد گفت:
ـ هیووون؟
صدای ظریف و نازکش روحش را نوازش می داد. باالاجبار با صدایی که سعی در پنهان کردن  لرزشش داشت گفت:
ـ آره عزیزم. معلومه که ما تا ته با همیم.
و بی اختیار صورتش را جلو برد و لب های خوش فرم سویون را بوسید. می خواست با این کار فراموش کند دروغ بزرگش را. با حلقه شدن دست های سویون دور گردنش و همراهیش، یکی از دست هایش را پشت سرش قرار داد و با دست دیگرش او را به خود نزدیک تر کرد. بی اختیار هر ثانیه فشارش بیشتری به او می اورد و او را محکم تر از قبل می بوسید. سویون  تنها دختری بود که توانسته بود او را از لاک خود خارج کند. شاید اگر سویون نبود او در گوشه ای منتظر مرگ می نشست. اما حالا داشت برای بودن، برای نفس کشیدن تلاش می کرد. دست و پا می زد تا شاید ساعتی بیش تر در کنار او بگذراند. ساعتی بیش تر بتواند عطر تن او را استشمام کند. شاید تا 1 سال قبل عاشق شدن خیلی دور به نظر می رسید، انگار که جزئی از دنیای او نبود اما حالا...
هیچ وقت حتی در تصورتش هم نمی گنجید که تا این حد عاشق دختری شود. تا حدی که بتواند از خود برای او بگذرد. تا حدی که ساعت ها را به انتظارش خیره به در بنشیند. تا حدی که بار ها به خاطر او ار بیمارستان فرار کند تا تنها چند ساعت را در کنارش بگذراند. علی رغم میلش لب هایش را از لب های او جدا کرد و او را در آغوشش کشید. نمی خواست بیش تر پیش برود کنترلش را از دست بدهد. در حالی که نفس نفس می زد گفت:
ـ دختر... تو... نمی دونی این موقع شب.... نباید بیای تو اتاق یه پسر جوون؟ یه دفه دیدی... کنترلشو از دست دادا!
سویون شیرین خندید و پشت چشمی نازک کرد:
ـ من به عشقم اطمینان دارم.... بعدشم بخوادم تو این بیمارستان چیکار می تونه بکنه؟!
با این حرفش هیون با صدای بلند زد زیر خنده:
ـ آره خب.... سازنده هاش بی فکر بودن یه قفل رو این درا نذاشتن دل مریضا شاد شه.
سویون نگاه چپی به او انداخت و سقلمه ای به او زد. با صدای در هر دو سریع از هم فاصله گرفتند و برگشتند. پرستار با دیدنشان خندید و گفت:
ـ به رومئو و ژولیت ما که باز با همن! گفتم دیگه ساعت 2 شب باید تو اتاقاتون باشین.
هیون چشمکی به او زد و گفت:
ـ من که تو اتاقم هستم خانوم لی ایشون نصفه شبی اومدن اینجا.
سویون با حرص به طرف او برگشت و گفت:
ـ یااااا! کیم هیون جونگ
پرستار که هنوز می خندید گفت:
ـ بابا انقدر دختر به این خوبیو اذیت نکن پسر.
هیون در حالی که دستش را  دور شانه ی سویون حلقه می کرد گفت:
ـ من غلط بکنم ! دل ندارم آخه
