تبلیغات
Rain Bow Stories - I love my housemate 58
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 تیر 1392 توسط MaI-I$A AD

 

وقتی کسی در کنارت هست
.
خوب نگاهش کن
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرفهایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش

نشستنش . . .
به چشمهایش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
.
.
.
گاهی آدمها
انقد سریع میروند

که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند...





اینم از پارت بعد داستان... انقدر آماده داشتم چون خیلی از بچه ها خواستن فعلا اینو گذاشتم دو سه روز دیگه پارت بعدو می ذارم...


ـ پس نظر منو انجام میدی؟

نگاهش کرد و سرش را به نشانه ی تائید تکان داد.

ـ خب... پس... برگرد.

مهسا برای چند لحظه به او خیره ماند. با بهت به او نگاه می کرد. انگار هنوز حرفش را هضم نکرده بود. نگاه متعجبش به صورت آرام کمیل دوخته شده بود. به سختی لبانش را از هم جدا کرد و با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد گفت:

ـ چی؟!

کمیل با همان آرامش گفت:

ـ گفتم برگرد سئول. پیشش...

ـ تو... می فهمی... چی داری.... می گی؟

ـ اوهوم.

بهتش جایش را به عصبانیت داد و با حرص گفت:

ـ این همه واست قصه گفتم که بگی برگرد؟ تو نمی فهمی؟ اون بهم خیا...

کمیل حرفش را قطع کرد:

ـ اول به حرف من گوش بده بعد تو حرفتو بزن خب؟

نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:

ـ بگو.

ـ مگه نمی گی دوسش داری؟

ـ این چه ربطی ...

ـ جواب منو بده.

با عصبانیت به صورت کمیل نگاه کرد و گفت:

ـ آره دوسش دارم. خب حالا؟

ـ خب مگه نگفتی عکسش به نظر جدید نمیاد چون قیافه ی هیون توش خیلی بچه ست؟

با شک به او نگاه کرد. کمی فکر کرد. حق با کمیل بود. قیافه ی هیون در عکس خیلی جوان تر از حالایش به نظر می آمد. بعد از مکثی طولانی گفت:

ـ تو قصدت از این حرفا چیه کمیل؟

کمیل همان طور که نگاهش به رو به رو دوخته شد آهسته گفت:

ـ می خوام ثابت کنم داری اشتباه می کنی .

ـ و با این درست کردن این اشتباه چی به تو می رسه؟

کمیل سرش را به طرف او برگرداند و نگاه گرفته اش را به او دوخت. غمی که در عمق نگاهش خانه داشت آزارش می داد. از خودش متنفر بود. کمیل با صدایی آهسته تر از قبل گفت:

ـ نمی خوام تهش به جای من برسی. جا نزن. تا ته برو

 لب های لرزانش و چشم های بی قرارش نشان از صداقتش بود و این صداقت بغض را به گلویش می آورد. کجای دنیا حامی و همدمی مثل کمیل می یافت. زمزمه کرد:

ـ می ترسم کمیل. از  برگشت از دیدن دوبارش. از اینکه با عطر تنش همه چیز فراموشم بشه... می ترسم...خیلی می ترسم

دست های گرم کمیل باز هم مرهم بخش دست های سردش شد. دست های لرزانش را در دست های محکم خود گرفت و با اطمینان گفت:

ـ ترسی نیست مهسا.... اون مهسایی که من باهاش بزرگ شدم ضعیف نیست. این قدرتو داره پای مشکلات وایسته. می دونم که می تونی. من تو رو بهتر از خودت می شناسم

چشم های لرزانش در چشم های آرام کمیل خیره مانده بود. ترس و اضطراب در نگاهش فریاد می زد اما نگاه کمیل این بار آرام بود. و با آرامشش او را به راهی که قرار بود دوباره در آن پا بگذارد تشویق می کرد.

ـ ببین مهسا به نظر من هر چی هم بوده واسه قبله. قبل از رابطه ی شما پس نمی شه اونو مقصر دونست... به نظرم این دختره... سو...سو...

مهسا با نفرت زمزمه کرد:

ـ سوئه.... لی سوئه....

ـ آها همون سوئه.... اون داره موش می دوونه... نمی دونم چی گیرش میاد اما یه قصدی از این کارش داره

ـ من... من چیکار کنم کمیل؟

ـ همه چیزو بسپر به من.... خودم اولین بلیطو واست می گیرم همین طور اونجام که رفتی بهم زنگ بزن... همه ی سعیمو می کنم کمکت کنم.

