تبلیغات
Rain Bow Stories - I love my housemate 60
Rain Bow Stories
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 تیر 1392 توسط MaI-I$A AD

 



میـدانی،
گـاهی سـنگــدل تـریـن آدم دُنیـا هـم که بـاشی، یـک آن
یـاد کـسی روی قـفـسه سیـنه ات
ســنگــینی میکــنــد
آنوقــت به طــور کـاملا غریزی،
نـفــس عمیـقی میکــِشی
تـا ســَنگ کـــوب نـَکـُنی..!



 http://www.8pic.ir/images/57664739200941021932.jpg


این از این پارت!



صدای تند آهنگ تمام سالن را گرفته بود. متعجب برای بار دوم نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 8 صبح چه کسی قصد رقص با چنین آهنگی را داشت؟! آهسته در استدیو رقص را باز کرد و قدمی به داخل برداشت. با دیدن هیون که رو به آینه حرکات سنگین برک دنس را اجرا می کرد، بهت زده در جایش ایستاد. هیون که انگار متوجه صدای در نشده بود هنوز به حرکاتش ادامه می داد. حتی صدای دادش هم نتوانست هیون را متوجه حضورش کند. نفسش را با حرص بیرون داد و کلید دستگاه صدا را که کنار در قرار داشت، زد. با قطع شدن صدا، بار دیگر آرامش در استدیو برقرار شد. هیون با قطع صدا عصبی به طرف در برگشت ، اما با دیدن یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و خود را روی زمین رها کرد. یونگ سنگ هم کنارش روی زمین نشست و با نگاه پرسش گرش به او خیره شد. کیم هیون جونگ جدید نه تنها برای او ، بلکه برای همه پرسش بر انگیز بود. هیون همان طور که نفس نفس می زد ، روی زمین دراز کشید. سعی می کرد خود را نسبت به نگاه یونگ سنگ و حالت نگاهش بی توجه نشان دهد. بی حوصله چشمانش را بست و گفت:

ـ این موقع صبح اینجا چیکار می کنی؟

یونگ سنگ همان طور که کنارش روی زمین دراز می کشید، گفت:

ـ رئیس سو با آهنگ سازی یکی از آهنگ ها مشکل داشت ، قرار بود من یکم روش کار کنم. تو ساعت 8 صبح اینجا چیکار می کنی؟

با حرص اضافه کرد:

ـ اصلا شب رفتی خونه؟ باز مهسا رو تنها گذاشتی؟

ـ دارم واسه یکی از آهنگ ها طراحی رقص می کنم.  وقتی هوا روشن شد اومدم.

کلافه از سردی کلام و رفتار هیون گفت:

ـ معلومه تو چته؟ قبل برگشت مهسا به هر دری می زدی برگرده اما الان، تو این 2 ماهه داری هم اونو هم ما رو زجر کش می کنی. این خودتی؟! همون هیونی که اعتراف کرد عاشق مهسا شده؟ عشقت اینه؟! می خوای یه کاری کنی دوباره برگرده؟

با جمله ی آخرش هیون بی اختیار نیم خیز شد. حرکت آنی او از نگاه تیز بین یونگ سنگ مخفی نماند. نفسی عصبی کشید و در جایش نشست. هیون با رفتار های متضادش همه را کلافه کرده بود و او به خوبی می دانست این بین مهسا بیش تر از همه اذیت می شود.

پوزخندی زد و رو به هیون که زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را به انها تکیه داده بود، گفت:

ـ خودت حالتو می فهمی؟ تا می گم می خوای برگرده سریع واکنش نشون می دی اما حالا که پیشته قدرشو نمی دونی. باور کن اگه همین طوری ادامه بدی خودم می رم واسه مهسا بلیط می گیرم. می دونی یه حرفی بزنم عملیش می کنم....

قبل از اینکه حرفش را ادامه دهد، صدای عصبانی هیون بلند شد:

ـ به هیچ کس ربطی نداره من چه غلطی می کنم! رفتار من با زنم به هیچ کس مربوط نمی شه... توئم بهتره تو کار من دخالت نکنی!