حرفش لبخند را روی لب های سویون نشاند. پرستار هم لبخندی زد و گفت:
ـ خب سویون جان بهتره بری تو اتاقت تا کس دیگه ای ندیدتت. منم یه دور دوست پسرتو چکاپ کنم.
سویون چشم های ریز شده اش را بین آن دو گرداند و گفت:
ـ خانوم لی هیون که برور نمیده شما بگین این هیون با صاحب این بیمارستان نسبتی نداره؟ آخه کدوم مریض دیالیزی رو انقدر چکاپ می کنن یا اینقدر تو بیمارستان می مونه؟
پرستار با شک به هیون نگاه کرد. هیون سریع برای ماست مالی کردن اوضاع گفت:
ـ خانوم لی دوست دختر من یه کم حسوده. می خواین بعد من برین اونم چکاپ کنین که راضی شه.
پرستار هم سریع دنباله  ی حرفش را گرفت:
ـ بله تو برو عزیزم من بعد اینجا باید بیام یه سر به توئم بزنم.
با رفتن سویون هیون نفس راحت کشید و خودش را روی تخت رها کرد. پرستار نگاه سرزنش باری به او انداخت و گفت:
ـ هیون جونگ شی، بالاخره نباید بفهمه؟
هیون در حالی که با چشم های بسته سرش را به بالش تکیه می داد ، دست مشت شده اش را روی پیشانیش قرار داد و زیر لب زمزمه کرد:
ـ نباید بفهمه، نباید.
پرستار هم ترجیح داد دیگر چیزی نگوید. هیون هم حرفی نزد و فقط در سکوت به او اجازه داد تا به کارش برسد. خاطره ی روز های اول آشناییشان از جلوی چشم هایش می گذشت. روزی  که سویون را برای اولین بار روی پشت بام بیمارستان دید. آن روز سویون حواسش به او نبود وبه مناظر اطراف خیره شده بود . او هم بی اختیار کنارش روی لبه ی پشت بام نشست . نمی دانست چرا. از بی حوصلگی، بی کاری، کنجکاوی، و یا نگاهی که در همان ثانیه جذبش کرده بود. حرف های آن روز آغاز اشناییشان بود. و روز های بعد هر دو سر ساعت در پایگاه همیشگیشان حاضر بودند. بعد از یک ماه طوری شده بود که به دیدن سویون عادت کرده بود اما از خودش می ترسید. او وقتی برای عاشق شدن نداشت. وقتی برای بودن نداشت اما سویون سرشار از رویا و آرزو بود برای زندگی حتی با وجود قلب مریضش. و او...
سرشار از ترس و ناامیدی بود. سرشار از دلهره. از مرگ از تنهایی. و سویون برایش مثل مسکن بود. مسکنی که باعث می شد مرگ و آینده را به فراموشی بسپارد. ساعاتی را که با سویون می گذراند جزء معدود ساعات آرامشش بود. در کنار سویون   بودن، زندگی کردن، نفس کشیدن... همه را با تمام وجود حس می کرد. همین حس آرامش باعث شد آن دروغ دوست داشتنی ساخته شود. دروغی بزرگ و غیر ممکن. و سویون هم به سادگی آن دروغ را باور کرده بود. اینکه او می ماند. اینکه او می تواند تا سال هایی دیگر در کنار او نفس بکشد.
چه دروغ لذت بخشی...



