تبلیغات
Rain Bow Stories - I love my housemate 59
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 تیر 1392 توسط MaI-I$A AD







مــــے گــُــویـَـنــد ســـــآدِه ام،،

مـــے گـُــویــَـنـــد تــُــومَــــرا بآ
یــِک جُمـــــلـــﮧ
یـِــک لَبـــــخـنـــد،،،
بـِـــﮧ بــازےمیـــــگیــــرے ... ... ...
مــــــے گـُــــوینــــد تـَــرفنــد هـــآیت، شِـــیطنـــتهــــآیت
و دروغ هآیـــت را نمــــے فَهمَــــم ... !!
مــــــے گویند ســــآده ام
اما تــــُـوایــטּرا باوَر نَکـُـטּ
مـــَـــــטּ فـــــقــــــط دوســـتـــَــت دارم،
هَمیـــــــــטּ!!!!
و آنــــها ایــــטּ را نِمـــــــے فـَـــهمنــــد..




اینم از پارت بعد من با تاخیر !
بچه ها من الان دماغم مثه دلقکا سرخه چشامم بدتر!!!
2 روزه آلرژیم داره دیوونم می کنه!!!
فقط دارم عطسه می کنم!
همینم با این وضع تایپیدم که نگین مهسا بده!!!


صدایی از اعماق قلبش به او نهیب زد:

ـ همیشه مهسا مقصر بود؟ تو چی؟ تو مقصر نبودی؟

خواست جواب رد بدهد اما.... واقعا او هم مقصر نبود؟ یاد روزی افتاد که مهسا او را به همراه سوئه دیده بود. ... یاد روز اجرا که از او عذر خواهی کرد... او هم زمان هایی مقصر بود. او هم زمان هایی دل مهسا را شکسته بود. شب جشن... وقتی مهسا اسم کمیل را آورده بود.... وقتی به زور او را بوسیده بود... برای بار دیگر چشم های خیس مهسا جلوی چشمانش می آمد...

دختر را از خود جدا کرد و دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت. نفس نفس می زد. دختر بهت زده به او نگاه می کرد. سوزشی در قفسه سینه اش مانع از این می شد که به راحتی نفس بکشد. نفسش به سختی بالا می آمد. از خودش متنفر بود که بارها اشک مهسا را در آورده. چطور می توانست مهسا را مقصر بداند و خود را بی گناه؟ او صد برابر بدتر از مهسا بود. با یادآوری حال آن شب مهسا کلافه دستی به موهایش کشید. هنوز می توانست مهسا را بین بازوانش تصور کند. صدای هق هق او در گوش هایش می پیچید. در برابر نگاه متعجب دختر از جا بلند شد و بعد از گذاشتن تراولی روی میز به سرعت از بار خارج شد. با قدم هایی لرزان خود را به ماشین رساند و روی صندلی رها شد. سیستم ماشین را روشن کرد و سرش را روی فرمان گذاشت. صدای مهسا در فضای ماشین پیچید. با وجود اینکه حضور نداشت هیچ چیزی اجازه نمی داد برای لحظه ای از خاطر هیون پاک شود. دقیقا روز بعد تست بود که رئیس سو سی دی محتوی آهنگ مهسا را به او داده بود. برای اینکه آن را به مهسا بدهد اما او دلش نیامد. آن زمان نمی دانست چرا می خواهد سی دی را نزد خود نگه دارد ... برای فرار از زیر بار رفتن آن را به حساب صدای زیبای مهسا گذاشته بود. اما حالا.....

حالا دستش رو شده بود... هم برای خودش و هم دیگران... اما چه دیر.... انگار نیاز به تنهایی داشت تا حرف دلش را بشنود.

با این وجود در رابطه با احساس مهسا هنوز هم شک داشت.... گاهی  برخورد هایش را به پای علاقه می گذاشت اما حالا که با کمیل بود... نه او اشتباه کرده بود... مهسا از اول هم عاشق کمیل بود.... حرف هایش درباره ی کمیل هم فقط برای انکار احساسش بود... مثل او که تا مدت ها حسش را انکار می کرد...