تمام پاسخش نگاه دوستانه و تشکر امیزی بود که در دریای عشق و علاقه ی کمیل غرق می شد.....

 


نگاه گرفته اش را به تقویم روی میز دوخت. 10 روز از مرخصیش می گذشت... 10 روزی که قرار داشت در کنار مهسا و با وجود او سر کند. انگار این جدایی ها لازم بود... تا به او بفهماند در قلبش چه می گذرد... بی حوصله روی تخت نشست که صدای زنگ موبایلش بلند شد. نگاهی سرسری به صفحه ی موبایل انداخت. با دیدن اسم یونگ سنگ دستش را بلند کرد و آن را برداشت. صدای نگران یونگ سنگ دلهره ای به جانش انداخت:

ـ الو؟ هیون؟

ـ جان؟ طوری شده یونگ سنگ؟

صدایش به طرز محسوسی می لرزید... این صدا را زمانی از او می شنید که اشتباه بزرگی انجام داده باشد. نمی دانست باز هم چه اتفاقی افتاده...

ـ می تونی بیای کمپانی هیون؟

با شک پرسید:

ـ چیکار کردی دوباره؟

چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد دوباره صدای یونگ سنگ در تلفن پیچید:

ـ منو کیو یه گند بزرگ زدیم... می شه بیای؟

نفسش را با حرص بیرون داد و با گفتن اوکی تماس را قطع کرد. اصلا حوصله ی اتفاق دیگری را نداشت. کتش را از روی مبل برداشت و از اتاق خارج شد. خانه ی خالی به او دهن کجی می کرد. ظرف های نشسته روی اپن را پر کرده بود. روی تمام مبل ها را لباس ها و برگه های نت هایش پوشانده بود. گیتارش هم طبق معمول روی مبل نزدیک شومینه بود. جای همیشگی مهسا...

با یادآوریش باز هم فکش لرزید. نمی دانست از بغض است یا عصبانیت. از خودش است یا از رفتن مهسا... سریع از خانه خارج شد و در را پشت سرش کوبید. صدای در ، در سکوت خانه پیچید..نمی خواست باز هم هجوم خاطرات بر شانه های خسته اش آزارش دهد. دیگر طاقت نداشت. طاقت خودش را هم نداشت...

ماشین را جلوی در کمپانی پارک کرد و داخل شد. جز نگهبان که با دیدنش خم و راست شد  کسی را ندید...  سکوت سنگینی که فضا را احاطه کرده بود عجیب بود. همیشه صدای بحث و خنده ی پسرها بود که  در فضا ی کمپانی می پیچید...  انگار همه جا این چند روزه در سکوت مطلق بود. آهسته از پله ها بالا رفت. صدای گیتار الکتریک از اتاق تمرین می آمد. با قدم هایی کند و بی حوصله خود را به اتاق رساند و در را باز کرد. هیونگ گیتاری در دستش بود و مشغول زدن بود. جونگ مین که گوشه ای  با موبایل حرف می زد با اشاره ی چشم و ابرو می خواست که صدا را کم کند اما هیونگ از عمد صدا را بلند تر می کرد. در را بی صدا بست و اتاق را از زیر نظر گذراند. کیو سمتی روی زمین دراز کشیده بود و دستش را زیر سرش قرار داده بود. مشخص بود عصبی است چون با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود. یونگ سنگ هم خودش را روی صندلی کنار او رها کرده بود و ساعدش را روی پیشانیش قرار داده بود. چشم هایش را بسته بود و نفس های عمیقی که می کشید نشان از مشوش بودنش داشت. خواست حرفی بزند که صدای عصبانی کیو بلند شد:

ـ خفه کن اونو هیونگ.... حوصله ندارما!

اتاق به یکباره ساکت شد. همه می دانستند وقتی کیو عصبانی است نباید با او بحث کرد. هیونگ که با لب و لوچه ای آویزان نگاهش می کرد بعد از چند روز خنده ای روی لبش نشاند و گفت:

ـ بابا چه خبره پسر؟ می خوای دعوا کنی من هستم این بی بی رو اذیت نکن الان گریش در میاد!

با صدای او کیو و یونگ سنگ از جایشان پریدند. کیو نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:

ـ بفهمی چه گندی زدیم دعوام داریم!

این همه به هم ریختگی کیو و یونگ سنگ او را نگران تر از قبل می کرد. روی صندلی کنار یونگ سنگ نشست و گفت:

ـ بگو ببینم چته... چیکار کردین مگه؟

کیو و یونگ سنگ نگاهی به هم کردند. بعد از مکثی یونگ سنگ آهسته گفت:

ـ سوئه همه چیزو فهمید.