http://upload7.ir/images/45772391865231306853.jpg                                                                                 

از شدت درد از خواب بیدار شد.  درد در تمام سلول های بدنش نفوذ کرده بود و او را دیوانه می کرد. می دانست دیگر حتی مسکن ها هم کاری برایش نمی کنند پس صدا زدن پرستاران بی فایده بود. آهسته و به زحمت سر جایش نشست و از کشوی میز کنار تختش خودکار و کاغذی در آورد. می دانست دیگر وقتش رسیده. با تمام دروغ هایش نمی توانست بی خبر برود. خودکار را بین انگشتان لرزانش گرفت و شروع به نوشتن کرد. با وجود ناتوانیش می خواست همه چیز را برای سویون توضیح دهد. با اتمام نامه نفس عمیقی کشید و زنگ کنار تختش را فشار داد. بعد از چند دقیقه خانوم لی وارد اتاقش شد:
ـ طوری شده؟ درد داری هیون جونگ شی؟
لبخند محوی زد و گفت:
ـ درد؟ دیگه وقتی درد نداشته باشم عجیبه.
روی صورت خانوم لی هم لبخند تلخی نشسته بود. اما او احتیاجی به ناراحتی و ترحم دیگران نداشت برای همین با صدایی که به زحمت از گویش در می امد ادامه داد:
ـ واسه کار دیگه ای زنگو زدم. می شه این نامه رو وقتی که... وقتی که...
زبانش او را یاری نمی کرد. خانوم لی که متوجه منظوری شده بود به آرامی به او نزدیک شد و نامه را از بین دست های لرزانش بیرون کشید:
ـ متوجه هستم. چشم.
هیون فقط توانست با لبخندی پاسخش را بدهد. خانوم لی به در نزدیک شد اما قبل از خارج شدن برگشت:
ـ راستی اینو می دونین که سویون شی امروز عمل دارن؟ به خاطر فوری بودنش نذاشتن بیاد اینجا. بالاخره کسی واسه اهدا پیدا شد.
لبخند عمیقی روی صورتش نقش بسته بود. دیگر قلبش آرام آرام بود. سویون او خوب می شد. حالا می توانست با آرامش برود. سویون به زندگیش برمی گشت و او از زندگی می رفت. قصه ی آنها همین طور نوشته شده بود پس شکایتی نداشت. اما سوزشی از اعماق قلبش ان آرامش را خدشه دار می کرد. شاد بود از بودن سویون. از نفس کشیدنش. از زندگی کردنش. اما از اینکه شاید حالا مرد دیگری در کنارش بود بغضی را به گلویش می نشاند. از فکر اینکه سویون در اغوش کس دیگری فرو رود... تنش بی اختیار می لرزید. سویون مال او بود. متعلق به او بود. اما انگار دیگر این حرف ها قلب بی قرارش را آرام نمی کرد. نمی توانست خود خواه باشد. حق سویون تنهایی و بی کسی نبود . همین که شاد باشد ، همین که بخندد برای او کافی بود. به سختی از جایش بلند شد و خود را به سمت در کشاند. به هنگام عبور از راهرو همه خیره نگاهش می کردند. و صدای زمزمه هایشان را که عشق آن دو را تحسین می کردند لبخند تلخی رو ی لبش می نشاند. همه ی بیمارستان عادت داشتند او و سویون را با هم ببینند. همه عشقشان را تحسین می کردند. اما هیچ کدام نمی دانستند شاید تا ساعاتی دیگر چه اتفاقاتی می افتد. بی صدا به طرف اتاق عمل رفت و روی صندلی نشست. هنوز کسی متوجه حضور او نشده بود. بعد از حدود نیم ساعت از دور تعدادی پرستار را دید که تخت سویون را می آورد. یکی از آنها با دیدن هیون اخم هایش را در هم کشید و گفت:
ـ هیون جونگ شی شما که الان نباید اینجا باشین! باید استراحت کنین
اما او بی توجه به حرف پرستار جلو رفت و کنار تخت سویون ایستاد. سویون با دیدنش لب هایش به خنده باز شد و گفت:
ـ نمی دونی از اینکه بدون خبر داشتم می رفتم چقد ناراحت بودم. خیلی خوب شد که اومدی
هیون بدون حرفی با لبخند تلخی نگاهش کرد. یعنی بار آخر بود  که نگاهش در ان چشمان می افتاد؟ بار آخری بود که صورت زیبایش را می دید؟ آرام خم شد و بوسه ای طولانی به پیشانی سویون زد. شاید آخرین بوسه. درد دوباره به سراغش آمده بود. دردی جانکاه اما مثل همیشه دیدن سویون همه چیز را از یادش می برد. خنده ی آرامی کرد و گفت:
ـ بالاخره داری از این بیمارستان میری دیگه؟
سویون دست سرد او را بین دست هایش گرفت و گفت:
ـ من بدون تو پامو از این بیمارستان بیرون نمی ذارم. مطمئن باش. دستات چرا سرده؟! تو که همیشه گرمی!
هیون در حالی که به آرامی دستش را از دست های او بیرون می کشید بوسه ای به دستش زد و گفت:
ـ مهم نیست عزیزم.... من خوبم. سویون.... یه چیزی رو قول می دی بهم؟
سویون که به چشم های عسلی رنگش خیره شده بود بدون مکثی سرش را به نشانه ی پاسخ مثبت نشان داد. هیون به زحمت لبخندی مصنوعی روی لب نشاند و گفت:
ـ قول می دی که سالم بیای بیرون؟
سویون کوتاه خندید و گفت:
ـ فکر کردی به این زودی از دستم راحت می شی؟! تا آخر عمر وبال گردنت هستم به این زودی از دستم خلاص نمی شی.
هیون زیر گوشش زمزمه کرد:
ـ تو تاج سر منی عزیز دلم. پس قول؟!
سویون آرام گونه اش را بوسید و گفت:
ـ قول قول.
هیون لبخندی از روی آرامش زد و قدمی به عقب رفت. پرستار با لبخند نگاهی به آ ن دو کرد و گفت:
ـ خب دیگه حرفاتون تموم شده؟ ببرمش؟
سویون سری تکان داد و بعد از لحظاتی پشت در های لنگه ای اتاق عمل محو شد. هیون هنوز همان جا ایستاده بود. حسی به او میگفت که سویون سالم از آن اتاق خارج می شود. آرام زیر لب زمزمه کرد:
ـ خدایا اینکه حق من از زندگی چیه دیگه مهم نیست. می دونم تا حداکثر یکی دو روز دیگه به حقم می رسم. می دونم سویون حق من نبود اما ازت خواهش می کنم اونو واسه من نگه دار. همین که از اون بالا سالم و شاد ببینمش واسم کافیه.
دردش به او اجازه ی ایستادن بیش تر نداشت . به سختی خودش را تکان داد و را رو نیمکت انداخت. چشم های خسته اش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. متوجه ساعت نبود. نمی دانست چقدر گذشته. یک ساعت.... دو ساعت... سه ساعت....
فقط منتظر صدایی بود. منتظر صدای در. تا با خیال راحت برود. تا با خیال راحت دل بکند. از دنیا، از سویون، از زندگی...
دلش می خواست با آرامش و اطمینان از بودن سویون چشم هایش را برای همیشه ببندد. ناخن هایش را در کف دستش فرو کرد و به سختی نفس عمیقی کشید. تحمل آن همه درد بدون مسکن برای هیچ کس ممکن نبود اما او به مسکن خودش احتیاج داشت. به سویون. دیگر هیچ قرصی او را ارام نمی کرد. شاید وقتی هم برای ارام بودن نبود. دیگر به راستی پایان کارش را باور کرده بود. باور کرده بود چیزی به پایان قصه اش نمانده. سرگیجه ی بدی آزارش می داد. برعکس همیشه تنش سرد سرد بود. اما هر بار که یکی از پرستار ها می خواست او را به اتاقش برگرداند به زحمت راضیش می کرد تا بماند. بدون اطمینان از سلامتی سویون نمی توانست برود. بالاخره بعد از چند ساعت صدای در به گوشش رسید. سریع چشم هایش را باز کرد و از جایش بلند شد. کمی تلو تلو می خورد اما باز هم با تمام سرعتی که می توانست خود را به پرستار رساند. پرستار با دیدنش با تعجب گفت:
ـ شما اینجا چیکار می کنین؟ با این حالتون باید استراحت کنین.
اما او بی توجه به حرف های پرستار گفت:
ـ سویون چطوره خانوم شین؟ خواهش می کنم بگین.
و با صدایی آرام اضافه کرد:
ـ می دونین که شاید مهلت دوباره دیدنشو نداشته باشم.
با این حرفش انگار دل پرستار نرم شد و گفت:
ـ عمل موفقیت آمیزی بود. حال سویون شی هم تو روزای آینده کاملا خوب میشه. پس بهتره شما زودتر برین تو اتاقتون. نگران اونم نباشین.
نفس را حتی کشید و به دیوار کنارش تکیه داد. انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود. سرش را به دیوار تکیه داد و به آرامی روی زمین نشست. صدای پرستار که صدایش می کرد در گوشش می پیچید. اما او متوجه حرف هایش نبود. چنگی به قفسه سینه اش زد تا شاید راحت تر بتواند نفس بکشد اما بی فایده بود. غده ی سنگینی جلوی نفس کشیدنش را گرفته بود. درد بدی در قفسه ی سینه اش پیچیده بود. صدای داد پرستار را شنید و به دنبالش افرادی که او را بلند کرده و روی تخت گذاشتند. چشم هایش را به هم فشرد و به انتظار نشست. می دانست تا دقایقی بعد تمام کابوس هایش به حقیقت تبدیل می شوند.