صدای نهیب زد:

ـ پس اون شب چطور؟! اگه براش ارزشی نداشتی که اون طور تو بغلت گریه نمی کرد...نمی گفت دلش شکسته...

گیج بود.... سرش را بین دست هایش گرفت و سعی کرد مغزش را از همه چیز خالی کند.... تنها چیزی که در آن زمان نیاز داشت وجود مهسا بود... تا شاید با یافتن پاسخ سوال هایش کمی از آن سردرگمی نجات یابد...( هییییی! خب مهسا بیا دیگه! هی هیونو اذیت می کنی!!!
)

صدای بلند گو فرودگاه در گوشش پیچید:

ـ مسافرین پرواز 709 ایران به کره جنوبی، پرواز شما تا نیم ساعت دیگر از زمین بلند می شود.(می دونم ایران به کره پرواز مستقیم نداره! شما ببخشین!
)

با بغض به سمت بقیه برگشت. باورش نمی شد باید به این زودی از آنها دل بکند. اینکه نمی دانست بار بعد کی آنها را خواهد دید بیش تر از همه آزارش می داد. اول از همه مادرش را در آغوش گرفت و برای دقایقی در آغوش او ماند. دل کندن از گرمای آغوش او سخت ترین کار بود. بدون اینکه بخواهد اشک چشمانش را خیس کرد. زمانی که از مادرش جدا شد متوجه شد چشمان سبز رنگ او هم خیس شده. چقدر آن چشم ها را دوست داشت. برای لحظه ای از اینکه مشکلش را به او نگفته خوشحال شد. با اینکه می دانست حرفش را باور نکرده ، نمی خواست چشم های زیبایش را خیس ببیند. به اندازه ی کافی در این سال ها زجر کشیده بود. لااقل در این حالت جز دوری دخترش ناراحتی دیگری نداشت. نمی خواست او هم دردی روی درد های مادرش بگذارد. بعد از مادرش دختر ها و محیا را در آغوش کشید. دلش برای همه ی آنها تنگ می شد. البته جز عسل که باز هم همراهش بود. از داشتن همراهی مثل او خوشحال بود. در آن وضعیت به وجود یک همراه نیاز داشت. با بلند شدن دوباره ی صدای بلندگو از آغوش کیمیا بیرون آمد. کمیل مثل همیشه لبخند به لب جلو آمد. لبخندی که تنها مهسا غم نهفته در آن را می فهمید.

ـ خب، باز داری در می ری!

به زحمت لبخندی به لب نشاند و تنها چیزی که از بین لب های لرزانش خارج شد

ـ کمیل

بود...

ـ چیه بابا؟! مثه ماتم گرفته ها صدا می زنی؟ خوبه تو می خوای بری، من قرار نیس برم!

بی توجه به حرف او آهسته زمزمه کرد:

ـ خیلی دوستت دارم! ممنونم به خاطر همه چیز.

کمیل در جواب لبخند محزونی به لب نشاند و گفت:

ـ این کم ترین کاری بود که می تونستم بکنم. قابل شما رو نداشت خانوم.

بی اختیار قدمی به جلو برداشت و کمیل را در آغوش گرفت.(خجالتم خوب چیزیه ها!!!
) کمیل متعجب و کوتاه خندید:

ـ از تو بعید بود این حرکات! الان یکی میاد خفتمون می کنه می گه چه نسبتی با هم دارین! بعدم ورمون می دارن می برن اماکن!  ول کن دختر

بی توجه به حرف هایش خود را بیش تر به کمیل فشرد و گفت:

ـ می دونی که هر کس ما رو می بینه فکر می کنه خواهر برادریم!

حق هم با او بود. اکثرا وقتی با هم بودند همه فکر می کردند آن دو را خواهر و برادرند. چون هر دو پوستی سفید و چشم و ابروی مشکی داشتند. بعد از چند ثانیه مکث، کمیل هم دست هایش را دور کمر او حلقه کرد و او را محکم به خود چسباند. مهسا میان بازوان او احساس امنیت می کرد. سرش را روی قلب کمیل که بی رحمانه به قفسه سینه می کوبید گذاشت. مثل همیشه احساس عذاب وجدان راحتش نمی گذاشت. ای کاش کمیل از اول هم برایش برادر می ماند.