برخورد های عصبی هیون او را بیش قبل مطمئن می کرد که مشکلی وجود دارد. بعد از 8 سال او را به خوبی می شناخت. بدون حرفی به هیون نگاه کرد که عصبی در موهایش دست می کشید. دستش را روی شانه ی او قرار داد و با لحن برادرانه ای گفت:

ـ من دیگه تو این چند ساله تو رو بهتر از هر کسی می شناسم. یعنی بعد این همه برادری نمی تونی بهم اعتماد کنی؟ حرف بزن هیون... خسته نشدی از این همه خود درگیری؟!

هیون بعد از مکثی  کوتاه، کلافه دستی به صورتش کشید و با صدایی گرفته گفت:

ـ دارم کم میارم یونگ سنگ، شک دارم مهسا دوستم داره یا نه... موقع های که میام فک کنم اونم همون قدر که من دوستش دارم دوستم داره فکر اون پسره عوضی میاد تو ذهنم...(اوهوی! با کمیل من درست صحبت کن...
) اون شب که مهسا اومده بود بهش زنگ زد. فکر اینکه هنوز با هم رابطه دارن مثه خوره رو مغزمه... هر وقت میام بهش نزدیک بشم فکر کمیل باعث می شه بکشم عقب.... خسته شدم...

یونگ سنگ نفسش را یک جا بیرون داد و گفت:

ـ یعنی تمام این مدت تو به خاطر اون پسره اینطوری رفتار می کنی؟ می دونی مهسا رو چقدر کلافه کردی؟ اون به خاطر تو برگشته پسر!

هیون مردد نگاهش کرد. چقدر دلش می خواست حرف هایش را باور کند . چقدر دلش می خواست مهسا تنها عاشق او باشد. خسته بود. از این سردرگمی، از این دو دلی ها...دلش می خواست بین او و مهسا هیچ مرزی باقی نماند. از این همه فاصله و دوری کلافه بود. سرش را بین دست هایش گرفت و گفت:

ـ از اینکه حسش چیزی بیش تر از یه دوستی نباشه می ترسم... دلم نمی خواد وایه بار دوم تو عشق شکست بخورم....می دونم مهسا سوئه نیست، می دونم پاکه، دو دره باز نیست... اما از اینکه یکی دوباره خوردم کنه می ترسم!

یونگ سنگ لبخندی زد و گفت:

ـ هیون عشق ترس نمی شناسه. .. با عذاب دادن خودت و مهسا چیزی عوض نمی شه... تو هنوز اتفاقی نیوفتاده نگران شکستن غرورتی! اول یه حرکتی بکن بعد حرف از شکستن بزن.... از کجا معلوم مهسا منتظر یه حرکت از سمت تو نباشه؟ چرا توقع داری اول یه دختر پا پیش بذاره؟! فقط یه قدم بردار هیون بعد اگه اونم یه قدم سمتت برنداشت هر چی دلت خواست بارم کن!

هیون بی هیچ حرفی نگاهش کرد. حسی می گفت حق با یونگ سنگ است.... خودش هم از این جلو رفتن و عقب کشیدن ها خسته بود. یونگ سنگ منتظر نگاهش کرد. هر چند به خوبی پاسخش را می دانست. بعد از مکثی چند ثانیه ای ، صدای مصمم هیون بلند شد:

ـ خیلی خب باشه..... من قدم اولو بر می دارم.... سعی می کنم از طریق عسل رابطه ی مهسا و کمیل رو هم بفهمم اما به محض اینکه بفهمم مهسا کوچک ترین علاقه ای به اون پسره داره دیگه توقعی ازم نداشته باش.

لبخند یونگ سنگ عمیق تر از قبل شد. او از رابطه ی مهسا و کمیل به خوبی باخبر بود و می دانست مهسا چه حسی به هیون دارد. نگاهی به چهره ی غرق فکر هیون انداخت و گفت:

ـ خب حالا این فدمو چطور بر می داری؟!