http://upload7.ir/images/49537504501661706830.jpg



با حس سوزشی در دستش چشم هایش را باز کرد. با نگاهی به اطراف متوجه شد هنوز هم بازیش به پایان نرسیده. آه سردی از گلویش خارج شد و به طرف پنجره غلت خورد. شب بود پس حدود دو تا سه ساعت بیهوش بود. می دانست سویون هنوز به هوش نیامده پس تلاشی برای خارج شدن از تختش نکرد فقط بی صدا به چراغ های چشمک زن شهر خیره شد. یادش بخیر. تا سال قبل در همین خیابان ها با دختر های مختلف قدم می زد. بدون هیچ حسی. شاید فقط برای سرگرمی و پر کردن وقتش. شاید برای فرار از خانه ای که مادری در آن نبود و پدر هم مشغول سرگرمی های خودش بود. برای فراموش کردن مادری که در آن دوری و غربت او را به فراموشی سپرده بود . برای فراموش کردن پدری که هر روز با دخترانی هم سن او می گشت و هر شب کسی را برای همراهی به خانه می آورد. شاید هم دختربازی را راهی برای اثبات خود می دانست. می خواست ثابت کند او هم هست. او هم در این کره ی سرشار از دو رویی و نامردی نفس می کشد. نفس کشیدن آن موقع چه ساده و راحت بود و حالا...
باز هم صدای آه سردش سکوت اتاق را شکست. برای لحظه ای هجوم درد باعث شد دست هایش را مشت کند. پلک هایش را به هم فشرد تا سکوتش را حفظ کند. با وجود خالی بودن اتاق دوست نداشت ناله کند. درد دیگر ماه ها بود همگام تمام لحظات زندگیش شده بود پس دلیلی برای ناله و شکایت نبود. با زیاد شدن درد خواست زنگ بالای تخت را بفشارد اما پشیمان شد. وجود پرستار ها چه چیزی را عوض می کرد؟ نهایت کارشان تزریق مسکن بود تا به خواب برود. اما تا کی؟ تا کی می توانست با وجود مسکن ها درد را فراموش کند؟ ترجیح می داد در هوشیاری از این دنیای کثیف و بی ارزش خداحافظی کند. دنیای کثیفی که حالا ارزش مندترین موجود زندگی او را در خود داشت. قلبش تیری کشید که باعث شد خود را روی تخت رها کند. آهسته و با زحمت زمزمه کرد:
ـ من که ازت خوبی ندیدم، واسه من فقط رنج داشتی و زجر. من فقط روی کثیفتو دیدم. اما خواهش می کنم نذار اونم مثه من فقط بدی و کثیفی ببینه. حق اون بیش تر از ایناست. به من بد کردی لااقل به اون بدی نکن. تنها خواهش من ازت همینه. اولین و آخرین خواهش.
کمبود اکسیژن آزارش می داد. دستی به گلویش کشید اما بی فایده بود. انگار این بار وقتش رسیده بود.درد در تمام بدنش رخنه کرده بود. از شدت درد نمی توانست حتی تکانی به خودش بدهد. می دانست اتفاقی که ساعتی قبل در انتظارش بود بالاخره به سراغش آمده.
ساعتی بعد خانوم لی در اتاق هیون را باز کرد تا هم او را چکاپ کند هم خبر به هوش امدن سویون را به او بدهد که...
که با جسم بی جانی بر روی تخت مواجه شد. خودش هم می دانست که او دیر یا زود رفتنی است اما خشکش زده بود. با قدم هایی آرام به تخت هیون نزدیک شد. در صورت جسم روی تخت بر عکس همیشه لبخندی نمایان نبود اما هنوز هم صورتش حس آرامشی را به او تزریق می کرد. صورتش مثل قبل از شدت درد در هم نمی رفت. از همیشه ساکت تر و آرام تر بود. دیگر در صورتش عشقی موج نمی زد. چشم های عسلی رنگی که همیشه با عشق به سویون نگاه می کرد حالا بسته بودند. و دیگر هم امیدی به باز شدنشان نبود. او آمده بود تا خبر سالم بودن سویون را به او بدهد اما حالا...
باید چه خبری را به سویون می داد؟ چطور می خواست خبر مرگ کسی را به سویون بدهد که او حتی از بیماریش خبر نداشت؟ می دانست هیون دیگر به آرامش رسیده. دیگر چشم های خسته اش را  وقتی که از هجوم درد کلافه می شد  نمی دید. دیگر ناچار نبود به دست هایش که پر از جای سوزن ها بود مسکنی تزریق کند. دیگر آغوشی که گرمایش همیشه سویون را در بر می گرفت سرد سرد بود. دیگر صدای آه های سردش سکوت اتاق را نمی شکست. دیگر کیم هیون جونگی نبود تا همه عشقش را تحسین کنند. تا پرستاران به او تذکر دهند همه چیز را به سویون بگوید او تنها با لبخند محوی به آنها نگاه کند. نبود. با آرامشی حقیقی به خواب رفته بود. خوابی که شاید تا شبی قبل با وجود مسکن های بسیار به سراغش می آمد.