ای کاش آن رابطه ی یک ساله چیزی بود که می شد آن را پاک کرد... با تکرار شماره پروازش با اکراه از آغوش کمیل بیرون آمد. کمیل لبخندی مصنوعی زد و گفت:

ـ بهتره بری!

نگاهی به بقیه انداخت. همه نگاهشان به آنها بود. خجالت زده سرش را پائین انداخت اما صدای کمیل او را وادار به بلند کردن سرش کرد:

ـ اینم واسه شما خانوم...

با تعجب به پاکتی که در دست های او بود نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاهی آن را گرفت. با کنجکاوی جعبه ی داخلش را بیرون آورد. نگاه بهت زده اش کمیل را به خنده وا داشت! متعجب گفت:

ـ این دیگه چیه کمیل؟

ـ ما که بهش می گیم موبایل شما چی می گین نمی دونم!

ـ آخه... واسه چی؟!

کمیل لبخند زیبایی به لب نشاند و گفت:

ـ لازم میشه عزیزم! شماره خودم، شماره دخترا، با شماره مادرتو واست سیو کردم...گفتم شاید حفظ نباشی.

لبخند تشکر آمیزی زد و آهسته گفت:

ـ ممنونم. واقعا لازم نبود.

ـ این چه حرفیه؟! بهتره دیگه بری. چمدوناتو واست میارم.

به سختی از مادرش و دخترها خداحافظی کرد. دل کندن از آنها برای بار دوم سخت تر از قبل بود. چون یک بار دیگر هم رنج تنهایی را چشیده بود. با صدای کمیل که نامش را می خواند باالاجبار از آنها دل کند و به طرف گیت بازرسی رفت. کمیل لبخند تلخی  زد و گفت:

ـ مثل اینکه دیگه واقعا وقت رفتنه. داره دیرت میشه برو داخل.

نگاه لرزانش را به او دوخت و با صدایی که از بغض می لرزید گفت:

ـ به... به خاطر همه چیز... منو ببخش..

برای لحظه ای حس کرد چانه ی کمیل هم از بغض می لرزد.

ـ نه من مقصر بودم که از اول خواستم همه چیزو عوض کنم. فراموش کن همه چیزو.  از این به بعد هم منو فقط یه دوست یا برادر بدون.

لبخند محوی به لب نشاند و گفت:

ـ تو واسم خیلی عزیز تر از یه دوست یا برادری.

کمیل قدمی به عقب برداشت و آهسته گفت:

ـ تو واسه من عزیز تر از هر کس دیگه ای هستی. مراقب خودت باش.

لب های لرزانش را به هم فشرد و در پاسخ تنها سرش را تکان داد. کمیل نفس عمیقی کشید و در حالی که قدمی دیگر به عقب بر می داشت گفت:

ـ وقتی رسیدی هر موقع بود بهم زنگ بزن، باشه؟

باز هم تنها سرش را تکان داد. کمیل که او را ساکت دید با صدایی محزون گفت:

ـ قراره همین چند دقیقه آخر هم منو از شنیدن صدات محروم کنی؟!

چیزی در دلش زیر و رو شد. نمی دانست چقدر این پسر را دوست دارد. کسی در تمام لحظات سخت زندگی هم گام با او بود. کسی که به او از برادر هم نزدیک تر بود. اما... ای کاش عشق هم انتخابی بود. در آن صورت او حتما کمیل را انتخاب می کرد. کمیلی که عاشقی کردن را به خوبی بلد بود. کمیلی که هیچ گاه او را آزار نداده بود. لبخندی زوری زد و گفت:

ـ مراقب خودت باش.

پوزخند محوی روی لب های کمیل نقش بست و پس از چند ثانیه سکوت گفت:

ـ باشه....یادت نره خبرم کنی وقتی رسیدی.

قبل از اینکه جوابی دهد ، زنی دستش را روی شانه ی او قرار داد و گفت:

ـ زود باش خانم.