چند ثانیه زمان برد تا متوجه حرف یونگ سنگ شود. صدایش در گوشش زنگ می خورد... سوئه همه چیزو فهمید.... سوئه همه چیزو فهمید... سوئه.... چنگی به موهایش زد... پسرها با اضطراب نگاهش می کردند. فک منقبض شده اش نشان از عصبانیتش داشت. نفس عمیقی کشید و چنگی به قفسه ی سینه اش زد. چشم هایش را بر هم فشرد و برای لحظه ای خود را به خاطرات گذشته سپرد. با یاد آوری احساسات گذشته پوزخندی روی لبش نقش بست. چطور همه چیز عوض شده بود؟

سوئه... این اسم را چند بار زیر لب زمزمه کرد.... اسمی که حالا برایش نفرت انگیز ترین اسم دنیا بود. می دانست همه چیز به اینجا ختم نمی شود. سوئه به این راحتی دست بردار نبود. مخصوصا حالا که واقعیت را هم فهمیده بود. کیو با صدایی لرزان که نشان از عصبی بودنش داشت گفت:

ـ داشتیم راجع به اینکه چطور میشه مهسا رو برگردوند حرف می زدیم که من یه صدای پا شنیدم... وقتی از نگهبان پرسیدم گفت سوئه دقیقا چند لحظه قبل با سرعت از کمپانی بیرون رفت.

نفسش را صدا دار بیرون داد و حرفی نزد. چقدر دلش می خواست سوئه را برای همیشه از صفحه ی زندگیش پاک کند. از وجود کثیفش در تک تک ثانیه ها ی زندگیش خسته شده بود. سرش را بین دستانش گرفت و سعی کرد کمی آرام شود. تلاشی که کاملا غیر ممکن بود. قبل از اینکه کسی حرف دیگری بزند جونگ مین هم به جمع آنها پیوست. هیونگ نگاه موذیانه ای به او انداخت و گفت:

ـ خانوم خوب بودن؟

جونگ مین خط و نشانی برای او کشید و گفت:

ـ به تو چه ؟

یونگ سنگ مشکوک نگاهش کرد و گفت:

ـ قضیه چیه؟

جونگ مین دهانش را باز کرد که جواب او را بدهد اما هیونگ قبل از او گفت:

ـ قضیه اینه که داشت با عسل حرف می زد.

نگاه همه به طرف جونگ مین برگشت.جونگ مین دستپاچه گفت:

ـ بابا چرت میگه! ما با هم رابطه ای نداریم. فقط...

ـ خب پس چی؟!

جونگ مین چشم غره ای به او رفت و با کلافگی سرش را خاراند. حالت عصبیش برای پسرها عجیب بود. جونگ مین کسی نبود برای این چیز ها کلافه شود. او بی خیال تر از این حرف ها بود . بی توجه به نگاه پسر ها روی صندلی رو به روی هیون نشست و آهسته گفت:

ـ خب اینکه... می خوام بعد اینکه اومد بهش پیشنهاد بدم.

انگار همه اوضاع چند دقیقه پیش را از یاد برده بودند چون نیش همه باز شد. البته جز هیون که با پایش روی زمین ضرب گرفته بود و حرفی نمی زد. لبخند زده بود اما طعم لبخندش از بقیه متفاوت بود. لبخندش بیش تر بوی حسرت می داد. حسرت روزهایی که به آسانی از دست داده بود. بی اختیار به جونگ مین حسادت می کرد. جونگ مینی که قرار بود عسل را به دست آورد بر عکس او که حتی قادر به به دست آوردن همسر خودش هم نبود. با قرار گرفتن دستی روی شانه اش سرش را بلند کرد. نگاه آرام و مهربان یونگ سنگ که به او دوخته شده بود تا عمق وجودش را می خواند. می دانست او بهتر از هر کسی درکش می کند. کلافه دستی به موهایش کشید و با نفس عمیقی هوا را به درون ریه هایش فرستاد. عصبی تر و کلافه تر از هر زمان دیگری بود. خواست از جایش بلند شود که صدای کیو توجهش را به خود جلب کرد:

ـ عسل چیزی از مهسا نگفت؟

حرکتش متوقف شد و به سرعت سرش را بلند کرد. در دل از کیو ممنون بود چون خودش قادر به پرسیدن این سوال نبود. با این وجود تمام سلول های بدنش منتظر کوچکترین خبری از مهسا بود. به خصوص بعد از شنیدن صدای بغض آلودش. نگاه بی قرارش را به جونگ مین دوخت . مکث جونگ مین دلهره ای به جانش می انداخت. انگار در گفتن حرفش تردید داشت. با طولانی شدن مکثش عصبی گفت:

ـ حرف بزن دیگه.