ـ خانوم کیم؟
سویون نگاهش را از نمای شهر گرفت و با لبخندی گفت:
ـ جانم؟ مریضی اومده؟
ـ نه ، دکتر هوانگ گفتن ترتیب اون اتاقیو که می خواستین دادن.
سویون خنده ی شیرینی کرد و دست هایش را به هم کوبید. حرکتش مین جی را به خنده وا داشت. مدت زیادی نبود منشی او شده بود اما علاقه ی زیادی به او داشت. رفتارش برعکس تمام دکتر ها ساده و بی تکلف بود. آن هم تخصص او که بیماران سرطانی بود. سویون با ذوق به او نگاه کرد:
ـ حالا باید برم وسایلمو بذارم؟
مین جی خندید و گفت:
ـ نخیر اتاقتون آماده ست. فقط وسایل شخصیتونو بدین من واستون میارم.
ساعتی بعد سویون در اتاقی که در این 7 سال هر بار با بهانه ای به آن می آمد بود. جای خوشحالی بود که دیگر احتیاجی به بهانه نداشت. دیگر آن اتاق مال او بود. هنوز عطر تن هیون را در آن اتاق حس می کرد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. از کشوی میزش نامه ای را در آورد کنار پنجره ایستاد. آرام نامه را بوئید بعد شروع به خواندن کرد.
« سلام به بهترین و زیباترین دختر دنیا
نمی دونم باید چطوری شروع کنم سویون. اول از چی بگم. می دونم که وقتی این نامه رو می خونی متوجه دروغ من شدی. دروغی که شاید واسه تو یه دروغ سخت بود اما واسه من دوست داشتنی ترین دروغ  دنیا بود. می دونم نباید دروغ می گفتم. باید می گفتم من یه مریض دیالیزی نیستم باید می گفتم که سرطان خون دارم. بیماری که هیچ آدمی نمی تونه ازش جون سالم به در ببره. اما نتونستم. می ترسیدم ازم بگذری. می خواستم  همین روزای باقی مونده از عمرم با وجود تو بگذره. تو واسم مثه یه مسکن بودی. یه مسکن قوی که وقتی می دیدمت تمام  دردام آروم می شد.
روزایی که با تو بودم به راحتی می تونم بگم جزء بهترین روزای عمرم بود. اینو می دونم که لیاقتتو نداشتم. تو صادق تر و پاک تر از اون بودی آدم بدی مثه من لیاقتتو داشته باشه. واسه همین ازت معذرت می خوام.
امیدوارم منو واسه خراب کردن چند ماه از عمرت بخشی. به جبران اون خرابی فقط می تونم قول بدم از اون بالا... همیشه ی همیشه مراقبت باشم. مطمئن باش هر جا به بنبست خوردی من حواسم بهت هست. »

                                                                                   عشق تو: کیم هیون جونگ^^
سویون نامه را در آغوش فشرد و زمزمه کرد:
ـ اشتباه کردی کیم هیون جونگ. دیدن تو و عاشق شدنم جز بهترین اتفاقای عمرم بود. ممنونم که همیشه پای قولتی همون طور که من پای قولم موندم و بدون تو این بیمارستانو ترک نکردم. قول می دم کمک کنم بیمارایی مثه تو از این بیماری نجات پیدا کنن. این تموم هدف منه. پس توئم تنهام نذار...


ryu-ji-hye-korean-06.jpg

 

 


 




طبقه بندی: short story، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