لبخندی که بعد از دو ماه بر روی صورت هیون نقش بست باعث شد یونگ سنگ با حالت مشکوکی نگاهش کند. هیون که نگاه او را متوجه خود دید، خندید و گفت:

ـ حالا نمی خواد انقدر به خودت فشار بیاری... خودم می گم نقشه م چیه! امروز چندمه؟!

یونگ سنگ کمی فکر کرد و گفت:

ـ 15 آگوست... چطور؟

لبخند هیون عمیق تر شد و گفت:

ـ 4 روز دیگه تولد مهساست... امروز به همین خاطر گیج بودم... نمی دونستم چیکار کنم که الان مطمئن شدم!

یونگ سنگ لبخند معنا داری زد و گفت:

ـ خب حالا قراره چیکار کنی؟!

هیون آرام خندید و گفت:

ـ تو به این چیزا کار نداشته باش داداش!

                                                                ***

 

در جایش غلطی زد و به سختی پلک هایش را از هم گشود. مثل همیشه هیون کنارش نبود. به این رفتار هایش عادت کرده بود. خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی از جایش بلند شد. ساعت حدود 9 بود با این حال هنوز هم احساس خستگی می کرد. می دانست این خستگی بیش تر روحی است تا جسمی. مثل هر روز خمیازه کشان از اتاق هیون خارج شد و بعد از شستن دست و صورتش، به آشپزخانه رفت. باز هم میز صبحانه چیده و آماده بود. از این همه محبت توئم با سردی هیون کلافه بود. هیون از دو ماه پیش، دقیقا شب بعد از برگشتنش، از او خواسته بود که در اتاقش  بخوابد. آن شب چقدر این خواسته برایش لذت بخش بود اما هیون با رفتار های متضادش او را به شدت عصبی و کلافه کرده بود. گاهی انقدر به او محبت می کرد و با علاقه در آغوشش می کشید که حس می کرد خوش بخت ترین دختر دنیاست و گاهی انقدر سرد و یخی رفتار می کرد که باورش نمی شد این همان هیون باشد. بعضی شب ها تا صبح خود را به خواب می زد، تا بوسه های داغ هیون و نوازش هایش که بر تن خسته اش می نشست آرامش را به او ببخشد. اکثر شب ها تا نزدیکی صبح که هیون بالای سرش می نشست او هم بیدار می ماند. دیشب ها تا نزدیکی های ساعت 5 از نفس های تند و کلافه هیون بیدار مانده بود تا اینکه صدای در به او فهماند که هیون رفته است. نمی توانست هیون را بفهمد. با اکراه لیوانی شیر سر کشید. سفره ی کامل صبحانه وسوسه اش می کرد اما به سختی جلوی خودش را گرفت و از آشپزخانه خارج شد. انگار با خودش هم لج کرده بود. نمی خواست از چیزی که هیون برایش  آماده کرده بخورد.

 وقت زیادی نداشت. ساعت 10 کلاس داشت. از بین لباس هایش یک بلوز یقه 3 سانتی حلزونی به رنگ سفید،  جلیقه کوتاه جین آبی روشن، همراه شلوار ستش انتخاب کرد. کفش های پاشنه تخت سفیدی هم به پا کرد و موهایش را بالای سرش جمع کرد. با دیدن تیپش در آینه لبخند رضایتی بر لبش نقش بست. با رژگونه و رژی مات صورتش را از آن بی روحی در آورد. در این چند وقته همیشه به هم ریخته و بی روح بود. اما امروز قصد داشت جبران کند. نمی خواست دیگر خودش را به خاطر رفتار های هیون آزار دهد. می خواست همان مهسای قبل باشد. مهسای قبل از آشنایی با هیون.