جونگ مین با شک و تردید نگاهش کرد. نمی خواست او را بیش از این به هم بریزد. این چند وقته به اندازه ی کافی عصبی بود. اما نگاه عصبانی هیون به او اجازه ی مکث بیش تر نمی داد. آهسته گفت:

ـ فقط گفت با یه پسره به اسم کمیل بیرونه. تو میشناسیش؟

جمله آخر را با شک ادا کرد اما هیون جوابی نداد. جونگ مین با اینکه او را نمی شناخت اما برای لحظه ای از فک منقبض شده و دست های مشت کرده ی هیون ترسید. حتی از وقتی که یونگ سنگ و کیو راجع به فهمیدن سوئه حرف زده بودند عصبی تر بود. کیو نگاهی از سر تعجب به هیون انداخت و گفت:

ـ این کمیل کیه؟

قبل از اینکه هیون چیزی بگوید یونگ سنگ با صدای آرامی گفت:

ـ دوست پسر قبلی مهسا.

با این حرف او پچ پچ پسرها خوابید و سکوت سنگینی در سالن حکم فرما شد. هیچ کدام جرئت حرف زدن نداشتند. هیون هم قصد شکستن این سکوت را نداشت. سرش را بین دست هایش گرفت و نگاه ماتش را به زمین دوخت. انگار با حرف جونگ مین از درون خورد شده بود و می دانست به این آسانی دوباره تکه هایش با هم جور نمی شوند. فکر اینکه مهسا باز هم با کمیل...

چنگی به موهایش زد و سرش را تکان داد. نمی خواست حتی به آن فکر کند.  فکرش هم بیش از حد تحملش بود. فکر اینکه مهسا به این زودی فراموشش کرده باشد دیوانه اش می کرد. فکر اینکه کمیل را به او ترجیح داده باشد... بدتر از همه فکر اینکه شاید از اول هم عاشق کمیل بود! از اول هم هیونی وجود نداشت. طبق قراردادشان... از اول هم قرار بود فقط یک رابطه ی دوستی ساده باشد.

بدون حرفی از جایش بلند شد. بیش تر از آن طاقت نگاه های نگران و ناراحت پسرها را نداشت. احتیاج داشت با خودش خلوت کند. جواب سوالات پسر ها را بی جواب گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. به قدری غرق افکارش بود که متوجه نشد کی به پارکینگ رسید و سوار ماشین شد. بی اختیار مسیرش را به سمت باری که همیشه به آن می رفت کج کرد. جلوی در بار ایستاد و با قدم هایی آهسته وارد شد. صدای بلند آهنگ گوشش را آزار می داد. صدایی که تا مدتی قبل نه تنها آزارش نمی داد بلکه برایش آرامش بخش هم بود. روی میزی که همیشه متعلق به او و پسر ها بود نشست و منتظر ماند. چند ثانیه هم نگذشته بود که دختر لوندی به سمتش امد و همان طور که لبخند اغواکننده ای به لب داشت گفت:

ـ خیلی وقته تشریف نیاورده بودین!

حرفش هیون را به فکر فرو برد. حق با او بود. از زمانی که مهسا وارد زندگیش شده بود به اینجا نیامده بود. نمی خواست زیر قولش بزند چون قرار بود تا زمانی که قرارداد پا برجاست هیچ کدام با کس دیگری رابطه نداشته باشند. اما حالا که مهسا قولش را زیر پا گذاشته بود او هم می توانست...

با این فکر لبخند زیبایی به لب نشاند و رو به دختر گفت:

ـ خب به خاطر مشغله کاری نتونستم بیام!