معذب از حضور زن که کنارش ایستاده بود، آهسته گفت:

ـ حتما... رسیدم زنگ می زنم... خداحافظ

کمیل که لبخندی عمیقی و تلخ به لب داشت گفت:

ـ منتظرم... مراقب خودت باشی عزیزم.

سرش را تکان داد و با نگاهی به کمیل سعی کرد همه چیز را به خاطر بسپارد. صحنه هایی که برایش عزیز بود. با قدم هایی آهسته به دنبال زن وارد گیت بازرسی شد. لحظه ی آخر سرش را برگرداند اما کمیل را ندید. آهی کشید و دوباره به راهش ادامه داد.

در تمام مدت بازرسی و سوار شدن ذهنش مشغول بود. مشغول کمیلی که بزرگ ترین حامی او بود و مشغول همسری اسمی که نمی توانست به او اعتماد کند و او را همراهش بداند. بی توجه به همسفر پر حرفی که کنارش نشسته بود، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و سعی کرد با خوابیدن از هجوم افکار مختلف رهایی یابد.
هنوز هوا تاریک بود. چمدانش را روی زمین گذاشت و با دست های لرزان کلید را از جیب نیم کت سرمه ای رنگش در آورد. به کندی کلید را در قفل چرخاند. از چیزی که ممکن بود ببیند می ترسید. آینه ی کوچکی از کوله ی مشکلی رنگش بیرون آورد . صورتش کمی رنگ پریده بود و لب هایش سفید شده بود. رژ ماتی به لب زد و سعی کرد استرس را از خودش دور کند. دستی به تونیک مشکی رنگش کشید و هوای تازه را با نفسی عمیق به درون کشید. بار دیگر سر و وضعش را از نظر گذراند. جین سرمه ای و بوت مشکی رنگش کامل کننده ی تیپش بود. در را به جلو هل داد و قدمی به درون برداشت. لرزش پاهایش کاملا محسوس بود. با قدم هایی آهسته خود را به داخل خانه رساند. چراغ های خاموش نشان از خواب بودن هیون یا حضور نداشتنش بود. با روشن کردن کلید برق و دیدن خانه با آن  وضع خشکش زد. انگار در آن چند وقت ، هیون هر چیزی را که دم  دستش بود  به کناری پرت کرده بود . تمام مبل ها را لباس ها و اپن را ظرف های نشسته گرفته بود. همه چیز کثیف و به هم ریخته بود. باورش نمی شد فقط 12 روز از آنجا دور بوده. انگار چند ماه آن خانه را به حال خود رها کرده بود. چمدانش را گوشه ای گذاشت و آهسته در اتاق هیون را باز کرد. اتاق او هم دست کمی از هال نداشت اما چیزی که او بهت زده کرد تخت خالی هیون بود. در تخت به هم ریخته ی رو به رویش  کسی جای نداشت. با سستی از اتاق خارج شد و در را بست. به در تکیه داد. فکر اینکه هیون کجا و همراه با چه کسی است ، آزارش می داد و باعث می شد بغض سنگینی به گلویش چنگ بیاندازد. نفسش را عصبی بیرون داد و برای خالی کردن عصبانیتش با پا به در اتاقش کوبید . با این حرکتش در محکم باز شد و برخورد شدیدش با دیوار صدای بلندی ایجاد کرد. خواست قدمی به داخل بردارد اما با دیدن پسر ژولیده و منگی که روی تخت نشسته بود و با گیجی نگاهش می کرد، سر جایش خشک شد!( خدایی با صحنه حال کردین؟!!! وسط زنگ هندسه طراحی شده!!!
)
هضم اینکه هیون در اتاق او و روی تختش خوابیده بود، برایش دشوار بود. هیون هم که هنوز متوجه اوضاع نشده بود با منگی نگاهش می کرد. چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه شود دختر رو به رویش مهسا است. اول فکر کرد خواب و خیال است اما چشمان متعجب مهسا بیش از حد واقعی به نظر می رسید. دستی به موهای به هم ریخته و چشمان خواب آلودش کشید و از جا بلند شد. با بلند شدن او، مهسا هم حرکتی از خود نشان داد و قدمی به جلو برداشت. هنوز هم بهت زده و متعجب بود. هیون با یک قدم فاصله جلویش قرار گرفت. دستانش را به آرامی بالا آورد و صورت مهسا را قاب گرفت.چشمان لرزان مهسا با چشمان خمار هیون گره خورده بود. آهسته دستش را بالا آورد و روی دستان هیون قرار داد. هیچ کدام قدرت حرف زدن نداشتند. هیون در شک حضور مهسا و مهسا متعجب از حضور هیون در اتاقش... مهسا به سختی برای گفتن حرفی لب هایش را از هم گشود اما قبل از اینکه حرفی بزند هیون او را به شدت در آغوش کشید و به خود فشرد. با نفس عمیقی عطر تن مهسا را به درون کشید و بوسه ای به موهایش نشاند. هنوز هم باور اینکه مهسا برگشته برایش سخت بود اما عطر تن مهسا او را واداربه باور این حقیقت می کرد. مهسا هم به آرامی دستانش را دور کمر هیون حلقه کرد و در برابر یوسه هایی که پیاپی و با حرارت روی موها و صورتش می نشست دلنشین خندید. همین که هیون در خانه و اتاق او بود و از بازگشتش خوش حال شده بود ، برایش کافی بود. بوسه های هیون او را به آرامش از دست رفته اش می رساند. خود را در آغوش هیون رها کرد و سعی کرد همه چیز را به فراموشی بسپارد. بعد از چند دقیقه هیون او را از خود جدا کرد و در حالی که لبخندی عمیق به لب داشت، آهسته گفت:

ـ برگشتی؟ تو برگشتی؟!

جواب مهسا تنها خنده ای آرام بود. به جای پاسخ سوال هیون ، ابروهایش را بالا داد و با نگاه کنجکاوش پرسید:

ـ تو توی اتاق من چیکار می کردی؟!

هیون برای فرار از پاسخ دادن، مهسا را دوباره به سمت خود کشید و گفت:

ـ انقدر حرف نزن دختر!(بچه پررو!
خب از اینجا به بعد چشم بسته خونده شه!!!)

و با بوسه ای عمیق مهسا را وادار به سکوت کرد. حلقه ی دستان هیون تنگ تر از قبل شد و مهسا حس کرد چیزی نمانده در آغوش او حل شود. در آن لحظه چیزی جز گرمای آغوش هیون و حرارت بوسه های داغش حس نمی کرد. تنها وجود هیون و همراهی او در آن لحظه مهم بود. بوسه های هیون هر لحظه بیش از پیش شدت می گرفت و مهسا را سخت تر از قبل به خود می فشرد. و این اسارت چقدر برای مهسا لذت بخش بود. حتی صدای استخوان هایش هم او را به آرامش می رساند. بوی کم الکل هیون هم که همیشه آزارش می داد حالا فراموش شده بود. هیون همان طور که مهسا را در آغوش داشت عقب عقب رفت و همان طور که روی تخت می نشست ، مهسا را هم روی پایش نشاند. دستان مهسا بالا آمد و دور گردن هیون حلقه شد اما با صدای موبایل مهسا هر دو به خودشان آمدند. هیون با اکراه حلقه ی دستانش را کمی شل کرد. مهسا نفس عمیقی کشید و بدون بلند شدن از روی پاهای هیون موبایلش را از جیب نیم کتش خارج کرد. با دیدن شماره، نگاه لرزانش را به هیون دوخت و با تردید جواب داد:

ـ بله؟!

صدای مهربان و آرام کمیل که در گوش هایش پیچید، بی دلیل حس گناهی را در او ایجاد می کرد:

ـ سلام خانوم گل! پاک ما رو یادت رفت؟!

نگاه کنجکاو و خیره ی هیون او را معذب می کرد. لبخند ضعیفی به لب نشاند و گفت:

ـ سلام، ببخش واقعا! می خواستم همین الان زنگ بزنم!!! خیلی وقت نمی شه رسیدم

ـ اختیار دارین!خب  حالا خودت خوبی؟

نگاه عاشق مهسا به صورت غرق فکر هیون دوخته شد که انگار در دنیای دیگری سیر می کرد و اخم کم رنگی هم بین ابروهایش نشسته بود:

ـ میشه گفت عالیم!