کیف یک طرفه سفید رنگی هم از کمدش خارج کرد و جزوه و باقی وسایلش را در کیفش چپاند. فقط بیست دقیقه تا ساعت کلاسش باقی مانده بود. سریع با آژانس تماس گرفت و از خانه خارج شد که حداقل دقایقی قبل از استاد به کلاس برسد.

                                                                          ***

 

کلافه و با قدم هایی تند به سمت دختر ها رفت. خودش را روی صندلی بین میرا و عسل انداخت و سرش را روی میز دایره مانند جلویش گذاشت.  هی جین که رو به رویش نشسته بود، دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:

ـ باز تو چرا پنچری؟!

نفسی عصبی کشید و گفت:

ـ خیلی حالم خوبه این پسرم بیش تر میره رو مخم! نمی دونم چرا باورش نمی شه که من ازدواج کردم!

با به زبان آوردن جمله ی آخرش، کمی مکث کرد. چقدر به نظرش جمله عجیبی می امد. بی اختیار پوژخندی زد و آهسته گفت:

ـ البته حقم داره باور نکنه!

سوجین بی توجه به جمله ی آخرش گفت:

ـ پسره؟ کدوم پسره؟!

با حرص بخش بخش ادا کرد:

ـ هونگ....جون....پیو!

ـ ا اون بیچاره به این ماهی! من که عاشقشم!

سرش را بلند کرد و عصبی گفت:

ـ لی سوجین!!!

سوجین که کنار هی جین نشسته بود، پشت او سنگر گرفت و گفت:

ـ خب کپی گو جون پیوئه! می بینمش یاد پسران فراتر از گل می افتم! مخصوصا موهاش که با گو جون پیو مو نمی زنه

چشم غره ای به سوجین رفت و زیر لب گفت:

ـ آره خیلی تحفه ست با اون موهاش!

عسل همان طور که می خندید گفت:

ـ حالا چیکار کرده مگه که اینطوری به خونش تشنه ای؟

با دیدن جون پیو که به همراه تعدادی از دوستانش دور میز رو به رویی آنها می نشستند، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. حس می کرد اگر حرکات مسخره او تا چند روز دیگر  ادامه پیدا کند دیگر نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و بلایی سر او می آورد. اوضاع به هم ریخته خانه و هیون او را به اندازه ی کافی عصبی کرده بود، طوری که دیگر طاقت این برخورد های کودکانه را نداشت.. دستی به موهایش کشید و کلافه گفت:

ـ از اول این ترم که بهم پیشنهاد دوستی داده هر جا که می رم قیافه نحسش جلو چشممه! به خدا دارم دیوونه می شم

صدای خنده ی ریز دختر ها بلند شد. البته به جز میرا که از اول ساکت بود. سرش را به طرف او برگرداند تا دلیل سکوتش را بفهمد که او را مشغول موبایلش دید. آهسته خندید و گفت:

ـ میرا جان هر روز که با همین الانم ول نمی کنی؟! اگه از گروه بیرونش کردن تقصیر توئه!

میرا خندید و گفت:

ـ خب حالا! اتفاقا داشت حال تو رو می پرسید..... میگه چرا گوشیت اکثرا خاموشه؟!

کمی فکر کرد. حق داشت. خیلی وقت بود اصلا سمت موبایلش نمی رفت و اکثرا به خاطر نداشتن باتری خاموش بود. فقط زمان هایی که کمیل که می دانست کمیل یا مادرش تماس می گیرند موبایلش را روشن می کرد. لبخند خسته ای به لب نشاند و گفت:

ـ تو که دیگه وضع منو بهتر می دونی

میرا لبخندی زد و گفت:

ـ می دونم یه جوری ماست مالی کردم

خواست حرفی بزند که عسل سقلمه ای به پهلویش زد:

ـ مهسا گوشیت ویبره می ره

حتما کمیل بود. در این ساعت اکثرا او بود که تماس می گرفت. سریع موبایل را از کیفش خارج کرداما با دیدن نامی که روی صفحه نقش بسته بود متعجب شد. یعنی واقعا هیون بود؟ تازه می فهمید چرا باور دروغ آسان تر از واقعیت است. به نظرش باور اینکه مشکل چشمی پیدا کرده راحت تر از قبول زنگ زدن هیون بود. هیونی که 2 ماه تمام تلاش در نادیده گرفتن او داشت. با دست لرزانش به آرامی دکمه را فشرد و تماس را برقرار کرد، بعد از چند ثانیه صدای محکم هیون در گوش های ناباور او پیچید:

ـ الو مهسا؟!