لبخندش باعث شد دختر به او نزدیک تر شود ... آرنج دو دستش را روی لبه ی میز گذاشت، خودش را جلو کشید و گفت:

ـ باعث تاسفه که زیاد ندیدمتون. حالا چی بیارم؟

هیون به سختی سعی کرد نگاهش را از او برندارد. می خواست همان هیون چند ماه قبل شود. همان پسر هرزه!می خواست چهره ی مهسا را از یاد ببرد. می خواست برای چند دقیقه هم که شده به گذشته برگردد. با هم همان پسر بیخیال شود که هیچ تفاوتی بین دختر ها قائل نبود. آهسته گفت:

ـ واقعا هم باعث تاسفه! ودکا لطفا

دختر رفت و بعد از چند دقیقه با سینی محتوی ودکا و لیوانی پر از قالب های یخ برگشت. با همان عشوه در حالی که خودش را به سمت هیون خم می کرد ، لیوانی ودکا برایش ریخت و به دستش داد. هیون همان طور که لیوان را یک سره بالا می داد دست دختر را هم گرفت و او را روی پای خود نشاند. دختر هم کمی خودش را جا به جا کرد و بیش تر به او چسبید. هیون دستی به پاهای لخت دختر کشید و لیوانی دیگر بالا داد. سرش را جلو برد و در موهای لخت دختر فرو کرد. بی اختیار به یاد مهسا افتاد اما به سرعت او را پس زد. باید حداقل برای یک برای یک شب هم که شده مهسا را از خاطرش پاک می کرد. صورت زیبای دختر را از نظر گذراند. موهای لخت مشکی رنگ، پوست سفید و چشمان عسلی رنگش با وجود آرایش غلیظ از او دختر زیبایی ساخته بود. دختر با خوش حالی از نزدیکی به ستاره ای مثل او ، دستانش را دور گردن هیون حلقه کرد و سرش را در گردن او فرو برد. هیون نفس عمیقی کشید. اما عطر تن دختر آن عطری نبود که به آن نیاز داشت. عطری نبود که آرامش کند. عطر تن مهسا نبود...

انگار چه می خواست و چه نمی خواست همه چیز دست به دست هم داده بودند تا مهسا را به یادش آورند. به محض اینکه لیوان بعد را بالا داد ، دختر سرش را بلند کرد و نگاه خمارش را به او دوخت. به یاد شبی که تازه علاقه اش را باور کرده بود افتاد. شبی که بیش از حد معمول به او نزدیک شده بود. برای لحظه ای آرزو کرد کاش آن شب از اتاق بیرون نمی زد. شاید در آن صورت مهسا کس دیگری را جایگزین او نمی کرد. برای راحتی از شر افکارش صورتش را جلو برد و لب های لرزانش را به لب های بی قرار دختر دوخت. حلقه ی دست های دختر دور گردنش تنگ تر شد و او را بوسید. هیون سعی کرد مثل گذشته رفتار کند. یکی از دست هایش را دور شانه ی دختر حلقه کرد و دست دیگرش را نوازش وار روی ران های خوش تراش دختر کشید. سرش را جلو کشید و به بوسه ی دختر پاسخ داد. طعم لب هایش طعمی نبود که او دنبالش بود. بوسه هایش او را به چیزی که می خواست نمی رساند. مثل لب های مهسا نبود که برای او حکم آبی شور داشت. این بوسه ها نه عطش می آورد نه آرامش می کرد. دختر سرش را پائین برد و با بوسه هایی که روی گلویش می نشاند سعی در تحریکش داشت. کم کم داشت با او را می آمد که چهره ی مهسا به خاطرش آمد. اما حس شهوتی که تمام وجودش را گرفته بود داشت به او غالب می شد. حرف های خودش در گوش هایش می پیچید:

ـ باید قول بدیم تا وقتی که باید با هم باشیم با کس دیگه ای رابطه نداشته باشیم.

ـ دوست پسرتو دوست داشتی؟

ـ

 من امشب تو یه اتاق دیگه می خوابم که راحت باشی
یعنی با وجود گذشت های او مهسا از او دلزده شده بود؟ از او خسته بود؟ چرا؟ او چه چیزی کم داشت؟ چرا مهسا نمی توانست عاشق او باشد؟ عاشق کسی که میلیون ها دختر ها کاری برایش می کردند. او کیم هیون جونگ بود. کسی که خیلی ها حسرت موقعیتش را می خوردند. اما مهسا او را پس زده بود. دختر را بیش تر به خود چسباند و بوسید. بی وقفه و پی در پی. می خواست با این کار صورت مهسا را از مقابل چشمانش پس بزند. می خواست ثابت کند او هم می تواند جانشینی برای مهسا انتخاب کند. او هم قدرت پس زدن را دارد. وقتی مهسا کسی مثل کمیل را به او ترجیح داده بود او هم باید می توانست یک شب را با این دختر بگذراند. این دختر هم یکی مثل هزاران دختری که در این 8 سال با آنها گذرانده بود. همان طور که به راحتی با آنها وقت گذرانده بود. حالا هم می توانست... مهسا او را به این راه کشانده بود... با پس زدنش... با شکستن غرورش...

 

 

 

                                           




طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