صدای خنده ی کمیل بلند شد:

ـ پس ظاهرا اوضاع رو به راهه!

ـ آره بازم ممنونم ازت

ـ دیگه اینو نشنوم.... همین که تو خوبی واسم کافیه

چقدر سخت بود که جوابی در برابر دریای محبت کمیل نداشت و کاری جز آزارش انجام نمی داد. او برعکس بقیه به آسانی صدای متظاهر کمیل را تشخیص می داد. می فهمید در این چند روز چقدر شکسته تر و خسته تر از قبل شده اما نشان نمی دهد . نفهمید چطور از کمیل خداحافظی کرد. فکر گذشته های به ظاهر نزدیکش با کمیل ذهنش را گرفته بود. هر بار که با کمیل حرف می زد این افکار به سراغش می آمد. با فشاری که هیون به کمرش وارد کرد ، سعی کرد افکارش را پس بزند و لبخندی به لب بنشاند. خواست دستانش را بار دیگر دور شانه های هیون حلقه کند که صدای پرتردید هیون در گوش هایش پیچید:

ـ کی بود؟!

عدم تمایلش به دروغ باعث شد چند ثانیه مکث کند. هیون که تازه توجهش به موبایل مهسا جمع شده بود گفت:

ـ موبایلتو عوض کردی؟!

انگار هر چه مکثش بیش تر به طول می انجامید سوال ها بیش تر می شد. نگاهش را به زمین دوخت و آهسته گفت:

ـ کمیل بود.

برای لحظه ای فشار دستان هیون روی پهلوهایش به قدری زیاد شد که ناخودآگاه صدایش بلند شد:

ـ آخ!هیووون!

با صدای ناله اش ، هیون که تازه به خودش آمده بود  دستانش را به سرعت عقب کشید و آرام گفت:

ـ اون موبایلم کمیل خریده؟!

و سکوت مهسا حکم تائیدی بر حرف او بود...سکوتی که برای هیون آزاردهنده تر از هر فریادی بود. نمی دانست چرا، اما در این مدت متوجه شده بود که هیون تا چه حد به کمیل حساس است. شاید همه ی این حساسیت ها به خاطر آن بود که مهسا، او را با کمیل مقایسه کرده بود. مقایسه ای که برای کیم هیون جونگ مغرور خیلی سنگین تمام شده بود. خواست توجیه ای بیاورد که هیون آهسته او را روی تخت خواباند و خودش هم کنارش دراز کشید. حرکتش برای مهسا که توقع عصبانیت و واکنش های شدیدش را مثل دفعات قبل داشت، تعجب آور بود. هیون به آرامی پتوی نازک را روی خود و مهسا کشید و همان طور که رو به سقف دراز کشیده بود، چشمانش را بست. مهسا گیج و متعجب نمی دانست چکار کند. به خاطر فضای تنگ تخت یک نفره، خود را به هیون نزدیک تر کرد و آهسته صدایش زد:

ـ هیون؟

هیون با همان چشمان بسته،  دستش را دور کمر مهسا انداخت و همان طور که سر او را به سینه اش می چسباند گفت:

ـ هییییییس! بخواب.....خسته ای

در صورتش هیچ حسی موج نمی زد و این رفتار های متضادش مهسا را گیج تر از قبل می کرد. با این حال می دانست در آن لحظه حرف زدن فایده ای ندارد چون هیون مایل به شنیدن نبود. فقط سعی کرد از گرمای آغوش هیون و این نزدیکی نهایت استفاده را ببرد. بعد از چندین شب بی خوابی و گریه های شبانه به این خواب نیاز داشت. صدای تپش های منظم قلب هیون که در گوش هایش می پیچید ، کم کم چشمانش را سنگین کرد و او را به خواب شیرینی فرو برد. برعکس مردی که تا صبح از هجوم افکار مختلف و این نزدیکی خواب به چشمانش نیامد!



خب چطور بود؟!این هیون خوب بود؟!
نظر یادتون بره .....اصلا دلتون میاد یادتون بره؟!
خب نظر بدین تهدید نکنم دیگه!!!





طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