با صدای ضعیفی که انگار از اعماق چاه بیرون می آمد گفت:

ـ بله؟

ـ کلاست تموم شد؟! بیام دنبالت؟

متعجب و ناباور به هی جین که با اشاره می پرسید چه اتفاقی افتاد ،نگاه می کرد. لحن هیون انقدر مهربان بود که سردی های 2 ماه قبل خیالی به نظر می آمد. انگار تمام آن اتفاقات را فقط  در خواب دیده بود. سکوت طولانیش باعث شد هیون دوباره بگوید:

ـ عزیزم؟! سر کلاسی؟

با همان حالت گیج و منگش گفت:

ـ آره.... یعنی نه.... چیزه....بیا!

صدای خنده ی ریز هیون باعث می شد باور حقیقت آسان تر باشد:

ـ چی شد بالاخره؟ بیام؟

با حرص ضربه ای به سرش زد و گفت:

ـ آره دیگه کلاس ندارم!

ـپس بیا بیرون!

گیج تر از قبل گفت:

ـ الان؟ بیرون؟

ـ آره... جلوی در دانشگاهم!

و قبل از اینکه او حرفی بزند تماس قطع شد. عسل موبایل را از دستش درآورد و گفت:

ـ چی گفت هیون چت کردی؟

چشمانش را مالید و منگ گفت:

ـ من بیدارم؟!

میرا ضربه محکمی به پایش زد که باعث شد دادش بلند شود و با دست پایش را بگیرد. با آرنج به پهلوی میرا کوبید و نالید:

ـ بمیری میرا! با اون کفش پاشنه 10 سانتیت نمی شد نزنی؟ فهمیدم بیدارم

میرا چشمکی به دخترها زد و با خنده گفت:

ـ می خواستم مطمئن شی بیداری! حالا چی گفت اینطوری از دست رفتی؟!

همان طور که پایش را می مالید گفت:

ـ می گه جلو دره!

هر 4 نفر با هم گفتند:

ـ چـــــــــــــــــــــــی؟!!!!

سوجین از زیر میز ضربه دیگری به پای مهسا زد و گفت:

ـ راس میگی؟! کیم هیون جونگ دم دره؟!!!

مهسا که با دو دست پایش را گرفته بود، با حرص گفت:

ـ تو می خوای بدونی خواب نیستی منو می زنی؟! چه می دونم، خودش گفت بیا بیرون جلو درم.حالا شب پام کبود می شه یکی باید جواب هیونو بده... اینه دیگه! این چند وقته به خودشم شک داره حالا گیر میده پات چرا کبوده؟

برای خودش غر می زد اما دختر ها عجیب سکوت کرده بودند. سرش را بلند کرد تا دلیل سکوت آنها را بفهمد که هر 4 نفر را خیره به خود دید... هیچ کدام حرکتی نمی کردند.... با تعجب به آنها نگاه کرد که عسل آهسته گفت:

ـ یعنی....تو ....و هیون....با... با هم؟

گیج نگاهش کرد و گفت:

ـ با هم چی؟

میرا به جای عسل گفت:

ـ با هم می خوابین؟!!!


اینم از این!

ما رفتیم تا پارت بعد!!!

یه تولدی بسازم واستون که حظ کنین!


البته شاید تولد 2 پارت دیگه باشه!

 


 




طبقه بندی: I love my housemate، 

دانلود نرم افزار

اس ام اس

html tutorial

learn php

قالب وبلاگ